خانه / روایت / «تا حالا عاشق شدی؟»

«تا حالا عاشق شدی؟»

پای تلویزیون نشسته‌ایم. یک دورهمی ساده است. میان چِندش و خنده‌ایم از لوس‌بازی‌های مجری. دهان اکثرمان تا بناگوش باز است و چشممان دوخته به جعبه جادو. مجری از مهمان برنامه می‌پرسد «تا حالا عاشق شدی؟». مهمان سرخ می‌شود، سفید می‌شود، در خودش فرو می‌رود. خجالت می‌کشد. می‌خندد. حالا چه خاطراتی از ذهنش عبور می‌کند کسی نمی‌داند؛ لابد در خفا عاشق شده. بدجوری هم عشق‌بازی کرده. میان او و معشوق چه بوده، کسی نمی‌داند؛ ولی هرچه بوده ترجیح می‌دهد دهانش مهر کرده باقی بماند. از نگاه شیطنت‌آمیز و خنده‌های آمیخته به خجالت مهمان‌ها، یا حتی ما که در خانه نشسته‌ایم برمی‌آید که عشق پنهان و مگوی خودمان را سرایت داده‌ایم به مهمان. ازیک‌طرف حق می‌دهیم که اسرار هویدا نکند. از طرفی هم بنا بر ذات فضول بشر، دوست داریم مجری با زیرکی «یوم تبلی السرائر» به پا کند و پرده‌دری کند از عشق‌بازی‌های پنهانِ مهمان.

بی‌بی نشسته رو مبل. پا روی پا انداخته. مثل تیپ همه بی‌بی‌ها، چارقد و چاقچوری دارد. تسبیحی در دست و معلوم نیست ذکر می‌گوید یا بی‌خودی می‌چرخاندش. بالای هفتادسال دارد. می‌پرسم تا حالا عاشق شدی بی‌بی؟ نه سرخ می‌شود نه سفید. می‌گوید عاشق جوانی بوده که به او نرسیده. نه از کسی هراس دارد. نه حرف پنهانی که از گفتنش ابایی داشته باشد. بعد به فکر فرو می‌رود؛ لابد در ذهنش به سا‌ل‌های جوانی رفته. انگار دلش می‌خواهد از عشقش بگوید. شاید یاد روزهای رفته، تسلایی باشد بر داغ عشق فراموش‌شده‌اش. سروصدا و خندۀ سایرین، مجال گفتن نمی‌دهد. به خودم می‌گویم بی‌بی واقعا عاشق بوده یا نبوده. اصلا چطور می‌شود به این راحتی از عشق گذشت. نه درد فراقی باشد نه سینۀ ‌تنگی.

مجری، چپ و راست عشق مهمان را دست‌آویز شوخی کرده تا خنده مردم را دربیاورد. به عشق فکر می‌کنم. به واژۀ مظلومی که چیزی از سر و تهش نمانده. یک داستانی نوشته‌ام که یک نفر به شخصیت اصلی داستان می‌گوید. «قبلا عشق مجازی، شاید عاشق را به یک عشق حقیقی می‌رساند. حالا اگر عشق دنیای مجازی به دنیای واقعی هم برسد باید کلاهت را هفت‌آسمان بالا بیندازی که یک نفر در شهر واقعا عاشق شده. چه برسد که دیگر کارش به عشق حقیقی بکشد». به همان نسبتی که عشق واقعی آدم به آدم، در جامعه روبه‌زوال است، مسیر «المجاز قنطره الحقیقه» ابن‌سینا هم. شاهد مثالش هم این است که اگر چراغ به دست بگیری گرد شهر بچرخی، معلوم نیست بتوانی چندتایی عاشق پیدا ‌کنی که در فراق خوب‌رویان، رنگ به چهره نداشته باشد و از نان‌و‌آب افتاده. چند عاشق داریم که اگر برف روی سینه‌شان بگذاریم از شدت شوق به معشوق آب شود. یادم می‌آید در یک کتابی خواندم سخن گفتن از چیستی عشق، سخت است؛ چون یا در عشق مستغرقی که چشم و گوش بسته می‌شوی و روی حرف و عقلت حسابی نیست یا ایستاده‌ای از دور عشق را تعریف می‌کنی که بازهم درد عشق نداری و چیزی از سینه شرحه‌شرحه در فراق نمی‌دانی. اگر هم کسی از عشق رد شده باشد و تعریف کند، جز مرور خاطرات و تجربه‌های شخصی، چیز بیشتری نیست. مانده بودم بالاخره چه کسی می‌تواند عشق را تعریف کند.

 بگذریم، یک عده هم هستند که سفت‌وسخت می‌گویند عشق محال است از جامعه‌ای رخت بربندد و برود. عشق که نباشد ازدواجی نیست. زندگی‌ای ادامه پیدا نمی‌کند. اصلا برای خیلی‌ها عشق بعد از ازدواج به وجود می‌آید؛ البته هنوز کسی نمونه ‌اعلایش را به بازار نیاورده که دست‌کم بگذاریم پشت ویترین.

پس خنده‌های مرموز و خجالت‌ کشیدن‌های مهمان برنامه، خبر از چه می‌دهد. عاشق بوده؟ یا عشق‌بازی‌های پنهان در پستوی خانه را با عشق اشتباه گرفته. می‌گویند عشق اگر عشق باشد رسوایی به بار می‌آورد؛ یعنی عاشق هیچ ابایی ندارد که آبرویش به‌پای معشوق ریخته شود. تازه دلش می‌خواهد داد بزند تا همۀ عالم و آدم بدانند که او عاشق کیست. هرچه رسواتر، بیشتر کیف می‌کند. اصلا دوست دارد او را به نام معشوق بشناسند تا نام خودش. دوست دارد همۀ عالم و آدم، راجع به او و معشوقش حرف بزنند. این پنهان‌بازی‌ها شاید بیشتر به خاطر این است که اگر پستوی دیگر و خلوت دیگری پیش آمد معشوق بیچاره خیال کند که اولین و تازه‌ترین لیلی جناب مجنون است. عاشق، اسرار عشق‌بازی را لو نمی‌دهد؛ ولی دلیل نمی‌شود عشقش را هم پنهان کند؛ یعنی اصلا دست خودش نیست که پنهان کند. خودش، خودش را لو می‌دهد. تمام رفتار و سکناتش شبیه یک بازی لو رفته می‌شود. شاید به همین خاطر است که کتمان عشق این‌چنینی، نه عشق‌بازی‌های در پستو، کار هرکسی نیست و کشتۀ راهِ کِتمان عشق، مقام شهید را دارد.

آلن دوباتن یک‌جایی در کتابش می‌گوید: آیا زیبایی مادر عشق است یا عشق مادر زیبایی؟ همه‌مان داستان لیلی را شنیده‌ایم که زیبا نبود؛ ولی در چشم مجنون زیبا می‌نمود؛ یعنی اصالت با عشق بود که زیبا می‌دید. اگرچه این ادعا سخت است و کم نیستند کسانی‌که اصالت را به زیبایی می‌دهند؛ یعنی ادعا می‌کنند چون لیلی در نظر مجنون زیبا جلوه کرده مجنون عاشقش شده؛ و الا اگر زیبا نمی‌دید که عاشق نمی‌شد. حالا این داستان به گوش مردمان این زمانه رسیده؛ ولی ببین چه دست‌کاری‌ها شده و همه‌چیز جابه‌جا. چون عاشقی پیدا نمی‌شود که عیوب لیلی‌اش را نبیند. لیلی‌ها خود دست‌به‌کار شده‌اند؛ از عمل زیبایی گرفته تا رژیم‌های غذایی و تمرین‌ها سخت فیتنس. از طرفی هم فیلم‌ها و داستان‌های عاشقانه، خط و معیار می‌دهند و مخاطبشان را شرطی می‌کنند که اگر روزی با کسی قهوه‌ای خوردی و درد دلی کردی دیگر زمان آن رسیده که عشق طرف مقابل در سینه‌ات بنشیند. عاشق هم از طرفی بازار خوب‌رویان را داغ می‌بیند و همه را مشغول به زیباسازی؛ و عجیب‌تر آنکه مدام لیلی‌ها دارند شبیه هم می‌شنود؛ و چون مجنون‌ها تفاوت چندانی در چشم و بینی ابروی تتو کرده نمی‌بینند، زیاد برایشان فرقی نمی‌کند که عاشق کدام‌یکی‌شان باشند؛ انگار شهر شده بنگاه ماشین. داخل می‌شوی به میزان جیبت یکی از ماشین‌های آذین‌بسته را که نمونۀ مشابه زیادی هم دارد انتخاب می‌کنی. حالا تا هرکجا که شد با معشوقت پیش می‌روی. جای نگرانی هم نیست که این ماشین وسط راه از کار بیفتد و رفیق نیمه‌راه شود. کافی است سری به دنیای مجازی بزنی و یکی بهترش را برای خودت دست‌وپا کنی.

یک رفیقی داشتم که دست‌وپا می‌زد که عاشق شود. به هر دری که می‌زد فایده نداشت. تا اینکه خودش را در مسیر از پیش تعیین‌شده عشق گذاشت. مسیری که فیلم‌ها و داستان‌های عاشقانه برای عشق ترسیم می‌کنند. بالاخره عاشق شد؛ اما عشقش چند صباحی بیشتر دوام نیاورد. انتهای برنامه به مجری، به همۀ آدم‌هایی که دست‌آویز عشق مهمان برنامه شده بودند حق دادم که عاشقانه این روزهای زندگی‌مان به سخره گرفته شود که بنشینیم به هم بخندیم؛ به عشق‌هایمان؛ به عشق‌بازی‌هایمان.

همچنین ببینید

تنهایی‌ات را بپذیر!

دوباتن «سیر عشق» را نوشت تا بگوید عشق چه چیزی نیست و برای گفتن این …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *