خانه / سوء قصد / از رئالیسم تا مدرنیسم (۱): ریشه‌های فلسفی رئالیسم

از رئالیسم تا مدرنیسم (۱): ریشه‌های فلسفی رئالیسم

مدرنیسم را که همزمان با شکل‌گیری سمبولیسم در جهان فرانسوی‌زبان، در بریتانیا و آمریکا ظهور کرد، واکنشی در برابر رئالیسم در ادبیات دانسته‌اند. اصیل دانستن واقعیت و دغدغۀ محاکات که از «بوطیقا»ی ارسطو همواره به اشکال گوناگون در قلمرو فلسفه و زیباشناسی سیطره داشته است، از نیمۀ قرن نوزدهم میلادی در شکل ادبیات داستانی رئالیستی یا آن‌چه امروزه رئالیسم کلاسیک خوانده می‌شود، از نو سر برآورد. رئالیست‌ها با شعار «هنر برای هنر» مخالفت می‌ورزیدند و در مقام مدافعان سرسخت واقعیت و زندگی اجتماعی، تخیل‌گرایی رمانتیک را نوعی گرایش به تفنن برمی‌شمردند و از شعر نفرتی عمیق داشتند؛ درست برخلاف دوران رمانتیسیسم، زمانۀ اوج شعر، که رمان‌های رمانتیکِ کسانی چون هوگو و گوته و هولدرلین از رنگ‌وبوی شاعرانه لبریز بود. بنابراین، شعر با افول رمانتیسیسم و تا ظهور سمبولیسم، در میان رئالیست‌ها به ورطۀ بی‌اعتنایی و فراموشی فروافتاد و از این‌رو بود که نویسندگان رئالیست به جای تخیل و شعر به رمان‌نویسی و نسخه‌برداری و عکس‌برداری دقیق از عادت‌ها و رفتارهای افراد و وضعیت‌ها روی آورده بودند.

واژۀ رئالیسم از حوزۀ فلسفه به قلمرو ادبیات و نقد ادبی راه یافته است. رئالیسم در فلسفۀ مَدْرسیِ (Scholastic) قرون وسطی در برابر ایده‌آلیسم و نومینالیسم تعریف می‌شد. مسالۀ اصلی هر سه نحله این پرسش بود که آیا کلیات واقعیت دارند یا صرفاً مشتی واژه‌اند. بدین‌‌سان، مسالۀ کلیات که در ابتدا به حوزۀ منطق تعلق داشت، در قرون وسطی به مساله‌ای هستی‌شناختی تبدیل گردید. به گفتۀ فردریک کاپلستون، «مسالۀ کلیات پیوسته در تاریخ فلسفه تکرار می‌شود؛ ولی در قرون وسطای متقدم شکلی ساده به خود گرفت و آن طرح این پرسش بود که شأن وجودی انواع و اجناس چیست؟»؛ بر این پایه، می‌توان این مساله را بدین صورت بیان کرد که: «آیا انواع و اجناس صرفاً دارای وجودی لفظی هستند یا وجودی درون‌ذهنی (intermental) در مفاهیم دارند ولی دارای وجودی برون‌ذهنی (extramental) نیستند، یا این‌که وجودی برون‌ذهنی دارند؟». از نظر رئالیست‌های قرون وسطی، کلیات (زیبایی، خیر، عدالت و…) حقیقتاً و مستقل از اعیان و اشیای جزیی وجود دارند؛ اما در مقابل، ایده‌آلیست‌ها به وجود کلیات در جهان خارج از ذهن قایل نبودند. در این بین، گروه دیگری هم بودند که نام‌گرا یا اهل تسمیه (nominalist) خوانده می‌شدند و کلیات را صرفاً «نام»، یعنی واژه‌هایی که هیچ مابه‌ازایی ندارند، می‌دانستند و عملاً کلیات را انکار می‌کردند. کاربرد واژۀ رئالیسم، در قرن هجدهم میلادی، با گرایش به عقل سلیم (common sense) در آرای فیلسوف اسکاتلندی، توماس رید (۱۷۱۰ـ۱۷۹۶ م.) رواج و گسترش پیدا کرد. رید با مفهوم ایده در دیدگاه‌های دکارت و لاک و دیگر فیلسوفان مدرن اعم از عقل‌گرا و تجربه‌گرا مخالف بود و تنها هیوم را می‌ستود. او معتقد بود که عقل سلیم بر تجربۀ مستقیم و بی‌واسطۀ جهان خارج استوار است و در دو مسیر حرکت می‌کند؛ در مسیر بیرونی به سوی حواس و در مسیر درونی به سوی زبان پیش می‌رود تا نهایتاً بنیادی عقلانی بیابد. در این معنا، مُدرَک یا آن‌چه ادراک می‌شود، اولاً و بالذات در خارج از ذهنِ مُدرِک یا کسی که ادراک می‌کند، وجود حقیقی دارد. هم از این‌روست که دیدگاه‌های رید را رئالیسم مستقیم (direct realism)، رئالیسم عقل سلیم (common sense realism) و برون‌گرایی معرفت‌شناختی (epistemological externalism) نامیده‌اند. این دیدگاه در نقطۀ مقابل تفکر ایده‌آلیستی قرار می‌گرفت که ماهیت و موجودیت اشیاء را به ذهن و مُدرِک وابسته می‌دانست.

با آن‌که نظریه‌پردازانی چون ایان وات چنین می‌پندارد که «واقعیت داشتنِ دنیای بیرون یا حقیقی بودنِ آگاهی که ما از طریق ادراک حسی‌مان از آن به دست می‌آوریم، چندان کمکی به روشن شدن بحث مربوط به رئالیسم در ادبیات نمی‌کند»، همچنان نمی‌توان سرچشمه‌های فلسفی رئالیسم را که به علم‌گرایی عصر جدید منجر گردیده است، در پدید آمدن رئالیسم ادبی نادیده گرفت؛ زیرا همان‌طور که وات خود اعتراف کرده است، «رئالیسم فلسفی در مجموع سرشتی انتقادی و ضدسنتی و نوآورانه دارد و شیوه‌اش این است که فرد پژوهش‌گر باید ذهن خود را از بند تمامی فرضیات گذشته و اعتقادات سنتی برهاند و به بررسی جزییات تجربه بپردازد؛ همچنین این دستگاه فلسفی توجه خاصی به معنی‌شناسی یعنی چگونگی همخوانی واژه‌ها با واقعیت مبذول می‌دارد. کلیۀ این ویژگی‌های متمایزکنندۀ رئالیسم فلسفی با ویژگی‌های رمان مشابهت دارد، یعنی ویژگی‌هایی که توجه ما را به همخوانیِ مشخصِ واقعیتِ زندگی و ادبیات که از زمان دفو و ریچاردسون در ادبیات داستانی متداول شده است، معطوف می‌سازد».

شکل‌گیری رئالیسم فلسفی و تحولات بعدی آن در رئالیسم ادبی با رشد شاخه‌‌ای در فلسفه که معرفت‌شناسی نام داشت، همزمان و همگام بود. چیستی و ماهیت شناخت از یک‌سو و امکان و شرایط شناخت از سوی دیگر مسایلی هستند که در معرفت‌شناسی مورد تامل قرار می‌گیرد. به دیگر سخن، نسبت عین و ذهن و توجه به حدود و توانایی و قوای ادراکی و شناختی ذهن بشر در مقابل جهان خارج از ذهن، سرفصل‌های نظریۀ شناخت را تشکیل می‌دهند. بر این اساس، پیش‌فرض بنیادین معرفت‌شناسی مدرن وجود افتراق و جدایی میان ذهن آدمی و اعیان عالَم است؛ با آن‌که خاستگاه دوگانه‌انگاری در فلسفه به افلاطون بازمی‌گردد، بر طبق صورت‌بندی دوگانه‌انگارانه‌ی رنه دکارت بود که رابطۀ نفس و بدن یا روح و جسم مجدداً به‌منزلۀ پرسش اصلی فلسفۀ مدرن مطرح شد و بعدها‌ به صورت پرسش از رابطۀ سوژه و ابژه درآمد؛ و ذهن یا سوژه در معنای فاعل شناسنده به شمار رفت و عین یا ابژه در معنای شناختنی یا متعلق شناخت یا آن‌چه باید شناخته شود. بر این منوال، جهان نیز به دو بخش شناسنده و شناختنی تقسیم شد. مسلماً نباید از این نکته نیز غافل ماند که از زمان ارسطو تاکنون، اثبات وجود عالم خارج از ذهن یکی از وظایف فیلسوف، دست‌کم فیلسوفان عقل‌گرا، به شمار می‌رفته است. در آرای فیلسوفان مشایی در سرزمین‌های اسلامی، از این‌سینا تا ملاصدرا و علامه طباطبایی، اثبات واقعیت در برابر سوفسطاییان و شکاکان از اصولی اساسی است؛ چندان‌که علامه طباطبایی، «اصول فلسفه و روش رئالیسم» را در شناخت واقعیت و نقش بنیادین اثبات و قبول وجود واقعیت خارج از ذهن برای شناخت بشر نوشت. با این‌همه، اگرچه ریشه‌های معرفت‌شناسی و مسالۀ شناخت را نیز می‌توان تا افلاطون و ارسطو پی گرفت، معرفت‌شناسی مدرن با دکارت و فرانسیس بیکن آغاز شد و در اندیشه‌های فیلسوفان تجربه‌گرا همچون جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم رونق فراوان یافت. پس از اینان بود که بزرگ‌ترین معرفت‌شناس تاریخ فلسفه، ایمانوئل کانت در کتاب «نقد عقل محض» (چاپ اول: ۱۷۸۱، ویراست دوم: ۱۷۸۷) این شاخه را وارد مرحلۀ تازه‌ای کرد. پیش از کانت، جهان اعیان یا شناختنی‌ها به‌عنوان ساحتی تعیین می‌شد که معیار راستین شناخت، انطباق یا عدم انطباق با آن بود. مثلاً برخی فیلسوفان دکارتی از جمله مالبرانش رابطۀ ذهن و خارج را در نظریۀ توازی با کمک استعارۀ مشهور ساعت تبیین می‌کردند، ساعت‌هایی که همزمان با هم کوک شده‌اند و یک زمان واحد را نشان می‌دهند؛ اما رابطۀ على مستقیمى میان این دو ساعت برقرار نیست، بلکه همخوانى آن‌ها را تنها سازنده‌اى واحد رقم زده است. در آرای کانت، مقولات فاهمه و کارکرد ذهن رسماً در شناخت عالَم تاثیرگذار شناخته شدند و فلسفۀ کانت به جای رئالیسم، با تعبیر ایده‌آلیسم استعلایی هویت یافت. کانت شناسنده را در مرکز قرار داد و متافیزیک را از تلاش برای شناختن ذات واقعیت، به تلاش برای شناختن اصل‌های عقل و حوزۀ کاربرد آن‌ها رهنمون ساخت. با این‌همه، بعدها در قرن نوزدهم و بیستم، همچنان اثبات وجود عالَم خارج از ذهن در مقام یکی از امور اساسی فلسفه باقی ماند و اثبات واقعیت همواره در برابر دیدگاه‌هایی که شناخت و واقعیت را به‌تمامی در درون ذهن مستقر می‌کردند، اهمیت می‌یافت. مثلاً جورج ادوارد مور که ویرجینیا وولف شدیداً دیدگاه‌های او را می‌پسندید، مقالۀ «ابطال ایده‌آلیسم» (۱۹۰۳) را نوشت و در آن، ایده‌آلیسم ذهنی جورج بارکلی را که در گزارۀ «بودن دریافت شدن است» خلاصه می‌شود، رد کرد و در مقاله‌های «دفاع از عقل سلیم» (۱۹۲۵) و «اثبات عالم خارج» (۱۹۳۹) بر ضد شکاکیت و همچنین ایده‌آلیسم و عقل‌گرایی کانتی شورید و همچنان از رئالیسم دفاع کرد. بعدها، ویتگنشتاین در یکی از نوشته‌های درخشان خود که پس از مرگ وی با نام «در باب یقین» منتشر شد، دیدگاه‌های مور را به‌تمامی نقد کرد…

 ادامه دارد…

همچنین ببینید

نقش و تأثیر جهان‌بینی فلسفی بر داستان‌نویسی

جهان‌بینی بدین معناست که ذهن ما دنیای پیرامون را چطور ارزیابی می‌کند و چگونه شناختی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *