خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی_عبدوی جط (۳)

منوچهر آتشی_عبدوی جط (۳)

سال بعد به‌محض رسیدن تعطیلات، راه پایتخت را در پیش گرفتم؛ و این‌بار با اتوبوس. به یاد ندارم چرا و چگونه. پسینگاه به تهران رسیدم‌. به‌هرحال ساک به دوش راه شمال تهران را در پیش گرفتم. به یاد دارم در هنگام عبور از میدانی، که اینک «انقلاب» نامیده می‌شود، دختری با دامن کوتاه، گیر داده بود به رفتگری جوان، و می‌خواست او را همراه خود ببرد و رفتگر، بهانه می‌آورد که نمی‌تواند در ساعت انجام‌وظیفه از زیر کار در برود؛ اما دخترک بازوی او را رها نمی‌کرد و رفتگر با او کشاکش داشت و خود را می‌رهاند و به جارو کردن می‌پرداخت؛ اما حریف پیله کرده بود و با گفتن جملات عاشقانه، بار دیگر به او چنگ می‌انداخت. الآن که در خرابات صاحب‌تجربه‌ام، احتمال می‌دهم که آن دختر جوان حال عادی نداشت و به‌اصطلاح زیادی زده بود. آن سال‌ها انواع و اقسام «روان‌گردان» و «خردگردان» رواج داشت، نه به‌اندازۀ الآن البته؛ که (الانسان حریص علی ما منع).

هنگامی‌که به دفتر مجلۀ رستاخیز رسیدم، جز نگهبان کسی آنجا نبود‌. ناچار برگشتم و در تاریکی غروب، سرازیر شدم به‌سوی میدان فاطمی و بدون داشتن مقصدی خاص، سر از پارک لاله درآوردم. خانواده‌ها در فضای میان پارک، می‌لولیدند و زوج‌های جوان در بخش تاریک و شمالی پارک، مشغول معاشقه بودند. در مجلۀ فردوسی و گزارش‌های «باقر عالیخانی» که با عنوان «یادداشت‌های دوردست» منتشر می‌شد -شاید هم در مطلبی دیگر- چیزهایی در باب «هاید پارک» لندن خوانده بودم و اکنون به عین و عیان، خوانده‌ها را می‌دیدم. در جنوب – فی‌المثل اهواز- هم از این خبرها بود؛ اما نه به این شدت. از بخش تاریک پارک عقب‌نشینی کردم؛ اما سروصدای بچه‌ها و زن‌ها و هیاهوی فروشنده‌های دوره‌گرد را برنتافتم و سرازیر شدم. ساحل بی‌تلاطم پارک، بلوار الیزابت بود که اکنون بلوار کشاورز نامیده می‌شود. الحق که عمه الیزابت در شصت سال شاهنشاهی خود در شرق و غرب عالم، خوب کشت و کاری داشته است. زیر سایۀ چراغ‌های پاک مشغول سرودن بودم و غافل از گذر زمان که نگهبانان با سروصدا مردم را از پارک بیرون می‌کردند. پارک‌ها پس از نیمه‌شب تعطیل بود و این سنت ادامه داشت تا هنگامی که چند سال پس از انقلاب، کرباسچی -شهردار آن روزگار- دستور داد نرده‌ها را بردارند و پارک‌ها شبانه‌روزی شد.

مردم دسته‌دسته از در اصلی پارک خارج می‌شدند و من هم درحالی‌که ساک خود را بر گُرده داشتم خارج شدم و کنار بلوار، زیر نور چراغ نشستم و سرودن خود را از سر گرفتم. نفهمیدم چند ساعت از نیمه‌شب گذشته است ولی بلوار سوت‌وکور بود و من سرگرم زورآزمایی با خیال و توهم که نبرد افزار اصلی شاعران‌اند. ناگهان یک جیپ ارتشی جلوی من ترمز کرد و یکی گفت: «بیا بالا».

ساکم را برداشتم و به طرف جیپ رفتم. سربازی پیاده شد و ساک را گشت، چیزی جز دو سه مجموعۀ شعر و دو سه دفتر و یک پیراهن نیافت. آواز برآورد:

– چیزی نداره جناب سروان.

جناب سروان پرسید: چکاره‌ای؟

– شاعرم.

صدای هرهر‌ خنده بلند شد. جناب سروان به سربازی که ساک را گشته بود گفت: «برو عقب». سرباز اطاعت کرد و خود را در کنار دو سرباز دیگر در عقب جیپ جا داد.

سروان اشاره کرد سوار شوم. در کنار او نشستم و ساک را روی پای خود گذاشتم.

– خب! حالا یه شعر بگو! فی‌البداهه، راجع به همین شب و همین وضعیت خودت و ما.

چاره‌ای نبود. با خود گفتم نظامی‌ها که چیزی از شعر سرشان نمی‌شود، هرچه آمد سرهم‌بندی می‌کنم؛ اما جناب سروان چندان هم بی‌ذوق نبود و قافیۀ «راننده» را در این لخت؛ «رانده کن و راننده» نپسندید و گفت: «بد نیست؛ اما تازه‌کاری». شعر را به خاطر ندارم؛ اما به یاد می‌آورم که ضمن بالا و پائین شدن جیپ گشت، روی کاغذ می‌نوشتم و می‌خواندم.

بالاخره به یک کلانتری رسیدیم و پیاده‌ام کردند و تحویلم دادند. بعد از تفتیش بدنی، نگاهی سرسری به درون ساک انداختند و اسم و آدرس خواستند و پرسش نخست:

– چکاره‌ای؟

– شاعرم.

افسر نگهبان به منشی گفت: «بنویس ولگرد».

هیچ تعجب نکردم و هنوز هم اگر کسی شاعر را ولگرد بداند، اعتراضی ندارم. ساکم را ضبط کردند و افسر نگهبان به آژانی که در اتاق بود گفت: «بندازش بازداشتگاه». گمان می‌بردم بازداشتگاه لااقل جایی برای دراز کشیدن داشته باشد؛ اما مسلمان نشنود و کافر نبیند. در بازداشتگاه را که باز کرد، هرچه بوی گند در عالم بتوان تصور کرد در مشامم پیچید. جا خوردم. ولی آژان با صدای بلند عربده کشید:

– تحویل بگیرین! یه شاعر به جمعتون اضافه شد.

و مرا هل داد توی بوی نا و رطوبت و مدفوع و ادرار. هم‌زمان با عربدۀ آژان که گفت: «یه شاعر …» یکی از اعماق تاریکی باد روده‌ای بلند ول کرد و دیگران خندیدند.

دیگری از این‌سو کبریت کشید و گفت: «بیا اینجا… بپا… له نکنی ملتو». دو سه پتوی فرسوده و بوی تُرشال گرفته را به خود پیچیده بودند ملت؛ و معلوم بود همه از من ولگردترند. بی‌آنکه اسیر وزن و قافیه یا مرسل و «بی‌‌وزن» باشند. یکی دیگر از وسط اتاق تاریک و یخ‌زده، گفت: «بخون ببینم چه جور شاعری هستی.» هیچ نگفتم. دیگری پیله کرد: «بخون دیگه بابا! درخواستی داری».

– از کی بخونم؟

– از خودت، از هرکی.

چند بیت خواندم که یکی دیگر سر ذوق آمد و شروع کرد کوچه‌باغی خواندن و چهچه زدن.

الآن که فکرش را می‌کنم این بی‌عاری مردم فرودست و به قول مباشران قانون، «ولگرد» که در بدترین شرایط هم خود را نمی‌بازند، ستودنی است. آژان از دریچه سرش را داخل کرد و داد زد: «خفه‌شو! چه وقت خوندنه؟» و در عوض هرچه فحش بود نثارش کردند و برایش شیشکی بستند.

– مثل اینکه دلتون می‌خواد آبو واز کنم زیرتون.

یکی جواب داد: «نه اینکه خیر سرت خیلی خشکه اینجا».

دیگری گفت: «خودمون به‌اندازۀ کافی خیسش کردیم، زحمت نکش».

آژان دریچه را بست و رفت و سروصداها خوابید. چمباتمه زده و به دیوار سیمانی تکیه داده بودم و چرت می‌زدم که صدای اذان از دوردست در فضا پیچید. به فرارسیدن روز ایمان آوردم. صبح زود در عفونت‌سرا باز شد و همۀ ما را بیرون آوردند. چنانکه ویژگی ابدی مباشران قانون است، با خشونت تمام ما را رو به روی مستراحی که دستکمی از بازداشتگاه نداشت به صف کردند. پاسبانی که خوش‌اخلاق‌تر بود با خنده گفت: «اونایی که کارشون شفاهیه لازم نیست تو صف باشن.» و چند نفر مشغول شدند سرپایی ادرار کردن در حوضچه مانندی سیمانی که کاریکاتور شاشگاه‌های فرنگی بود. من هم تبعیت کردم. کار کتبی نداشتم. بی‌خود نیست که کار کتاب در این دیار به تیراژی چنین حقارت‌بار انجامیده است، هرکسی کار کتبی داشته باشد معطل خواهد شد و در صف خواهد ماند. دست و صورت خود را شستم و منتظر ماندم صدایم کنند. اسمم را خواندند، بی‌اختیار گفتم: «حاضر».

– دستبندش بزنین ببرینش شورای داوری.

«شورای داوری» دکان تازه‌ای بود مثل «خانۀ انصاف»، هم نظامی‌های بازنشسته سرشان گرم می‌شد، هم کلانتری‌ها و پاسگاه‌ها فرصت بیشتری پیدا می‌کردند از نظام مراقبت کنند، هم جریمه‌ای که از ولگردان می‌گرفتند کمکی بود به خزانۀ دولت. هر یک از دست‌هایم به سرباز وظیفه‌ای بند بود. هر دو شهرستانی و هراسان از ازدحام مردم و ساده و بحت:

– مبادا فکر فرار به سرت بزنه.

– اگه بخوای فرار کنی پدرتو در می‌آریم.

خندیدم و گفتم: «اگه شما فرار نکنین، من جایی نمیرم».

– ما چرا فرار کنیم؟

– من چطور فرار کنم وقتی دو دستم به شما قفل شده؟ ها؟

جوابی نداشتند بدهند. یکی از آن‌ها گفت: «خواستم خیالت راحت باشه که نمی‌تونی در بری».

حدس می‌زدم که یکی از دست آن‌ها فرار کرده است که این‌همه نگران‌اند. به شورای داوری که رسیدیم دو سه نفر بیشتر در صف نبودند. نوبت به من که رسید، با دو سرباز همراه وارد سالن کوچکی شدیم که تیمساری پیر پشت میز بزرگ آن نشسته بود. سربازها سلام دادند و پرونده‌ام را با احترام روی میز گذاشتند. تیمسار پرسید:

– هیپی هستی؟

– خیر قربان شاعرم.

– اوهوم. اینجا نوشتن به جرم ولگردی دستگیر شدی.

– ول نمی‌گشتم قربان. نشسته بودم کنار بلوار و داشتم شعر می‌نوشتم که جیپ گشت منو گرفت و تحویل کلانتری داد.

– خب! به شعار خدا، شاه، میهن باور داری؟

– البته قربان.

آفرین! حالا بشین و یه شعر دربارۀ خودت و شورای داوری بگو یا اینکه جریمه بپرداز.

– ترجیح میدم شعر بگم.

– آفرین! دستشو باز کنین.

دست راستم را باز کردند و روی میز تیمسار مشغول شدم: «الا ای داوری! شو داوری کن» هر چه به ذهنم آمد روی کاغذ آرم‌دار شورا نوشتم. چند بند دوبیتی پیوسته و نسبتا خوانا. تیمسار نخستین و خانم منشی جوانش لبخندی نثارم کرد.

– کسی رو داری ضمانتتو بکنه؟

نام منوچهر آتشی و بهمن توسی را بردم. تیمسار پرسید: «شماره تلفن یا آدرسی ازشون داری؟»

گفتم که در جوانان رستاخیز هستند. تیمسار با خوشحالی سر تکان داد و به منشی گفت:

_ جوانان رستاخیزو بگیر… حدس می‌زدم جوون سربه‌راهی باشه.

نیم ساعت بعد بهمن -روانش شاد و خرم باد- خودش را رساند و پای ورقه‌ای را امضا کرد و من آزاد شدم. باهم راه افتادیم و از کلانتری ساکم را پس گرفتیم و به‌سوی دفتر مجله روان شدیم. بهمن به پشتم زد و گفت:

– شانس آوردی که بی‌سوادن. اگه دفتراتو ورق می‌زدن و می‌دیدن چی نوشتی، کلاهت پس معرکه بود.

ادامه دارد…

قسمت اول
قسمت دوم

همچنین ببینید

سیدنا الشهید، فراتر از نام و یاد

یاد و نام چیست که مرگ نیز نمی‌تواند نقش آن را زایل کند؟ ویژه آنگاه …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *