خانه / روایت / رژیم از راه رسیدۀ انقلاب

رژیم از راه رسیدۀ انقلاب

نگاهی به کتاب «از سپیده تا شام» نوشتۀ «کیان کاتوزیان»

«فکر نمی‌کردم عمر این رژیم طولانی شود»

از سپیده تا شام، روایت کیان کاتوزیان- همسر علی اصغر حاج‌سید جوادی- از حوادث سیاسی و اجتماعی دوران پر تب و تاب انقلاب است. کاتوزیان سعی دارد با نگاهی جزیی‌نگر، حوادث سال‌های ۵۲ تا ۶۰ را روایت کند. آن‌طور که در مقدمه ذکر می‌کند این خاطرات در سال ۱۳۵۹ نگاشته شده اما در سال ۱۳۸۰ توسط نشر آبی منتشر گردیده است. از جمله نکات مثبت این کتاب فاصلۀ اندک اتفاقات تا نگارش‌ آن‌هاست که احتمال تحریف وقایع را کاهش می‌دهد. نویسنده در مقدمه‌ی اثر ضمن بیان این نکته، نمای کلی و هدف از ثبت خاطرات را نیز ذکر می‌کند:

« کتابی که در دست دارید شامل دو دفتر است. دفتر اول، مرداد ۱۳۵۹ نوشته شده، یعنی یکسال و نیم پس از انقلاب بهمن۱۳۵۷، زمانی که تمام خاطرات پرهیجان آن دوران هنوز به روشنی روز در ذهنم حضور داشتند و زمانی که سراپای وجودم را یأس و ناامیدی فراگرفته‌ بود، از اینکه می‌دیدم آنچه که به دنبالش بودیم به دست نیاوردیم. در نتیجه تصمیم گرفتم برای اینکه پس از گذشت سالها این وقایع هم‌چنان زنده بمانند، آنچه را که در خانۀ خودم با حضور خودم اتفاق افتاده بیان کنم.»

محور این کتاب نه خودِ نویسنده و نه انقلاب، بلکه علی اصغر حاج سید جوادی- از اعضای فعال کانون نویسندگان و حزب توده- است. تمام وقایع سیاسی و اجتماعی با مرکزیت او و با لفظ « شوهر من» روایت می‌شود. نویسنده در جای جای اثر تلاش می‌کند همسرش را به عنوان یک قهرمان معرفی کند. حتی وی را با دکتر شریعتی مقایسه نموده و معتقد است شوهرش« پدر و مجاهد بزرگ» سازمان مجاهدین خلق بوده. هم-چنین می‌گوید پس از فرار حاج سید جوادی از ایران، بیشتر همسایگان و خویشاوندان و اقوام، عکس بزرگ وی را قاب گرفته و به عنوان اسطورۀ مبارزه بر دیوار خانه‌هایشان آویخته بودند. در بعضی صفحات نیز خودِ نویسنده، جایگزین همسر قهرمانش می‌شود و از شجاعت و محوریت خویش سخن می‌راند. مثلاً گفتگوی تلفنی خود با مأمور ساواک را این‌گونه شرح می‌دهد: « آخرین تلفن کمیته انتقام با یک مشاجره طولانی بین من و کسی که تلفن می‌زد به پایان رسید…..گفت :بالأخره ما ترا بی‌شوهر و بچه‌هایت را یتیم می‌کنیم. گفتم: هیچ اشکالی ندارد، خانوادۀ حضرت علی همه شهید شده‌اند، ما این راه را خودمان انتخاب کرده‌ایم و تا پایانش می‌رویم.» نویسنده در جایی دیگر از کتاب، همسرش را تلویحاً با امام حسین(ع) مقایسه می‌کند! قیاسی که هر دو طیف مذهبی و غیرمذهبی را پس می‌زند.

کاتوزیان از حکومت جمهوری اسلامی ایران با لفظ رژیم یاد می‌کند. چند بار هم از اصطلاح «رژیم از راه رسیدۀ انقلاب» استفاده کرده. در ماجرای فرار از ایران هم معتقد است مورد چشم زخم رژیم قرار گرفته‌اند!

وی در تمام مطالب، رهبر انقلاب را آقای خمینی می‌نامد به جز جریان انتخاب بنی‌صدر که از ایشان با لفظ امام خمینی یاد می‌کند. « مردم با احترام به رأی و خواستۀ امام، دسته‌جمعی به بنی‌صدر رأی دادند…آقای بنی‌صدر طی مراسمی فرمان ریاست جمهوری خود را از امام خمینی گرفت.»

کاتوزیان از معترضان پیش از انقلاب با عنوان کلیِ مردم یاد می‌کند اما مردم پیروز پس از انقلاب را مبارز می‌نامد.  یعنی آن‌جا که مردم در راستای همان هدف او هستند، مبارز و جان بر کفند اما وقتی رفتار همان انقلابی‌ها با منافع او سازگار نیست با عنوان هیستریک شناخته می‌شوند.: « در فاصلۀ اینکه او(همسر سرهنگ وجدانی ساواکی) به منزل برسد مردم هیستریک تمام اثاثیه منزل او را از قبیل تلویزیون و یخچال و فرش و مبل به داخل کوچه می‌آوردند و خورد می‌کنند.»

هم‌چنین شهدای انقلاب را با عنوان کشته‌شدگان و کشته‌شدگان مجاهدین را با عنوان شهدا وصف می‌کند.

« در میان عکسهای آقای خمینی، عکسهای مصدق و دکتر شریعتی و شهدای مجاهدین به چشم می-خورد. میان هجوم جمعیت عده ای متعصب که هدف خود را کاملا می‌شناختند مانع از حرکت عکسهایی غیر از آقای خمینی شدند اما کسی به این مسائل اهمیت نمی داد و همه تسلیم شدند.»

خاطرات و نقل قول‌های کاتوزیان را نمی‌توان روایت نامید. زیرا روایت، بازگویی مستندات بدون القای مستقیم نظرات شخصی است اما نویسندۀ این اثر، تمام اتفاقات را همراه با تحلیل‌های خویش ارائه می‌کند و جایی برای برداشت‌ و نظر مخاطب باقی نمی‌گذارد. از آن‌جا که کاتوزیان، مخالف نظام اسلامی است مسلماً وقایع انقلاب را با تعصب و جانب‌داری بازگو می‌کند؛ بنابراین، نظر مخالف امکان ورود به این روایت را ندارد و فقط می‌تواند به صورت ناظری بی‌کنش، شاهد ماجراها باشد. تلاش نویسنده برای نمایش جهت‌دار وقایع انقلاب، سبب تناقض-گویی و ورود مطالب عاطفی به روایت سیاسی شده است. چون هنگام نگارش این اثر، تنها دو سال از انقلاب گذشته و جمهوری اسلامی ایران به دلیل جنگ با عراق، اوضاع متزلزلی دارد، نویسنده هنوز امیدوار است که بتواند به ایران برگردد؛ به همین دلیل در لحن وی، نوعی بیم و امید توأمان حس می‌شود. ترس از بیان کاملاً شفاف و صریح اعتقادات و درونیات شخصی و امید بازگشت به وطن. بنابراین در انتقاد از حکومت جمهوری اسلامی و رژیم شاه، جانب اعتدال را نگه داشته و حتی در سطور بعدی به تعریف و تمجیدشان هم می‌پردازد. به اصطلاح، یکی به نعل می‌زند و یکی به میخ تا هم در صورت ماندگاری جمهوری اسلامی و هم برگشت رژیم پهلوی، مصون و در امان باشد. در ذیل، نمونه‌ای از انتقادهای وی به شاه و پس از آن به جمهوری اسلامی ذکر می‌شود.

انتقاد از رژیم پهلوی

اگرچه کاتوزیان بارها از شاه انتقاد می‌کند اما انتقادات او کلی، شعاری و تا حدودی جانب‌دارانه است.

«بعد از انقلاب یکی از افسران دفتر ویژه را ملاقات کردیم که می‌گفت ما نامه (نامۀ  انتقادی حاج سیدجوادی به شاه) را تمام و کمال برای شاه فرستادیم البته با ترس و لرز و ایشان خوانده بود و زیر مطالبی را که راجع‌به دزدی و فساد نوشته شده بود خط کشیده و نوشته بود راست می‌گوید. اما او هم مثل بقیۀ دیکتاتورهای تاریخ، چنان غرق در لجن‌زار خودخواهیهای خود بود که تصور نمی‌کرد آنچه را که بر سر سایر ستمگران تاریخ آمده امکان دارد بر سر او هم بیاید.»

در نامه ای هم که سیدجوادی از پاریس برای همسرش می نویسد، انتقاد از شاه و انقلاب توأم است:

« خدا لعنت کند آن موجود کثیف و دیوانه را که با جنون و فساد خود و خانوادۀ هرزۀ کثیفش و آن سلطنت سراپا فسادش ما را به این روز انداخت که من از شنیدن کمبودهای آنجا و رنجهای مردم بیچارۀ آن و از دیدن این همه فراوانی و زرق و برق و روشنایی (پاریس)  به وحشت و نفرت می‌افتم و در آرزوی همان رنج‌ها و کمبودها و تاریکی‌ها می سوزم.»

نویسنده، صحنه‌ی فرار شاه از ایران را این‌گونه شعاری، توصیف می‌کند:

« بعد از ماهها مردم چهرۀ غم زده، نگران و ناامید مردی را دیدند با چشمان اشک آلود که هیچ شباهتی به آریامهر همیشگی نداشت. آریا مهری که به خاطر چشم در چشم نشدن با مردم، همیشه عینک سیاه به چهره داشت و در مراسم رسمی رژه غرق در مدالهای گوناگون به زحمت و کراهت حتی با سردمداران رژیم صحبت می‌کرد. او با عجز و ناتوانی گفت من صدای انقلاب شما را می شنوم و امیدوارم که اوضاع بهتر شود.»

البته پس از این نقد نسبی با  یک ویژگی مثبت شاه روبرو می‌شویم:

« آقای شاپور بختیار همیشه انقلاب ایران را فتنه می‌خواند در حالی که شاه با تمام جبروت خود به اینکه در ایران انقلاب بزرگی در حال ظهور است اعتراف کرد.»

به جز این مورد، در سراسر کتاب با تعاملات مثبت خانواده‌ی حاج سید جوادی و بختیار روبرو هستیم.

« حضور خبرنگاران خارجی خصوصاً فرانسویان در ایران و در طول انقلاب برای ما ارزش زیادی داشت و در ضمن نوعی امنیت به شمار می‌رفت. در گیر و دار وقایع شهریور ۵۷ دو خبرنگار فرانسوی به نام پیربلانشه و کلریر به تهران آمدند. خانم مولود خانلری از پاریس تلفن منزل ما و دکتر بختیار را به ایشان داده بود. آنها ابتدا با ما تماس گرفتند و به منزل ما آمدند و بعد من تلفنی با آقای بختیار راجع‌به آنها صحبت کردم. ایشان گفتند شما یک شب آنها را نگه دارید تا من ترتیب جا به جایی آنها را بدهم.»

« دکتر بختیار قول مساعدت فراوان به مردم داد، در نتیجه روزنامه‌ها اعتصاب دو ماهه خود را شکستند…»

کاتوزیان می‌گوید در روز نوزده بهمن ۵۷ دو دسته از مردم برای راهپیمایی به خیابان‌ها آمدند « اکثریتی که بی چون و چرا صحه بر نخست‌وزیری بازرگان می‌گذاشت و اقلیتی که طرفدار بختیار و حکومت او بود و به خود نام هواداران قانون اساسی داده بود. همان روز ۱۹ بهمن اقلیت طرفدار دولت بختیار نیز در امجدیه میتینگ بزرگی برگزار می‌کردند.»

طبیعتاً کاتوزیان دل خوشی از برکناری دولت بختیار ندارد و ضمن اذعان به برنامه‌های اصلاحی بختیار – که به یک مورد هم اشاره نشده- مخالفت مردم با بختیار را تأیید نمی‌کند.

«مردم اعتنایی به برنامه‌های اصلاحی بختیار نداشتند. آنچه مردم می خواستند به غلط یا درست فروپاشی بود و خلاصی از یک دوران استبداد طولانی که ریشه تاریخی در قرنها و قرنها داشت.»

سرانجام نیز، شخصِ بختیار را تبرئه می‌کند و مشکل را سیستم حکومت پهلوی می‌داند.

« مشکل مردم با شخص آقای بختیار نبود. چون او را منتخب شاه و سیستم مسلط بر جامعه می‌دانستند دوستش نداشتند.»

 انتقاد از انقلاب اسلامی ایران

کاتوزیان و همسرش از  مخالفان جمهوری اسلامی ایران هستند.  وی در جای جای کتابش ذکر می‌کند که موافق انقلاب بوده‌اند اما جمهوری ایرانی را قبول داشتند نه اسلامی را. بنابراین طبیعی است که مدام از حکومت اسلامی انتقاد کند.

در صفحه ی ۵۵ کتاب، ماجرای جالبی درباره‌ی پیغام امام خمینی از نوفل لوشاتو برای علی اصغر حاج سید جوادی می خوانیم.

« برادر شوهرم شمس الدین خان، چون هزاران ایرانی دیگر شوق‌زده از حضور آقای خمینی در پاریس به دیدار ایشان رفت و چون قبلاً با آقایان بنی‌صدر و قطب‌زاده آشنایی داشت به آسانی به نوفل لوشاتو راه یافت. او تعریف می‌کرد که بعد از اینکه مرا به آقای خمینی معرفی کردند، ایشان گفت: حال سید علی اصغر چطور است؟ من برای سلامتی ایشان نگرانم. بعد هم سؤال کرده بود که گویا ایشان با حکومت اسلامی مخالف هستند و طرفدار جمهوری هستند. برادرشوهرم گفته بود، ایشان هم مسلمان هستند ولی حکومت جمهوری را بهترین نوع حکومت می‌دانند. هنگام خداحافظی هم گفته بود سلام مرا به ایشان برسانید.» البته صحت روایت و منظور امام خمینی از سلامتی سیدجوادی مشخص نیست!

نویسنده، بارها وضعیت آزادی را در پیش و پس از انقلاب مقایسه می‌کند اما این قیاس، یک طرفه است. او به جز یک مورد از وضعیت مذهبیون و به اصطلاح نیروهای راست‌گرا در پیش از انقلاب حرفی به میان نیاورده. کافی است فقط سوسیالیست‌ها آزاد باشند!

« در کانون نویسندگان همه اعم از مذهبی و مارکسیست و ملی شرکت می‌کردند. غافل از اینکه فردای انقلاب صف‌ها جدا خواهند شد و نشر تهمت‌های ناروا به صورت نقل و نبات روزانه درخواهد آمد.»

از جمله انتقادهای دیگر کاتوزیان به امام خمینی، عدم مذاکره با مجاهدین است. « آقای خمینی نه آنها را مسلمان می دانست و نه حاضر بود با آنها مذاکره کند. حتی پس از اینکه مسعود رجوی برای جلب محبت ایشان(بنی صدر) حضرتشان را برای احراز مقام ریاست جمهوری پیشنهاد کرد و در امجدیه و در حضور جمع چندین هزار نفری مجاهدین کلمات شهادتین را بر زبان آورد، در موضع آقای خمینی نسبت به ایشان تغییری حاصل نشد.»

با اوج گرفتن وقایع انقلاب، انتقادهای کاتوزیان نیز اوج می‌گیرد. او معتقد است پس از فرار شاه از ایران و روی کار آمدن دولت بختیار، عملاً چیزی در ایران فرق نکرد.

«اوضاع هم در شهر هیچ تغییری نکرده بود. همه خیابانها سنگربندی شده و مردم از صبح در خیابانها بودند، رفتن شاه و نخست وزیری بختیار هیچ تغییری در اصل اوضاع نداده بود.»

از دیگر جاهایی که کاتوزیان نتوانسته خشمش را از انقلاب پنهان کند، ماجرای باز شدن درِ زندان‌ها و آزاد شدن زندانیان سیاسی است. وی تا پیش از این مدام سنگ زندانیان سیاسی که اسیر ساواک شده بودند را به سینه می‌زد اما اکنون ازوضعیت آزادیشان گلایه کرده و می‌گوید: « بعد از باز شدن درِ زندانها تمام زندانیان غیرسیاسی نیز فرار کردند.»

کاتوزیان می‌گوید نخستین پیامی که پس از پیروزی انقلاب از رادیو پخش شده این‌گونه بوده است: « توجه! توجه! این صدای راستین انقلاب ایران است.» اما متن نخستین پیامی که از تلویزیون پخش شده تفاوتی اساسی داشته: « این صدای انقلاب اسلامی ایران است.» به نظر کاتوزیان « همین شروع جهت‌گیری بود.» وی می‌گوید حاج سیدجوادی پیام تبریکی به تلویزیون فرستاده اما چون بسمه تعالی نداشته از پخش آن جلوگیری شده است! دلیلی که چه بسا زاییدۀ ذهن وی باشد.

او در جای دیگری نیز به تلویزیون می تازد.

« یکی از اتفاقات جالبی که یک هفته بعد از انقلاب افتاد، ظهور چهرۀ جدیدی بود بر صفحۀ تلویزیون به نام دکتر حسن آیت که در اوایل اسفند ۵۷ در برنامه‌ای به تشریح نقش ارزندۀ آیت الله کاشانی در جریان ملی شدن صنعت نفت پرداخت و در این سخنرانی بی‌رحمانه و مغرضانه نامی از دکتر مصدق نبرد. متأسفانه این یکی از خصوصیات قدرت است…حالا هنوز دو هفته از انقلاب نگذشته تحفه ای در تلویزیون ظاهر شده بود و تاریخ را قلب می‌کرد…حضور حسن آیت در تلویزیون موجی از تأسف و تأثر در بین کسانی که طالب آزادی و دموکراسی بودند برانگیخت.» جالب است که نویسنده در جای جای کلامش هم‌حزبی‌های خود را طالب آزادی و دموکراسی می‌داند؛ گویا انقلابیون مذهبی، هدفی جز آزادی داشته‌اند.

از جمله مسائلی که کیان کاتوزیان با آن مشکل دارد، حضور چهره‌های جدید و ناشناخته در صدر امور انقلاب است. جای سؤال است که آیا این چهره‌ها برای انقلابیون مذهبی نیز ناشناخته بوده‌اند؟ آیا خانم کاتوزیان تمام چهره‌های سیاسی مذهبی را می‌شناخته که عدم شهرت این افراد را به مثابه‌ی بی‌کفایتی آنان می‌داند؟

« من فردای انقلاب و برای اولین‌بار چهره‌ی کسی را دیدم که اسم او را هم برای اولین بار شنیدم که رفسنجانی نام داشت.»

هم‌چنین در ذیل ماجرای ربوده شده(؟) فرزندان آقای طالقانی و انتشار مقالۀ حاج سید جوادی با عنوان صدای پای فاشیست نیز به آخوندهای کم‌تر شناخته شده اشاره می‌شود. کاتوزیان در جواب شمس آل احمد که مقالۀ مذکور را این‌گونه نقد کرده: « صدای پای فاشیسم از نعلین آخوند نیست بلکه از جیرجیر کفش روشنفکران است.» می‌نویسد: « شمس! شما راست می گویید ولی این جیرجیر مال کدام کفش است؟ کفش امثال شوهر من یا کفش آقایانی که همراه آقای خمینی به تهران آمدند و بر اوضاع مسلط شدند و یک شبه ره صد ساله رفتند؟»

از جمله مواردی که نویسنده، فکر و عقیدۀ همسرش را حجت می‌داند و به عنوان دلیل متقن، مطرح می‌کند مسألۀ دولت موقت است.

« شوهر من می‌دانست اعضای شورای انقلاب ملی مخفیانه و با توافق آقای خمینی و پیشنهاد آقای مطهری انتخاب شده اند.» « البته مهندس بازرگان همانطور که خودش نوشته، هنگام ملاقات با آقای خمینی در پاریس مأمور تشکیل دولت موقت و همین‌طور انتخاب اعضای شورای انقلاب شده بود. اما این داستان به طور کلی مخفی نگه داشته شده بود. در نتیجه اعضا و کابینه و وزرا همگی از قبل تعیین شده بودند.»

بنابراین وی از دولت موقت نیز انتقاد می‌کند و معتقد است:« متاسفانه دولت موقت چنان درگیر مسائل داخلی بعد از انقلاب بود که توجهی به مسائل اساسی جامعه نداشت. یکی از مشکلات بزرگ دولت بازرگان، وجود محمد منتظری فرزند آقای منتظری بود که در رأس یک گروه مسلح اختیار کنترل رفت و آمدهای هوایی و حتی بستن فرودگاه بین‌المللی مهرآباد را هم حق خود می‌دانست. هر جا می‌رسید آشوب به پا می‌کرد و همیشه عده‌ای حزب‌الله به دنبال خود داشت.» کاتوزیان می‌گوید لفظ حزب‌الله توسط محمد منتظری به وجود آمده و « اگر غیر از حزب‌الله بودی یعنی مخالف رژیم جدید هستی و یک حزب‌اللهی یعنی کسی که تمام وجودش در اختیار فرمان انقلاب اسلامی ایران است.» وی لفظ حزب‌الله را لقبی می‌داند که « اگر به یدک می‌کشیدی صاحب نفوذ و قدرت فراوان می‌شدی و درها همه به رویت باز می‌شدند.»

در بخش حوادث پس از انقلاب به ماجرای رفراندوم جمهوری اسلامی و  قانون اساسی برمی‌خوریم که روایت کاتوزیان در نوع خود جالب و متفاوت است.

« اصغر معتقد بود مردم ایران در زمستان ۵۷ و در طی تظاهرات و پیاده‌رویهای میلیونی خود عملاً به سقوط رژیم سلطنتی رأی مثبت داده‌‌اند و لزومی به برپایی رفراندوم نیست و باید در فکر تنظیم قانون اساسی بود و اجرای آن.»

وی روایتی بعید و بدون استناد دربارۀ پیش‌نویس قانون اساسی ذکر می‌کند.

«بعد از انقلاب و در بهار ۵۸ روزی همه‌ی آقایان تهیه کننده‌ی متن پیش‌نویس برای آشنایی با آقای خمینی به قم رفتند. برادرم می‌گفت آقای خمینی اصرار داشت که زود این طرح را به رفراندوم بگذاریم قبل از اینکه آقایان آخوندها چیزی به آن بیافزایند.»!

ماجرای اعدام‌های اول انقلاب نیز از جمله نکات جالب توجه و مورد انتقاد نویسنده است.

« رسم شده بود که بالای سر محکومین به اعدامهای بدون محاکمه لوحی نصب می‌کردند که نوشته بود« بسم الله قاسم الجبارین»

کاتوزیان تلویحاً از گروه فرقان حمایت نموده و برای اعضایش دلسوزی می‌کند: « موج ترورهایی که توسط گروهی به نام فرقان انجام می‌گرفت…مشکل جداگانه‌ای برای دولت موقت فراهم آورده بود. عده‌ای از جوانان این گروه بازداشت و اعدام شدند. ما با همسران ایشان که برای جستجوی راه حلی به خانه‌ی ما آمده بودند آشنا شدیم که همگی بسیار جوان بودند و شوهران خود را مبرا از اتهامات می‌دانستند.»

کاتوزیان بارها از مأمورین و دست‌نشانده‌های شاه دفاع کرده و آنان را چهره‌هایی مظلوم و بی‌دفاع، جلوه می-دهد. به نظر وی، این افراد بی‌گناه بوده‌اند و تنها جرمشان این بوده که در رژیم شاه کار می‌کردند« موج اعدامها باعث شده بود که همه به سوی خانه ما روانه شوند. در تبریز چندین افسر جوان، رؤسای کلانتری‌ها را اعدام کردند. جرم آنها این بود که در رژیم آریامهری کار می‌کردند.» و سرانجام مثل تمام ماجراها پای حاج سید جوادی در میان می‌آید!

« همسر من در مقاله‌ای که مخفیانه و به صورت زیراکس در ایران پخش شد، خلخالی را به خاطر اعدامهای دیوانه‌وارش و به علاوه فساد و غارت، مورد مؤاخذه قرار داده بود.»

کیان کاتوزیان از معدود زنانی است که وقایع انقلاب اسلامی را روایت کرده‌است. روایتی که اگرچه سیاسی است اما در جای جای آن، زاویه‌دید زنانه و احساسی به چشم می‌خورد. وی در چندین مورد، حین نقل مسائل پر تب و تاب سیاسی به ذکر جزییات خانه و سفره و لباس‌هایش می‌پردازد. از جمله مسائل جالب که بخش قابل توجهی از کتاب را به خود اختصاص داده، مسأله‌ی حجاب و پوشش است.

« چون تظاهرات شانزده آذر را مسجد ترتیب داده بودند در نتیجه خانم‌ها قبول کرده بودند که با پوشش اسلامی حرکت کنند و تمام زنان سیاهپوش بودند.» وی در ادامه، ضمن برجسته کردن نقشش در تظاهرات شانزده آذر، به ظاهر خود اشاره می‌کند و می‌گوید:« ما با بسته‌های بیسکویت و آب یخ از تظاهرکنندگان استقبال کردیم و پا به پای آنها شعار می‌دادیم. در این موقع جوانی که به زحمت بیست سال داشت آمد مقابل من و گفت تو چون حجاب نداری ما از تو بیسکویت و آب قبول نمی‌کنیم. گفتم اشتباه بزرگی می‌کنید چون من هیچ‌وقت چادر نداشته‌ام و بیشتر این خانم‌ها هم که در حرکت هستند هیچ.قت چادر نداشته‌اند. نگذارید از حالا صفهای ما از یکدیگر جدا شوند. خانمی که همراه جوان بود گفت بحث را به حجاب نکشانید.»

نکته‌ای که در بسیاری از روایت‌های کاتوزیان -از جمله روایت بالا- وجود دارد ورود ناگهانی نفر سوم در ماجراهاست که از قضا با وی هم نظر است و نقش کمک قهرمان را ایفا می کند.

به اعتقاد کاتوزیان یکی از دلایل رد حاج سیدجوادی جهت تصدی وزارت اطلاعات، حجاب نداشتن اوست.

« مهندس بازرگان برای پست وزارت اطلاعات شوهر مرا در نظر گرفته بود ولی در شورای انقلاب با مخالفت آقای مطهری و دیگران روبرو شده بود به دو علت: اینکه من حجاب نداشتم و دیگر اینکه شوهرم نماز نمی-خواند.»

هم‌چنین به اعتقاد وی یکی از دلایل افسردگی دخترانش پس از اختفای پدرشان، حجاب اجباری بوده!

« این تغییر مدرسه و اینکه حالا دیگر روپوش و روسری هم اجباری شده بود آنها را به شدت افسرده کرده بود.»

به نظر نویسنده، یکی از علل مهاجرت سید حسین نصر از ایران، مسألۀ حجاب همسرش بوده است!

« علت مهاجرت آن‌ها دو چیز بود. وحشت از اعدام‌ها و دیگر توهینی که یک پسر حزب اللهی به پری دوستم کرده بود. بدین معنی که سر چهارراه که چراغ قرمز بود و پری هم پشت رل، از پنجرۀ اتومبیل موهای او را می‌کشد و می‌گوید برو روسری سر کن. پری به منزل که رسید چنان عصبی بود که به من گفت ما می‌رویم. من دیگر تحمل ندارم.» کاتوزیان از این ماجرا استفاده می‌کند و نظر خودش را دربارۀ حجاب می‌گوید: « من شاگردانی داشتم که لباس‌های خیلی کوتاه می‌پوشیدند و گاهی که برای مسائلی مادران آنها را به مدرسه دعوت می‌کردیم می‌دیدیم اغلب چادر به سر دارند. هر دو نسل کنار هم و با مسالمت زندگی می‌کردند و همدیگر را قبول داشتند.»

وی در توصیف انتخابات خبرگان نیز به مسألۀ حجاب اشاره می‌کند:

« هنوز حجاب اجباری نشده بود در نتیجه تعدادی خانم‌ها را می‌دیدی که با چادر و روسری آمده‌اند و عده‌ی دیگر که مطابق معمول همیشگی لباس پوشیده بودند.»

کاتوزیان بارها از چادر به عنوان وسیله‌ای برای استتار و تغییر ظاهر یاد می‌کند.

« پس از جابه جایی اصغر، چون حلقۀ سختگیری و دستگیری رژیم هر روز تنگ‌تر می‌شد با احتیاط بیشتری به دیدنش می‌رفتم و زمانی می‌شد که دو یا سه بار تاکسی عوض می‌کردم و گاه چادر سر می‌کردم.»

چادر در ماجرای فرارشان از ایران هم کمک شایانی به آن‌ها کرده!

« محمدعلی(مسئول خروج کیان و دخترانش از ایران) سفارش کرد که هر سه نفرمان چادر سر کنیم.»

ماجراهایی که در حین فرار با چادر دارند هم جالب است.

« بچه ها از راه رسیدند. باید حمام می‌کردند و بعد هم تمرین چادر سر کردن.» « بچه ها شب گذشته کاملاً تمرین چادر سر کردن کرده بودند. اما صبح با روپوش مدرسه و با روسری بودند و چادرهایشان دستشان بود.» « محمد علی از ماشین پیاده شد به ما گفت: چادرهای خود را سر کنیم و محکم روی خود را بپوشانیم.» « دیدم لیلا و نگار چنان روی خود را با چادر پوشانده‌اند و جدی نشسته‌اند که گویی سالیان دراز است با چادر و چادر سر کردن آشنایی دارند.»

البته ناگفته نمانَد که نویسنده یک بار هم به محسنات چادر اشاره می‌کند! « فقط حُسن چادرها این بود که سرمان کرده بودیم و گرما داشتند.» « چادرهایشان را من دور کمرشان پیچیدم. مال خودم را هم. زیرا چادرها برای جلوگیری از نفوذ سرما کمک مؤثری بودند.»

اشتباه عجیب!

با وجود این‌که نویسنده در مقدمۀ کتاب اذعان کرده در زمان ثبت خاطراتش، تمام وقایع را با جزییات در خاطر دارد اما اشتباه عجیبی در این اثر رخ داده است که می‌تواند تمام مطالب و مدعای کاتوزیان را زیر سؤال ببرد. در همۀ اسناد و مدارک تاریخی، روز ورود امام خمینی(ره) به ایران دوازدهم بهمن ماه است اما نویسندۀ از سپیده تا شام، دو بارتکرار می‌کند که امام در روز ده بهمن وارد ایران شده‌اند.

« بالأخره شایعات گوناگون دلیل بر تأخیر پرواز آقای خمینی به تهران و مخالفت ارتش و آقای بختیار با ورود ایشان روز ۱۰ بهمن ۵۷ پایان یافت و وی به تهران رسید… از صبح روز ۱۰ بهمن ۵۷ سراسر طول خیابان شاهرضا و آیزنهاور مملو از سیل مردمی بود که به تماشای ورود ایشان ایستاده بودند و تلویزیون در حال اعتصاب نیز مراسم را به طور مستقیم پخش می‌کرد.» همان‌طور که دیده شد روایت کاتوزیان از روزهای انقلاب، متعصبانه و همراه با تحلیل‌های شخصی است و در جای جای اثر، تناقضات تاریخی و گفتاری دیده می‌شود که با توجه به وضعیت بغرنج نویسنده و موضع وی نسبت به نظام جمهوری اسلامی، طبیعی است. شاید این جملۀ نویسنده پیش از فرار از ایران، خلاصۀ کل ۲۴۴ صفحه‌ی کتاب از سپیده تا شام باشد. «اشتباهم در این بود که فکر نمی‌کردم عمر این رژیم طولانی شود.»

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *