خانه / داستان / یک آدم سیاه؛ یک آدم خاکستری

یک آدم سیاه؛ یک آدم خاکستری

نگاهی به رمان کوچۀ ابرهای گمشده

کارون داستان «کوچه ابرهای گمشده»، همان‌قدر قابلیت ارجاع به جهان خارج داستانی را دارد که ممشاد؛ و البته این نه به معنای حضور ملموس و قابل‌درک کاراکترها است؛بلکه به مفهوم خلق متنی است که جهان‌بینی و نگرش نویسندۀ امروزی را به مصداقی‌ترین شیوۀ ممکن در معرض قضاوت قرار می‌دهد. ازآنجایی‌که ما، محیط، شخصیت‌ها و کنش‌های داستانی را از دیدگاه کارون می‌بینیم، پس ممشاد -ضدقهرمان این روایت- همان اختاپوس مألوف ذهنیت نویسندۀ امروز است. اختاپوسی که در هر تهاجم، بخشی از هستی وجودی نویسنده را از قبیل عشق، آزادی و هنر از آن خود می‌کند. روایت «کوچه ابرهای گمشده» -هرچند مصنوع- از غارغار کلاغ آغاز می‌شود (غارغار کلاغ، در خانه را که بست میخکوبش کرد)؛ و در پایان نیز به غارغار کلاغ ختم می‌گردد (و بعد در پگاه در غارغار کلاغ‌ها، چون حرفی مرموز می‌پیچید و شکل مرگی کهنه می‌چرخید همراه برگ‌ها و باز می‌ریخت میان هوای روز). از وجه نمادین کلاغ به‌عنوان پرنده‌ای با عمر طولانی و شوم و سیاه که عبور کنیم، شگرد بازآوری بخشی از متن و یا عنصری ابتدایی در پایان روایت، ترفندی است برای بخشیدن حالتی دایره‌وار به قصه؛ چراکه دایره، دلالت بر بی‌زمانی دارد. دایره نه واجد آغاز است نه انجام. همان‌طور که تسلسل شکست‌های کارون هم بی‌پایان است. کارون را در آغاز روایت، با ذهنیتی به‌شدت ازهم‌گسیخته، مقابل خانه‌ای می‌بینیم. او پایش را در کفشی می‌کند که تنگ است (کلارک خودش نبود)؛ و به‌نوعی با همین یک جمله، پروسۀ از کف دادن‌های کارون، از کفش تا کتاب، آغاز می‌شود. چرا که در پایان، آخرین و تنها دارایی کارون یعنی کتاب -کنایه از هنر- نیز از دست می‌رود (کتاب از دستش رها شد. نگاهش مانده بود روی اندام آتش‌گرفته. کتاب با آب جوب می‌رفت)؛ و به‌این‌ترتیب مؤلف، دایره‌ای ترسیم می‌کند که در آن قصۀ جنگ نامتوازن قدرت و هنر، به تکراریِ تاریخی می‌رسد که هرگز نقطۀ پایانی بر آن نیست.

اما این تم، یعنی مبارزۀ دو نیروی نابرابر و لاجرم حذف یکی به سود دیگری، چیزی است که منظور و غایت متن بوده است. هدف متن، ارائۀ تصویری نمادین از رویارویی شمشیری چوبین و فولادین است؛ درحالی‌که منِ مخاطب، در مواجهه با روایت، شاهد هیچ مبارزه و چالشی نیستم. هر چه هست هجوم ممشاد نمادین به دارایی‌های کارون نمادین است. هر چه هست انفعال یکی و گستاخی دیگری است. در ابتدای مطلب، عنوان کردم که ممشاد و کارون، نمایندۀ بی‌چون‌وچرای یک طرز تفکر در بستر جامعۀ ادبی امروز است. کارون نویسنده است. سیگاری است. تریاک می‌کشد. می‌بیند. توصیف می‌کند. دست‌نوشته‌ها را می‌خواند. تخیل قوی دارد. در کوچه و خیابان بی‌هدف راه می‌رود؛ طبیعی‌ترین جلوۀ نویسنده در ادبیات معاصر؛ اما با همۀ این‌ها، جزیی‌ترین کنشی را که دال بر عصیان یا دست‌کم مقابله باشد، در او شاهد نیستیم؛ و این درواقع شِمایی کلی از نویسنده‌ای است که ما در ادبیات ترسیم می‌کنیم؛ انفعال.

و از آن‌طرف ممشاد، به‌عنوان قطب دیگر روایت، خیانت می‌کند. تحقیر می‌کند. هنر را کالاوار معامله می‌کند و هنرمند را با خانه‌ای شبیه انبار به بند می‌کشد؛ و این‌ در ‌حالی است که اختاپوس برساختۀ ذهن کارون، طبیعی‌ترین راه را برای بدل شدن به شر نمادین برگزیده است؛ بد کردن.

اگر –از نظر ساختاری- از چند دست‌انداز ریز و درشت در مسیر روایت صرف‌نظر کنیم، «کوچه ابرهای گم‌شده» همان‌قدر قدرت آموزش دارد که کارهای دیگر کوروش اسدی. همچنین اگر ضعف روایت، به خاطر حضور عنصر حادثه در اصلی‌ترین بخش پیرنگ -یافتن دست‌نوشته‌ها- یا چندین صفحۀ دیالوگ ناهمخوان شیده را -در یک‌سوم پایانی- نادیده بگیریم، آن‌وقت می‌توانیم به دیالوگ‌های خوب و صحنه‌های به‌یادماندنی این روایت اشاره‌ کنیم.

همچنین ببینید

۱۲+۱ کتاب صوتی برای راننده‌های کامیون‌ به انتخاب مجله الفیا

توی سربالایی جاده، وَرِ چای و سیگار، کتاب بشنویم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *