خانه / یادداشت / روایت باورساز و روایت تردیدساز

روایت باورساز و روایت تردیدساز

وقتی از روایت می‌گوییم و می‌نویسیم، اگر به یاد داشته باشیم که روایت در آن واحد، می‌تواند از یک سو بیان زنجیره‌ای از تصویرهای مرتبط و پشت سر هم با ترتیب زمانی توصیف شود، و از سویی دیگر ساختاری خطی از داده‌های مرتبط با هم – و احتمالا با یک موضوع – آن وقت می‌توانیم چیزهای بیش‌تری درباره‌ی روایت و نسبتش با مغزمان و با اقتضاهای انسان بودنمان بدانیم.

روایت به اقتضای توصیف دومش، نوعی خاص از مفصل‌بندی داده‌ها در ترتیبی خطی یا فرمی زنجیرگون است. روایت مساعدترین ساختاری است که می‌تواند به مغز ما پیشنهاد شود و در ما همدلی ایجاد کند. این همدلی هم به دلیل خصوصیت انسانی بودن روایت و ربط روایت با راوی انسانی یا انسان‌گونه است، هم به دلیل این که روایت در ساخت خطی و زنجیرگون خود به ما رابطه‌های علت و معلولی را پیشنهاد می‌کند، بی این که جایگزین‌هایی برای آن‌ها معرفی کند.

تصور کنید در فیلمی پلیسی ابتدا این تصویر را می‌بینید که کارآگاه در آپارتمانش را باز می‌کند و کلید روشنایی را می‌زند و بعد صحنه‌ی انفجار را می‌بینید. سیر وقایع ساده و روشن است، زدن کلید علت است و انفجار معلول. اگر کلید را نمی‌زد خانه منفجر نمی‌شد. حالا تصور کنید در قاب اول دو تصویر همزمان ببینیم، دست کارآگاه که کلید روشنایی را می‌زند و دست ناشناسی که کلیدی را بر روی یک برد کوچک توی دستش فشار می‌دهد. حالا دیگر اطمینان ندارید کدام کلید باعث انفجار شده، اما احتمالا شما هم مثل من گمان بیش‌تری به آن کلید دیگر می‌برید. حال اگر تصویر اول فقط آن دست ناشناس باشد و کارآگاه بعد از ورود کلید روشنایی را نزند، دیگر مطمئن خواهیم بود که علت انفجار کلیدی است که دست ناشناس فشار داد.

تصویرهای پشت هم در یک روایت، باید ربط قوی و جدی غیر علت و معلولی داشته باشند، یا بسیار بسیار بی‌ربط باشند تا ما آن‌ها را در یک رابطه‌ی علت ومعلولی نبینیم. در غیر این صورت گنجیدن دو تصویر پشت سر هم در یک روایت به ما پیشنهاد می‌کند رابطه‌ای علی را باور کنیم که معمولا در آن تصویر اول علت و دومی معلول است. باورها خیلی سریع حوزه‌های ارزشی و پرسش‌های ارزشی را می‌سازند و در نهایت معماری ارزش‌ها در ما رخ می‌دهد. وقتی باور کردیم که تصویر اول (مثلا بی‌مهری پدر به فرزند) باعث تصویر دوم (مثلا اعتیاد چند سال بعد فرزند) می‌شود، آن وقت حیطه‌ی ارزشی ما (روایی/ناروایی و لزوم/عدم لزوم محبت به فرزند) شکل می‌گیرد و پرسش «به فرزند محبت کنیم یا نه؟» در پی آن پدید می‌آید و بی معطلی بر اساس ارزش پیشینی «اعتیاد بد است» ارزش نوین «بی‌مهری به فرزند بد است» شکل می‌گیرد و روایت‌ها بنای ارزش‌های ما را می‌سازند. البته این سیر مرحله‌های بعدی‌ای هم دارد. ما کم کم این روایت‌ها را فراموش می‌کنیم، روند شکل‌گیری باورها و ارزش‌ها را فراموش می‌کنیم و باور می‌کنیم که «عقلانی» یا «استدلالی» یا «منطقی» به این باور و آن ارزش رسیده‌ایم و تلاش می‌کنیم با همان شیوه‌های عقلانی و استدلالی و منطقی نیز از باورها و ارزش‌هامان دفاع کنیم.

اما همین کافی است؟ روایت می‌آید و باور و ارزش می‌سازد؟ هر روایتی و در هر شرایطی؟ ظاهرا نه. این حوزه‌ای است که برای پژوهش باز است. می‌توان به عامل‌های گوناگون در تاثیرگذار بودن یا نبودن روایت‌ها دست یافت. من اینجا یک عامل را بررسی می‌کنم؛ طول روایت.

تردید با طول روایت نسسبت مستقیم دارد. هر چه تعداد اتصال‌ها در مفصل‌بندی ساختار داده‌ای روایت بیش‌تر باشد، جاهایی که امکان تردید هست بیش‌تر می‌شود، چون هر تصویر و نیز هر رابطه‌ی علت و معلولی می‌تواند محل تردید قرار بگیرد. وقتی شما می‌گویید «به گروهی از کودکان واکسن فلج اطفال خوراندند، هیچ یک از این کودکان دچار فلج اطفال نشدند»، روایت شما از دو تصویر و یک رابطه‌ی علت و معلولی تشکیل شده است:

  1. (تصویر): کودکان قطره‌ی فلج اطفال را می‌خورند.
  2. (تصویر): بیست سال بعد، کودکان مردان و زنانی هستند که هیچ یک دچار فلج نشده‌اند.
  3. (رابطه): قطره موجب مصونیت شده است.

و در همین سه جا می‌توان در روایت تردید کرد. بیایید این را شاخص آسیب‌پذیری یک روایت نام بدهیم. شاخص آسیب‌پذیری این روایت ۳ است.

اما روایتی که دارای ۲۰ تصویر باشد، ۱۹ نقطه‌ی اتصال نیز دارد و شاخص آسیب‌پذیری چنین روایتی می‌تواند تا ۳۹ نیز برسد. به همین دلیل است که حکایت‌ها که روایت‌های بسیار کوتاهی – گاه در حد دو یا سه تصویر پشت هم – هستند آموزنده اند؛ شما حکایت را می‌شنوید، پیش رویتان پیشنهادی است که راهی روشن را نشانتان می‌دهد.

اما رمان چنین نیست، عجیب نیست اگر گمان کنیم روایتی که حین خواندن کتاب در ذهن ما نقش می‌بندد روایتی است با چند هزار تصویر و ضریب آسیب‌پذیریش می‌تواند تا دو برابر تعداد تصویرها بالا برود. شما می‌خوانید، همدلی می‌کنید، اما آن باور صریح و روشن در حین خواندن شکل نمی‌گیرد. در حین خواندن اتفاقا مدام تردیدهایی نسبت به باورهای صریح پیشین در شما شکل می‌گیرد. در حین خواندن رمان می‌بینید آن قضاوت‌های صریح برآمده از حکایت‌های دو سه تصویری، با اضافه شدن تصویرهای دیگر تا چه حد کند می‌شوند و محل تردید و پرسش قرار می‌گیرند. آن متهمی را که در دادگاه مجرم است را وقتی در دادگاه و خانه و خیابان و محل کار و حین جنایت و پس و پیشش ببینید دیگر به آن صراحت نمی‌توان سیاه دید؛ خاکستری است و این خاکستری بودنش را مدیون طول روایت است.

البته پس از تمام شدن رمان روندی دیگر صورت می‌گیرد. همه‌ی ما بارها خلاصه‌ای – گاه در حد حکایت – از یک رمان برای دیگری تعریف کرده‌ایم یا از دیگری شنیده‌ایم. ذهن ما هر روایت بلندی را به روایتی کوتاه تقلیل می‌دهد. مثلا بعد از خواندن «آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم» ذهن ما شاید این حکایت را بسازد «براش پرونده ساختند و زندگیش را سیاه کردند، الکی.» آن وقت است که رمان هم باور ایجاد می‌کند. اما یادمان باشد، این یک باور است در برابر هزاران تردید و در برابر صدها دقیقه مطالعه. اما حکایت یک باور می‌سازد بدون تردید و در زمانی گاه کم‌تر از یک دقیقه.

گمان می‌کنم شاید کسانی بتوانند بپذیرند و این پذیرفتن چندان عجیب به نظر نیاید که رمان انسان را به تامل می‌خواند و حکایت به عمل. رمان روایت تردیدساز است و حکایت روایت باورساز. گمان نکنیم رمان ایدئولوژی نمی‌سازد، رمان در کنار هزاران تردید یک باور می‌سازد و آن باور بسیار نهادینه و عمیق خواهد بود، اما روند تردیدپذیری در خواندن رمان فراخوان به عمل را کم‌اثر می‌کند. بر عکس، حکایت ایدئولوژی‌ای می‌سازد که اگر نه با یک حکایت دیگر، با ده حکایت دیگر به سادگی سرنگون خواهد شد، اما چون روند تردیدپذیری در حکایت روندی فراموش‌شده است، فراخوان به عمل در این ایدئولوژی بسیار سریع، راحت و شدید پاسخ می‌گیرد.

همچنین ببینید

روایت، دگرروایت و موج‌ها

هر بار که روایتی را بیان کنند، درست در همان زمان که این بیان روایت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *