خانه / روایت / روزهای شوق و هراس

روزهای شوق و هراس

روایت جنگ (قسمت دوم)

نذری

به طرف هرسین می‌رفتیم. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. لحظه‌های امروز را مرور می‌کردم. دیشب از خوشحالی برگشتن به کرمانشاه، خوابم نبرده بود و امشب، مشتاق و بی‌قرار برای فرار از کرمانشاه. روزی پر از مرگ و غم را سپری کرده بودیم. فکر سلطنت‌خانم بودم که پسر توی شکمش، چطور روی زمین افتاده و مرده بود. مردی که شیشه در ملاجش رفته بود و غرق به خون، روی زمین می‌غلتید و مردن ننه‌آقا در بغلم، مثل فیلمی از جلوی چشمم رد می‌شد. گویندۀ رادیو با تحکم و جدیت، از حماسه‌آفرینان جبهه و ضرب‌ شستی که رزمندگان به عراق زده بودند، حرف می‌زد و آمار کشته‌شدگان و زخمی‌های عراقی را اعلام می‌کرد. همه فقط گوش بودیم. صدای گوینده در گوشم ونگ‌ونگ می‌کرد و دوست داشتم زبان به دهن بگیرد و دقیقه‌ای ساکت شود. ناگهان صدای گویندۀ اخبار قطع و صدای آژیر از رادیو ماشین پخش شد. طبل سینه‌ام، ریتم شیش و هشت گرفت. پدرم سریع به جادۀ خاکی رفت و چراغ‌های ماشین را خاموش کرد.

 چشمان همۀ ما به آسمان پرستاره شب آخر آذر ماه دوخته شد. بخاری ماشین، کفاف سرمای دل‌هایمان را نمی‌کرد. آسمان نورانی و پرستاره، خودش را در افق به زمین چسبانده بود. شهاب‌ها آسمان را می‌شکافتند و هواپیماها، در حال حرکت بودند. آسمان خیلی به زمین نزدیک شده بود. خوشۀ پروین، دب اکبر و دب اصغر، برای خودشان جشن گرفته بودند. ضد هوایی‌ها شروع به شلیک کردند. ردیفی از گلوله‌های سربی و نورانی در مسیری مشخص، سینۀ آسمان را شکافت. پدرم تازه از ارتش بازنشسته شده بود؛ ولی دلش طاقت نیاورد و افتخاری برای کمک به جبهه می‌رفت. سیگارش را خاموش کرد و گفت: «لامصب نور یه سیگار رو هم از اون بالا خلبان می‌بینه، بدون چراغ ماشین، جاده رو نمی‌بینیم، باید وایسیم تا آژیر زرد بزنند». در بیابان، راحت هواپیما را پیدا کردیم. از چند جهت ضد هوایی‌ها به طرفش، در مسیر شهر شلیک می‌کردند. شهر، در دور دست، در تاریکی تقریبی فرورفته بود. اگر خانه بودیم مثل همیشه، غروب پتوها را پشت پنجره می‌انداختیم تا نوری به بیرون درز نکند. در گوشه‌‌ای پناه می‌گرفتیم تا آن غول‌های آهنی بی‌شاخ‌ودم، از روی سرمان بگذرند و بروند و دعا دعا می‌کردیم بمب‌های نحسش، روی سرِ شهرمان نترکد. ده دقیقه‌ای گذشت. با زدن آژیر زرد به راه افتادیم و به قول مادربزرگم: «شکر خدا چشمش کور و دسش کُچ شد و بمبی ننداخت و رفت».

 ساعت از یازده گذشته بود که گرسنه و تشنه به هرسین رسیدیم. با زدن کلون در حیاط، پسر بزرگ صاحب‌خانه، که هفده هیجده سال داشت، در را باز کرد و سریع داد زد: «ننه مژدگانی بده. دختر و داماد و کل بچه‌هات سالم برگشتند. باید نذر قربانی‌ات را بکنی». همه بیرون ریختند و ما را غرق بوسه کردند. ما صبح از آن‌ها جدا شده بودیم؛ ولی مثل اینکه سال‌ها همدیگر را ندیده بودیم. یکدیگر را بغل گرفتیم و گریه کردیم.

بعد از پرسیدنِ چه‌ شد و چه کردید و خوردن نیمرویی هول هولکی، ساعت دو به رختخواب رفتیم و مراسم یلدای ما هم اینطور به پایان رسید. سر روی بالش گذاشتم، آرامش، به رگ و جانم، به‌آرامی تزریق می‌شد. ماجراهای بمباران امروز، مثل فیلمی جلوی چشمانم بود. با یک کیلو ذوق رفتیم و با ده‌خروار غم برگشتیم. تق‌وتوق زیرزمین از یک‌طرف و جیرجیر سقف چوبی کف اتاق ازیک‌طرف توی گوشم بود. حس می‌کردم تمام مرده‌های قبرستان پشت خانه، جمع شده‌اند و تیرک‌های زیرزمین را تکان می‌دهند. از ترس، سرم را زیر پتو کردم. چشمانم آرام‌آرام گرم شد. لذت رختخواب را به تن کشیدم و مغزم را از هرچه فکر مزاحم خالی کردم. خستگیِ تنم، روی تشک خالی شد و سبک به خواب رفتم.

یکی مرا آرام صدا می‌کرد. گوش‌هایم تیز شد و نفسم را گرفتم. دوباره صدا را شنیدم. یکی واقعا مرا صدا می‌کرد. پتو را کنار زدم و سرم را بلند کردم. در تاریکی اتاق، زیر پنجره، مادر آقای گودینی (ننه‌آقا)، با همان قد خمیده ایستاده بود و مرا صدا می‌زد و می‌گفت: «پاشو، منو با خودت ببر». جیغی کشیدم و داد زدم: «مامان، ننه‌آقا، ننه‌آقا». همه از جا پریدند. همین‌طور من جیغ می‌زدم و سرم زیر پتو بود. چراغ را روشن کردند. با چشمان بسته می‌لرزیدم و می‌گفتم: «ننه‌آقا اونجاس. ننه‌آقا اونجاس. منو صدا می‌زنه. میگه منو با خودت ببر». مادر و پدرم، پتو را از رویم کشیدند و گفتند: «چرا جیغ می‌کشی. اون خواهرته؛ می‌خواسته تو ببریش توالت. آرام صدات کرده تا ما بیدار نشیم. تو نگاه کن. اونجا کسی نیست». آرام چشم‌هایم را باز کردم خواهرم متعجب کنار پنجره ایستاده بود و با موهای فرفری‌اش به من نگاه می‌کرد.

 صبح خسته‌تر از همیشه بلند شدم. مچ پایم از پریدن روی راه‌پلۀ دیروز، هنوز درد می‌کرد و بدنم، کوفتۀ دویدن و زمین خوردن بود.

حیاط شلوغ بود و همه با هم حرف می‌زدند. بچه‌های دایی‌ام با جیغ و سروصدا، خانه را روی سر گذاشته بودند. اتاقِ به‌هم‌ریخته از لباس و رختخواب، ظرف شام نیمه‌شب و وسایل صبحانه، جایی برای تکان خوردن برایم نگذاشته بود. ژاکت گرمی پوشیدم و به حیاط رفتم. همه در حال جنب‌وجوش بودند. گوشۀ حیاط، پسر صاحب‌خانه، گوسفندی را شقه می‌کرد. مادربزرگم برای سلامتی برگشتن ما، گوسفند نذر کرده بود. او کنار پیک‌نیکی روی یک تشکچه، نشسته بود و کلۀ گوسفند را کز می‌داد و با چشمانش همه را زیر نظر داشت و به زن‌دایی‌ام دستور می‌داد که قندشکنی بیاورد تا کله‌ را از وسط نصف کند. سر دختردایی‌ها داد می‌زد که: «کم بخندید ورپریده‌ها. بیایین جلوی راه‌ آب را باز کنید، آشغال گرفته». مادرم را صدا می‌زد و می‌گفت: «روی چراغ خوراک‌پزی، آب برای داغ کردن بذار». پدرم گوشت‌ها را خُرد می‌کرد و دایی‌ام برای منقل خودش، گوشت سیخ می‌گرفت. پسردایی‌هایم با بچه‌های صاحب‌خانه، دور حوض می‌چرخیدند و می‌خندیدند. مادربزرگم تا مرا دید، گفت: «ساعت خواب خانِم. ببین چنی بادکرده. دستی تو خانه بکش و ظرف‌ها و استکان‌ها رو بشور. هی می‌خوابی. خاک تو سر هر که تونه بگیره تنبل». من دهانم از حرف‌های ضدونقیضش باز مانده بود؛ نه به دیشب که قربان صدقه‌ام می‌رفت که سلامتم و نه به حالا که برای کار، خاک‌به‌سرم می‌کرد و تنبلم می‌خواند. پسردایی‌ام در اثر چرخیدن دور حوض، پایش سر خورد و افتاد و گوشۀ لبش خون آمد. مادربزرگم مرا فراموش کرد و چند تا فحش آبدار حواله‌اش کرد و دو تا پس‌گردنی. سر زن‌دایی‌ام داد زد که چرا حواست به بچه‌ات نیست.

توی اتاق برگشتم. بعد از صبحانه و تمیزی، رادیو را روشن کردم. گوینده، کوپن برنج و روغن را اعلام کرد و گفت که مهلت کوپن قند و شکر و پنیر و تخم‌مرغ دارد تمام می‌شود. یک‌دفعه همه ساکت شدند و بعد، پرسیدند شمارۀ کوپن چند بود. نصف گوشت را بین همسایه‌ها تقسیم کردیم و بقیه‌اش را داخل یخچال صاحب‌خانه گذاشتیم. آن روز خاله‌ام و دخترش نزدیک ظهر آمدند. دخترخاله‌ام دندانش پیش برادرم گیرکرده بود و می‌خواست من نامۀ عشق و دلدادگی‌اش را به دست برادرم برسانم و به مادرم بفهمانم که عروسش، همین‌جا کنار دستش است. خالۀ ناتنی‌ام دو سه سالی از مادربزرگم جوان‌تر بود و همۀ ما و حتی مادربزرگم از او می‌ترسیدیم. شلوغ و بی‌پروا بود و شیخ و ملا نمی‌شناخت. همیشه بااحتیاط از کنار او رد می‌شدیم؛ مبادا پر قبایش به ما گیر کند؛ و حالا عشق نشکفته و یک‌طرفۀ دخترخاله، برق را از چشمانم پراند.

 برادرم از صبح بیرون رفته و هنوز نیامده بود. پدرم می‌خواست فردا صبح به منطقه برگردد. سفره انداختیم برای ناهار. پسر همسایه دادزنان توی حیاط دوید و پدرم را صدا زد و گفت: «سرباز بگیریه تو خیابان، پسرتانِ گرفتن، بیایین تا نبردنش». همه از روی سفره دویدند و به حیاط رفتند. خاله‌ام با صدای بلند جیغ می‌زد و به مادرم می‌گفت: «زود باش. پسر از دستمان رفت. الآن می‌برنش». پدرم می‌گفت: «لازم نیست کسی بیاد. من نامه از منطقه دارم. خودم می‌رم». مادربزرگم: «باوگه رو» می‌کرد. دخترخاله‌ام مثل کبوتری که بالش چیده شده، به من آویزان بود و مُفش را بالا می‌کشید. پدرم از جلو رفت و مادر و مادربزرگم پشت سرش؛ خاله‌ام هم با هیاهو و جیغ و هوار، بر سرش می‌زد و از عقبشان می‌رفت.

ساعتی گذشت. پدر و برادرم، پشت سر مادر و مادربزرگم آمدند. ولی خاله با آن‌ها نبود.

دهۀ فجر

روزهای دربه‌دری و فرار تمام نمی‌شد. هرروز بدتر از دیروز بود. به زندگی در شهرستان هرسین داشتم خو می‌گرفتم. این طبیعت انسان است که به همه‌چیز عادت می‌کند. کم‌کم لهجه و معنی حرف‌هایشان را می‌فهمیدم. انسان‌های خونگرم و مهمان‌نوازی بودند.

برادر بزرگ‌ترم در منطقۀ سومار سرباز بود. زن و دختر یک‌ساله‌اش، در ارومیه پیش خانواده‌اش بودند. مدت زیادی از آن‌ها خبر نداشتیم. پدرم موقع برگشتن از هرسین، به سومار می‌رود و برادرم را زیر بمباران شدید عراق می‌بیند. سریع برایش تقاضای مرخصی می‌کند و او را به کرمانشاه می‌فرستد. برادرم در نُه بهمن سال شصت‌وپنج، برای دیدن زن و دخترش، مستقیم به ارومیه می‌رود.

 یازدهم بهمن، رادیو خبر بمباران شدید ارومیه را داد و آمار کشته‌شده‌ها را اعلام نکرد. وقتی اسم خیابان هفده شهریور، بلوار شهید بابا ساعی و اطراف نیروگاه برق را گفت، مادرم روی سرش کوبید. با گریه، چادر سر انداخت و سراسیمه به مخابرات رفت. محلۀ بمباران‌شده، نزدیک خانۀ مادر عروسمان بود. من و مادربزرگم پشت سرش رفتیم. میان راه، مادربزرگم دست‌هایش را دایره‌وار دور هم می‌چرخاند و روله‌روله می‌کرد. عبایش روی زمین کشیده می‌شد. موهای حنایی و فرفری‌اش از زیر شال مشکی، کامل بیرون زده بود. مردم کوچه و خیابان با ترحم به ما نگاه می‌کردند. اولین باری بود که با چشمان گریان و بدون جوراب، از خانه بیرون زده بودم. داخل مخابرات شلوغ بود. بعضی مثل ما هراسان و گریان بودند. سه کابین تلفن، کفاف جمعیت را نمی‌داد. سر نوبت با هم کلنجار می‌رفتند. پس از ساعتی نوبت ما شد. تلفن‌ خانۀ آن‌ها بوق می‌خورد؛ ولی کسی جواب نمی‌داد. چند بار نوبت گرفتیم و زنگ زدیم. هرلحظه اضطراب ما بیشتر می‌شد. دست از پا درازترف به خانه برگشتیم.

روزهای جنگ پر از استرس، و ترسِ از دست دادن بود. پر از نگرانی‌هایی که تمامی نداشت. به‌سختی و دربه‌دری عادت کردیم؛ ولی به بمباران و حمله‌های هوایی نه. ابرهای سیاه جنگ روی مرزها و شهرها، سایه انداخته بودند و کنار نمی‌رفتند. هرروز بمباران‌ها شدیدتر می‌شد و کاری از دست کسی برنمی‌آمد. یک روز دیگر هم، با اشک و ناله، پای رادیو و تلویزیون گذشت. فردایش روز سیزدهم بهمن، اخبار ساعت دو بعدازظهر، خبر بمباران شهر ارومیه را در ساعت یازده صبح اعلام کرد و گفت شکر خدا شهر خالی از سکنه بوده و کمتر کشته داده است. ما هیچ‌گونه دسترسی به آن‌ها نداشتیم و لحظات برای ما، چون سالی می‌گذشت. فقط امید به خدا بود که شرایط را برایمان کمی قابل‌تحمل می‌کرد.

روز بعد، هنوز خورشید پشت کوه‌ها داشت لباس نورانی‌اش را آرام بالا می‌کشید و هوا در تاریک و روشنا بود که در حیاط را کسی محکم کوبید. مادربزرگم با موهای فرفری‌اش در رختخواب نشست و شالش را دور سرش پیچید و با صدای بلند گفت: «یا ابوالفضل! یا مصطفی امان! یا علی به دادمان برس. خدایا خیری بکن از شر بیفتیم کنار». همه از خواب پریدیم. مادربزرگم همین‌طور به هم می‌زد و می‌گفت. نمی‌دانستیم به حرف‌های او گوش بدهیم یا به سروصدای خاله‌ام که پشت در بود. خاله‌ام کوچه را روی سرش گذاشته بود و مادرم را صدا می‌زد. مادرم وقتی اسم خودش را شنید. رنگ‌پریده زیرآب می‌گفت: «ای خدا پسرم. ای خدا پدر بچه‌هام. خدایا خیرش کن». همه توی رختخواب در تاریکی نشسته بودیم. پای هیچ‌کداممان نمی‌رفت که در را بازکنیم. پسر صاحب‌خانه، چابک پرید تو حیاط و در را باز کرد. مادربزرگم رنگ‌پریده و پف‌کرده، گرد و قلمبه، وسط رختخواب با شال کجش نشسته بود و هی می‌گفت: «خدا خیری بکنه. یه گوسفند نذرت، شر از همه بیفته کنار».

خاله‌ام با چادر پشت‌ورو، آمد توی اتاق و گفت: «تا مژدگانی ندید نمی‌زارم بیان تو». مادرم بلند شد به‌طرف در دوید. دایی‌ام سر از بالش بلند کرده بود و قلبش را می‌مالید و گفت: «ای خدا از دَسِت فردوس، ای طور خبر میارن. قلبم درد گرفت. آی قلبم» و دوباره روی بالش افتاد. برادرم و زن و دخترش از در چوبی اتاق داخل شدند. چهرۀ آن‌ها خسته، با لبانی خشک و رنگ‌ و رو رفته بود. برای بغل کردن آن‌ها، همدیگر را هول می‌دادیم. گریه و زاری و قربان‌صدقه‌ها، قاتی شده بود. مادربزرگم وسط رختخواب، هم خوشحال بود و خدا شکری می‌کرد و هم در این حین یکی دوتا مشت حوالۀ ران خشکیدۀ خاله‌ام کرد، که همیشه شلوغ و پرسروصدا بود. خاله گوشۀ اتاق، چادرش را مثل دستمال در هوا می‌چرخاند و هلهله می‌کشید و کُردی می‌رقصید. دایی با قرص‌های زیرزبانی بهتر شد و پس از کمی ناز کردن و قربان‌صدقۀ‌ مادربزرگ و زن و بچه‌هایش، روی جایش نشست و با برادرم روبوسی کرد. ساعتی بعد هیجانات همه فروکش کرد و خانه از همهمۀ حرف زدن، مثل بادکنک باد کرده بود. آفتاب توی حیاط، صورتش را به لبۀ حوض می‌مالید و آجرفرش‌های حیاط را می‌لیسید. بعد از صبحانه، برادرم و زنش در رختخواب‌های ما به خواب رفتند. دخترش مثل توپی در دستان ما بالا و پایین می‌شد. در این دو ماهی که آن‌ها را ندیده بودیم تپل‌تر و بزرگ‌تر شده بود.

برای ناهار بیدارشان کردیم. برادرم پیش دایی‌ام نشست و از بمباران سومار می‌گفت که چند بار خدا جانش را نجات داده و چطور در هنگامی که در سنگر زیر بمباران بوده، پدرم او را پیدا می‌کند و برایش مرخصی می‌گیرد.

دایی‌ام از ارومیه پرسید که چطور دویست و شصت کشته داده و مردم به‌جای امن نرفته‌اند؟ برادرم گفت: «خدا رحمش به زن و بچه‌ام آمده بود که در آن روز آنجا باشم و آن‌ها را به‌جای امن ببرم. من روز قبل از بمباران رسیدم. روز یازدهم وقتی آژیر زدند ما به پناهگاه مسجدِ نزدیک خانه رفتیم. بمب‌ها بی‌امان روی شهر خالی می‌شد. مردم عادی در خیابان و خانه، دنبال کارشان بودند و فکر نمی‌کردند که یک‌دفعه هواپیماها ارتفاع کم کنند و تمام بمب‌ها را روی سرشان بریزند. ارومیه در عرض ده دقیقه به ویرانه تبدیل شد. آن‌قدر کشته داد که با بیل مکانیکی گورهای بزرگی کندند و بعد با سنگ و سیمان، قبرها را از هم جدا کردند. آن‌قدر کشته زیاد بود که باغ رضوان، جا برای خاک کردن نداشت. بعد از بمباران به باغ عموی زنم رفتیم. چند نفر از اقوامشان که بیرون از خانه و سرکار بودند شهید شدند و خیلی از دوست و همسایه‌هایشان زخمی شدند. ما در باغ ماندیم. از سرمای زیاد و فضای باز آنجا، دخترم سرما خورد. در باغ زندگی کردن سخت بود. آنجا باید با هیزم، بخاری‌ها را روشن می‌کردیم و آب چاه می‌خوردیم. همۀ مردم به باغ‌ها یا روستاهای اطراف فرار کردند. هر خانۀ روستایی، پنج خانواده را در خود جا داده بود. روز سیزدهم بهمن، یعنی دیروز ساعت یازده که دوباره ارومیه را بمباران کرد، شکر خدا کشته زیاد نداشت؛ چون کسی داخل شهر نبود. ساعتی بعد به زنم گفتم: «دیگه فایده نداره. بریم پیش مادرم که هرسین‌اند. آنجا تا حالا بمباران نشده و به‌سختی با این بچه شهر به شهر آمدیم، مگر ماشین گیر می‌آمد! تا امروز رسیدیم».

دایی‌ام گفت: «خدایا شکر که سالمین، اینجا همه با همیم. دیگه نگران نباش، کی برمی‌گردی سومار؟». برادرم گفت: «یه هفتۀ دیگه برمی‌گردم». دختر کوچک و زیبایش که تازه‌، پا افتاده بود خود را در بغل برادرم انداخت.

اتاق‌ها دوازده متری بودند و جمعیت ما زیاد بود. همه کنار هم می‌خوابیدیم. سنگینی کار، روی من زیاد شده بود. مادر و برادر کوچکم بیشتر اوقات توی صف نان بودند. نانوا بیشتر از ده عدد نان لواش به کسی نمی‌داد و نمی‌گذاشت دوبار در صف بایستند و دوباره نان بگیرند. روز بعد هواپیماهای عراقی دیوار صوتی روی هرسین را شکاندند. زن‌دایی‌ام که خیلی از بمباران می‌ترسید، دیگر خانه را امن ندانست و به‌زور همه را به بیابان‌های اطراف هرسین کشاند.

 هوا صاف و آفتابی بود. سوز بهمن‌ماه به پوست ما آرام چنگ می‌کشید. به قول مادربزرگم که در مورد زمستان می‌گفت: «دی پرتقال و لیمو، با خود آرد به هر سو؛ بهمن از سوز و سرما، یخ می‌زند سر و رو؛ اسفند آرد بنفشه، سبزه دمد لب جو». ما نه پرتقال و لیموی دی‌ماه را دیدیم و نه سرما و یخبندان بهمن‌ماه را حس کردیم، ولی سبزۀ لب جوی‌اش را به‌جای اسفند در بهمن دیدیم؛ کنار چشمه‌ای در نزدیکی جادۀ اصلی. آنجا آتشی بزرگ، روشن کردیم و برای بچه‌ها سیب‌زمینی زیر آتش انداختیم و غروب به خانه برگشتیم. دهۀ فجر بود و مدرسۀ بچه‌ها نیمه تعطیل بود. معلم‌ها درس نمی‌دادند و نصف وقت کلاس‌ها به جشن و نواختن سرود انقلابی می‌گذشت. یاد زمان محصلی خودم می‌افتادم که برای اجرای نمایش‌نامه و تزئین کلاس، چه شور و هیجانی داشتم. خواهر و برادرم را، در این چند روز باقی‌مانده، به مدرسه نمی‌فرستادیم و در اطراف شهر ویلان بودیم و شب به خانه می‌آمدیم. دوباره زن‌دایی‌ام بی‌قراری می‌کرد و می‌گفت: «داخل هرسین امن نیست، هواپیماها روی هرسین دیوار صوتی شکستن. این نشانۀ حمله به اینجاست. باید بریم یه دهات که امن باشه. صدام کاری به آن جا نداره».

برادرم باید بیست و دوم در سومار به خدمت برمی‌گشت. اخبار اعلام کرد که خدمت سربازی، از بیست‌وچهار ماه به بیست‌وشش ماه افزایش پیدا کرده. برادرم چون دیر به خدمت رفته بود بیچاره خدمتش به بیست‌وهشت ماه کش پیدا کرد. زنش بی‌قراری می‌کرد و از رفتنش ناراحت بود. درواقع همه ناراحت بودیم. از روزی که دخترش هفت‌روزه بود به خدمت رفته بود و حالا بعد از یک سال و چند ماه، به‌جای کم شدن خدمتش به آن اضافه می‌شد. صبح وسایل ناهار را جمع کردیم و به روستای چغا سعید در نزدیکی هرسین رفتیم. جاده، خاکی بود و روستا در پشت تپه قرار داشت. روستا در سراشیبی تپه لمیده بود و در پایین آن، درخت‌های صنوبر و چنار در کنار رودخانه‌ای زیبا قرار داشتند و بعد دشتی که در بهمن‌ماه گندم و جوهایش سبز شده بود. بعد از دیدن این منظرۀ زیبا، با ماشین از میان رودخانه گذشتیم و کنار مرغداری‌ای که در دشت، تنها زیر سایۀ درخت‌ها بود ایستادیم. جلوی مرغداری، محوطه‌ای سیمان شده بود و تنور گِلی داشت. بساطمان را آنجا زیر آفتاب ولو کردیم. داخل تنور گِلی، هیزم ریختیم و کباب درست کردیم. روستا پشتش را به تپه زده بود و خانه‌های کوچک و گلی مشرف‌به ما، در نور ملایم آفتاب بهمن‌ماه می‌درخشید. پنجره‌ها با پرده‌های گُل‌گلی و درهای قرمز و سبز، خانه‌ها را تماشایی کرده بودند. کم‌کم سروکلۀ مردم و بچه‌ها پیدا شد. زن و دخترها در بالکن خانه‌هایشان، بالباس‌های محلی و رنگی، درحالی‌که دست‌هایشان را بالای سر سایبان کرده بودند، به ما نگاه می‌کردند. بچه‌ها و جوان‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. برادرم به یکی از آن جوان‌ها گفت: «ببخشید مزاحم شدیم و در کنار مرغداری روستایتان نشستیم. قول می‌دهیم بچه‌ها دست به چیزی نزنند و غروب نشده به هرسین برگردیم». مادربزرگم با صدای بلند گفت: «نان ساجی برای فروش ندارید؟». ساعتی بعد زن و مردی، از سراشیبی تپه پایین آمدند. معلوم بود که از بزرگ‌های روستا هستند. شیرین‌زبان و مهمان‌نواز، با سبدی نان تازه، مارا به منزلشان دعوت کردند و گفتند که روز بیست‌ودو بهمن به مناسبت پیروزی انقلاب گاو سر می‌برند و خواستند ما هم در مراسم آن‌ها شرکت کنیم. دختر برادرم در گوشش باد رفته بود و گریه می‌کرد و باید لباس‌زیرش عوض می‌شد. بچه‌ها طبق معمول دستشویی داشتند. مجبور شدیم چند بار مزاحم آن‌ها شویم. به دستور همان مرد، سریع برایمان ‌خانه‌ای بزرگ با تمام وسایل آماده کردند. هر اتاق، بیش از بیست‌وچهار متر بود. برخلاف ما، که بعدا آن خانه نماندیم، زن‌دایی‌ام وارد خانه شد و تا بعد از عید نوروز سال بعد، که به کرمانشاه برگشتیم، از آن خانه خارج نشد.

برادرم روز بعد به منطقه برگشت. حال همۀ ما گرفته بود. وقتی  به دخترش نگاه می‌کردیم که تازه بابا گفتن یاد گرفته بود، آتش‌به‌جانمان می‌زد؛ ولی به خاطر آرامش زن‌ برادرم، در تنهایی اشک می‌ریختیم و به روی خودمان نمی‌آوردیم. روز بیست‌ودوم بهمن، گاو را زمین زدند و سر بریدند و به‌تمامی اهالی روستا غذا دادند و دهۀ فجر هم در آن سال، اینطور برگزار شد.

مجموعه اول (یلدای خونین)

همچنین ببینید

خانه‌ای در پناه جنگ

زندگی در روستا روستای چغا سعید با صفا بود؛ با مردمانی مهمان‌نواز. دو روزی در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *