خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی- عبدوی جط ۲

منوچهر آتشی- عبدوی جط ۲

چون شب شعر پایان گرفت و شاعران و نیوشندگان رو به پراکندگی نهادند، بهمن توسی و قاسم چنگیزی رازی و حبیبه نیک‌سیرتی و تنی چند از جوانان شاعر، این هیچ‌کس را به شب نشینی خود فراخواندند و اصرار فراوان داشتند که با آنان باشم؛ اما منشی که «ژوپیتر» به من داده است، مرا از همراهی با آنان بازمی‌داشت. آه در بساط نداشتم و با اینکه گرسنگی مرا آزار می‌داد، نپذیرفتم. مهربانی آنان را هرگز از یاد نخواهم برد. گویی پیش چشم منند با دل‌های آکنده از مهر و دست‌های نوازشگر، در کنار خیابان ایستاده و مرا در میان گرفته و می‌پرسند:

چرا؟ چرا نمی‌توانی با ما باشی؟ سرشب است. شام خواهیم خورد و ساعتی شعر خواهیم خواند. آنگاه هرکجا که خواستی خواهی رفت.

دروغ نمی‌توانستم گفت و راست نیز نمی‌توانستم گفت. دارو ندار خود را، هنگام آمدن به تهران نثار هم‌ولایتی‌های خود کرده و با دست تهی و پای پیاده، خود را به نزد منوچهر و بهمن رسانده بودم؛ بی‌آنکه بگذارم کسی از حال و روزم آگاه شود. ناچار بودم گزافی بگویم و خود را از مهربانی آنان برهانم:

خاله‌ام منتظر من است و نگران خواهد شد. باید خود را به او برسانم.

این خاله که هیچگاه در عالم واقع، چهره آشکار نکرده است، بارها به یاری من آمده و نگذاشته است مغلوب رودربایستی باشم؛ البته مادرم دو یا سه خواهر داشته که در کودکی درگذشته‌اند و بی گمان اگر در این جهان بودند، همچون عمه هایم با من مهربان بودند و شاید هم مهربان‌تر. باری؛ من خود بر آنم که مردگان مهربان‌تر از زندگانند و به مرگ‌آگاهانی همچو من که درمیان جهان فانی و جهان باقی در ترددند، یاری می‌دهند.

بوسۀ بدرود دوستان را از یاد نخواهم برد و به درگاه ایزدیان و آسمانیان برای یکایک آنان دعا می‌کنم که از فرجامی نیک برخوردار باشند و امیدوارم کرونوس دادگر، آنان را در سرزمین خود پذیرا باشد و اگر به چنگ برادرم «نپتون» گرفتار آمده باشند، آنان را به کارهای دشوار و رنج‌آور در جهان ظلمات واندارد.

این دعا را از آن‌رو در اینجا یادآور می‌شوم که ۴۸ سال است از «مهر بی‌دریغ»، بی‌خبرم و شاعران را دشمنان یکدیگر می‌بینم؛ به یکدیگر رشک می‌برند؛ از یکدیگر بدگویی می‌کنند؛ برای یکدیگر پاپوش می‌سازند و…؛ نه! نفرت‌انگیز است این برادری دروغین. پدر شاعران جنوب و به‌ویژه پدر من -خواهم گفت پس از این، که چگونه جانشین پسر مرد مردستان و پیر یارستان جنوب شدم- در شعر جاودانۀ «خنجرها و بوسه‌ها و پیمان‌ها» سروده است:

هر مرد کو فشارد دست مرا به مهر

مار فریب دارد پنهان در آستین

و من از کلام وی ناخودآگاه الهام گرفته‌ام:

غریبه‌ام هنوز هم اگرچه دست دوستان

چو مار می‌خزد برون ز آستین به یاریم

***

رو به شرقِ پایتخت مهربانی که به دوزخ ریا و نفاق و تنگ‌چشمی بدل شد، راه خود را در پیش گرفتم و رفتم. نمی‌دانستم به کجا خواهم رفت. در انتظار نشانه‌ای از «ژوپیتر» بودم، کافه‌ها و میخانه‌ها و ساندویچ‌‌فروش‌ها، باز بودند و مغازه‌های رنگارنگ، جلوه می‌فروختند، نام عربی ژوپیتر (خود فرموده است عندالعرب علی) در دل و بر زبان، از زیر چتر گیسوان به این جلوه‌ها و نور نئون‌ها، می‌نگریستم و هیچ نشانه‌ای نمی‌یافتم. گرسنه بودم؛ اما ناتوان نبودم. گویی کفش‌هایم گام‌هایم را به پیش می‌بردند. اندک‌اندک به محله‌هایی رسیدم که بوی آسمانیان می‌دادند. من این بو را خوب می‌شناسم؛ هم در این پایتخت که آن را دوزخ نامیده‌ام و هم در دیگر شهرها. ایمان و اعتقاد، بویی سبز دارند. گویی درخت «هرا» سلام‌الله‌علیها در دل‌های مردمان خداترس و کاسبان معتقد جوانه زده باشد. خانه‌ها و مغازه‌های آنان را -هر اندازه فقیرانه باشند- به جذبه‌ای می‌آرایند که در جان آنهاست. غوغای شهر فرونشسته و رفت‌و‌آمد ماشین‌ها جای خود را به سکون و سکوت داده بود. کدام خیابان بود؟ به یاد ندارم. هیچ مغازه‌ای باز نبود؛ مگر یک نانوایی با مردی میانسال که موهای جوگندمی داشت. زیرچشمی به نانوایی نگریستم که جوانمرد با صدایی جلی گفت:

– یا علی مدد.

در پاسخ او گفتم:

– هو یا علی مدد!

 و قصد عبور داشتم که با دست اشاره کرد و به زبان آورد:

– صبر کن.

ایستادم. تنها نان بربری بر پیشخوان افتاده را نصف کرد و گفت:

– این برای تو کافی است. نیم دیگر برای درویش گرسنۀ دیگر است. یا علی مدد.

نان را گرفتم و گفتم:

– خیرت قبول! هو یا علی مدد.

و در تاریکی خیابان، سر در پی معشوقی نهادم که نه در آسمان همانندی دارد، نه در زمین شهریاری به مهر و دادگری او بر مردمان فرمان رانده است و چهل‌ویکسال است که گواه حضور او و فرمانروایی پنهان او بر آسمان و زمینم و در انتظار روزی که سپاه شکوهمند خود را آشکار کند و بد و بیداد و دروغ را براندازد. چهل‌ویکسال است که علی‌رغم ستم پدر و برخی برادران و خواهران و دوست‌نمایان، هستی من، آزمون مدعیان مسلمانی و درویشی و دوستی است. به صراحت می‌گویم بی‌هیچ بیم و باکی از هیچکس، از این دیار متنفرم و مدعیان دوستی با خود را -جز تنی ‌چند از گم‌نامان- مشتی زبون‌اندیش یافته‌ام که جان خود را به بهای نان، تا سر حد روسپیان فروآورده و از تن‌فروشان هزارمرتبه فروتر افتاده‌اند؛ زیرا آن بیچارگان به ناگزیر تن‌فروشی می‌کنند و اینان که با گردن افراشته، پشت تریبون‌ها قرار می‌گیرند، برای جاه موهومی به ژرفای دوزخ درافتاده‌اند که در گرو خون پاک‌ترین یاران مارس (خدای جنگ و دومین فرزند ژنون و ژوپیتر = اباعبدالله الحسین علیه‌السلام) است. سال‌هاست که می‌توانم از این لجن‌زار بروم و دور از تعفن دل‌های پوسیده و اهریمن‌زده، در گوشه‌ای سر بر خشت بگذارم و جان بسپارم؛ اما رهنمای من -پالاس آتنه روحی‌فداء‌لها- هربار بهانه‌ای می‌تراشد و مرا در زندان پهناور خود نگه می‌دارد تا شاهد بی‌خردی و دین‌فروشی زمامداران و مردمان باشم. «ایتاک» من کجاست؟ تنها جوانمرد همدردی که می‌شناسم، در نزدیکی بارگاه مقدس پالاس آتنه سلام‌الله‌علیها، در زیرزمین خانۀ خود منزوی است و جز یادکرد پیر خویش (جاودان‌یاد سید جعفر مجتهدی) و معشوق ازلی و ابدی درویشان و پاکان و پاکزادان، دل‌خوشی دیگری ندارد. چه می‌گویم؟ مگر دل‌خوشی دیگری هم هست؟ بگذریم. در گوشه‌ای تاریک نشستم و با یاد و نام ژوپیتر، نان را خوردم و رو به آسمان، مولای درویشان را سپاس گفتم و راه جنوب شهر در پیش گرفتم. آن روزها عادت نداشتم از کسی نشانی بپرسم و هنوز هم. هرگاه از «اولئک کالانعام بل هم اضل» نشان جایی را پرسیده‌ام راه را گم کرده‌ام. در تاریکی روز یا شب، در پناه «پالاس آتنه روحی‌فداء‌لها» راه پیمودن زودتر و دقیق‌تر مرا به مقصود می‌‌رسانده است و می‌رساند.

شب به پایان رسیده و آسمان شیری‌رنگ شده بود که به میدان راه‌آهن رسیدم. هوای بامداد از فرط خنکا به سردی می‌زد. کیف برزنتی خود را زیر سر نهادم و روی چمن‌های روبروی ایستگاه وارفتم. گرمای جانبخش «هلیوس»، یکی دو ساعت بعد مرا از خواب برانگیخت. پیراهن آبی کمرنگ، جا‌به‌جا نشان سبزینۀ چمن را پذیرفته بود. شلوار لی اما هفته‌ها بود که از پای درویش درنیامده و چندان با خاک‌وخل خو گرفته بود که برایش تفاوتی نمی‌کرد که با چمن هم‌نفس باشد یا با سیمان هم‌نشین. خود را تکاندم و پس از شکستن قولنج مهره‌های کمر و برآوردن بانگ ترق‌تروق از دست و پا، وارد ایستگاه شدم. آن روزها نه بلیتی باید نشان می‌دادیم و نه حتی آدم‌های مشکوک را پلیس بازرسی می‌کرد. در دستشویی ایستگاه، آبی به سر و روی خود زدم و بیرون آمدم. دو نفر از بچه‌های جنوب که مثل من بلیط نداشتند فورا از قیافه‌ام فهمیدند که آس‌وپاسم. بدون اینکه سلامی رد و بدل شود، چنانکه گویی سال‌هاست دوست صمیمی هستیم، پیش آمدند:

– بچۀ کجایی؟

– خوزستان.

– کجاش؟

– شوش، اهواز، آبادان.

– وی‌ی‌ی‌ه! ولک خرابتم! بلیت ملیت که نداری، از سر و وضعت ملومه. ما هم نداریم.

من پرسیدم: قطار کی حرکت می‌کنه؟

– بعدازظهر، دو، چار، شیش.

تنها دارایی من یک بسته سیگار زر بود، نصفه و نیمه؛ و یک بسته سیگار اسرائیلی «مریت» و یک دو قرانی که ته جیبم جا خوش کرده بود. یکی از بچه‌ها گفت:

– ملومه که پول‌مول هم نداری، تا بعدازظهر خدا کریمه. می‌ریم گشتی این دور و ور می‌زنیم ببینیم خدا چی می‌خواد.

از ایستگاه که زدیم بیرون، سیگار مریت را بیرون آوردم که تعارف کنم. آنکه سبزه‌رو بود و زرنگ‌تر می‌نمود گفت:

– حرومش نکن کا. می‌فروشیمش نون می‌خریم.

– به کی می‌فروشیمش؟

– کاریت نباشه، ای همه دکه‌ای‌. می‌خرنش.

دکۀ اولی یا دومی سیگار را خرید. به یاد ندارم که چند خرید. «مریت» تازه وارد بازار شده بود و خواهان بسیار داشت.

همراهان ناگزیر، همت کردند و ته جیب‌های خود را بالا آوردند. به زحمت چند تومانی جفت‌وجور شد و کنار بساطی که در گوشۀ میدان، ساندویچ‌های ارزان می‌فروخت، جوع را چاره کردیم. از دیگری که چای می‌فروخت، سه استکان چای پررنگ (که امروز می‌دانم همچون اغلب چای‌های موجود در بازار، رنگ غذا غلیظش کرده بود) خریدیم و به جای نوشابه فرودادیم تا ساندویچ‌هایی که بی‌شک از روده و آشغال گوشت تهیه شده و اکنون در ژرفای دوزخ تن ما (دستگاه گوارش را اهل تصوف، نماد دوزخ می‌شمرند) خفته بودند، احساس ناارجمندی نکنند. هر سه سیگاری بودیم و هر یک سیگار خاص خود را می‌کشید (در جنوب اولین نشانۀ مردانگی، سیگار کشیدن است) من تعمد داشتم «زر» بکشم. نه تنها به این دلیل که مام برانگیزندۀ جنون من، زربانو -رحمه‌الله‌علیها- نام داشت؛ سیگار زر، چیز جفنگی بود و می‌شد آن را به تناوب خاموش و روشن کرد و از این حیث با سیگار برگ هاوانا، هماوردی داشت. سال‌هاست که این محصول مفتضح دخانیات وطنی را نیازموده‌ام تا ببینم تغییری کرده یا همچون دیگر تولیدات ملی همچنان درجا می‌زند.

ساعت‌ها روی نیمکت‌های روبروی ایستگاه نشستیم و از هر دری سخن گفتیم و بدون پرده‌پوشی همۀ اسرار خود را روی دایره ریختیم؛ بی‌آنکه حتی نام یکدیگر را بپرسیم. صمیمیت جنوبی، هنوز هم نه مرز می‌شناسد و نه شرم و حیا می‌فهمد و هرکس که «ناز پرورد تنعم» نباشد در همان برخورد نخست با هم‌ولایتی خود «رفیق جینگ» می‌شود؛ البته این رفاقت از شوش آغاز می‌شود و تا آن‌سوی بوشهر و برازجان و دشتستان پیش می‌رود. همۀ موسفیدها «خالو» هستند و همۀ سرسیاه‌ها «کاکا و کاکو» و همۀ زن‌ها «خاله و عمه و ننه» و همۀ دخترها، تا مهر نجنبیده است «خواهرند» و مهر که می‌جنبد «لیلی». مگر اینکه خدای نکرده، اهل پریدن باشند و بر هر شاخ و شاخساری بنشینند که در آن صورت «زید» اند.

خسته که می‌شدیم از نشستن و ور زدن، در خیابان‌های اطراف ایستگاه، ول می‌گشتیم و به مفت تماشا می‌کردیم؛ از جمله ویترین عکاسی‌ها را که آن سال‌ها اصرار داشتند حتما یکی دو عکس به هر قیمتی شده از مشاهیر سینما بگیرند و در قاب (ویترین) مغازۀ خود به نمایش بگذارند تا نشان اعتبار آنها باشد و موجب جلب مشتری شود.

بعدازظهر یکی از بچه‌ها رفت و دو تا نان تافتون و قدری پنیر گرفت که روی چمن نشستیم و خوردیم و وارد ایستگاه شدیم و منتظر که حرکت اولین قطار جنوب اعلام شود. قاچاقی سوار قطار شدن، یکی دیگر از ویژگی‌های بروبچه‌های جنوب بود. سوار شدیم و خیالمان راحت بود که تا ساعت هشت شب رئیس قطار و دار و دسته‌اش راه می‌افتند تا بلیت‌ها را منگنه (سوراخ) کنند کسی را با کسی کاری نیست. کمتر پیش می‌آمد که رئیس قطار، دشمنی با بچه‌های جنوب را به جان بخرد و آنها را پیاده کند؛ مگر اینکه حریف پخمه باشد یا بی‌دست و پا و چلمن، یا پچه پولداری باشد که بخواهد ادای آدم‌های آس‌وپاس را دربیاورد. همکاری مردم جنوب با بچه‌های ماجراجو و بی‌سروپا یکی دیگر از امدادهای غیبی بود. بی‌بلیت‌‌ها را زیر تخت‌ها پنهان می‌کردند، به آنها غذا می‌دادند و اگر وسعشان می‌رسید (البته درصورت گیر دادن رئیس قطار و جزم‌شدن عزمش برای پیاده‌کردن یکی از آنها که از بس قاچاقی سوار شده بود گاو پیشانی سفید به حساب می‌آمد) دست به جیب می‌شدند و بلیت می‌گرفتند تا همۀ آس‌وپاس‌ها را به هواداری از خود برانگیزند؛ اما مخفی‌گاه عمده، مستراح‌های قطار بود که هنوز هم برخلاف مترو که معلوم نیست میلیون‌ها مسافر آن چگونه این همه مسافت را بدون نیاز به تَشَرشُر تاب می‌آورند، دایرند و دولت‌های خدمتگزار هنوز آنها را به بخش خصوصی واگذار نکرده‌اند. مسلما کسی که قاچاقی سوار می‌شد باید تا صبح سر پا می‌ماند و بیدار؛ مگر اینکه کوپه‌ها در نیمۀ راه خالی می‌شد. از «درود» به آن‌سو، آرامش، قطار را فرامی‌گرفت و نیازی به پنهان شدن از چشم رئیس قطار و دار و دسته‌اش نبود‌. همه خواب بودند و حتی می‌شد کف راهرو دراز کشید و خوابید.

به اندیمشک که رسیدیم من پیاده شدم، همسفرانم تا آبادان باید تعقیب و گریز خود را ادامه می‌دادند. هفتۀ بعد جوانان رستاخیز گزارش شب شعر را چاپ کرده و ستونی با عنوان «شعر شکاک» به من اختصاص داده بود.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

منوچهر آتشی-عبدوی جط (۶)

سه روز پس از عروسی (تعزیه‌ای رقت‌بار) به فرمان پدرسالاری که به زور متأهلم کرده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *