خانه / روایت / هلوکاست سرد

هلوکاست سرد

بهمن سال ۸۶، کلاس چهارم بودم. کنار پنجره به آسمان سفید ابری خیره شده بودم. توقع چندانی از خدا نداشتم. فقط آن‌قدری برف می‌خواستم که مدرسه‌مان را تعطیل کند.

نیمه‌های شب از سرما بیدار شدم. تمام اتاق کوچکم پر شده بود از اهل خانه که سرهایشان زیر پتو پنهان بود. نور نارنجی بخاری‌برقی بالای سرم، تاریکی اتاق را کمرنگ کرده بود. به بخاری سرد و ساکت گوشۀ اتاق نگاه کردم. گاز قطع شده بود.

ساعت هشت صبح از خواب بیدار شدم. با هول و هراس دویدم کنار پنجره. برف کار خودش را کرده بود. برای دو سه روز، خبری از مدرسه نبود. اولین برف سی‌سانتی بود که در عمرم می‌دیدم. هوای خانه، سرد بود و موهای بدنم سیخ ایستاده بودند. با تعجب که به بخاری نگاه کردم، جوابم را فهمیدم. هنوز گاز قطع بود. هوای داخل به مرحمت یک‌لایه دیوار و نفس‌های چهار تا آدم، چند درجه‌ای گرمتر بود. ترموستات بخاری‌برقی، امان سرد شدن به المنت‌ها نداد تا اینکه صبح، هر دویشان از خستگی آب شوند. مدرسه‌مان تعطیل شده بود و همین برای خوش‌بودنم کافی بود. کاپشن و کلاه به تن کردم و بیرون زدم. موزاییک‌ها و درختچه‌های باغچه‌مان، زیر برف دفن شده بودند. هوا به شدت سرد و لطیف بود؛ و زمین یکدست سفید، نرم و لطیف‌تر؛ ولی هوا همچنان تیره و ابری. بکارت برف‌ها با چند رد پا، زده شده بود. از زیرزمین صدای سروصدای مادرجان و باباجان می‌آمد. برف‌ها ترد بودند و زیر کفش با صدای خرت‌خرت له می‌شدند. نصف چرخ‌های دوچرخه، زیر برف غرق شده بود. قطار نازک برف روی میله‌اش را، گلوله کردم و پرت کردم به سینۀ دیوار. گلولۀ شل، روی دیوار پوکید و پودر سفیدش پخش شد روی فرش سرد زمین. لطافت و سردی به رنگ سفید پخش شده بود. همه‌چیز زیر پتوی برف، به آرامش سردی رسیده بودند. دوست داشتم روی این پتوی سرد شیرجه بزنم؛ ولی از ترس مادرجان جرأت نکردم. داخل زیرزمین، مادرجان کنار پیک‌نیک نشسته بود. قابلمۀ آب، رویش قل می‌زد. باباجان قابلمه را روی لوله‌ها کج می‌کرد و آب داغ با بخار روی زمین ریخته می‌شد. با تعجب پرسیدم: «سلام چیکار دارین می‌کنین؟» مادرجان غمگین و بی‌حس، سربلند کرد: «لوله‌ها یخ زدن. آب نداریم.» مصیبتمان دو تا شد. سگرمه‌های آقاجان توی هم بود و حرفی نمی‌زد؛ البته برای من هنوز فرقی نمی‌کرد. هنوز سرمای برف و خوشی‌اش زیرپوستم بود. کلی برنامه با برف داشتم. مثلا ناامید پرسیدم: «پس چه جوری دستشویی بریم؟» مادرجان بی‌حوصله‌تر جواب داد: «یکم آب تو مخزن آبگرمکن مونده بود. تو دبه ریختم، گذاشتم تو دستشویی. آفتابه رو از همون پر کن. درست طهارت بگیر. نجس پا نشی بیرون بیای.» باباجان ناراحت، قابلمه را زمین زد: «فایده نداره. بی‌پدر از بیخ و بن سرما زده.» مادرجان هم عصبانی گفت: «هنوز دو قابلمه ریختی مرد. اینقد بی‌طاقت نباش.» آقاجان بیل را برداشت و بیلچه را داد دست من و از زیرزمین بیرون آمد. تند بیل را می‌زد زیر برف‌های نرم و پرتشان می‌کرد یک سمت. غمگین به برف‌های سفید نگاه می‌کردم که با برف‌های کثیف و گلی زیر، قاطی می‌شدند. برف‌های زیر پایم لگد می‌خوردند. با بیل چاک می‌خوردند و دیگر زیبا نبودند. خواهرم با خجالت گفت: «کاش میذاشتین یه چند تا عکس می‌گرفتیم بعد راه باز می‌کردین.» آقاجان آنچنان با غیظ نگاهش کرد که خودش پشیمان داخل خانه گم شد. حق با آقاجان بود. لوله‌های آب از ده‌سانتی برف‌های کف حیاط می‌گذشتند و کار بیخ داشت. مادرجان نشست پای تلفن و از همسایه‌ها گزارش وضعیت گرفت. یکی از همسایه‌هایمان هنوز آب داشتند؛ ولی گاز تمام شهر قطع شده بود. با این سوز سرما که توی کشور پیچیده بود فشار گاز به لوله‌های نحیف شهرِ پرت و دور ما نمی‌رسید. کار هر روزمان، این بود که قابلمه‌های آب که لب‌پر می‌زد را سالم از کوچه‌های یخ‌زده و برفی به خانه برسانیم. تمام خانه‌مان کنجله شده بود توی یک اتاق. چهارپایۀ چوبی را گذاشتیم وسط فرش و بزرگ‌ترین پتو را کشیده بودیم رویش؛ ولی کم می‌آمد. مادرجان غر می‌زد: «این باباتون گفت لحاف کرسی رو تیکه کن. هی می‌گفت لحاف کرسی دیگه چه به درد میخوره. خب بیاد تماشا کنه الان». بعد از دو روز که ناهارمان روی سماور نفتی جهاز مادرجان، ساعت چهار، آماده شد، آقاجان به صرافت افتاد که دیگر باید دست‌به‌جیب شود. آقاجان چراغ علاءالدین شکسته‌ای از سمساری به خانه آورد. مادرجان چای و غذا را روی همان درست می‌کرد. اتاق سه‌درچهار، پر می‌شد از بوی غذا و سر و صدای تلویزیون تا بفهمیم تا کی در بی گازی هستیم؛ و هر دفعه یاد قدیم‌ها می‌کرد که مردم با همین علاءالدین‌های نفتی‌ زندگی می‌کردند. مردم به زندگی دهۀ شصت، فلش‌بک زده بودند. با دست‌های خشک و ترک‌زده، پیت‌های چرک و کهنه به دست، ساعت‌ها توی صف نفت می‌ایستادند. قحطی بخاری‌برقی آمده بود. برای همین، شب‌ها با فعل‌وانفعالات خودمان، کرسی گرم نگه‌داشته می‌شد. بعد از یک هفته گشت‌زنی میان شهر، بالاخره کامیونی پر از بخاری‌برقی را جلوی مغازۀ لوازم‌خانگی پیدا کردیم. آقاجان طاقت نیاورد که بار خالی شود. پرید پشت کامیون و یکی انداخت بغلم. پولش را هم نشمرده چپاند دست مغازه‌دار و دویدیم سمت ماشین. مثل قهرمان‌ها بخاری را به سینه چسبانده بودم و مردم، طماع و حیران نگاهم می‌کردند. بعضی‌ها آدرس می‌گرفتند و سُر خوران به سمت مغازه می‌دویدند. بارش‌های تند و شل برف، دوباره راهروهای آقاجان را سفید می‌کرد؛ و مجبور می‌شدیم خانوادگی با بیل و بیلچه، به جانشان بیافتیم. ذوق‌هایمان ته کشیده بود و برف بیشتر برایمان، مادۀ سرد سفیدی بود که کلی مشکلات با خودش آورده بود. سردی‌اش سخت بود و بی‌احساس. لایه‌های پایینی برف، آن‌قدر سفت‌وسخت شده بودند که زور دست‌های کرختمان به کندنشان نمی‌رسید و اگر هم جدا می‌شدند تکه‌ای موزاییک همراهشان جدا می‌شد. بعد از هفت‌روز، وقتی هم‌زمان با برف‌روبی خانوادگی، آسمان دوباره زحماتمان را زیر لایه برف پنهان کرد. آقاجان بیل را زمین گذاشت و گلولۀ برف به طرفم پرت کرد و این یعنی باید پرچم سفید را بالا ببریم. آسمان و ابرهای بی‌احساس تیره، شکستمان داده بودند. بیلچه و خاک‌انداز را کنار گذاشتیم و زیر بارش برف، توی حیاط، برف‌بازی کردیم. توی برف شیرجه می‌زدم و نگران نگاه مادرجان هم نبودم. داغون‌ترین آدم‌برفی ممکن را ساختیم. تپه‌ای نوک‌تیز و تکیه داده به دیوار که روی قله‌اش گلوله‌ای بزرگ و کج، سوار کرده بودیم. تنها نشانۀ آدم‌برفی بودنش هم، شال‌گردن کهنۀ من و دو سنگ روی سرش بود.

 گاز همچنان بعد از یک‌هفته قطع بود و ادارۀ گاز تلفنش را مشغول کرده بود و جواب مردم را نمی‌داد. برای همین آقاجان هر چند روز یکبار مرا می‌فرستاد که از دم اداره خبر بگیرم؛ که البته همیشه با در بسته روبرو می شدم. برف‌بازی با بچه‌ها دو سه روز اول مزه داشت و بعدش به دست‌های کرخت و برف‌هایی که توی پاچه و جورابمان آب می‌شد نمی‌ارزید. قطعی گاز، نانوایی‌های شهر را فلج کرده بود. بسته‌های ده‌تایی نان‌های کاک مستطیلی شکل، بین مغازه‌ها پخش می‌شد که مزه‌شان با کاغذ فرقی نداشت. زیرنویس هر شب شبکۀ استان، تعطیلی مدرسه‌های شهرستان‌ها بود. اسم شهر ما هم، پایۀ ثابتش شده بود. جمع شدن توی اتاق کوچک و پرسروصدا، بی‌حوصله‌مان کرده بود. خواهرم کنار کارتون نگاه‌کردن من، برای کنکور درس می‌خواند و شماره ولوم تلویزیون، بهانه‌ای شده بود برای جنگ‌ودعوایمان. آقاجان با گرم‌کن، چپیده بود زیر کرسی و به گویندۀ اخبار که از بی‌گازی شهرمان چیزی نمی‌گفت غرغر می‌کرد. مادرجان با کاپشن و روسری، هرچند وقت یکبار، برای ادویه و چاقویی به داخل آشپزخانه می‌دوید و از سوز سرامیک‌های سرد خانه، دوباره به اتاق پناه می‌آورد.

وحشتناک‌ترین خبری که دهان‌به‌دهان می‌شد آمدن گرگ‌ها به حاشیه شهر بود. غذای گرگ‌ها هم، روی کوه قحط شده بود و به شهر سر زده بودند و از باب اضطرار از گوشت چند سگ و دو آدم استفاده کردند؛ البته شایعه‌ها به ده بیست آدم می‌رسید و چاخان‌هایی که دسته‌های گرگ را میان شهر دیده‌اند. برای همین شب‌ها جرأت رفتن به داخل حیاط هم نداشتم. از ترس گرگ‌هایی که می‌توانند از دیوار سه‌متری خانه‌مان به داخل بیایند. بی‌اعتنایی مأمورین گاز، باعث شد مردم خودشان دست به اکتشاف سیستم گازرسانی شهر بزنند؛ و به نتایجی هم برسند. دریکی از سوراخ‌های علمک گاز، سیخی را وارد می‌کردیم و گاز کم‌جانی به خانه می‌رسید که تنها کفاف شعلۀ کم‌جان بخاری را می‌داد. وضعیت گاز شبیه چیزی بود که سال‌ها بعد به اسم اینترنت استفاده می‌کردیم. کار هر شب آقاجان این بود که ساعت دو نصف شب بلند شود و بخاری‌ها و آبگرمکن را روشن کند؛ که با رسیدن به صبح و شروع ساعت اداری، همه‌شان خاموش می‌شدند.

آموزش‌وپرورش، که به این نتیجه رسیده بود به‌اندازۀ کافی تعطیل‌شده‌ایم، با بخاری نفتی مدرسه‌ها را از هفتۀ سوم راه انداخت. بخاری نفتی بدبو، کنار کلاسمان می‌سوخت و از گرمایی که نداشت توی کلاه و کاپشنمان قایم می‌شدیم. تفریح جدیدمان شکستن قندیل‌های قطوری بود که از لبۀ شیروانی مدرسه‌مان آویزان شده بودند و از سنگ، دردشان بیشتر بود. طاقت مردم زمانی طاق شد که لحاف‌کرسی را تا چانه بالا کشیده بودند و مسئولی از تلویزیون، باافتخار اعلام کرد که دیگر مشکل قطعی گاز در هیچ جای کشور وجود ندارد. مردم، با شک، دوباره پیچ گازشان را چرخاندند و متوجه شدند منظور مسئول از کشور، خانۀ خودش و چند همسایۀ کنارشان بوده است. مردم تلفن‌های صداوسیما را گرفتند و فحش‌های چاروادار محلی‌مان، مجبورشان کرد که قیافه‌های سرد و یخ‌زده‌مان را فردا روی آنتن ببرند. مردم از عصبانیت، لهجۀ تهرانی نداشتند و با زبان محلی‌مان، غصه‌هایشان را توی میکروفن خبرنگار می‌ریختند؛ تا بالاخره مسئولین به صرافت بیافتند کاری انجام دهند.

تمام باغ‌هایمان را سرما زد. آقاجان همۀ تاک‌های انگور را از ریشه درآورد. مجبور شدیم موزاییک‌هایمان را عوض کنیم و دیوار خانه را بشکافیم تا ناودان یخ‌زده را دربیاوریم که خانۀ همسایه از سقف ما نم نزند. آدم‌برفی بی‌قواره، دو ماه مهمان‌خانه‌مان بود و یخ‌ها چند دست‌و‌پای ‌شکسته برای همسایه‌هایمان به یادگاری گذاشتند تا با آفتاب نیمه‌جان اسفند بروند.

اما از تمام آن سختی‌ها، حالا که شهرمان ده‌سال است برف ندیده، به خوشی یاد می‌کنیم. سرمایی که دوباره ما را سر کرسی جمع کرد و عادت‌های یکنواخت زندگی‌مان را برای چند هفته پاره کرد.

همچنین ببینید

از زلزله تا برف، رحمت تا زحمت

  هر بلایی کز آسمان آید گرچه بر دیگری قضا باشد بر زمین نارسیده می‌گوید …

۲ نظرات

  1. این روایت زیبا و با احساس
    با فضاسازی های خوب وسبک رمان گونه ی خود
    من را با خود به حال و هوای مردمان باصفای زمانه ی قدیم برد
    من که لذت بردم…

  2. این روایت زیبا و با احساس
    با فضاسازی های خوب وسبک رمان گونه ی خود
    من را با خود به حال و هوای مردمان باصفای زمانه ی قدیم برد
    من که لذت بردم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *