خانه / روایت / هیچ‌کس نصیحت را دوست ندارد

هیچ‌کس نصیحت را دوست ندارد

وقتی برای هزار و چندمین بار، سر می‌گذارد به نصیحت و انگشتش را به نشانۀ تأکید تکان می‌دهد و هی می گوید و هی می‌گوید که چنین کن و چنان نکن، چی خوب است و چی بد؛ کفرم بالا می‌آید و چپ‌چپ نگاهش می‌کنم و با چشم و ابرو می‌فهمانم که آقاجان بس است؛ نصیحت فایده‌ای ندارد. بعد که چشم‌هایش را چپ می‌کند طرفم که یعنی «باز داری طرفداری می‌کنی؟»، با حرکت دهان و زیر لبی می‌فهمانم که باباجان، آقاجان، پسرعمۀ عزیز، شما هم خودت روزی بله؛ پس جوان‌ها را درک کن. این راهش نیست. نصیحت، چکشِ توی مغز است. هیچ‌کس از خوردن چکش در مغزش خوشش نمی‌آید؛ حتی شما.

 نمی‌دانم چرا وقتی سر می‌گذارد به نصیحت‌کردنِ پسرمان، با اینکه تمام حرف‌هایش را قبول دارم، نمی‌توانم طاقت بیاورم. وقتی علی، ساکت گوش می‌دهد و جوابی نمی‌دهد، احساس می‌کنم نصیحت‌ها کم‌کم طولانی می‌شود و تبدیل به کلی‌گویی؛ و حرفهای قشنگی که فقط قشنگ است ولی اجراشدنی نیست؛ آن هم در جامعۀ بیمار و تبدارِ زمانۀ ما. بعد که علی پابه‌پا می‌کند برای خزیدن تو اتاقش، می‌فهمم نصیحت، کارِ خودش را کرده؛ نه‌تنها جایی در مغزش را پر نکرده، بلکه اعتمادبه‌نفسش را هم می‌گیرد. علی به درگاهی اتاقش نرسیده، دنبالۀ حرفش را می‌گیرم؛ می‌گویم «این‌طوری؟! والا درست نیست. راهش فقط دوستی و نزدیک‌شدن به جوونه؛ برقراری اعتماد بینِ دو طرف…»؛ و شروع می‌کنم به تکرارِ حرفهایی که از مشاور در ذهنم مانده. وقتی می‌بینم خودم هم افتادم به نصیحت کردن؛ می‌زنم به راه دیگری. حرف را می‌کشانم به آن زمان‌ها؛ جوانی‌اش. زیر لبی می‌گویم: «خودت جوون نبودی؟! یادِ اعلامیه‌هه به خیر…».

آبی می‌شود روی آتش. از جوش‌وخروش می‌افتد و لبخندی شیرین می‌زند. می‌فهمم که یادِ جوانی خودش افتاده. می‌خندد و سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد. می‌زند رو پایش: «آقام خدابیامرز یادش به خیر». نفسش را با آه بیرون می‌دهد. علی کمابیش شنیده؛ ولی نخواستم جلویش با آب‌وتاب تعریف کند که به قولِ گفتنی «بُل بگیرد».

 من هم می‌خندم؛ «گمانم خودتو یادت رفته». کفِ دست‌ها را پشتش زمین می‌گذارد و ستون بدن می‌کند. هیکلش را می‌اندازد عقب، می‌گوید: «تا اسمِ سینما و تهرانو آواردم، آقام خدابیامرز نچِ محکمی گفت و چپ‌چپ نگام کرد. حاج‌خانم سیاهی چشمش رو بالا داد و زیرِ لبی گفت: باز شروع شد. آقام خدابیامرز پیش‌بند خمیریش رو از آشپزخونه آوارد زد زیر بغل، انگشتش رو تکون داد: نبینم پاشی بری گَلِ این بچه‌ها بیفتی. اسمِ تهرون مهرونم نیاریا، تو این بلبشو.
خدابیامرز وِل‌کن نبود. داشت می‌رفت نونوایی. همینطور که موتورشو از رو جک انداخت و می‌خواست بره، گفت: عقلم خوب چیزیه بچه، آخه این‌همه راهو گز کنید برید تهرون که چی؟ سینما برید؟ می‌خوام صدسال‌ سیاه نرید. پا شو بیا دکون؛ اقلا شاطری، نون‌درآری یاد بگیر. فردا روز به دردِ خودت بخوره. سینما سینما آخه دردی ازت دوا می‌کنه؟! ردِ این بچه‌های بی‌سر صاحبو وِل کن. از کار و زندگی و درس میندازنت».

لبخندی پر از کنایه می‌زنم، می‌گویم: «خُب…»؛ شیطنت‌بار می‌خندد؛ انگار جوانی در تنش حلول کرده باشد. می‌گوید: «هیچی. همون موقع تو مغزم داشتم ساعتِ رفتن و بلیت و ساعتِ پخش فیلمو مرور می‌کردم. آقام که موتورش رو از راهرو باریکِ خونه‌مون برد تو کوچه و صدای هندل‌زدنش اومد، لباس پوشیدم برم سراغ داوود و بچه‌ها؛ تو درگاهی حاج‌خانم صدام زد: کجا؟ این‌همه برات گفت. یاسین به گوشِ خر بود؟ باز که داری میری؟ زیر لبی گفتم: میرم خونۀ دایی‌مرتضی؛ دنبال داوود».

همینطور شیطنت‌بار با خنده می‌گوید: «پشیمون شده بودم که راستشو بهشون گفتم؛ آخه همیشه یواشکی می‌رفتیم».

به نکتۀ خوبی می‌رسم. من هم می‌روم در فازِ نصیحت. چشم‌هایم را ریز می‌کنم و با گوشه‌اش نگاه؛ «خُب، خُب پس پسرت باید راستشو بهت بگه. پس اقلا یه طوری برخورد کن مجبور نشه بهت دروغ بگه».

به فرش نگاه می‌کند و در فکر فرو می‌رود. سریع نصیحتم را با خنده جمع می‌کنم. نمی‌خواهم شانه‌هایش دوباره بیفتد و پژمردگی پنجاه‌وچندسالگی، برقِ جوانی را از چشمش بیندازد. از شادابی و خونی که زیرپوستش دویده، صورتش گل‌انداخته. می‌گویم: «خُب بعدش؟». کفِ دست‌هایش را از زمین برمی‌دارد. کش‌وقوسی به کمرش می‌دهد؛ «هیچی. بیچاره‌ها چه‌کار می تونستن بکنن. تصمیم گرفته بودیم بریم. صبح زود پا شدم. آقام که بندۀ‌خدا، سحر رفته بود سرِ کارش نونوایی، نبود. از خونه اومدم بیرون؛ یادش به خیر، تاریک‌روشن بود. کوچۀ امیرکبیر رو بالا پایین کردم تا داوود از خونشون بیاد بیرون. جرأت نمی‌کردم زنگشونو بزنم. می‌ترسیدم دایی‌مرتضی درو باز کنه و از سرِ نو شروع کنه به سین‌جیم. تازه از گیرِ آقا و مامانم خلاص شده بودم. کوچه و هوای خنکِ اون وقت صبح، هم حالمو جا آوارده بود و هم «وهم» به دلم می‌انداخت؛ آخه اون روزا، روزای تظاهرات و شعار و بگیر و ببند بود. چند بار دستم رفت که زنگشونو بزنم؛ جرأت نکردم. داشت وقت می‌گذشت؛ تا اون موقع باید سوار مینی‌بوس شده و راه افتاده بودیم. علافِ داوود، کوچۀ امیرکبیر رو که یادم نیست اون موقع‌هام اسمش همین بود یا نه… به طرف میدونِ آریامهر، همین میدونِ سعیدی خودمون، یواش‌یواش می‌رفتم. دیدم دوچرخه‌سواری پا زنون داره میاد. اومد و اومد؛ جوونی بود شیخ مسلک. نزدیکم که رسید، یکهو کاغذی را جلو پام پرت کرد و رکاب زنون دور شد. کاغذ و برداشتم و نگاه کردم. اعلامیه بود. به دور و بر خودم نگاه کردم؛ خبری نبود. خونده و نخونده، تا کردم و زیرِ پیرهنم قایمش کردم. اعلامیه، فکری به سرم انداخته بود. برگشتم سر کوچۀ امیرکبیر. سروکلۀ غلام، که بچه‌محل بود، و بعدشم ممد پیدا شد. ولی از داوود خبری نبود. آفتاب بالا اومده بود و دیگه اومدن داوودم بی‌فایده. کنسلش کردیم. داوود نتونسته بود جیم بشه.

ساکت می‌شود و باز هم در فکر فرو می‌رود. حدس می‌زنم به کوچه و محلۀ قدیمی‌شان فکر می‌کند؛ به سی‌وهفت‌‌سال پیش؛ به دو لنگۀ درِ باریکِ آهنی؛ کمرِ کوچۀ باریک و درازی که یک سرش وصلِ به خیابان اصلی بود و یک سرش وصل به خطِ راه‌آهن؛ به دیوارِ کوتاه حیاطشان که اگر روی نوکِ پا می‌ایستادی، می‌شد در خانۀ همسایه سرک کشید. تکانی به شانه‌اش می‌دهم و می‌گویم: «خُب، خوابت برد…؟». خنده‌اش می‌گیرد و با هیجان می‌گوید: «اعلامیه رو آواردم خونه. بالاشو یه سوراخ کردم و نخ بهش بستم. گذاشتم آقام که اومد، اعلامیه رو برداشتم رفتم تو حیاط؛ تو اون راهرو باریکه. پامو گذاشتم رو دستگیرۀ در؛ رفتم بالا. اعلامیه رو دادم تو کوچه؛ سرِ نخ تو دستم بود. آقام خدا بیامرزدش. بندۀ خدا از رو مورچه رد نمی‌شد؛ مبادا مورچه‌هه آزار ببینه. جوش کرده بود و می‌ترسید کسی اعلامیه رو ببینه».

با اینکه قبلا هم تعریف کرده، با اشتیاق می‌خواهم برایم بگوید؛ شاید هم برای خودش؛ به خاطرِ جسارتِ جوانی. انگار که در شادی و شیطنت‌هایش شریک شده باشم.

«اعلامیه رو تو کوچه، بالا پایین می‌دادم و می‌گفتم، ما می خوایم بریم تهران، یا اجازه بدید بریم، یا همین‌طور اینو اینجا نگه می‌دارم. آقام خدابیامرز انگار که رو ذغالِ داغ وایستاده باشه بالا پایین می‌پرید. صورتش قرمز شده بود و صداشو آورده بود پایین. می‌گفت: بچه خطرناکه. اگه یکی رد بشه ببینه. میان می‌ریزن تو خونه. نخ رو تکون می‌دادم و می‌گفتم پس اجازه بدید برم.»

می‌خندم و از گوشۀ چشم نگاهش می‌کنم؛ «آقات بیچاره. خدا بیامرزدش، چقدر حرصش دادی؟».

 کفِ دستهاش را روی زانوها می‌کشد: «یادش به خیر. جوون بودیم وعشقِ سینما، عشقِ تهرون».

 می‌گویم: «پس چرا انقدر به این بچه گیر میدی؟». سکوت می‌کند و می‌رود در فکر. می‌فهمم که حرفم را قبول دارد؛ و باز می‌دانم که حرفهایم را فقط چند ساعت در مغزش نگه می‌دارد؛ فردا روز از نو و روزی از نو.

همچنین ببینید

نغمه‌ی دلار‌ها یا دلارهای من حراج

پله‌های برقی مترو که بالا می رود ملودی « گل گلدون من» سیمین غانم گوشَت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *