خانه / روایت / انبار درد

انبار درد

عکاس: راتا رخشاد

پله‌های بیمارستان را دوتا یکی می‌روم بالا. به‌دو خودم را می‌رسانم به اورژانس. تمام راه را دویده‌ام. می‌ایستم و کمی نفس تازه می‌کنم. از لای جمعیتی که جلوی در تجمع کرده‌اند سرک می‌کشم و خودم را به زور از بینشان سُر می‌دهم  داخل. مامورِ دم در مانعم می‌شود. چشم می‌چرخانم و پدر را می‌بینم که دارد دور خودش گیج می‌خورد. صدایش می‌کنم. می‌آید با مامور صحبتی می‌کند و اجازه می‌گیرد بروم تو. رنگ و رویش مثل گچ دیوار شده است و چشم‌هایش عین دوتا تیله قرمز. با دست اشاره می‌کند به تخت گوشه دیوار. پاهایم پیش نمی‌رود. پرده کشیده شده. از همان پشت، سایه‌ها را می‌بینم، چندتایی دکتر و پرستار می‌روند و می‌آیند. گلویم خشک شده و زبانم سنگین. نمی‌توانم سوالی بپرسم. می‌زنم زیر گریه. می‌خواهم پدر اشک‌هایم را نبیند اما نمی‌شود. سرم را می‌گذارم به چهارچوب در و خیره می‌شوم به صفحه مانیتور پایین تخت. منحنی‌ها کوتاه و بلند می‌شوند. قلبم همراهی‌شان می‌کند، بالا و پایین. قطره‌های اشک زیر چانه‌ام دست به دست هم می‌دهند و معلق می‌شوند توی هوا، درست مثل خودم. منحنی‌ها محو می‌شوند. چشم می‌بندم و می‌روم به گذشته. خاطرات مثل فیلمی با سرعت بالا از جلوی چشمم رژه می‌رود. یعنی الان مادر به همان چیزی فکر می‌کند که من؟

***

بیست سال پیش بود، همین وقت‌ها، ماه سرما. گذاشتی رفتی و پشت سرت را هم نگاه نکردی. انگار که اصلا نبوده‌ای. و ما چه خام بودیم که فکر می‌کردیم چهارسال می‌گذرد. هرجوری هست می‌گذرد. چه خوش خیال بود پدر که هول هولکی دستت را گذاشت توی دست دختری که نمی‌شناختیمش، فقط به این امید که شاید روزی به زور او هم که شده دلت برای ما و اینجا تنگ بشود. اما تنگ نشد، حتی یک بار هم تنگ نشد.

اصلا تقصیر همین پدر است، بس که مرگ بر آمریکا ‌گفت خواستی بروی ببینی این شیطان بزرگ چه شکلی است که باید بکوبیم توی دهانش. شاید رفتی که چشم توی چشم مرگش باد بگویی.

حالا هرروز یک زخم جدیدی برمی‌دارند، هردویشان. مادر و پدرمان را می‌گویم. می‌شناسیشان که. به روی خودشان نمی‌آورند. عارشان می‌آید دردشان را بگویند. مثلا می‌خواهند بگویند دل کنده‌اند، از تو و آن تکه از قلبشان که پاره کردی و با خودت بردی. می‌توانند گله کنند اما نمی‌کنند. می‌توانند خسته شوند ولی نمی‌شوند. نه که نشوند، نمی‌گویند. اما من می‌دانم که مادر چطور دلتنگی‌هایش را ریزریز و بی‌صدا توی خلوت شبانه‌اش اشک می‌ریزد و پدر با همه غرور مردانه‌اش تنهایی‌اش را قورت می‌دهد، همراه با آن همه قرص و دوایی که هر روز دکترها به خوردش می‌دهند. حتی آن پماد آنچنانی و آمپول تقویتی اینچنینی که با هزار زحمت برایشان فرستادی هم هیچ افاقه‌ نکرده است. می‌دانم چقدر بالا و پایین کردی تا وزنش زیاد نشود و منت همکلاسیت را کشیدی تا یک بسته کوچک دوا را برایشان بیاورد. اما این روزها درد روی دردشان انبار شده. حفره‌ای توی قلبشان روز به روز و ساعت به ساعت بزرگتر می‌شود و خدا می‌داند چرا این نسخه‌ها کاری ازشان برنمی‌آید و حالشان را بهتر نمی‌کند. راستی آنجا چیزی از غمباد نمی‌گویند؟

چند روز پیش پدر یک عالمه کارتن از توی انباری درآورد و ریخت وسط هال. روی همه‌شان اسمت را بزرگ نوشته بود. مادر گفت دیگر جا نداریم. ببرد ردشان کند. هرکدامشان بوی یک دوران از زندگیت را می‌داد. یکی اسباب‌بازی بود، یکی جزوه‌ها و کتاب‌های درسی، یکی خرده ریزهای شخصی. حتی آن خودنویس قدیمی که همیشه دست آدم را رنگی می‌کرد هم تویشان بود. دوتای‌شان نشستند و یکی یکی بازش کردند. البته که دیگر نمی‌توانند روی زمین بشینند. من نشستم. دانه به دانه نشانشان دادم. ساعتها خاطره‌بازی می‌کردیم و مشغول بودیم. باید بودی و می‌دیدی با چه ذوقی از آن قطار که تکه‌هایش به هم وصل می‌شد حرف می‌زدند. ریل‌هایش را به هم وصل کردم. قطار را گذاشتم رویش. راه افتاد، دورتادور اتاق. باورت می‌شود؟ هنوز کار می‌کرد. زل زدند به چرخ‌هایش که می‌چرخید و رفتند توی حال و هوایی که دوستش داشتند. انگار چهل سال جوان شده باشند. پدر می‌گفت هرروز سر راه مهد می‌ایستادی پشت ویترین مغازه اسباب‌بازی فروشی و به این قطار نگاه می‌کردی. فقط نگاه می‌کردی. همان می‌شود که دوتایی تصمیم می‌گیرند هرجور شده بخرندش. این که چه طور ریال به ریال حقوق کارمندیشان را یک کاسه کرده بودند و از چه خرجهایی زده بودند اشک و لبخند را با هم روی چشم و لبشان می‌نشاند. یادت که می‌آید؟ پدر هیچ وقت نمی‌خواست حسرت چیزی توی دلمان بماند. مثل همان وقت که ناگزیر شد ماشین زیر پایمان را بفروشد و برای تک پسرش کامپیوتر بخرد. دلش نمی‌آمد راه به راه به بهانه کشف و اکتشافاتت بروی خانه این و آن.

همه وسایلت را که پخش و پلا کردیم مادر دوباره گذاشتشان توی کارتن. هرچه گفتم عهد فلاپی دیسک و نوار کاست گذشته است؛ گوشش بدهکار نبود. گفتم بگذار اینها را ببرم شاید به درد موزه تاریخ بخورد؛ نگذاشت. نقاشی‌های دوران کودکستانت را هم نگه داشته‌اند، همان خط‌خطی‌هایی که نه سر دارد و نه ته. اما حالا ما این همه اثر از خودمان خلق کردیم کسی محلش نمی‌گذارد. راست می‌گویند هرکس دورتر عزیزتر. به نظرم که نیایی بهتر است.

راستی تو اصلا دلت برای آن بالشت بازی‌ها تنگ نمی‌شود؟ انگار همین دیروز بود. شیپور جنگ را که می‌زدی تمام بالشت‌های مادر بیچاره را می‌ریختیم وسط پذیرایی. اولش چرخ می زدی و کری می‌خواندی. پشت مبل‌ها که سنگر می‌گرفتیم، دستور آتش می‌دادی و شروع می‌کردیم. من همه چیز را به شوخی می‌گرفتم ولی تو جدی جدی می‌جنگیدی؛ آن‌قدر که کرک و پر بالشت‌ها می‌رفت توی هوا و آخرش با گریه‌ی من و این جمله‌ی تو تمام می‌شد که «من با دختر لوس بازی نمی‌کنم.» قبول، من لوس ولی تو هم نامرد بودی و لجم را درمی‌آوردی. هشت سال بزرگتر بودی. طبیعی بود فرزتر باشی و خوب جاخالی بدهی، ولی خودت جوری حساب کتاب می‌‌کردی و می‌کوبیدی توی سرم که مغزم جابجا می‌شد. اصلا همان ضربه‌ها کار خوش را کرد و باعث شد همه چیز اینقدر زود از یادم برود. مثل همین الان که یادم رفته عروسی من و خواهرمان نیامدی. آن‌قدر از دستت ناراحت بودم که با خودم عهد کردم دیگر کاری به کارت نداشته باشم. اما مگر می‌شود آدم یک تکه از وجودش را دور بریزد. یعنی تو می‌توانی؟ مطمینم که نمی‌توانی. فقط عادت کرده‌ای. مثل همه آدم‌های این روزگار که به چیزهای بد عادت می‌کنند. مثل خودمان که یاد گرفتیم روزگار بدون تو را سپری کنیم.

خیلی‌ها توی این چند سال  رفتند؛ رفتند زیر خاک. پدر بزرگ، مادربزرگ، دختردایی، پسرعموها و خیلی کس‌ها و هزار و یک چیز دیگر. مثل همه امیدهایی که پدر و مادر برایت داشتند. خیلی‌ها هم به دنیا آمدند. مثل آرزوهایی که در من متولد شد. آن وقت‌ها دخترکی بودم چشم به دهان برادر که کجا درس بخوانم؛ چه بخوانم و چه کار کنم. یکی به دو زیاد داشتیم اما آخرش بدون مشورت تو آب هم نمی‌خوردم. نمی‌گویم جانم به جانت بسته بود ولی قبول کن که حرف روی حرفت نمی‌آوردم. اولش فکر می‌کردم اگر نباشی نمی‌توانم زندگی کنم. چه کسی برایم تصمیم بگیرد. دلم خوش بود به آخرین وعده وعیدهایت که گفتی «زود برمی‌گردم. چشم روی هم بذاری تمومه.» همین شد که یک تخته سفید زدم روی دیوار و یک به یک روزهای خالی بدون تو را چوب خط ‌کشیدم. انگار زندانی‌ای بودم که به انتظار روز آزادیش می‌نشیند. سرم را هر طرف می‌چرخاندم جای خالیت را می‌دیدم. خانه پر بود از حضور ساکتت که همیشه توی درس و کتاب بود. خوراکم شده بود گریه! پس چرا این همه چشم روی هم گذاشتم و دوری تمام نشد؟ تخته سیاه شد و تمام نشد. بزرگ شدم و تمام نشد. نه به قدر بیست سال، به اندازه همه لحظه‌های سختی که در نبودت داشتیم. بعضی روزها به اندازه یک سال کش می‌آمدند. تا حالا چنین تجربه‌ای داشته‌ای؟

***

دکتر پرده را کنار می‌زند. من خیز می‌برم سمت مادر و پدر سمت دکتر. توی همه خاطراتم گشت می‌زنم. یادم نمی‌آید او خوابیده باشد و من ایستاده. چشم‌های بی‌رمقش را باز می‌کند. به رویم می‌خندد، تلخ اما کشدار. دستش را می‌گیرم و نگاهش می‌کنم. دست‌هایش یخ کرده و صورتش آب شده. نمی‌دانم شاید هم آتش گرفته و ذوب شده. دکتر می‌گوید «به خیر گذشت. سکته خفیف بود.» نفس راحتی می‌کشم. اما معلوم نیست دفعه بعد هم به همین راحتی نفس بکشم. معلوم نیست به خیر بگذرد. تا دیر نشده بیا.

همچنین ببینید

بالاخره اقامت گرفتم

هیچ جایی نیست که برسم و بگویم «آخیییش». هر جا که می‌رسم جای من نیست. …

۵ نظرات

  1. افروز جان مثل همیشه بی نظیر بود .

  2. افروز خانم عااالی بود،من عاشق دلنوشته های شمام ،مثل همیشه موفق و پایدار باشید

  3. خیلی دلنشین بود
    ممنون

  4. خیلی جالب بود موفق باشید

  5. بسیار جالب واثرگذاربود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *