خانه / پیش از خود فراموشی / منوچهر آتشی- عبدوی جَط ۱

منوچهر آتشی- عبدوی جَط ۱

سال ۵۴ بود که غزلی با مطلع:

غنچه می‌پژمرد و خار به جا می‌ماند

سایه می‌خشکد و دیوار به جا می‌ماند

برای جوانان رستاخیز فرستادم و منوچهر آتشی ضمن تأیید و تشویق من، نوشته بود: «چند بیت از شعرت به دلایلی که خودت می‌دانی حذف شد.» و من نمی‌دانستم به چه حسابی و چه دلایلی. واقعا نمی‌فهمیدم. خرتر از الانم بودم. فقط همین طبع روان بود و بس؛ و معانی و بیان هیچ. ولی سرم بدجوری بوی قرمه‌سبزی می‌داد و اصلا و ابدا نمی‌فهمیدم که «برادر ساواک» حتی لیستی از کلمات ممنوعه و نام اشخاص، به مطبوعات ابلاغ کرده و فی‌المثل «گل سرخ» و «جنگل»، هرکدام لااقل دو سال حبس دارد. دزفول یکی از پایگاه‌های اصلی مبارزه علیه بندوبساط «ممد دماغ» بود و سران برجستۀ «کنفدراسیون» و «مائوئیسم» از این شهر برخاسته بودند و حتی شایع بود که مجسمۀ «شکرالله پاک‌نژاد» را در چین ساخته‌اند. «ناصر رحیم‌خانی» نفر دوم جنبش، پسر مرحوم غلام‌خان (رهبر ایل سَگوَند) بود و ما لرها بدون آنکه بفهمیم مائوئیسم چه فرقی با میخ طویله دارد، به او و بردار کوچکش سعید که هواپیمایی دزدیده و به عراق برده بود، افتخار می‌کردیم و این تکاپوها را به‌حساب انتقامِ شهید شدن شریف‌ترین خان لرستان به دست عوامل پلشت نظامِ بند تنبانی پهلوی دوم می‌گذاشتیم. همۀ مردم، چه شهری چه روستایی، می‌دانستند که غلام‌خان مسموم شده و قاتلان وی (خوانین دزفول) هم ابایی نداشتند که جنایت خود را پنهان کنند؛ زیرا گمان می‌بردند که نه‌تنها دل نظام شاهنشاهی را به دست آورده‌اند، بلکه مردم را نیز به حمایت از خود برانگیخته‌اند. (در این باب تا حدودی حق داشتند؛ زیرا تا غلام‌‌رحیم‌خان زنده بود، عشایر لر در سراسر دشت خوزستان سلطنت می‌کردند و نه‌تنها مالیات نمی‌دادند، باج هم می‌گرفتند؛ چون مانع هجوم اعراب به شهرها بودند که با حمایت رژیم وقت عراق، مدام به غارت و چپاول شهرها و روستاها می‌پرداختند و همچنان درفش خزعل و برادرش مزعل و شیوخ چعب و چنانه و آل‌کثیر و … را در اهتزاز می‌انگاشتند.)

به یاد دارم که اگر لری بر اساس مسموعات خود به دیگران می‌گفت:

– هی کُری ناصرخُو (خان) کمونیسته.

لر متعصب دیگری فورا بُراق می‌شد که:

– دروه (دروغ است) مه خوم دیمه که نماز کنه (من خودم دیدم که نماز می‌گزارد).

حال‌آنکه واقعیت این بود که لرها همچون دیگر عشایر (و حتی اغلب عوام شهرهای این کشور باستانی) اگر هم خدای‌ناکرده نماز می‌گزاردند، سالی یک‌بار و آن‌هم در ماه رمضان بود و نماز در غیر ماه رمضان، مایۀ رسوایی و زهدفروشی به‌حساب می‌آمد.

جنبش چپ البته، موجب خیزش اهل اسلام شده بود و سر برآوردن شیرِ پیرِ توحید در آغاز دهۀ پنجاه، نه‌تنها مساجد را پر کرد، بلکه به مبارزۀ جوانان مسلمان دزفول، همچون بسیاری از شهرهای دیگر، رنگ و بوی ذوالفقار بخشید؛ از یک‌سو مبارزۀ پنهان و آشکار با «ممد دماغ» و از سوی دیگر، ستیزۀ علنی با کمونیسم؛ و من که تربیت‌شدۀ یکی از سران این مبارزه، یعنی میرزا عبدالحمید رضائیان -ابقاه لأهل الحق و العدل- بودم، هرچند می‌فهمیدم که مثلا شعرم بوی قرمه‌سبزی دارد، نمی‌فهمیدم چرا باید چند بیت آن حذف شود. از همین رو نامۀ تندی به مرحوم آتشی نوشتم و در آن یاوه‌هایی از این قبیل یاد کردم که: «می‌گویند سپیده، شبی چهارصد تومان است، تو شبی چند می‌گیری؟» و دبیرستان که تعطیل شد، بعدازآنکه چند هفته کارگری کردم، توانستم چندرغاز پس‌انداز کنم و به عزم مرافعه با مرحوم آتشی، سوار بر قطار درجۀ سه که نیمکت‌های چوبی داشت، راه پایتخت را در پیش گرفتم.

پیش از ظهر، آمادۀ درگیری و کشاکش، در دفتر هفته‌نامۀ جوانان رستاخیز بودم. مرحوم بهمن توسی و حبیبه نیک‌سیرتی (مسئول بخش داستان بود این بزرگوار و شعر هم می‌سرود) حسابی تحویلم گرفتند و یخم آب شد؛ ولی لُر همچنان چوب خشک (خُشُبٌ مُسنّدهَ) بود. صریح به بهمن عزیز گفتم که برای زد وخورد آمده‌ام و حذف چند بیت از غزلم را مصداق جفاکارانۀ سانسور می‌دانم و الخ. بهمن که علی‌رغم نام خود سراپا لطف و مهربانی بود، سعی کرد خرفهمم کند و به من فهماند که تند رفته‌ام و از کار و کیای مطبوعات بی‌خبرم. نزدیک ظهر بود که آتشی با موهای آشفته و گره کراوات شل وارد شد. کت‌وشلوار خاکستری و پیراهن سفید پوشیده بود. به‌محض ورود کتش را درآورد و به پشتی صندلی آویخت. سلام داد و با لهجۀ بوشهری گفت:

– نامتو (نامه‌ات را) دارم. بعدا می‌فهمی چه خبره. خب! شعر بخون!

و بی‌درنگ رو کرد به بهمن و پرسید:

– ناهارش دادی یا نه؟

و منتظر نماند که بهمن پاسخی بدهد. دو دفتر صدبرگی، یکی جلد سبز و دیگری قرمز پیش روی من بود. دفترها را به دستش دادم. درحالی‌که ورق می‌زد، چشمان دریایی‌اش را تنگ‌تر ‌کرد و پرسید:

– درویشی؟

سر فرود آوردم به تأیید. گیسوانم که تا روی شانه بود و نرمه سبیل و ریش تُنُک و سر و وضع آشفته‌ام نبود که درویشی‌ام را گواهی ‌می‌داد. «هوالعلی» بالای صفحات توجهش را جلب کرد؛ ورنه در آن روزگار اغلب جوان‌ها ریش و فش و گیسوان دراز داشتند و خود را «هیپی» می‌انگاشتند. غزل و نیمایی و آزاد و قصیده و دوبیتی پیوسته و همه پشت سر هم با تاریخ سروده شدن، تقدیر دفترهای سرخ و سبز من بود. با اعجاب به من نگریست و پدروار لبخند زد و گفت:

– بهمن! امشب یوسف بجای من شب شعرو افتتاح می‌کنه.

بهمن با استفهامی که بوی انکار می‌داد، گفت:

– یوسف؟ بجای شما؟

– ها! می‌تونه! هم‌ولایتی منه. شعراشو ندیدی؟

– دیدم! ناجوره اغلبش.

«پدر» درحالی‌که کت خود را برمی‌داشت، خندید و گفت:

– بگرد دو سه تا که کمتر بوی قرمه‌سبزی می‌ده پیدا کن. من رفتم. خداحافظ.

تا غروب من و بهمن نشستیم و دفترها را ورق زدیم. بالاخره یک غزل و یک نیمایی عاشقانه را بهمن پسندید و راه افتادیم به سمت گالری تخت جمشید که فقط می‌دانم در ضلع شمالی خیابان طالقانی، نزدیک تقاطع خیابان ولیعصر بود. بعد از انقلاب به یاد روزگار بربادرفته به آنجا سری زدم و هنوز دایر بود. امروز در اختیار کدام ارگان است نمی‌دانم. شب شعر از آن شب‌شعرهایی بود که به مناسبت برپایی جشن هنر شیراز، در اغلب شهرها و در بسیاری از تالارها و گالری‌ها برگزار می‌شد. مجری برنامه آقایی بود بنام جمشید مهرپویا، قدبلند و میان‌سال، با عینک ته‌استکانی. بهمن مرا به او معرفی کرد و معلوم بود که آتشی علی‌رغم اینکه بی‌خیال می‌نمود، تلفنی سفارش کرده است که هم‌ولایتی او را حسابی تحویل بگیرند. آخر به تأثیرپذیری از «خنجرها و بوسه‌ها و پیمان‌ها» و «آواز خاک» و «دیدار در فلق»، اغلب شعرهایم رنگ و بوی او را داشت؛ و نه من که بسیاری از شاعران جنوبی پیر و جوان، در فضای شعر آن بزرگ‌مرد تنفس می‌کردند. عباس باقری از زابل، حسن اجتهادی و حسین عسگری و مرحوم محسن پزشکیان از کازرون و من از شوش دانیال و…، طبیعت‌گرایی آمیخته به اسطوره و رمز را، وامدار پیروی از او بودیم. تنها کسی که در این راه به هیچ کجا نرسید، پسرعمه‌اش، سرایندۀ «من از آبشخور غوکان بدآواز می‌آیم» (کأنه غوک خوش‌آواز هم داریم) بود که وقتی دید هیچ استعدادی در شاعری ندارد، راه برادر حاتم طایی را در پیش گرفت و یاوه‌گویی را که در میان شبه روشنفکران ِ فاقد فکر و ذکر، خریدار بسیار دارد علم کرد و سینه‌زنی چند نیز بر گرد خود فراهم آورد که بقول حکیم سنایی:

«علی نامی! دریغ این نام بر تو»

باری؛ شب‌شعر با سخنرانی کوتاه مهرپویا شروع و با این هیچ‌کس به‌جای پدر شعر جنوب افتتاح شد. هنگامی که با کف زدن پرشور حضار مواجه شدم، هاج و واج ماندم که مهرپویا اشاره کرد تعظیم کنم. دستپاچه تعظیم کردم. در دزفول و شوش مرسوم نبود کسی ایستاده شعر بخواند و دیگران جز احسنت چیزی بگویند. الغرض «یوسف لُر» که چشم‌هایش دنبال شیرینی‌هایی که پذیرایی‌کنندگان در میان صفوف شاعر و مستمع می‌گرداندند، دو دو می‌زد، ناچار شد چندبار تعظیم کند. بی‌مروت‌ها فکر این را نکرده بودند که لااقل وقتی من نشستم سینی‌های شیرینی را بگردانند. به‌قدری کف زدند که شیرینی‌ها تمام شد و مهرپویا اشاره کرد که بروم بنشینم و خود به‌جای من پشت تریبون رفت و ضمن تحویل گرفتن «شاعر لُر»، «جواد مجابی» را برای شعرخوانی دعوت کرد. کنار دست بهمن نشستم و هنگامی‌که دیدم مجابی می‌لنگد و پیش می‌رود، متأثر شدم. مجابی را با طنزهایش می‌شناختم و دفتر «زوبینی بر قلب پاییز»؛ و نمی‌دانستم که یک پایش معیوب است. البته امروز می‌دانم کسی که زوبین به قلب پاییز نشانه برود – که هم پادشاه فصل‌هاست بقول جاودانۀ اخوان ثالث و هم حضرت پیرموسای زرین‌قلم وزیر سلطان علیه‌السلام- از این قبیل بلاها اگر بسرش بیاید، جای تعجب ندارد. به‌هرحال میرزا جواد مجابی آن شب یکی از بهترین آثارش یعنی «تازیانۀ بهرام» را خواند و بعد نوبت به مرحوم محمدعلی سپانلو رسید و بعد مرحوم عباس یمینی شریف. شعر کلاسیک بدی دربارۀ هواپیما و مسافرت‌های هوایی خواند که هیچ‌کس تشویق نکرد. قاسم چنگیزی رازی و خانم حبیبه نیک‌سیرتی و پروین دولت‌آبادی و زنده‌یاد بهمن توسی و دیگران یکی پس از دیگری پشت تریبون رفتند و من از فرط گرسنگی رو به اغما بودم.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *