خانه / یادداشت / عنوان ندارد

عنوان ندارد

تذکر:

  1. سردبیر ازم خواست چیزی درباره‌ی خدابیامرز آقای محسن سلیمانی بنویسم. بهش گفتم من نسبتی با ایشان نداشتم، گفت همان یک باری که در فلان گروه تلگرامی باهاش کل‌کل کردی. بهش نگفتم روایت بهتری برایش دارم. بهش نگفتم یک بار دیگر هم با آقای سلیمانی برخورد داشتم. برخوردی کاملاً شبه روشنفکری. در کش‌وقوس نوشتن و ننوشتن و این نیمچه روایت و چند خطی درباره‌ی مفهوم مرگ بودم که چشمم به جمال نوشته‌ای از مجتبی گلستانی در الف‌یا روشن شد. گفتم باید جواب این دوست مغلق نویسمان را بدهم چون بدجوری سعی کرده مرگ سلیمانی را به مسئله‌ای بدوزد که اصلاً ادراکی ازش ندارد. عجله نکنید…
  2. ازآنجایی‌که در رقابتی بی‌سروته با سردبیر محترم هستم درباره‌ی اینکه چیزی بنویسم که نتواند منتشر کند، اگر شما در حال حاضر دارید این نوشته را بی کم‌وکاست می‌خوانید پیشاپیش بدانید این بار را ناموفق بوده‌ام تا دفعه‌ی دیگر.

 

  1. سلیمانی

وقتی خبر فوت آقای سلیمانی آمد خب به قاعده‌ی انسانی ناراحت شدم. همان قدری که از خبر مرگ دیوید بویی ناراحت شدم، همان قدری که از خبر مرگ ادوارد آلبی ناراحت شدم، همان قدری که از خبر مرگ دایی رضایم ناراحت شدم؛ همان قدری که از خبر خودکشی فرزین ناراحت شدم؛ همان قدری که وقتی تصویر پیرمردی که خودش را از بالای پل عابر خیابان میرداماد دار زده بود دیدم؛ کلیشه مرگ همین است؛ می‌گویی «اِه یکی دیگه…» مرگ تا مرگ فرق دارد، برای هر فرد یک تفاوتکی می‌کند. مرگ آقای سلیمانی کمی بیشتر از ناراحتی آنی بود. کمی طولانی‌تر شد. شاید ده ثانیه بیشتر. بیست ثانیه، شاید هم سی ثانیه. یاد تنها تصویری که ازش داشتم افتادم.

روز قبل از خبر مرگ ایشان بود که به همکارم غلامحسین دولت‌آبادی داشتم می‌گفتم فرقی نمی‌کند آدم‌ها ماده‌گرا باشند یا خدا انگار؛ وقتی می‌میرند، همه شبیه هم می‌میرند ولو اگر شکلش فرق بکند. گفت چه طوری؟ گفتم همه «عین سگ» می‌میریم. وای. چه حرفی. دولت‌آبادی هم همین را گفت. گفت دری وری نگم. بهش گفتم می‌تواند قبول نکند ـ هیچ‌کس باور نمی‌کند ـ ولی مرگ لحظه‌ی تنهایی مطلق است. سیاهی محض. یک ثانیه؟ یک صدم ثانیه؟ نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد ولی تنهایی است و سیاهی. شاید باید بگم مطلقاً تنهایی. از همیشه تنهاتر. تنهایی بدون بازگشت. خب هنوز که نتوانستیم جلوی مرگ را بگیریم (به نظرم در آینده جلویش را می‌گیرند) علی‌الحساب همان تنهایی را بچسبیم. مرگ دوروبر ما هست. روزانه در جهان بیش از صد هزار مرگ رخ می‌دهد. صدها هزار لحظه‌ی تنهایی مطلق. باز هم تأکید می‌کنم مهم نیست خیال می‌کنید روحتان برمی‌گردد پیش خدا، یا می‌روید در سلسله‌مراتب جهنم برزخ بهشت، یا می‌شوید کودهای گورستان. اینکه آن لحظه چه اتفاقی می‌افتد… تنهایی لحظه را بدتر و خاص‌تر از همیشه می‌کند، چون می‌توانیم لحظات تنهایی را برای دیگران «روایت»‌ کنیم ولی لحظه‌ی مرگ را نمی‌توانیم.

در سایت کتابخانه‌ی ملی عناوین زیادی به نام محسن سلیمانی متولد ۱۳۳۸ ثبت شد. تقریباً ۲۰ عنوان غیرتکراری رمان تلخیص شده‌ی کلاسیک هستند. مثلاً خلاصه‌ی بابا لنگ‌دراز و تام سایر و الخ برای نوجوانان. حدوداً ۲۵ کتاب غیر هم ثبت است که از این تعداد ۱۴ عنوان (شاید هم چند عنوان بیشتر) آموزشی است. حداقل سه مجموعه داستان و حتی یک نمایشنامه به نام او ثبت است. چند کار کودک هم دارد. این اطلاعات یادمان نرود.

با دوستی بودیم. پشت شیشه را نشانم داد. گفت: «آن آقا را می‌بینی؟ اسمش محسن سلیمانی هست.» اسم برایم آشنا بود. یک زمانی دنبال کتاب داستان‌نویسی بودم و در بین کتاب‌های زیادی کتابی هم بود به نام فن داستان‌نویسی که ایشان نوشته بود و امیرکبیر منتشر کرده بود. کتابی که هیچ‌کس پیشنهاد خواندنش را نمی‌داد. گفتم: «خب؟» گفت: «ببین این آقا کلی کتاب ترجمه کرده، تمام کتاب‌های آموزشی‌اش را دارم خانه.» گفتم: «خب؟» گفت: «ولی هیچ‌کدام از ما کتاب‌هاش رو نمی‌بینیم.» پرسیدم «چطور؟» گفت: «چون با سوره‌ی مهر کار می‌کنند. با دولت. با نظام.» آقای سلیمانی ماند در ذهنم. خودش نه. وضعیتش. این وضعیت که چرا نمی‌خوانندش؟ چون وقتی تیراژ کتاب‌هایش را می‌بینم متوجه می‌شوم که کتاب‌هایش بسیار بیشتر از کتاب‌های آدم‌های مقبول آن دوستم فروش رفته. در واقع ندیدن است. نه نخواندن. چون تیراژ خیلی دروغ نمی‌گوید ولی اینکه او را نمی‌بینند… فرقی نمی‌کند… نمی‌بینند دیگر… و او زندگی جدای خودش را دارد، حتی وقتی دیگر نیست. تازه این به کنار تأکید بیشتر بر این دیده نشدن وقتی بود که معلوم شد این آدم در امور دیپلماتیک فرهنگی هم دستی دارد. و یادمان نرود این‌ها هیچ‌کدام ربطی به کیفیت کاری ندارد.

دیروز از خانه‌ی کتاب باهام تماس گرفتند. خانمی بود که داشت آمار کتاب‌های ثبتی‌ام را می‌گرفت. ۵۳ عنوان کتاب ثبتی در خانه‌ی کتاب داشتم و چند عنوان هم ثبت نشده بود. این جریان برای چند روز بعد از مرگ آقای سلیمانی بود. هیچ آمار دقیقی از کارهایم نداشتم. البته چند تا از عنوان عنوان‌هایی است که ناظر بودم در آن‌ها. شاید ۷ عنوان.

فعالیت‌های آقای سلیمانی بیشتر از آن همه عنوان کتاب بود. تعداد بالای کتاب‌های آموزشی و این همه خلاصه رمان برای نوجوانان، همه نشان از علاقه‌ی کار زیرساختی داشت. کار زیرساختی در بستری که بهش اعتقاد دارد. سوره. آموزش‌وپرورش. و شاید هر جایی که به نظام ربط داشت. خب منِ روشنفکر که اگر کسی یک مطلب کمتر از هزارکلمه‌ای در همین الف‌یا منتشر کند می‌شوم آدم دولت و تمام سابقه‌ام را با آب و صابون از اطرافشان پاک می‌کنند، می‌تواند آدمی را تحمل کند که کلی کتاب با سوره و نشرهای نیمه وابسته به دولت دارند؟

  1. گلستانی

چشم الف‌یا روشن. ستون نویسی هفتگی ایشان در سایت مبارک باشد. چشم بخیل کور. اصلاً چشم کسی که باید دنیا را با دشمن برای خودش بازتعریف کند از بیخ کور. اینکه ایشان متن اولشان را با جمله‌ای از جکسون پولاک (به استناد صفحه‌ی اینستاگرامش) شروع می‌کنند: «سهممان سوختن است، اما حقمان، سرشت و سرنوشتمان، سوختن نیست» جای بحث دارد؟ خب ایشان به موضوعی فلسفی رسیدند. بالاخره دانش آموخته‌ی این رشته هستند دیگر. سوختن. آتش. آتشی که به بالا می‌رود و نشانه‌ای است از عبادت خدا چون ضد جاذبه است. آتشی که هم می‌سازد و هم از بین می‌برد. آتشی که عینت جهان ناپایدار ماست. اصلاً این گفته‌ها، گفته‌های هراکلیتوس. دمش هم گرم. برای توضیح فقر و بی‌عدالتی باید این همه کدگذاری کنیم تا هم بشویم ادیب هم بشویم فیلسوف؟ باشد. اما مغلق‌گویی ایشان را جایی نمی‌توانم تاب بیاورم که از بی‌عدالتی اجتماعی می‌زند به دل احمد محمود! (آل احمدش مال شما ـ به من مربوط نیست) اینکه شروع می‌کند به نوعی میانجی‌گری بزرگوارانه و سعی در تئوریزه کردن تقلیلی یک بحث اساسی درباره‌ی جوایز و تبدیل آن به سطحی‌ترین واژه‌ها مثل «چاقوکشی» و در نهایت بهانه‌ی تمام را بالا رفتن از نردبان قدرت و شهرت و اصلاً شهوت می‌کند. این وسط دارد با کی حرف می‌زند؟ کدام قدرت؟ کدام شهرت؟ شاید شهوت… گلستانی آخرین بار کی با دوست‌دختر بنده حرف زده؟ شما خبر دارید؟ فکر می‌کنم لازم باشد حتماً این کار را بکند. آخ وای ببخشید. الان فروید از راه می‌رسد و می‌گوید نه بابا این قدرت همان شهوت است که در ناخودآگاه است و چه و چه و چه و ما هم می‌ترسیم که مبادا ناخودآگاه خوانی کنند دوستان در همین چند سطر و البته سطرهای قلمی شده‌ی «نبرد جایزه‌ی احمد محمود».

چقدر غریب است که ایشان به عنوان یکی از اعضای جامعه‌ی ادبی هنوز قدرت تشخیص و تمیز سره و ناسره از هم را ندارد. چقدر جالب است که چند خط آخر پاراگراف نوشته‌ی ایشان تن دادن است به ابتذال موجود با ناپاک نامیدن شرایط کلی و کثیف عنوان کردنش. این خوانش عافیت طلبانه و ترس‌خورده از جماعت روشنفکر بدون دیدن سویه‌ی عدالت (که در متنش ادعایش شد) جای بحث زیادی دارد که بماند.

  1. سلیمانی/ گلستانی

ایشان می‌فرمایند منتقد سلیمانی بودند. دمشان گرم. نقد قلمی که نکردند. به اعتراف خودش هر چه کرده در رسانه‌ی ملی بوده. آنجا هم میکرفونی بوده که چند باری با بنده مشترک شد. تازه تصویر نه. رادیو. کی شنیده؟ نمی‌دانیم. برنامه‌اش کجاست؟ در فلان آرشیو؟ دقیقاً باید پرسید چی آقای سلیمانی را نقد کرده بود؟ اینکه مثلاً کتاب‌های آموزشی‌اش به درد نمی‌خورد؟ مگر جز یکی دو مورد کتاب‌هایش تألیفی بوده؟ شاید اصل کتاب‌ها ایراد داشته‌اند. کتاب‌های تجاری آموزش داستان‌نویسی که کیلو کیلو است. چه منطقی پشتش بوده؟ اصلاً چرا باید به کتاب‌های داستان‌نویسی ادبیات حمله کرد وقتی عکس یادگاری با کتاب‌های ترجمه‌ی یک عده‌ی دیگر می‌گیریم؟ یا هیچ‌وقت جرات نداریم برویم به عنوان منتقد که مثلاً پژوهشگر هم هستیم ببینم کتاب‌های تألیفی جعلی اسمش را نبرها نقد شد که عدالت رعایت شود؟ البته اینم اشتباه است چون خودش اعتراف می‌کند از کتاب‌های سلیمانی خیلی آموخته است. و شاید از آن یکی کتاب‌ها هم آموخته باشد هر چقدر جعلی، هر چقدر فاسد.

برگردیم به موضوع مرگ و آنچه اول متن آمد. قبلش آقای گلستانی سعی می‌کند معنای هستی خودش را در گروی دیگری بداند و این‌طوری باز طعنه و کنایه‌ای به ادعاهای قبلی‌اش بزند. اینکه اگر کسی به کسی نقدی می‌کند حتماً هستی‌اش و در نتیجه حرکتش برای بالا رفتن از پلکان قدرت و شهوت و شهرت در گروی باز تعریفش از این دیگری است. و مرگ را کم شدن هستی طرف مقابل می‌داند چون یکی از احتمالاً پله‌های نردبان شکسته یا کم شد! پیش آمده حتی اگر عین جملات گلستانی را انجام داده باشید، یعنی «نقدش کنم، مخالفش باشم، به او بپرم، یقه‌اش را بگیرم» باز خیال نکنید نبود دیگری از هستی شما کم کرده؟ بلکه از هستی کل نسل بشر کم شده؟ هستی بشر که هر روز در حال کن شدن است و از طرفی در حال ازدیاد؟ اصل سفسطه را در این حرف‌ها متوجه می‌شوید؟ می‌گوید حالا که آقای سلیمانی رفته دیگر نیست بهش بپرد و خودش را معنی کند. حافظ چطور؟ شکسپیر چطور؟ نمی‌شود به او بپرد و یقه‌اش را بگیرد؟ نه؟

و یک چیز دگر درباره‌ی آقای سلیمانی؛ پارادایم روشنفکری (شبه روشنفکری) وحشتناک‌تر از چیزی است که باید باشد؛ آقای سلیمانی داستان‌کوتاه نویس هم بود کسی چه می‌داند شاید ایشان هم می‌توانست مثل خیلی‌های دیگر که فقط و فقط با یک کتاب (یک مجموعه داستان) آن‌قدر جایگاهشان در دنیای روشنفکری مهم است که کمترین گفته‌شان تیتر خبر می‌شود و القابی مثل عمو و خاله بهشان داده می‌شود.

آیا او از این موضوع ناراحت بود؟ روایت‌هایی هست که بله ناراحت بوده. باید چه کرد؟ باید چه کرد؟

خوب است گاهی نگذاریم هر حرفی ما را گول بزند… چون آخر تمام این یادداشت‌ها و ستون‌ها چه فایده‌ای دارد وقتی آن یک لحظه از زندگی‌ات را در تنهایی مطلق به سر می‌بری؟ آن‌وقت چه برایت می‌ماند؟ صداقت خودت در اوج سکوت و تنهایی برای خود صداقت باز زودتر از همه چیزی می‌تواند تنهایت را پر کند…

 

همچنین ببینید

مصاحبه نکن؛ یاد بگیر

«باید تا می‌توانی مصاحبه نکنی»؛ این جمله فقط در اندازه‌ و قد و قوارۀ دهان …

۲ نظرات

  1. کسی که هر دو یادداشت را خونده باشه خیلی راحت می تونه قضاوت کنه که مغلق نویس کیه آقای بارسقیان. گلستانی همیشه منسجم و دقیق می نویسه نه مثل تو پراکنده و احساسی. از معدود منتقدای حرفه ای ادبیات بوده و هست و رعایت انصافو می کنه. من خودم خیلی از یادداشت های ایشون یاد گرفتم. راستی این دوست دختر شما چه ربطی به یادداشت گلستانی داشت؟! از خودت مایه بذار لطفن زشته.

  2. بارسق درباره آدم هایی حرف میزند که هم قدش نیستند. دوست دارد به آنها بپرد تا دیده شود. واقعا این یادداشت درباره دوست دختر ایشان در شان سایت ادبی است؟ هرچند برای سایت مجعول شما غنیمت همین آدم است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *