خانه / روایت / آخرین انشا

آخرین انشا

روایت اول:

جلسۀ امتحان ادبیات است. سر روی ورقه‌ها خم کرده‌ایم و فقط صدای تق‌تق خفۀ خودکارها، سکوت را می‌شکند. اولین سالی است که آموزش‌وپرورش شهرمان بساط مدارس خاص و نمونه و تیزهوشان به راه انداخته؛ ما اولین گروه دانش‌آموزان این مدرسه هستیم. مدیرمان دائم می‌گوید که اداره از ما خیلی توقع دارد. معلم‌ها سخت می‌گیرند؛ خودمان هم. دلمان می‌خواهد ثابت کنیم خاص هستیم.

شاگرد درس‌خوانی هستم. بخصوص ادبیات را خوب می‌خوانم. این درس را دوست دارم؛ معلمم را هم. مهربان است و صبور. شیطنت که می‌کنیم، آرام می‌خندد: «عیبی نداره…». وقتی شعر می‌خواند، برق چشم‌های سبزش از پشت شیشۀ عینک هم قشنگ است.

این اولین امتحانمان است. قرار است نمره‌ها را بفرستند اداره. خیلی خوانده‌ام. خودکارم از ورقه جدا نمی‌‌شود. یک‌نفس می‌نویسم و بلند می‌شوم. فردا که ورقه‌های تصحیح‌شده را تحویل می‌گیریم، جا می‌خورم. نوزده گرفته‌ام. قسمتی از یک سؤال را جا انداخته‌ام؛ سؤالی که بلد بودم. گریه می‌کنم؛ زار زار. خیلی‌ها بیست گرفته‌اند. معلم ازشان تشکر می‌کند. می‌گوید آبروداری کردید برایمان. می‌گوید ثابت کردید شایستۀ این مدرسه‌اید. چشم‌های سبزش رو به آن‌ها برق می‌زند. من شدیدتر گریه می‌کنم. آخرهای زنگ، خودکارم را برمی‌دارم، دوروبرم را می‌پایم، بیت جاافتاده را تکمیل می‌کنم و ورقه را می‌برم سر میز معلم. معلم ورقه را نگاه می‌کند. قلبم تند تند می‌زند. منتظرم سرم داد بزند و مچم را بگیرد. زبانم مثل چوب به سقف دهانم چسبیده. ترسیده‌ام. پشیمان شده‌ام. دستم می‌رود که ورقه را پس بگیرم. خودکار قرمزش را برمی‌دارد و نمره‌ام را تغییر می‌دهد: بیست. آرام می‌گوید: «قبل از اینکه این‌همه گریه کنی نشانم می‌دادی، درستش می‌کردم»؛ و عذرخواهانه لبخند می‌زند.

حس بدی دارم. اصلا به من شک نکرد. مزۀ بیستم مثل زهرمار، تَهِ گلویم می‌ماسد. ورقه‌ام را برمی‌دارم و ساکت سر جایم می‌نشینم. روی نوزدهِ خط‌خوردۀ ورقه‌ام دست می‌کشم. دلم تنگ می‌شود برای کسی که چند دقیقه قبل بودم؛ برای دانش‌آموز حواس‌پرتی که یک بیت را جا انداخته. خودکار قرمز معلم در دندانه‌های «س» خوب رنگ نداده و وسط بیستم خالی مانده. نقطه‌های «ت» که به سمت بالا چرخیده‌اند، پوزخند بدقواره‌ای روی ورقه‌ام ساخته‌اند. به خوشحالی پر سر و صدای بچه‌ها نگاه می‌کنم. آن‌ها در نیمۀ روشن و پاکیزۀ دنیا هستند؛ من و بیستِ توخالی‌ام این‌طرف؛ ورِ تاریک دنیا. معلمم هم آن‌طرف است؛ معلمی که حرف شاگردش را باور می‌کند.

خجالت‌زده‌ام. کاش دعوایم می‌کرد.

روایت دوم:

بین صندلی‌ها قدم می‌زنم. شاگردانم ساکت نشسته‌اند و با مسئله‌ها کلنجار می‌روند. بالای سر یکی‌شان مکث می‌کنم. می‌نویسد: «اصطحکاک». مردّد سر بالا می‌کند و اخم مرا که می‌بیند، خط می‌زند: «اصطکاک» می‌خندم. می‌خندد. می‌گوید: «خانم اجازه، ما به مامانمون گفتیم یه معلم فیزیک داریم که بابت غلط املایی نمره کم می‌کنه. اسمتون رو که گفتم، گفت دانش آموزش بودین. مامانمون معلم ادبیاته خانم.» معرفی‌اش که می‌کند، به پهنای صورتم می‌خندم: «پس چشم‌های قشنگت به مامانت رفته»

روایت سوم:

جلسۀ اولیا و مربیان است. والدین آمده‌اند. دور و برم شلوغ است و دست‌هایم پُر از پوشه و ورقه. هم‌زمان جواب چند نفر را می‌دهم. نگاهم می‌افتد ته راهرو: جدا از بقیه ایستاده و آرام لبخند می‌زند. پَر درمی‌آورم طرفش. نمی‌گذارد دستش را ببوسم. می‌‌خندد. با فامیل خطابم می‌کند؛ مثل دوران مدرسه. من هم می‌خندم، ولی دلم گرفته از دیدن آن‌همه چین‌وچروک. از اینکه چشم‌هایش از زیر یک‌لایه غبار برق بزند. هنوز جوانم. با پیری کنار نمی‌آیم. اولین حرفی که به او می‌زنم این است که حلالم کنید. ماجرای تقلبم را برایش تعریف می‌کنم. منتظرم توپی، تشری، به شوخی و جدی بشنوم و با خنده سروته‌اش را هم بیاورم و راحت شوم. آرام نگاهم می‌کند: «که هنوز یادته… . می‌بینی چه شاگردهای بااخلاقی داشتیم ما؟» این بار هم سرزنشی در کار نیست. باز منم که کم می‌آورم. باز تَه گلویم تلخ می‌شود و یک دعوای معلمی به دلم می‌ماند.

روایت آخر:

امشب خبر شده‌ام که رفته است‌. دیگر جوان نیستم؛ با پیری کنار آمده‌ام؛ و با این رفتن‌های ناگهانی. ولی باز بی‌تابم و کلافه. دستم به قرآن نمی‌رود؛ به جانماز هم. می‌نشینم به حافظ‌خواندن، ولی آن را هم کنار می‌گذارم. به خودم تشر می‌زنم: یک‌چیز به‌دردبخور نداری بدرقۀ معلمت کنی؟ و در خیالم می‌بینمش که همان‌طور آرام لبخند میزند: «عیبی نداره…»؛ و باز من یک دعوای معلمی به دلم می‌ماند.

همچنین ببینید

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان.

۲ نظرات

  1. سحر و جادوی عجیبی دارد قلم خانم چوبین…لطفا از ایشان بیشتر مطلب بگذارید.

  2. عالی بود،
    خاطرات تکرارنشدنی!!!
    رفتن های جانگیر و جانکاه!!!!
    دست مریزاد به قلم و اندیشه تان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *