خانه / یادداشت / مصاحبه نکن؛ یاد بگیر

مصاحبه نکن؛ یاد بگیر

دربارۀ نگرانی‌های محسن سليمانی بابت ادبيات داستانی ايران

«باید تا می‌توانی مصاحبه نکنی»؛ این جمله فقط در اندازه‌ و قد و قوارۀ دهان آدمی همچون محسن سلیمانی است.  سلیمانی ِ پرجنب‌وجوش و فعال، اما آرام و متین، می‌تواند چنین عقیده‌ای داشته باشد و به‌قدر ۳۰ سال تمام، بی‌سروصدا سرش گرم رسالتی باشد که در عمق وجودش دربارۀ ادبیات داستانی ایران حس می‌کند. بی‌آنکه مدام پی حاشیه‌ها را بگیرد و به‌گونه‌ای در توهم نویسندۀ نابغه بودن غرق شود. آن‌قدر که در گرداب متعفن مریدسازی اسیر شود که مریدها به هنگام نیاز برایش دست و جیغ و هورا بکشند. نویسنده، اگر حرف تازه‌ای داشته باشد، نیازی به سروصدا و یارکشی و بددهانی‌های مجازی ندارد.

یک جستجوی ساده در فضای مجازی نشان می‌دهد که او خودش را درگیر  حاشیه‌ها نکرده‌بود. ۳۰ سالِ تمام، با همۀ پست‌های مدیریتی دولتی و خصوصی‌ای که داشت، دست از تلاش برای هدایت قطار ادبیات داستانی در ریل درست خودش نکشید. اینکه می‌گفت «باید تا می‌توانی مصاحبه نکنی» حرف نمی‌زد، مرد عمل بود.

تألیف آثار آموزشی دربارۀ داستان و رمان و طنز و ترجمۀ کتاب‌های مهم و بااهمیت در این زمینه از نویسنده‌های بزرگ دنیا، گواه همین ادعاست. از سلیمانی ۵۸ سالۀ ناگهان به چنگالِ مرگ فرورفته‌، بیشتر از ۷۰ عنوان کتاب تألیف و ترجمه باقی‌ مانده است.

او علاوه بر اینکه برای تألیف کتاب‌ها بسیار تحقیق و پژوهش می‌کرد با دقت و وسواس زیادی هم کار ترجمه را انجام می‌داد و چه خوب رشته‌ای بود برای اتصال دنیای داستان‌نویسی ما به ادبیات داستانی حرفه‌ای جهان. او آثاری مثل «رمان‌نویسی در وقت اضافه»، «رمان چیست»،«تأملی دیگر در باب داستان»، «درس‌هایی در باب داستان‌نویسی»، «فن داستان‌نویسی»،«از روی دست رمان‌نویس»، «۲۸ اشتباه نویسندگان»، «جادوی زاویۀ دید»، «طرح و ساختار رمان»، «گفتگو نویسی»، «صحنه‌پردازی در رمان»، «همه‌چیز دربارۀ نویسندگی خلاق»، «بازنویسی و ویرایش رمان» و «شخصیت‌پردازی پویا» را تألیف و ترجمه کرده است. سلیمانی اندیشۀ فرم و محتوای داستان و دغدغۀ استعداد و انرژی نویسنده‌های جوان را توأمان داشت که مبادا در کارگاه‌ها و محافل نقد ادبی همۀ آنچه را در چنته داشته‌اند، با مریدشدن و دنباله‌رو شدن به‌اصطلاح اساتید داستان‌نویسی، از دست بدهند. او نگران قصه‌گویی نویسنده‌های جوان بود؛ بیشتر آن‌ها را ضد قصه می‌دید و حسرت می‌خورد که چرا ما قصه‌گوی خلاق نداریم. معتقد بود: «نویسنده‌های ما دیدگاه مستقل ادبی ندارند و تحت تأثیر محافل ادبی هستند. الآن دیدگاه‌های نقد ادبی در محافل شکل می‌گیرد. نویسنده‌های تازه‌کار یا در مقام استقلال نیستند و یا علاقه‌ای ندارند دیدگاه مستقل و مستحکمی ارائه بدهند».

سلیمانی عقیده داشت داستان نویسان ما از روی دست هم می‌نویسند، برای همین، اغلب شخصیت‌ها و داستان‌ها اسیر چنگال ملال و غم‌اند و قابل پیش‌بینی. فکر می‌کرد داستان‌نویس ما را آدم‌های هوراکشان، به وادی مدرنیسم و پست‌مدرنیسم پرتاب می‌کنند و بخش باقی‌مانده از ادبیات را چرت و عامه‌پسند و سنتی می‌دانند. این‌گونه می‌شود که «همه شبیه هم می‌نویسند! قاتی‌پاتی، با اداهای روشنفکری و به خیال خودشان متفاوت» اما در این میان، آنکه چیزی از داستان نمی‌فهمد، مخاطب است و البته مخاطب در دوری باطل،دست‌وپا می‌زند؛ به این خیال که حتما اثری که می‌خواند به‌قدری فرهیخته و باارزش است که نفهمیدن او چیزی از ارزش‌های داستان کم نمی‌کند و خالق اثر را بزرگ و بزرگ‌تر می‌بیند. سلیمانی همین چند سال پیش این خطر را بیخ گوش ادبیات داستانی ما حس کرده‌ بود که گفت: «در حال حاضر اکثر نویسندگان خوب ما به ادبیات موردعلاقۀ مردم توجه چندانی ندارند و معمولا ادبیاتی را که به خانواده و عموم مسائل مردم جامعه می‌پردازد، تحقیر می‌کنند و آن را مثلا ادبیات آشپزخانه‌ای نام می‌گذارند. چون آن‌ها به محتوایی که عموم مردم درک می‌کنند و پیچیده هم نیست باور ندارند. اتفاق مهمی که در سال‌های اخیر در حوزۀ ادبیات داستانی رخ داده و به نظر من کمی‌ هم خطرناک است، این بود که اکثر منتقدان مطبوعات با این دسته همراه شدند و جوایز به این گروه تعلق گرفت؛ دسته‌ای که گرایشات مدرنیستی و یا پست‌مدرنیستی دارند. مدرنیسم در داستان، شامل همۀ کسانی می‌شود که بعضی یا همۀ قواعد داستان‌نویسی را زیر پا گذاشتند؛ بنابراین طبیعی است که سر و صدای آن‌ها زیادتر باشد؛آن‌هم باوجود خوانندگان کم! این دسته از نویسنده‌ها از قاعدۀ داستان برای آموزش و لذت، بیشتر معنا و یا آموزش به معنی اعم را قبول دارند و قائل به لذت بردن همه از ادبیات نیستند»

سلیمانی در سال‌های ابتدایی دهۀ شصت، دو مجموعه داستان به نام‌های‌ «سالیان دور» و «آشنای پنهان» را منتشر کرد و در سال‌های بعد سراغ ترجمۀ آثار ادبی مهم جهان همچون «بابالنگ‌دراز»، «تصویر دوریان گری»، «شاهکارهای ادبی جهان»، «پینوکیو»، «دکتر جکیل و آقای هاید» و خیلی از آثار دیگر رفت. بااینکه بیشتر مترجمان به سراغ ترجمۀ آثار گزینشی داستانی می‌روند تا سود بیشتری از فروش کتاب‌ها نصیب‌شان شود، سلیمانی سعی کرد در زمینۀ ترجمۀ کتاب‌های مهم در حوزۀ آموزش داستان‌نویسی فعالیت کند تا ادبیات داستانی ما از قافلۀ ادبیات تندپای جهان عقب نماند.

 او دربارۀ مشقت‌های کار ترجمه و سختی‌های مترجم، با شور و هیجان حرف می‌زد. سلیمانی نتیجه کار مترجمی را حرفه‌ای می‌دانست که به ادبیات و فرهنگ مسلط بر جامعه و عامۀ مردم کاملا آشنا باشد تا بتواند همۀ آن فرهنگ را به مردمی که برای‌شان ترجمه می‌کند به‌خوبی و به‌روشنی منتقل کند. «ترجمۀ واقعی، به‌اندازۀ تألیف سخت است؛ یعنی یک اثر را از زبانی به زبان دیگر به همان شکل ارائه بدهی. [متأسفانه] ما از دوران صفویه، همین‌طور پخته‌خوار بودیم از غربی‌ها. ما نه اعتقاد به تحقیق داریم و نه انجام می‌دهیم. پشتوانۀ مالی هم نداریم. فقط مدام می‌گوییم تحقیق کنیم؛ بنویسیم. ولی صد کتاب تألیفی ایجاد می‌کنیم که اقیانوسی است به‌اندازۀ یک بندانگشت. بحث‌ها همه تکراری است. مثلاً در مورد صادق هدایت ۱۰ کتاب نوشته شده. هر ۱۰ تا از روی هم کپی شده. چون کسی تحقیق نمی‌کند، یک نویسنده می‌گفت یک مطلب اشتباه در مورد صادق هدایت کسی نوشته بود همان مطلب اشتباه را ۱۰ پژوهشگر دیگر نوشتند. بعد خودم وقتی می‌روم اثر را می‌خوانم، می‌بینم این مطلب درست نیست. برای پژوهش، تحقیق نمی‌شود. وقتی حمایتِ مالی، اعتماد به تحقیق و خیلی چیزهای دیگر وجود ندارد، این خلأ را فرهنگِ قوی‌تری پر می‌کند، تحقیق‌ها و بررسی‌هایش را می‌کند و ما نیازمندیم به آن. ما، نه توی روانشناسی تحقیق می‌کنیم، نه در جامعه‌شناسی تحقیق می‌کنیم. آن‌ها حتی راجع به کشور و هنرِ ما تحقیق کرده‌اند و می‌کنند»

محسن سلیمانی راه نتیجه‌گیری و بازدهی در هنر را طولانی، و آموزش شیوه‌ها و فنون داستان‌نویسی را جزء لاینفک موفقیت در این راه سخت و طولانی می‌دانست. به عقیدۀ او، آن داستان‌نویسی بزرگ و معتبر است که همیشه متواضع باشد و مدام به دنبال یادگیری و آموختن و پیشرفت از راه به دست آوردن تجربه. او به‌نوعی برخی از نویسندگان حوزۀ ادبیات داستانی داخلی را لوس و ضعیف‌النفس می‌داند که طاقت و تحمل پذیرش نقد را به آثار خود ندارند و البته در این امر مخاطب و خواننده داخلی را هم فارغ و رها از مسئولیت نمی‌داند.

«در خارج از ایران اگر کسی بخواهد داستان بنویسد، فوری فکر نمی‌کند استعداد درخشان مادرزادی دارد و دیگر نیاز به کلاس و استاد ندارد. اغلب آدم‌های با استعداد خیلی متواضعانه می‌روند سر کلاس و زیر نظر یک مربی، استعدادشان را پرورش یا شکل می‌دهند. برای همین رمان‌هایی را که بعداً می‌نویسند حداقل اشتباهات ابتدایی ندارد. مخاطب ایرانی البته عادت ندارد به نویسنده بگوید رمان‌هایش ایرادهای اساسی ساختاری در زمینه شخصیت‌پردازی و زاویه‌دید دارد؛ بلکه او به‌راحتی سرخورده می‌شود و بالطبع دیگر سراغ کار داخلی نمی‌رود».

سلیمانی راه میان‌بر رسیدن ادبیات داستانی به اوج موفقیت را، آموختن پی‌درپی نویسندگان این حوزه می‌دانست «اما نه تا جایی که به مرید پروی و محفل بازی یعنی تحمیل سلیقه‌ای خاص به داستان‌نویسان منجر شود» آنجایی که با قاطعیت می‌گوید: «حتی داستایوفسکی و تولستوی به آموزش نیاز داشتند. اگر داستایوفسکی آموزش می‌دید و باتجربه‌تر می‌شد و کمی دربارۀ فصل‌بندی و صحنه‌پردازی بیشتر می‌دانست، آن فصل‌های طولانی خسته‌کننده را در جنایت و مکافات نمی‌نوشت.»

محسن سلیمانی، همین چند روز پیش مثل همۀ ۵۸ سال زندگی‌اش که آرام بود، اما در تلاطم دغدغه‌هایش دست‌وپا می‌زد، در سکوت چشم از دنیا بست. حالا ما مانده‌ایم مرادپرور و مریدگونه که همۀ آنچه از ادبیات داستانی و فن داستان‌نویسی و بایدها و شایدهای آن می‌‌دانیم محدود است به محافل ادبی کوچکِ انحصارطلبی که عمق دانسته‌ها و یافته‌هایشان به تعبیر او  به بندانگشتی هم نمی‌رسد.

*فاطمه خوش‌نما، نویسنده و روزنامه‌نگار

همچنین ببینید

عنوان ندارد

تذکر: سردبیر ازم خواست چیزی درباره‌ی خدابیامرز آقای محسن سلیمانی بنویسم. بهش گفتم من نسبتی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *