خانه / سوء قصد / همه گرگ هم شده‌ایم، نه!؟

همه گرگ هم شده‌ایم، نه!؟

چند روز پیش در ایسنتاگرامم نوشته بودم که «سهم‌مان سوختن است، اما حق‌مان، سرشت و سرنوشت‌مان، سوختن نیست» و با همه‌ی پوست و گوشتم به این جمله باور دارم، و باور دارم که سهم انسان این نیست، هرچند در جهانی زندگی کند که به تعبیر سوزان‌ترِ کافکا، در آن خرمن‌ها امید هست اما نه برای همه. و هرچه فکر می‌کنم و پیش می‌روم، نمی‌توانم تلخی این قسم بی‌عدالتی را پنهان کنم که سهم امروزمان فقط شده است سوگ و سوز و رنج. از یک طرف ساختمانی با آتش‌نشانان، با ناجیانش، می‌سوزد فرو می‌ریزد، وسط دریا و اقیانوس بین آن‌همه آب برای فرو نشاندن عظش و آتش بی‌هوا گر می‌گیریم و می‌سوزیم، کودکی تشنه و درمانده در صندلی عقب ماشینی له‌له می‌زند و مادرش را فریاد می‌کند و دست آخر می‌سوزد، و حتی زمین در تکرار ابدی‌اش چند ثانیه ـ فقط چند ثانیه ـ می‌لرزد و سهم‌مان می‌شود سوز سرما که بی‌امان شلاق می‌زند، بیهوده و بی‌پروا از سر گرسنگی به خیابان می‌ریزیم و باز بیهوده و بی‌پروا وسط کار می‌فهمیم بازیچه‌ی دست دیگرانی بوده‌ایم در اقصی نقاط کشور و چه بسا اقصی نقاط جهان، از منتهی‌الیه و میانه‌ی چپ و راست؛ و بیهوده به هم می‌پریم، بر سر یک جای پارک یا حق تقدم برای عبور از یک کوچه‌‌ی فرعی؛ و از هر طرف به ما نومیدی تزریق می‌کنند و خودمان بدتریم که در تزریق نومیدی پیش‌قدم می‌شویم گاهی؛ و البته این طرف که من هستم و ما هستیم و ادبیات، اوضاع بهتر نیست: نویسنده‌مان در کوچه‌ی ابرها خودش را گم و گور می‌کند و یکی پس از دیگری می‌رود و ما می‌مانیم و این حوض خالی و فریادهای بی‌ثمری که زده‌ایم، حرف‌هایی که خورده‌ایم یا به خورد دیگران داده‌ایم و دست آخر: هیچ! نه داستانی، نه نقدی، نه نظری و نه حتی یک گپ دوستانه. آخرین نفر که رفت، محسن سلیمانی بود، بی‌خبر، بی‌هوا، بی‌پروا، وسط این‌همه شلوغی و گزافه‌گویی و جایزه‌ی ادبی و غیرادبی و بی‌ادبی و پریدن به هم که چرا کتابم را فلانی دوست نداشته، دیده نشده، دیده نشدم، دیده نشدی و لاطائلاتی از این دست و مزخرفات اتوکشیده‌ی ژورنالیستی؛ که یکی آل احمد را از آنِ خود می‌کند و برایش چاقو می‌کشد و یکی احمد محمود را و برایش پیرهن می‌درد؛ و دریغ که همه‌ی این‌ها بهانه است برای بالا رفتن از نردبان قدرت و شهرت (و یواشکی و بی‌صدا و تنها بخوانید: شهوت)؛ و چه کثافت‌ها که به آن دچار نشده این جامعه‌ی (بی)ادبی.

من سال‌ها از منتقدان کارهای محسن سلیمانی بوده‌ام و همچنان هستم. طبیعتاً با او سنخیت فکری هم نداشتم، چه رسد به همفکری؛ و چه بسا اگر راحت‌تر بنویسم، از دو جناح فکری و ادبی متفاوت بوده‌ایم هر دو. هیچ‌وقت هم او را از نزدیک ندیده بودم و اگر اشتباه نکنم، تنها یک‌بار آن زمان که عمرم را در رادیو هدر می‌دادم، با او گفت‌وگویی کردم، خیلی کوتاه البته. و در همان دوران هدر دادن عمر در رسانه‌ی ـ به اصطلاح ـ ملی، بارها به او تاخته بودم که از کتاب‌هایش در مورد آموزش داستان‌نویسی تقریباً چیزی درنیامده است. اما امروز که یک دهه از آن دوران گذشته است و من یک دهه به پیری، به مرگ، به نبودن نزدیک‌تر شده‌ام ـ در آستانه‌ی چهل‌سالگی‌ام، سن پیامبری! ـ چرا اعتراف نکنم که در نوجوانی‌ از کتاب‌های آموزشی او چیزهای فراوانی یاد گرفته بودم، نکته‌هایی که امروز باز باید اعتراف کنم دست‌مایه‌ی کارم شده است برای انتقاد از امثال خودِ او.

مرگ، مثلاً مرگ کورش اسدی یا محسن سلیمانی، فرقی نمی‌کند، فرصتی است برای بازاندیشی، برای بیرون زدن از روزمرگی، برای دردیدن پرده‌ی این پندار که همیشه همه چیز سر جایش است؛ اما همه چیز موقتی است، زمان‌مند، تغییرپذیر، شکننده، و همه چیز با تلنگری فرو می‌پاشد و همه چیز در برابر مرگ، در برابر نیستی، آسیب‌پذیر است. ببینید که هستی منِ منتقد چقدر وابسته بوده است به محسن سلیمانیِ داستان‌نویس و مترجم که نقدش کنم، مخالفش باشم، به او بپرم، یقه‌اش را بگیرم؛ و حالا که او نیست، انگار این منم که دچار «فقدان» شده‌ام، چیزی از هستی من کم شده است، جهان من در غیاب او چیزی را از دست داده است، چیزی که حتی مخالفت با او به من معنا می‌داده. و ما وجودمان به همدیگر، ولو به هنگام مخالفت و حتی دشمنی، بسی وابسته‌تر از آن چیزی است که خود می‌پنداریم و چه کاری بهتر از این‌که دیگری را به رسمیت بشناسیم تا خود به رسمیت شناخته شویم. ادبیات و هنر و فلسفه و نظریه قرار است همین‌ها را به ما یادآوری کنند؛ و یادآوری کنند که حذف دیگری اول مرا از معنا تهی می‌کند، که حذف و نبود دیگری یعنی حذف و نبود من. قرار بوده است که با ادبیات، با رمان و شعر، این دیکتاتورِ کثیف خودخواه، این اگوی بی‌رحم و پر شقاوت، را رام کنیم که دیگری را به رسمیت بشناسد و او را بر دار شعر و نوشته‌ی خود آونگ نکند؛ آن هم فقط و فقط به خاطر این «یقین کوچکت / که انسان دنیایی است».

مارکز زمانی گفته بود که برخی از دیکتاتورهای آمریکای لاتین به او گفته‌اند که هیچ‌کس، آن‌چنان‌که این نویسنده در«پاییز پدرسالار» روایت کرده، به عمق تنهایی آن‌ها پی نبرده بوده است. درس بزرگی است: مارکز حتی به دیکتاتورها هم مجال شنیده شدن داده است، چه رسد به سرخوردگان و واماندگان و بی‌کسان و ناکامان و امثال این‌ها. اما واقعیت این است که تقریباً همه‌ی ما به این وجه ادبیات بی‌اعتنایی کرده‌ایم. و گویا مبدل شده‌ایم به مصادیق کرخت و بی‌رمقی از این شعر شاملوی بزرگ که: «هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم»، که ما به زندگی نشسته‌ایم و «در مردگان خویش / نظر می‌بندیم / با طرح خنده‌ای»! و دریغا که همچنان می‌خندیم بی‌آن‌که نوبت خود را انتظار بکشیم…

همچنین ببینید

از رئالیسم تا مدرنیسم (۲)

نباید فراموش کرد که در تحولات تاریخ و نظریۀ هنر، میان محاکات و بازنمایی تمایز …

یک دیدگاه

  1. مجتبی گلستانی تو باید به یک چیز دیگر هم اعتراف کنی دیر یا زود: خیلی عوضی بودی و امیدوارم دیگه نباشی. تاخت و تاز به هر کسی که نتونستی بفهمیش. به خاطر نافهمی خودت یا به خاطر هر دلیل احمقانه ی دیگری… تو یکی از اون آدم عوضی های این فضای ادبی بودی و البته که من فکر می کنم هنوز هم هستی….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *