خانه / یادداشت / به امروزت نگاه می‌کنم

به امروزت نگاه می‌کنم

به احترام محسن سلیمانی بزرگ

محسن سلیمانی که رفت، الف‌یا یکی از همراهان اصلی‌اش را از دست داد. نه در قامت یک نویسنده که قرار بود هفتگی برای الف‌یا بنویسد و فقط کمی فرصت خواست تا مطالبش را جمع‌وجور کند. فرصتی که الف‌یا با آن موافق بود و مرگ مخالف. ارزشمندتر از نوشتن اما خواندن بود. دیدن بود. نقد بود. مشورت بود و تذکر. محسن سلیمانی عزیز حواسش به الف‌یا بود. اولین بار به بهانه‌ی ترجمه‌ی «داستان چگونه کار می‌کند» جیمز وود با ما سخن گفت. کوچکی‌مان را به رخ‌مان نکشید. ما را بزرگ خطاب کرد و پیام داد که : « عرض شود جناب آقای دیانی بزرگ، من نمی‌خواهم کسی را ناامید کنم ولی تصور می‌کنم ترجمه‌ی این‌جور متون حتماً باید زیر نظر افراد قدیمی‌تر باشد. کسانی که داستان‌شناس و به انگلیسی فنی هم مسلط هستند. مثلاً می‌توانستید از وجود دکتر پاینده استفاده کنید و کتاب‌ها زیر نظر ایشان باشد. نکته‌ی دوم اینکه خود انتخاب کتاب خیلی مهم است. ترجمه نصف کار است. انتخاب کتاب نامربوط هرچقدر هم ترجمه خوب باشد باز به درد کسی نمی‌خورد. من رفتم یکی دو مقاله درباره‌اش دیدم. این کتاب بیشتر نقد است تا آموزش داستان‌نویسی…»

آن شب که محسن عزیز آن پیام را داد من خوشحال شدم. اوایل کار الف‌یا بود و چه خبری بهتر از اینکه مرد باتجربه‌ای همچون سلیمانی بزرگ از آن‌طرف دنیا الف‌یا را می‌بیند و حواسش به ما هست و حتی برای راهنمایی ما سراغ منابع می‌رود و مقالاتی را به زبان‌اصلی مطالعه می‌کند. جواب دادم: «ما دست نیازمان پیش بزرگانی همچون شما همیشه دراز است. من خودم از کتاب‌هایتان بسیار آموخته‌ام. لطفاً کمکمان کنید.» سلیمانی متواضع بود و حوصله‌دار در کار با جوانان. برایمان آرزوی موفقیت کرد و قول داد باکمال میل برای الف‌یا بنویسد.

چند روزی گذشت. الف‌یا به بهانه‌ی شعر اجتماعی سیاسی به بازخوانی منظومه مرداب‌ها و آب‌های مرحوم سید حسن حسینی پرداخت. آقا محسن حواسش بود. دوستی قدیمی‌اش با سید هم بی‌تأثیر نبود. پیام داد که: « سلام . من مطلبتان را  درباره شعرهای سیدنا حسینی خواندم. برای درک این اشعار توصیه می‌کنم با سهیل محمودی، ساعد باقری، و خانم راکعی صحبت کنید. در مورد حوادث آن موقع من هم می‌توانم به شما کمک کنم. چون فقط ما چند نفر به سید نزدیک بودیم. دو نفر دیگر مخملباف و وحید امیری هستند. قیصر هم بود که به رحمت خدا رفت. پسرش هم می‌تواند به شما کمک کند ولی نه البته مثل ما چون آن موقع کوچک بود. ولی درمجموع فکر می‌کنم این مسئله دو وجه دارد یک وجه حوادث تاریخی که الآن دیگر کلاً اوضاع عوض‌شده است. نباید تاریخ را وسیله‌ی دامن زدن به دشمنی‌ها کرد. وجه دیگر حرف و احساس سید و قیصر است که در شعرشان تجلی پیداکرده است. چون شعر است مهم است. ضمناً نوع نقد شما نوعی رویکرد جامعه‌شناختی و روانشناسی در نقد ادبی است. به نظرم  از بعد شعری هم باید آن‌ها را ارزیابی کرد یعنی فرمالیسم و… یعنی خود شعر را باید در نظر گرفت.» آن شب کمی باهم صحبت کردیم و تاریخ نه‌چندان قدیمی را مرور کردیم. دغدغه‌ی محسن سلیمانی مقابله با قهرمان‌بازی و قهرمان‌سازی بود. نگران این بود که ما از رفتگان قهرمان بسازیم و آن قهرمانی را پتک کنیم بر سر کسانی که با امثال قیصر و سید اختلاف‌نظر داشتند. می‌گفت: « حرف کلی من مقابله با قهرمان گرایی است. اندیشه‌ی قهرمان‌گرایی به نظر من اشتباه است. ما همه نقص داریم. نباید به سمت مقدس کردن افراد رفت. چه من باشم و چه کسان دیگر. البته معمولاً جوان‌ترها دنبال قهرمان هستند ولی من الآن در این سن به شما می‌گویم که باید نسبی به همه نگاه کرد. خوبی‌ها را گفت و نقایص را هم. این هم ازنظر خدایی درست است و هم ازنظر داستانی. شخصیت‌ها مطلق نیستند.»

حالا خود او در عین بودن رفته است. محسن سلیمانی در نگاه من قهرمان است. نه قهرمان پوشالی شهر شلوغ کن که خود محسن از آن‌ها دل پری داشت. محسن سلیمانی اگر زنده بود از این کار خوشش نمی‌آمد وگرنه حرف‌هایش را اینجا می‌آوردم که چگونه جماعت مدعی آزادی انحصارطلب به خاطر انتشار کتابی از او در سوره مهر بایکوتش کردند و بنا را بر حذف او از میدان ادبیات داستانی کشور گذاشتند. محسن سلیمانی در مه حرکت نمی‌کرد. مترجم شریفی بود و هرگز آثار ترجمه‌شده را به نام خودش به خورد خلایق نمی‌داد. مرید پرور و نوچه پرور نبود اما حواسش به جوان‌ها بود. برایمان تعریف می‌کرد که چقدر خوشحال شده بود وقتی مصطفی مستور داستان‌هایش را برای مجله‌ی کیان فرستاده بود و او همان وقت فهمیده بود آینده از آنِ مستورِ بااستعدادِ به قولِ خودش مستور عزیز بود.

سلیمانی رفت. خودش گلایه داشت که: «نگاه به امروزمان نکنید، ما خیلی احترام داشتیم.» دیشب برایش پیام دادم: «آقا محسن عزیز. شما هنوز هم پیش اهالی ادبیات محترمید. شادباشید و آزاد.» تلگرام دروغ می‌گوید که ندیده‌است. همین.

همچنین ببینید

عنوان ندارد

تذکر: سردبیر ازم خواست چیزی درباره‌ی خدابیامرز آقای محسن سلیمانی بنویسم. بهش گفتم من نسبتی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *