خانه / داستان / درباره‌ی سعید و مریم

درباره‌ی سعید و مریم

حاشیه‌ای بر رمان «قصه‌ی سعید و مریم» نوشتۀ آرش سالاری

کتاب «قصۀ سعید و مریم» اولین رمان آرش سالاری است که نشر چشمه (چرخ) در بهار ۹۶ منتشر کرده است. این نویسندۀ جوان، دو مجموعۀ داستان کوتاه به نام «نوزده» و «بیست‌وسه» را نیز در کارنامۀ ادبی خود دارد که هر دو در دهۀ نود منتشر شده‌اند و نشان از فعالیت منسجم و منظم نویسنده در حوزۀ داستان دارند. شاکلۀ اصلی آثار یاد شده، روایت‌ زندگی طلبگی است؛ به‌گونه‌ای که شاید کمتر بتوان نظیری برای آن‌ها در آثار نویسندگان حال حاضر یافت. آرش سالاری در قصۀ سعید و مریم نیز به پیروی از آثار گذشته، روزگار طلبگی و حواشی آن را چارچوب اصلی کار خود قرار داده و قصه‌ را از زاویه دید یک طلبۀ ساکن قم به تصویر می‌کشد.
عنوان کتاب در اولین گام و نیز توضیحات چاپ شده در پشت کتاب در گام بعد، چنین می‌نمایانند که قرار است قصۀ یک ماجرای عاشقانه نقل شود؛ اما مشکل از آنجایی شروع می‌شود که اساسا قصه‌ای نیست که در کتاب نقل شود؛ چه رسد به آنکه عاشقانه هم باشد. قصۀ سعید و مریم صرفا یک شرح پراکنده و طولانی از احوال دو شخصیت است که هیچ ارتباط خاصی در طول داستان بین آن‌ها یافت نمی‌شود؛ مگر دیداری کوتاه و گذرا به همراه دیالوگی غیرضروری و مبهم که نقطۀ اوج داستان محسوب می‌شود؛ اما عملا خواننده را در حیرانی انبوه سؤالات به وجود آمده باقی می‌گذارد. چه اتفاقی بین این دو شخصیت افتاده که از دید همه پنهان مانده، ولی منجر به عاشق شدن این دو نفر می‌شود؟ چرا هیچ اثری از جرقۀ این حس قدرتمند در هیچ کجای داستان دیده نمی‌شود؟ بروز این عشق غیرمعقول و نابهنگام کجاست؟ سؤالاتی ازاین‌دست که تا انتهای داستان بی‌پاسخ می‌مانند، خواننده را در تحیری نامعقول فرومی‌برند و دل‌زده می‌کنند؛ حتی بستری که منجر به برخورد ناقص دو شخصیت می‌شود نیز به‌درستی ساخته‌وپرداخته نشده و به درهم‌پیچیدگی و بی‌انضباطی داستان دامن زده است. گویی نویسنده قصد داشته به‌صورت تمثیلی، بخش‌هایی از روایتش را به تخیل خواننده واگذار کند؛ اما در اجرای صحیح هدفش موفق نبوده است. این عدم موفقیت علاوه بر ضعف شاکلۀ داستان، به عوامل دیگری نیز بازمی‌گردد که در ادامه به آن‌ها اشاره خواهد شد:

عدم خلق موقعیت‌ داستانی اولیه: طلیعۀ هر رمان مهم‌ترین بخش آن است. چه از نقطۀ اوج شروع شود، چه از ابتدا. چه با معرفی شخصیت‌ها شکل بگیرد، چه با روایتگری داستان؛ اما طلیعۀ کتاب مدنظر، صرفا وارد شدن در هزارتویی است که مانند کلاف سردرگمی در هم می‌پیچد و جلو رفتن در آن تنها به ابهام خواننده می‌افزاید و اشتیاق پیش رویش را می‌کشد. قصۀ سعید و مریم با اضافاتی شروع می‌شود که بسیار دیرتر از حد انتظار خواننده به گره‌ اصلی داستان می‌رسد و اساسا حذف آن‌ها هیچ خدشه‌ای به تنۀ اصلی داستان وارد نمی‌کند و چون کش‌دار و طولانی می‌شود جذابیت اثر را هم به‌شدت کاهش می‌دهد.

شخصیت‌پردازی ضعیف: داستان قرار است با محوریت دو شخصیت مریم و سعید پیش رود. به‌علاوۀ شخصیتی مکمل ولی کلیدی به نام ملکه، مادربزرگ سعید که درون‌مایۀ سیاسی داستان وابسته به افعال و گفتار اوست. متأسفانه هیچ‌کدام از سه شخصیت مذکور، ملموس و تأثیرگذار نیستند. کنش و واکنشی فراخور موقعیت‌های داستان ندارند و نویسنده، تمام بار پرداخت و شکل‌گیری‌شان را به نقل‌های مستقیم خودش (چه در قالب دیالوگ و چه در قالب توصیف) منتقل کرده و به همین دلیل است که خواننده با هیچ‌یک هم‌ذ‌ات پنداری نمی‌کند و خود را درون قصه نمی‌بیند. وجوه این ضعف به‌قدری گسترده است که عملا تمام داستان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ بنابراین ضروری است که ابعاد مختلف آن بیشتر شناخته شود.
شخصیت سعید در مقام طلبه‌ا‌ی مشتاق و حزب‌اللهی (که البته اوج حزب‌اللهی بودنش صرفا با شرکت در یک یادواره معلوم می‌شود که همان را هم نیمه‌کاره رها می‌کند) بی‌روح و باورناپذیر است. سعید به‌زور می‌خواهد به خواننده بقبولاند که اصول و عقاید و راهش مشخص است؛ اما افعال و حرکاتش در داستان دقیقا خلاف این را می‌گوید (البته اگر بتوانیم شخصیت منفعل سعید را صاحب فعل بدانیم). سعید بیشتر یک جوان مردد است. کسی که در میانۀ سیاست و راه و رسم امروز و دیروز مانده و نمی‌تواند تعارضات بین این دو را هضم کند. هرقدر هم که نویسنده کوشیده باشد تا با جا کردن مکالمات مستقیم و بی‌ربط، اما واضح (به سبک فیلمفارسی)، موضع سعید را محکم کند؛ اما کشمکش‌های درونی این شخصیت و شدت عمقی که در ماجرای ملکه دچارش می‌شود، نشانگر تردید و ضعف او در انتخاب راه است؛ و این تضاد فکر و زبان بیش‌ازپیش شخصیت سعید را مخدوش و دور از دسترس قرار می‌دهد. شاید به‌جای اصرار بر ثبات عقاید سیاسی سعید، بهتر بود که به احساسات درونی و کشمکشی که بر سر دوراهی «عقاید شخصی» و «دفاع از مادربزرگ» به آن دچار شده اجازۀ بروز و ظهور داده شود تا این شخصیت از آن حالت تصنعی و بی‌مایگی خارج‌شده و به ذهن و احساس خواننده نزدیک‌تر شود. چیزی شبیه ارمیای رضا امیرخانی در بیوتن که مانند سعید شخصیتی مردد در صحت اصول دنیای پیشین و منفعل در برابر اصول و چارچوب روزگار امروزی است.

شخصیت ملکه نیز به‌عنوان یکی از ارکان اساسی داستان به‌درستی شکل نمی‌گیرد. او که، علی قول نویسنده، دختر فرماندار قدیم قم است، قرار است نقش یک بازماندۀ سلطنت‌طلب را ایفا کند که از قضا حضور فعالی در جامعه داشته و چنین برمی‌آید که عمر خود را به گوشه‌نشینی و آه کشیدن سپری نکرده؛ اما آنچه که ما در داستان می‌بینیم کاراکتری ناتوان و بی‌اراده است که جز یکی دو کنایۀ ضعیف در انتقاد از وضع موجود و مکالماتی مادربزرگانه از سلام و احوالپرسی صبح و ریختن چای و خسته نباشید، چیز دیگری از او مشاهده نمی‌شود. از همین رو تمام بار معنایی این شخصیت و شرح و بسط گذشتۀ او نیز بر دوش روایت مستقیم نویسنده می‌افتد که او را زخم‌خوردۀ گذشتۀ سیاسی کشور معرفی کرده و اصرار دارد که خواننده با پذیرفتن آن، همراه باقی داستان شود که البته توفیق چندانی در این امر نمی‌یابد.

شخصیت مریم را شاید بتوان ضعیف‌ترین شخصیت داستان نامید. مریم (بازهم طبق اشارات مستقیم و مکرر نویسنده) دختری است که پس از شکست عشقی مبهم و تردیدآمیز، از دانشگاه تهران انتقالی گرفته و به قم آمده؛ اما دقیقا چه بر سر مریم آمده که حاضرشده درس و زندگی‌اش را رها کند؟ چرا قم را انتخاب کرده؟ چرا عملا با خانواده‌اش نیز قطع ارتباط کرده؟ این سؤالات تا پایان داستان، ذهن خواننده را مشغول می‌کنند و پاسخ روشنی نیز برای آن‌ها یافت نمی‌شود. در عوض، توصیف طولانی و سلسه‌وار احساسات مریم که شاید دو سه جمله گریز به خاطرات گذشته هم لابلای آن وجود داشته باشد، در تمام بخش‌های مربوط به این شخصیت، سرعت روایت و روال داستان را به‌شدت کند کرده و عملا هیچ بخشی از پیش‌برد داستان را بر عهده ندارند. هم‌چنین تکرر خسته‌کنندۀ کلماتی مانند تنهایی، تاریکی، تلخی، اشک و گریه در آن‌ها شدیدا به چشم می‌آیند. خانوادۀ مریم نیز که نویسنده بخشی از نقل سرگذشت مریم را بر عهدۀ آن‌ها گذاشته، عملا نه‌تنها کمکی به گشوده شدن این گره‌ کور نمی‌کنند، بلکه خود باری بر دوش داستان می‌شوند. علاوه‌ بر همۀ این‌ها، تعامل مریم با دنیای اطرافش نیز ضعیف و ناقص است. او که تازه به قم آمده به‌زحمت برای خود، کاری دست‌وپا می‌کند؛ اما به‌گونه‌ای غیرعادی قاتی جریانی می‌شود که منطقا ارتباطی به او ندارد و بر سر همین جریان نیز ظرف مدت بسیار کوتاهی استعفا می‌دهد؛ اما چرا و به چه علت؟ نمی‌دانیم.

در ادامۀ بررسی شخصیت‌های داستان، باید متذکر شویم که شخصیت‌های کمرنگ‌تر قصۀ مریم و سعید نیز به همان نسبت شخصیت‌های اصلی، پردازشی ضعیف و سطحی دارند. گویی نویسنده صرفا به علت اجبار در شرح قصه به آن‌ها پرداخته و هیچ وزنی برای حضورشان قائل نشده است. شخصیت‌های محمدرضا، علی و حسین دوستان سعید، شخصیت الهام همکار مریم و حتی شخصیت منیژه که گره‌ قصه از مکالمات او آغاز می‌شود، همگی مؤید این مطلب هستند. یکی از مهم‌ترین وجوه ضعف این شخصیت‌ها، یکنواخت بودن و یکدست بودن مکالمات آن‌هاست. گویی مجموعه‌ی آن‌ها شخصیت واحدی است که نویسنده صرفا در جای‌جای داستان اسامی آن‌ها را تغییر داده است.

پیرنگ سست: پایه‌های روابط علت و معلولی حوادث و وقایع در قصۀ سعید و مریم، لرزان و شکننده‌اند. ازاین‌رو داستان چنان‌که بایدوشاید مستحکم نمی‌شود و سلسلۀ سؤالاتی لاینحل از چرایی ماجراها را در ذهن خواننده باقی می‌گذارد. شاید در موقعیت‌های سوررئال برهم خوردن نظام علت و معلولی تا حدی پذیرفته باشد؛ اما قصۀ سعید و مریم کاملا در عالم واقع رخ می‌دهد و هیچ توجیهی برای شرایط داستان باقی نمی‌گذارد. در بهترین حالت می‌توان چنین فرض کرد که نویسنده با روایت این داستان، به دنبال ترسیم تمثیلی شرایط جامعه بوده است خصوصا با توجه با وقایع پیش آمده برای ملکه و بی‌پناهی و بیچارگی این شخصیت (هرچند ناموجه). مع الاسف، بستر مناسبی برای درک این تمثیل فراهم نشده و موقعیت‌های داستانی به‌هیچ‌وجه نمی‌توانند نمادی از آن واقعیتی باشند که نویسنده قصد داشته به تصویر بکشد. برای درک بهتر این نکته نیاز به بررسی یک شخصیت ویژه در داستان داریم؛ مادر الهام. این زن در داستان هیچ نقش مستقیمی ندارد و اثری از انگیزه‌های محتمل افعالش دیده نمی‌شود؛ اما قدرت شوم او همچون هیولایی بر تمامی موقعیت‌های داستانی سایه افکنده است. نویسنده صرفا با گزارشی سردستی و پرشتاب، اصرار دارد قصد و غرض او را به‌عنوان عنصری نامطلوب در داستان به خواننده قبولانده و به‌سرعت ابعاد دیگر ماجرا را شرح دهد. غافل از اینکه خواننده هنوز در پی ریشه‌ها، یا اصطلاحا پیرنگ ماجراست که در یافتن آن ناکام می‌ماند. درواقع، شخصیتی در این حد حاشیه‌ای و کمرنگ، ظرفیت پیاده‌سازی تمثیلی در مقیاس مدنظر نویسنده را ندارد، به همین دلیل است که خواننده نمی‌تواند او را درک کند و با داستان همراه شود.

فضاسازی عقیم: فضای پرداخت قصۀ مریم و سعید، شهر قم است. شهرمحوری عنصری است که اخیرا در ادبیات داستانی ما جایگاه ویژه‌ای یافته است؛ از جمله نویسندگان موفق در این عرصه می‌توان به بلقیس سلیمانی، زویا پیرزاد و سینا دادخواه اشاره نمود. در آثار این نویسندگان، شهر نه‌فقط در جایگاه فضای وقوع اتفاقات، بلکه به‌عنوان روح مستقل و زنده‌ای در داستان نقش‌آفرینی می‌کند. شاید بتوان یکی از نقاط قوت آخرین اثر آرش سالاری را نیز استفادۀ مستقیم از فضاهای واقعی شهری و درگیر کردن شخصیت‌های داستان با مکان‌های مختلف و خاطرۀ آن‌ها دانست؛ اما نویسنده علیرغم توصیفات قوی و قدرتمند از این فضاها، چنان‌که بایدوشاید نتوانسته از پتانسیل آن‌ها بهره گیرد؛ چراکه شخصیت‌های کتاب به‌قدری سردرگریبان‌ و در خود فرو رفته‌اند که دیگر جایی برای تأثیرپذیری از بیرون در آن‌ها دیده نمی‌شود. برای مثال شخصیت مریم به‌عنوان غریبۀ تازه‌وارد، عملا باید بیشترین تعاملات را با فضای شهری داشته باشد؛ اما برعکس آن، شاهد هستیم که شهر تازه و فضای جدید زندگی هیچ اثری بر روحیه و افکار و احساسات مریم ندارد و به همین دلیل است که توصیفات خوب نویسنده از فضای اطراف، تبدیل به گزارشی ملال‌آور و بی‌فایده می‌شود.
درنهایت می‌توان چنین نتیجه گرفت که گذار از داستان کوتاه به رمان، نویسندۀ «قصه‌ی سعید و مریم» را دچار چالش‌های فراوانی کرده که منجر به پررنگ شدن نقاط ضعف یادشده در اثر شده‌اند. بااین‌همه نمی‌توان تلاش او را در خلق یک اثر سیاسی متفاوت ندید گرفت و تحسین نکرد. امید که در آینده شاهد رمان‌های منسجم‌تر، قوی‌تر و جذاب‌تری از این خوانندۀ جوان باشیم. به همین زودی.

همچنین ببینید

جنگ، زنانگی و چند مساله‌ی مبهم دیگر

هرس در همان چند خط اول که سفر رسول را به تصویر می‌کشد، مخاطب را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *