خانه / یادداشت / از احتمال آتیه‌ی بهتری که نیست…

از احتمال آتیه‌ی بهتری که نیست…

سلام. چقدر حرف نگفته داریم با شما. باور کنید گاهی نگفتن سخت‌تر از گفتن است. نه ازاین‌جهت که آدم حریص به حرف زدن باشد و سینه تنگ و کم‌طاقت در رازداری. مسئله‌مان سختی سکوت نیست.  ما این روزها ارزش سکوت را می‌فهمیم. کاش دیگران هم می‌فهمیدند. کلاغان قیل‌وقال پرست را می‌گویم. در این زمانه‌ی بی های و هوی. حکایت بی‌ظرفیتی نیست خلاصه. حکایت جواب پس دادن است به کسانی که صاحب حق‌اند در سؤال پرسیدن و جواب خواستن. یعنی شما خوانندگان الفیا. خوانندگان عزیز الفیا.

شما از ما پرسیدید و ما باید به شما جواب می‌دادیم چه شد که سلسله مطالب جوایز ادبی در الفیا منتشر شد. و ما چقدر دوست داشتیم این قصه را برای شما بگوییم. و شما از ما پرسیدید چه شد که  رشته‌ی آن مطالب، ناگهان، بریده شد؟ و ما چقدر دوست داشتیم این قصه را برای شما بگوییم. و شما از ما پرسیدید چه‌حرف‌هایی نگفته ماند؟ و ما به همین کفایت کردیم: « خیلی حرف‌ها»

ما سکوت کردیم و شما ما را با حرف‌های خودمان محاکمه کردید. بارها و بارها عهدها و قول‌هایمان در اولین سرمقاله‌مان را به رخمان کشیدید: «قول می‌دهیم برای ماندن خودمان را ارزان نفروشیم. قول می‌دهیم از چشم‌های شما و انگشت‌های خودمان نردبانی برای شهرت و شهوت دیگران نسازیم. قول می‌دهیم بدهی‌هایمان به رفقا را اینجا تسویه و طلب‌هایمان از رقبا را اینجا وصول نکنیم. قول می‌دهیم با نویسندگانی که نوشتن را با حق‌التحریر شروع می‌کنند و برای نوشتن هزار اماواگر از جنس چقدر و بیشتر و زودتر می‌گذارند همکاری نکنیم. قول می‌دهیم برای خوشایندهایی که به ماندن ما کمک می‌کنند سکوت نکنیم و سکوت نشکنیم. قول می‌دهیم مشرک نباشیم و برای دیده شدن دست به دامان شهرت نویسندگان هرجایی نشویم. قول می‌دهیم مسئولیت حرف‌هایمان را بپذیریم و پشت نقاب نام‌های مستعار پنهان نشویم و اگرچه همچون بسیاری از بسیاران بر سر سفره‌ی نفت نشسته‌ایم، قول می‌دهیم پیشی حرف را از بیشی زر وام نگیریم و نان در نفت و خون نزنیم و برای هوا خاک نفروشیم.» و شما نگران شده بودید نکند این سکوت، نکند این بریدن، نکند این بی‌خبری از جنس معامله و کوتاه آمدن باشد. که نبود.

قصه این است: این روزها نقل و نقل هر محفلی این است که حال ادبیاتمان خوب نیست. نه شعرمان و نه داستانمان. حرف تلخی است این حرف. تلخ‌تر هم می‌شود وقتی این جمله را از زبان کسانی بشنوی که خود منتقل‌کننده ویروس‌های آلوده به پیکر ادبیات‌اند.

ما فکر می‌کنیم حال ادبیاتمان خوب نیست چون دچار فساد است. فساد یعنی سرقت علمی و ادبی. فساد یعنی کتاب سازی. فساد یعنی نقد سفارشی. فساد یعنی خبرهای دروغ درباره وقایع ادبی . فساد یعنی جورچین چند خط ترجمه از چند اثر کنار هم و ادعای صاحب اثری و بسیار معنا و مصداق دیگر.

ما فکر می‌کنیم حال ادبیاتمان خوب نیست چون به صدای تازه و هوای تازه محتاج است و نه صدا می‌رسد و نه هوا. دو گروه به‌ظاهر مخالف و در باطن دارای منافع مشترک ادبیات را نیز همچون بسیاری از ساحت‌های دیگر اجتماعی قبضه کرده‌اند و به انحصار خود درآورده‌اند. هر دو به هم هویت هبه می‌کنند و هر دو از رقیب غولی مقوایی می‌سازند. یکی از این اردوگاه این‌طرف  داد می‌زند که چه نشسته‌اید که فلان و دیگری در اردوگاه آن‌طرف فریاد برمی‌دارد که چه خفته‌اید که بهمان. بازی به‌قاعده طراحی‌شده و هر دو طرف دعوا به قواعد بازی احترام می‌گذارند. در این میان صدای تازه‌ای اگر بلند شود که این بازی را از اساس قبول نداشته باشد وظیفه هر دو گروه معلوم است: قیچی.

خبر بد برای بعضی دوستان این است که ما از قیچی ترسی نداریم. قهرمان ما در میان انبوه قهرمان‌های داستانی ، همان پسربچه‌ی تخس هانس کریستین اندرسن است در قصه‌ی لباس جدید امپراتور. همان‌که فریاد برداشت: « پادشاه لخت است.» بچگی ما را بر ما ببخشید اگر گاهی فریاد می‌زنیم پدرخوانده‌ها لخت‌اند. ادبیات ما به این پدرخوانده‌های لخت‌وعور نیازی ندارد. حتی اگر امپراتور باشند. همین.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *