خانه / روایت / برای من یک چراغ هم کافی‌ست…

برای من یک چراغ هم کافی‌ست…

پلاسکو دست انداخته بود گردنِ آتش. ایستاده بودند هر دو. لب بر لب هم گذاشته بودند و همدیگر را می‌بوسیدند. آتش و ساختمان آغوش باز کرده بودند برای هم. تن‌هایشان درهم فرورفته بود. آتش، دست می‌کشید به کاکلِ پلاسکو. پلاسکو کرشمه می‌آمد برای آتش؛ چشم‌هایش را خمار کرده بود. گاهی تکه‌ای از اندام تراش‌خورده‌اش را می‌لرزاند و آتش را حریص‌تر می‌کرد. حریق، شهوت‌ناک‌تر پلاسکو را در آغوش می‌فشرد و پلاسکو، خود را رها کرده بود در گرمای آغوش حریق. باد هم دوره‌شان کرده بود. نسیمی از غرب تهران می‌وزید و لای آتش و پلاسکو می‌چرخید و دور می‌شد و باز از نو بازمی‌گشت. باد می‌وزید و من در خانه خواب بودم. حالم خوش نبود.

پلاسکو چرخید. آتش به زیر آمد و پلاسکو به رو چرخید و هر دو، فرود آمدند در بستر گناه‌آلود چهارراه استانبول. آتش غالب شده بود به ساختمان. بوسه‌ی شهوتناک آتش و ساختمان رسیده بود به هم‌خوابگی آن دو. پلاسکو دراز کشید و آتش بر تمام تنش غالب شد. ساختمان فروریخت. آتش تن می‌سائید به تن بکر و اصیل پلاسکو. صورت ساختمان را به درشتی نوازش می‌کرد. پلاسکو از شرم آب می‌شد. پاکیزگی دیرینه‌اش را به هم‌خوابگی با آتش می‌سوزاند. پلاسکو آلوده شده بود به گناه. فرشته‌ها آمده بودند آتش را خاموش کنند. سوختند. مُردند. بعضی‌هاشان حتی خاکستر شدند. من توی خانه خواب بودم حالم خوش نبود؛ حال تن‌ام و حال روحم. هر دو.

پلاسکو که ریخت؛ آوار که از هر کرانه کوه شد سرِ چهارراه استانبول، حالِ من خراب بود. یعنی از قبل اینکه آن عشق‌بازی سر چهارراه استانبول اتفاق بیافتد، من حالم خوش نبود. خواب بودم توی جا. از خواب بیدار شدم، تابی توی گوشی‌ام خوردم و دیدم توی اینترنت نوشته‌اند: «ساختمان پلاسکو در آتش می‌سوزد». من حالم خوش نبود. خوابیدم دوباره. ساعاتی خوابیدم و بیدار که شدم، دیدم یکی نوشته: «ساختمان پلاسکو فروریخت». هنوز حالم خوش نبود. گیج و گول دوباره افتادم روی متکا و چشم‌هایم روی هم افتاد و باز خواب غُلید توی کاسه‌ی سرم. توی خواب و بیداری، قبل از اینکه کامل فرو بروم توی خواب فکر کردم که در دقایقِ اندک بیداری، چه خوانده بودم. اول نفهمیدم چه شده. با خودم گفتم «ریخت دیگر. تمام شد. چه اهمیتی داشت اصلا؟» چشم‌هایم رفته بود. خواب مرا برده بود. انگار به خواب گفته بودم: «آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد». آنجا رفته بودم که شراب هم نمی‌بردم. ساعات دیگری خوابیدم. بیدار که شده بودم، غروب بود.

توی جا نشستم. قبل از خواب را به یاد آوردم. یادم آمد خوانده بودم ساختمان پلاسکو ریخته. باورم نشد. درست مثل وقتی که پدربزرگ مُرده بود. نوجوان بودم. عصر بود که فهمیدم. تا شب گریستم. شب با گریه خوابم برد. یادم می‌آید متکا از فرط گریه خیس شده بود. یادم می‌آید به سکسکه افتاده بودم. صبح که از خواب بیدار شده بودم، یادم مانده بود که پدربزرگ فوت کرده است، اما باورم نمی‌شد. با خودم می‌گفتم: «باباجون مرده؟ مگه می‌شه؟ اینها همه خوابه. باباجون زنده است. خواب دیده بودی…» فکر می‌کردم توی خواب دیده‌ام پلاسکو ریخته و به اعتبار اینکه توی خواب، فهمیده‌ام خوابم و دارم خواب می‌بینم، بی‌خیالی کرده‌ام. تلویزیون را روشن کردم. شبکه‌ی خبر، گوشه‌ی تصویر کادر کوچکی را نمایش می‌داد که توی آن، همه چیز شلوغ بود. دود سفیدی در آن میانه می‌تَپید در هوا. هر چند دقیقه یک بار کادر کوچک محو می‌شد و مجری می‌آمد روی تمامِ صفحه‌ی تلویزیون و خبر از پلاسکو می‌داد. پلاسکو ریخته بود. واقعا ریخته بود.

بعد نشستم توی جا. سعی کردم دفعاتی که رفته بودم پلاسکو را توی نقطه‌چین‌های ذهنم پیدا کنم. یادم آمد. دو بار رفته بودم. بار اول شاید دوازده سال پیش بود. جوان‌تر بودم. سجاد می‌خواست لباس بخرد. خواست همراهی‌اش کنم. رفتیم توی پلاسکو و یک شلوار و دو تا تی‌شرت خرید. درست یادم می‌آید. سجاد موتور داشت. از پلاسکو بیرون آمده بودیم. موتور را درست روبروی پلاسکو توی پیاده‌رو گذاشته بود. سوار شده بودیم. لباس‌هایی که تازه خریده بود را داده بود به من که تَرکِ موتور نشسته بودم. خودش نشسته بود پشت فرمان. یک سیگار آتش کرده بود. حتی یادم است آن سال‌ها چه سیگاری می‌کشید: «وینستون عقابی». هندل زده بود. موتورش را روشن کرده بود و از توی پیاده‌رو آمده بود بیرون و ما، سوار بر موتورِ هوندای سجاد، راسته‌ی خیابان جمهوری را گرفته بودیم و رسیده بودیم بهارستان. توی میدان بهارستان هم آبمیوه خورده بودیم. به حسابِ سجاد.

بار دوم را هم یادم بود. بار دوم اما خیالی و خوابی بود. یادآوری دوم، خاطره‌ای بود که بود، اما درست نبود. یعنی سالم نبود. خاطره‌ای بود، مجروح از فراموشی و مسلول در یادهای نیمه‌تاریک ذهن من. بار دوم را به یاد آوردم. یادم بود که رفته بودم پلاسکو. یادم بود که تنها نرفته بودم. یادم بود که برای همراهی با دوستی رفته بودم. یادم بود که با دوستی هم‌مسیر شده بودم. یادم بود که دوست از من خواسته بود چند دقیقه در میان راه توقف کنیم تا او بسته‌ای را به دوستش که در پلاسکو فروشگاه لباس دارد، برساند. این‌ها را هم به یاد دارم که رفته بودیم توی ساختمان. یادم می‌آید مغازه‌ای بود، فروشنده‌ای داشت و مشتریانی. یادم بود که دوست من با فروشنده که دوستش بود، دقایقی را صحبت کردند. یادم بود که با دوستش سلامی و علیکی کردم. اینها را همه، همه به یاد می‌آورم. اما هرچه گوشه‌های ذهنم را می‌کاوم، به یاد نمی‌آورم که چه زمانی بود، با چه کسی رفته بودم پلاسکو، چه اتفاقی افتاده بود و حتی آن مغازه کجای پلاسکو قرار داشت. یادم می‌آید که من، خاطره‌ای در پلاسکو دارم، اما هرگز به یاد ندارم که «کجا» و «کی» و «چطور». یک خداحافظی تراژیک، که حتی زوایای مختلفش بر اثر اصابت بی‌وقفه به زمان، کُند شده است.

حالم خوش نبود. پلاسکو ریخته بود. آن ساختمانِ کهنه‌ی بزرگِ قدبلند قهرمان یک رمان بود که میانه‌ی داستان از نفس افتاده بود. داستان بدون حضور قهرمان، اَخته است. داستان بدون حضور قهرمان داستانی بی‌حاصل است. اصلا داستان به قهرمان است که روایت می‌شود و وای به حال داستانی که قهرمانش یک جای کار، از نفس بیافتد و فروبریزد و خاک شود. پلاسکو، قهرمان داستان تهران بود. قهرمانی که میانه‌ی داستان تهران از پا افتاد و خرده‌روایتها و داستان‌های فرعیِ همراه خودش را بلعید و نابود کرد. پلاسکو ریخت. فروریخت. آوار شد. مثل اندوه شد که آوار می‌شود روی سر آدم و همه چیز را در خود دفن می‌کند. آوار فراگیر پلاسکو، حکایت زندگی من است. حکایت زندگی من که ایستاده بودم و باد، دست می‌انداخت لای موهای کاکلم و هرچه که بودم، هرچه ناساز و کج و نامرغوب، بودم برای خودم. حالا پلاسکو ریخته، حالا حال من خوش نیست. حالا من مفهوم «فروریختگی» را به درستی درک می‌کنم. به زیبایی و با تمام مختصات وجودی‌اش. من به طرز غریبی با پلاسکو هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. ما هر دو، قهرمان‌های قصه‌هایی بودیم. او قهرمان قصه‌ی تهران، که یک رمانِ مطول و بلند و ستبر بود. من قهرمانِ قصه‌ای لاغر. هر دوی ما، جایی در میان قصه از نفس افتادیم و هر دوی ما، جایی میان قصه داستان‌مان را ترک کردیم. او فروریخت و من، فروریختم. آوار شدیم هر دو. او زیر بارِ آهن‌های درهم‌پیچیده‌اش، من زیر بار اندوه‌های درهم‌پیچیده‌ام. حالم خوش نبود که پلاسکو ریخت. حالم هنوز خوش نیست، اگرچه حالا دیگر پلاسکوئی در کار نیست اصلا. آن ساختمانِ بلند، نشئه‌ای و خوابی است در خیالِ دوداندودِ تهران. مثل من که حالا سایه‌ای هستم از روزهای دورتر و درازتر قدیم.

می‌خواستم از خودم ننویسم. اما می‌نویسم. آدمِ بی‌سلاح اگر حیات داشته باشد، برای ادامه حیات ناگزیر است به هرچیزی چنگ بزند. اما آدم مرده، فقط منتظر است، بی‌که این انتظار از مقام امر «انتزاعی» به فعلیت برسد. یعنی جنازه، همواره جنازه است. می‌تواند بپوسد، بگندد، سیاه شود و باد کند و فاسد شود و جهان را از تعفنش لبریز کند. اما نمی‌تواند بلند شود و خود را دفن کند. پلاسکو نمی‌تواند بلند شود، خاک و خاکروبه‌اش را بریزد عقب خاورها و خود را در مزبله‌دانی حاشیه تهران، آنجا که نخاله‌ی ساختمانیِ ساختمان‌های فروریخته را تلمبار می‌کنند، تخلیه کند. جنازه، منتظر است تا کسی او را دفن کند. انتظاری بدون قوه فعلیت یافتن. انتظاری سخت و سترگ و بزرگ و فرساینده.

من و پلاسکو هر دو ریخته‌ایم. ریه‌هامان پر است از خاک و خاکروبه. او از عشق‌بازی‌ای با آتش، من از عشق‌بازی با روزگار. من و پلاسکو هر دو منتظریم تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند. او منتظر آتش‌نشان‌هایی تا بیایند و این آوار ریخته از هر کرانه را بروبند. من، منتظر آتش‌نشانی تا آتشِ درونم که پهلو به خورشید می‌کشد را خاموش کند. هر دو در درنگی تاریخی، انتظار را می‌مزیم. هر دو آوار شده‌ایم. هر دو داستان را به فرجام نرسانده‌ایم و هر دو، داستان‌های فرعی و خرده‌روایت‌هایمان را به باد داده‌ایم. ما هر دو، در ایستگاهی از زمان ایستاده‌ایم که جز انتظار کار دیگری نمی‌توانیم. نمی‌توانیم.

نتوانستن، رنجی مضاعف است. رنجی بزرگ و جانفرسا و طاقت‌سوز. ما منتظریم. هر دو. او منتظر دستی از غیب، من منتظر اتفاقی از خورجینِ هستی.

روزگاری، در آینده، از نو دوباره ساختمانی جای پلاسکو خواهند ساخت. درست روی همان خاک و شاید همان آدم‌ها که آنجا مغازه‌ای داشتند و کسبی، به آنجا بازگردند. اما ساختمان جدید، هرگز پلاسکو نخواهد شد. روزگاری، دوباره نظم به اردوی درهم‌ریخته‌ی این روزهای من هم بازخواهد گشت. اما می‌دانم، می‌دانم که آن آدم در آن روزها، این آدمی که دارد این سطور را می‌نویسد، نخواهد شد. من ققنوس‌وار از خاکستر این روزها برمی‌خیزم -اگر بتوانم که برخیزم- اما آن پرنده، این پرنده نخواهد بود.

این خطوط شکسته را که نقشِ پیشانیِ من است و روی کاغذ ریخته، با شعر فروغ تمام می‌کنم:

من از نهایت شب حرف می‌زنم/ من از نهایت تاریکی/ و از نهایت/ شب/ حرف می‌زنم/ اگر به خانه‌ی من آمدی/ برای من/ ای مهربان!/ چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم.

تهران. دوازده بهمن ۱۳۹۵

همچنین ببینید

به موازاتِ جمهوری

به یُمنِ تلگرام، مردم شهرهای “محروسه‌ی” ایران هم شنیده بودندکه پلاسکو از صبح داشته در …

۲ نظرات

  1. آقای حسینی نسب عزیز،،، قلم شما فوق العاده ست،،،واژه هایی که برای توصیف انتخاب میکنید باعث میشه آدم به عمق اون لحظات بره،،، نوشته هاتون واقعا قابل ستایشه،،، ممنون که خوندن روایت هاتون اینقدر لذت بخشه🙏🙏

  2. سلام آقا احسان عزیز دل عالی و دلنشین مثل همیشه انشاالله که همیشه سلامت و تندرست باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *