خانه / روایت / به موازاتِ جمهوری

به موازاتِ جمهوری

به مناسبت یک‌سالگیِ «داغِ پلاسکو»

به یُمنِ تلگرام، مردم شهرهای محروسه‌ی” ایران هم شنیده بودندکه پلاسکو از صبح داشته در آتش می‌سوخته و  شعله‌های بی‌حیایِ لخت و پَتی، وسط پایِ‌تخت، رُسش را کشیدند و ستون‌هایش را نرم کردند و وحشیانه به زمینِ سرد کوبیدند؛ و این داغی شده بود بر دلِ ملت.

صدایِ عبدالباسط توی هوای تهران قطع ‌و ‌وصل می‌شد؛ قرائتی که با هر آیه‌ و نیم‌آیه‌ای، از فَن‌ها، مرحبا و «الله،الله» می‌گرفت و نفس‌گیری‌هایش من را به یاد نفس‌گیری‌های کلاسِ سلفژ و آواز محمد نوری تویِ خیابان بهار جنوبی می‌انداخت که «در روح و جانِ منِ وطن» را تمیز و پاکیزه می‌خواند و هر از چند گاهی توی اتاقش به وجد می‌آمد و می‌گفت: «عشق من حمیده خیرآبادی». توی خیابان کارگر دنبال دوا دکتر بودم که متوجه شدم پلیس تا پنج‌شش چهار‌راه بعدی، همه‌ی چراغ‌های راهنمایی‌رانندگی را گذاشته رویِ چشمک‌زنِ زرد که همه‌شان همزمان خاموش و روشن بشوند. صبح، ندیده برایم ظهر شده بود. مطمئن بودم بسیاری از مردم به صورت مجازی ،”خبر” بهشان رسیده که طبقه نهم پلاسکو ساعت هشت صبح آتش گرفته؛ ولی هنوز چندساعت دیگر لازم بود تا حادثه، فاجعه بودنش را چپ و راست بگذارد تویِ گُرده‌ی رسانه‌های این‌وَری و آن‌وَری و ملّی شود. سال‌ها پیش، آن وقت که عموی پدرم، “عامو ‌علی‌باز” فوت کرده بود، از یزد تا روستای پدری‌ام هَرابرجان مدام عبدالباسط شنیده بودم و اشک ریخته بودم و جگرم سوخته بود. همین که به چهارراه فریبرزِ کشور دوست رسیدم اذان شد ، تک‌صدایی از آمبولانسی که نمی‌دانم کجا بود درآمد و خفه شد، معلوم بود که راننده داشت صدای آژیر را چک می‌کرد. هرچه به سمت آتش می‌رفتم هم پیاده‌روها شلوغ‌تر می‌شد و هم مردم بیش‌تر کلمه‌ی «آتش‌سوزی» را به زبان می‌آوردند.

یازده روزی می‌شد که آقای هاشمی، رحمه‌الله علیه شده بود. یکی پیش خودش زمزمه می‌کرد، آن یکی دیگر، به رفیق‌اش می‌گفت و آن دیگری انگار داشت “آتش” و “فروریختن” را داد می‌زد. با سرمایی توی راهِ گلویم،گیج و ویج مثلِ خوابگردی با چشمانی بسته و حسی تیز شده راه افتاده بودم سمتِ یکی از عناصر اربعه‌ای که تا چند روز بعدش که تصاویرِ آواربرداری را از شبکه خبر می‌دیدم، باز از زیر هر حجمی از آوارش، زبانه‌ای شعله می‌کشید.”حمال‌ها” و چرخی‌های تقاطعِ فلسطین-جمهوری را می‌دیدم که Jean ‌های مشما‌شده‌ی لباس و شلوار را جابه‌جا می‌کردند و ذهن و فکرم را می‌بردند چند چهارراه جلوتر، اطرافِ ترافیک‌های همیشگی چهارراه اسلامبول و پیاده‌روهای شلوغ و بی‌نظمی که همیشه‌ی خدا، پر از زندگی و کار و عرق ریختن بودند و حالا دیگر انگار چرخچی‌های پلاسکو که سال‌ها به حرارتِ کارش، انس گرفته بودند، دیگر از کارفرما یتیم شده بودند. رسیده بودم روبرویِ خیابان رازی که یک‌نبشش مسجد کوچولویِ سجاد که گنبدی ریز روی سرش گذاشته بود و آن‌‍‌ نبشِ دیگرش شاپینگ‌سنترِ تجارت بود و داشتم از لای امتدادِ هر دوشان درِ پنجاه تومانیِ دانشگاه تهران را نگاه می‌کردم؛ و توی همان منگی، لحظه‌ای که تابوت خالی هاشمی از روبرویش رد می‌شد را بازتداعی می‌کردم. همین‌که از لابه لایِ بویِ دلپذیرِ تن حمال‌هایی که با عرق ریختن‌شان، رزق‌ حلال‌شان را پاک‌تر می‌کردند رد می‌شدم، صدای الله‌اکبر ایرانی را شنیدم که از بلندگوهای مسجدِ کوچولوی سجاد در می‌آمد. اذان شده بود و چهل‌دقیقه‌ای می‌شد که آتش، پیشانی پلاسکو را به زمین کوبیده بود. مجتمع‌های ریز و درشتی را می‌دیدم که ساختمان‌هایشان کهنه شده بودند و کثیف؛ و از فردایش مسئولان شهر، مکّرر توی شبکه خبر گفتند: بیش از چهل درصد ساختمان‌های خیابان جمهوری وضعیتی مثل پلاسکو دارند. هرچه جلوتر می‌رفتم به منطقه‌ی ممنوعه‌ای نزدیک می‌شدم که در آنجا انگار جنگی اتفاق افتاده بود. سربازِ دهه‌هفتادیِ ناجا وسط خیابان ایستاده بود و سرِ راننده اتوبوس بی‌آرتی که هِی با گاز و ترمزهای ریزش، چندسانتی بیشتر به مرکز چهارراه نزدیک می‌شد؛ با صدایی بلند و بریده‌ بریده داد می‌زد و می‌گفت: «مگه نمی‌فهمی، آمبولانس داره می‌آد، برو عقب ببینم» و وقتی آمبولانس با آژیری سوزناک که شبیه به کشیده شدنِ آرشه روی ویالونی کهنه و قرون‌وسطایی بود رد شد؛ سرباز با صورتی مرتعش خیسی گوشه‌ی چشمش را با آستین‌اش پاک کرد و مردم از دوطرف خیابان از رویِ خط عابر پیاده رد شدند.

چندتا گنده‌لات با شانه‌هایی پَت و پهن و دستانی باز، تن‌شان را انداخته بودند تویِ خط ویژه‌ی بی آرتی و به سمتِ آتش پلاسکو می‌رفتند که ماشین‌های سیاه یگان‌ویژه با پنجره‌هایی فولادی و نیروهایی ورزیده، از راه رسیدند و فی‌الفور به سمت آتش رفتند و من هم از آن گوشه، با چشمانی بازتر به سمت آتش و در و دیوار می‌رفتم. پلیس، راهِ خیابان حافظ به آن‌طرف را بسته بود و من چاره‌ای نداشتم مثلِ ماهی از بین مردم نگران لیز بخورم و به مسیری که با گیت‌های عصر حجر- که شبیه یک تکه آهن بزرگ بودند و منطقه ممنوعه را فقط برایِ خارج شدن آماده می‌کردند -وارد شوم.

چندتا چهار راه بالاتر ساختمان پلاسکو پُر از آتش، افتاده بود و کنار پل حافظ مسئولانِ سینمایِ چارسو، شروع به پخش چندباره‌ی تیزر فیلمی کرده بودند که صحنه‌های ممتد آتش‌سوزی داشت و داشتند توی آن وضعیتِ بحرانی وطن، تبلیغات پخش می‌کردند. چند تا فروشنده جوان ردیف ایستاده بودند دهانه‌ی ورودیِ تیمچه‌شان، و از «ترکیدن کپسول‌های گاز» در پلاسکو می‌گفتند؛ چهاراه اسلامبول مسدود شده بود، با یک ردیفی از کامیون‌های شن‌بَر و آمبولانس‌های اورژانس و یکی دوتا هِپکو؛ که معلوم بود اضافه بر سازمان و نیاز توی همان صف دِپو شده بود و مثل روز روشن بود که مردمِ دل‌نگرانی که دورشان جمع شده‌اند ابدا مزاحم حرکتشان نبودند؛ چون اصلا قصد حرکت نداشتند. پریدم رویِ رکاب یکی از کامیون‌ها و پلاسکوی درهم‌شکسته‌ای را دیدم که با آرنج‌هایش خورده بود زمین. به بن‌بست خورده بودم و گیج دور خودم می‌گشتم که یکی از راننده‌هایی که کامیونش را خاموش کرده بود و از خستگی به دیوار تکیه داده بود و داشت سوییچش را مثل تسیبح توی دستش می‌چرخاند، گفت: «از اینجا دیگه نمی‌تونی جلوتر بری، چاره‌ای نیست، باید کل این خیابون رو دور بزنی؛ البته اگر تیز باشی».

مجبور بودم چندصدمتری برگردم و دیوارهای سفارت بریتانیا را دور بزنم و با خیالی خام از خیابان موازی جمهوری، خودم را از آن‌طرف به چهاراه اسلامبول برسانم. رفتم. آن خیابان پشتی هم پر بود از تانکرهای آب و ماشین‌های قرمزِ نجات که جدای ِ از حضور مردم، راه برایِ آن‌ها هم باز نبود. شنیده بودم که توی اولین ساعات حادثه، پوردستان، فرمانده ارتش هم اعلام آمادگی کامل کرده بود و از ستاد کل ارتش دستور داده هر چیزی را که ستاد بحران می‌خواهد، تامین کنند. ۱۰۰ نفر از دانشجویان دانشگاه افسری امام علی (ع) و تعدادی از کلاه سبزهای تیپ ۶۵ نیروی ویژه ارتش (نوهد) هم با سرپرستی جانشین تیپ بدون فوت وقت خودشان را به پلاسکو رسانیده بودند و حتی بالگردهای نیروی زمینی ارتش خودشان را آماده پرواز کردند؛ اما ستاد مدیریت بحران تشخیص داده که تا اطلاع ثانوی به امدادرسانی هوایی نیازی نیست؛ پس قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیا با هماهنگی ستاد، کمپرسی‌ها و جَرثقیل‌هایش را روانه خیابان جمهوری کرده بود.

توی یکی از کوچه‌های پشتی حادثه، پیرمردی با لحنی کُردی-حماسی هرچه که از صبح تا آنوقت دیده بود را به خانواده‌اش توی کردستان مخابره می‌کرد و می‌گفت حتی دیده که چند دقیقه‌ای آسمان سیاه شده است. رسیده بودم توی خیابان منوچهری-که تقریبا جایی پشت ساختمان پلاسکو می‌شد- تعجب نمی‌کردم چرا توی این شلوغیِ حادثه، بعضی‌ها مغازه‌هایشان را تعطیل نمی‌کنند و نمی‌روند خانه‌هایشان؛ وضعیتی نبود که بشود رها کرد و رفت. چندتا مغازه‌دار را می‌دیدم که برای فرار از ترس‌شان همین‌جوری الکی، با اجناسِ مغازه‌شان وَر می‌رفتند و یکی دیگرشان توی این خاک و دولختِ منطقه‌ی حادثه دیده، با تکه‌پارچه‌ای نحیف و کمی مرطوب افتاده بود به پاک کردنِ شیشه‌ی بیرونی مغازه‌اش. کوچه‌ی لاله‌زار که به خیابانِ جمهوری می‌رسید را ذراتِ معلق در هوا، در بر گرفته بود و رها نمی‌کرد. از راسته‌ی لوسترفروشی‌ها که گذر می‌کردم انتهای هرکوچه آنجایی که دیوارهایی کوچه‌ تمام می‌شد و آسمان شروع می‌شد را گرد و غبار غلیظ فرا گرفته بود و به آسمان می‌رفت. شنبه امتحان فلسفه کانت داشتم و مجبور بودم توی همین وضعیت بنشینم و بخوانم. توی ذرات معلق شماره دوست و هم‌کلاسی ملکیانی‌ام را گرفتم، با صدایی تکیده‌ای الویِ خفه‌ای گفت، بنا به رسم همیشه‌اش داشت «مبادی آداب» می‌بود که یکهو زد زیر گریه و ‌گفت که چقدر از این حادثه متاثر شده. جمعه عصر با استادش ملکیان قرار ملاقات داشت. مطمئن بودم که لابه لایِ مباحثش، ملکیان از درد و رنج‌اش کم خواهد کرد پس به یادش آوردم که شنبه امتحان سختی داریم؛ فلسفه کانت. و به یادش آوردم که برای مواجهه با خیلی از تلخی‌ها و بیش‌تر از آن، تراژدی‌ها و حتی «وجوه تراژیکِ زندگی» که ملکیان توی درسگفتارِ “معنویت در نهج‌البلاغه” گفته و تغییرناپذیرند، چاره‌ای جز واقع‌بینی و نوشیدنِ جام‌های بعضا زهرماری و تلخش نیست و هر وادادن و انفعالی ساده‌ترین کاری است که هیچ‌کاری برای‌مان پیش نخواهد برد. رسیده بودم ضلع شرقی ساختمانِ پلاسکویی که حالا دیگر جز خرواری آهن و سیمانی که بدجور در هم تنیده بودند؛ چیزی ازش باقی نمانده بود و دیگر نبود. همه‌ی این حرف‌ها را زده بودم و خودم از کول و کمر افتادم.

یک‌ساعت بعدش وقتی آمپولم را زده بودم. روی تختِ بیمارستان خیابان مجاهدین اسلام زیر یک لیتر با چشمانی بسته بقیه ماجرا را از شبکه خبر تلویزیونِ درمانگاه می‌شنیدم، صدای زنی را می‌شنیدم که می‌گفت تمام زندگی‌شان رفت زیر آوار و از لحظه‌ای که وارد اورژانس شده بود، بلند بلند گریه می‌کرد. پرستار درمانگاه آمد بالای سرش و وقتی فهمید پدر و برادرهایش سالم‌اند با آن مهارت زنانه‌اش و لطافتی که سی‌سال درآن کارکشته شده بود شروع کرد به دعوا کردنش. می‌گفت خدارا شکر که برای پدر و برادرانت هیچ اتفاقی نیافتاده. «بیچاره زن و بچه‌ی آتش‌نشان‌هایی که دم عید شوهرهایشان رفتند زیر آوار»، «بیچاره دختر بچه‌هایشان» و توی چندجمله ماجرا را تا زلزله‌ی بم کشاند، پیرزنِ پرستار شروع کرده بود به روضه خواندن و انگار داشت خط به خط از روی مقتل می‌خواند، روضه، آن زن را ساکت کرده بود اما صدای گریه و هِق هِق از روی تخت‌های دیگرِ درمانگاه می‌آمد.

وقتی سِرُم پخش می‌شد توی رگ‌هایم، با چشمانی کاملا بسته یکی از مغازه‌دارهای پلاسکو را می‌دیدم که همین دوساعت پیش توی کوچه‌ی لاله‌زار با چشمانی اشک‌آلود، پشت مبایلش داد می‌زد که: «نمی‌ذارن برم تو … نمی‌ذارن». و آن‌طرف‌تر زنی را می‌دیدم که با چادری سیاه خودش را به زمین می‌زد و بسکه جیغ کشیده بود دیگر صدایش درنمی‌آمد و شوهرش را -که حالا دیگر زیرآوار بود- می‌خواست.

سیدجلال ملکی، سخنگوی آتش‌نشانی و ایمنی تهران توی شبکه خبر می‌گفت آتش‌نشان‌های‌ما که هیچ‌گونه فعالیت اقتصادی در ساختمان پلاسکو نداشتند، حالا زیرآوار هستند.

پلاسکو فروریخته بود و آتش‌نشان‌ها داشتند زیر آوار می‌سوختند و من هیچ‌کاری نمی‌توانستم بکنم. جز افتادن روی تخت درمانگاه.

همچنین ببینید

برای من یک چراغ هم کافی‌ست…

پلاسکو دست انداخته بود گردنِ آتش. ایستاده بودند هر دو. لب بر لب هم گذاشته …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *