خانه / روایت / امتحانات و مکافات

امتحانات و مکافات

به ساعت‌های آخرِ خواندن که می‌رسم ذهنم بسته می‌شود. کلماتِ کتاب مثل زنجیره‌ای سیاه و ریز جلوی چشمم رژه می‌روند. کلمات را مثل وردهایی که معجزه می‌کنند زیر لب تکرار می‌کنم، ولی چیزی در مغزم باقی نمی‌ماند. به آخرهای کتاب که می‌رسم برای امتحان هم شده برمی‌گردم و نگاهی به سؤالهای اول و وسطِ کتاب می‌کنم. جواب‌ها درهم و قروقاطی به یادم می‌آید. همین باعث می‌شد از مرورْ پشیمان بشوم و تند و تندتر اورادِ کتاب را زیر لب زمزمه کنم. چشم‌هایم میان عقربه‌های ساعت و شمردن صفحه‌های آخرِ کتاب در رفت‌وآمد است. چانه‌ام را روی زانو می‌گذارم و با شمارش نکات مواردی خودم را تاب می‌دادم.

یک ساعت مانده به امتحان صدای مادرم برای صبحانه بلند می‌شود. امکان دارد امتحان را بپیچانم ولی صبحانه محال است. اگر ساعتِ نه صبح قرار با عزرائیل هم داشته باشی صبحانه را نمی‌شود تعطیل کرد. عقیده‌ای ریشه‌دار در پدر و مادرم که بدون صبحانه زندگی در ادامۀ روز محال است. با «باشه باشه»‌های الکی می‌شود نیم ساعتی مادر را معطل کرد، ولی با چشم‌های سرخی که از نیم ساعت قبلِ اذانِ صبح بیدار مانده است و میان خط‌های سیاه و سفید زندانی شده کاری نمی‌شود کرد. اگر استرسِ امتحان و تیک‌های حرکتیِ بدنم نبود در کمتر از عرض ثانیه سرم روی گل‌های قالی فرود می‌آمد. این گرفتاری مخصوصِ امتحان‌هایی هست که باید برایشان دویست نکته و دلیل را از حفظ بشوم. تنفر از این مدل درس‌ها و حافظۀ درب‌و‌داغونم باعث می‌شود در دقیقۀ نود هزار علتِ نامفهوم و گنگ از دریچۀ کوچکِ مغزم داخل نشود. اینکه علتِ فروپاشیِ سامانیان چه بود، وظایف قوۀ مقننه را توضیح دهید (سه مورد)، در کشورِ قرقیزستان چه میوه‌هایی کشت می‌شود (همۀ موارد)، دو دلیل برای عصمتِ ائمه بیان کنید، متمم را تعریف کرده و یک مثال بزنید و بیت هفتمِ غزل سعدی چه بود؛ مسلماً از مواردی خواهد بود که در آینده به خاطرشان باید موهای سفیدم را زیر موهای سیاه قایم کنم.

خودم را دلداری می‌دهم که تا امتحان یک دوچرخه‌سواریِ بدون دست و یک صف ایستادن هنوز فاصله دارم. برای همین بیست صفحۀ آخر را به امیدِ این لحظات باز، وسطِ اتاق رها می‌کنم. مادرم گل‌ها را آب می‌داد و یواشکی لقمه‌هایم را می‌شمرد. باید آنقدر بخوری که تهِ دلت را بگیرد وگرنه مغزت جون ندارد امتحان بدهد. لقمه‌های بزرگ می‌گیرم و دو سه تایی توی دهانم می‌چپانم تا زودتر بشقاب خالی شود. به ساعت نگاه می‌کنم. با احتسابِ رکاب‌هایی که باید زده شود دیر می‌رسم. از روی سفره و بشقاب‌ها می‌پرم و قضای حاجتی عملیاتی انجام می‌دهم. برای اینکه به خدا اثبات کنم آدم خوبی شده‌ام تُند چند مشت آب به دست و صورت می‌پاشم و وضویی می‌سازم. امیدوارم تقلبِ الهی نصیب حالم شود. میان لباس عوض کردن، روی کتاب باز خم می‌شوم و دوباره چند نکتۀ کلیدی‌ای که با خط بولد نوشته شده‌اند را برای بار دهم بلغور می‌کنم. نکاتِ کتاب جدید است و نامأنوس. از دست خودم کفری می‌شوم. آقاجان تازه بیدار شده است و پشت سرهم از سر سفره اِلارم می‌زند که دیرت شد. دکمه‌های پیراهن را جابه‌جا بسته‌ام. یک جادکمه آخر پیراهن خالی مانده و دو لِنگه پیراهن ناموزون ایستاده‌اند. آمپر می‌چسبانم و داد می‌زنم: «مررررگ» و پایم را می‌کوبم به دیوار. آقاجان از داخل آشپزخانه براق می‌شود: «چی گفتی؟» خوف می‌کنم. پای دردناک را روی هوا می‌گیرم و لی‌لی‌کنان می‌گویم: «هیچی بابا… زیپ شلوارم بسته نمیشه… با شما نبودم.» سر خودکار را گیر می‌دهم به گوشۀ جیب شلوار و کتاب را زیر پیراهنم بین شلوار جاساز می‌کنم. مامان اگر ببیند با کتاب سرجلسه می‌روم آنقدر ناامید نگاهم می‌کند که دوست دارم یک تفنگ داخل دهانم بگذارم و مخم را روی دیوار بپاشم. نگاهش هزار حرف دارد: مگه بهت نگفتم دیشب بشین درستو بخون اینقد یللی تللی نکن. حالا اون کتابو زدی زیر بغلت بری سرجلسه چه خاکی به سرت کنی؟ چرا تو آدم نمیشی بچه؟

به‌خاطر همین شرایطِ امنیتی سیخْ راه می‌روم و سعی می‌کنم کتاب از روی شکمم داد نزند. نیمچه شانه‌ای به سرم می‌زنم و می‌گویم: «با بنده کار ندارید. دعا بفرمایید.» آقاجان نگاهی به هیکلم می‌اندازد و می‌گوید: «به امید خدا.» امیدوارم دل خدا به همین دعای آقاجان نرم شود تا یک تقلبِ دو نمره‌ای برساند. هنوز کفش‌هایم به زمین نرسیده و درْ بسته نشده که آقاجان داد می‌زند: «اگه نمی‌رسی برسونمت!» فکر کنم با نیشگونِ مادر همچنین تعارفی زد. بنده‌خدا نمی‌داند برای این مسیرِ پنج کیلومتری چند صفحه از کتاب را سوا کرده‌ام. نصف کتاب را لوله می‌کنم و بدون دست از حاشیۀ خیابون رکاب می‌زنم. باد سردِ زمستانی از سوراخِ یقۀ کاپشن می‌پیچد به جانم و موهایم سیخ می‌شود. زمین، خیس از بارانِ دیشب است و چربیِ آسفالت، بی‌دست رفتن را سخت می‌کند. سوای ماشین‌هایی که بی هوا از فرعی داخل می‌شوند، باید حواسم به چاله‌چوله‌های آب باشد. کلمات را با بخار توی هوای سردِ زمستان فریاد می‌زنم. مردم داخل ماشین‌هایشان زور می زنند زودتر به اداره‌شان برسند و جز گنجشک‌های کزکرده روی کاجْ کسی به دیوانه‌بازی‌هایم توجهی نمی‌کند.

با نزدیک شدن به مدرسه، امیدهای تمام کردنِ کتاب کمرنگ می‌شود. توکلم بیشتر می‌شود. نرسیده به در بزرگ مدرسه، صدای اللهِ بچه‌ها، داخل کوچه می‌پیچد. گاوم زاییده است. خدا کند ناظم از دندۀ خوش‌خلقی بلند شده باشد. دوچرخه را می‌چپانم بین دوچرخه‌ها و مظلوم وارد صحنِ مدرسه می‌شوم. چند نفری پشت سرم وارد مدرسه می‌شوند. دلم گرم می‌شود. سرم را پایین می‌اندازم و مثل مظلوم‌ها دورتر از صف‌ها می‌ایستم. قاریْ قرآن می‌خواند و آقای ناظم با اخم کنار تریبون ایستاده است و ما عقب‌ماندگان را نگاه می‌کند. سرم را به نشانۀ پشیمانی به زمین می‌اندازم و کتاب را پشتِ سرم قایم می‌کنم. در معجزه‌ای نادر، درحالی‌که آقای ناظم سبیلش را بین دندان‌ها گرفته و زیر لب فحشمان می‌دهد، دستش را می‌چرخاند که یعنی داخل صف‌ها بِشَویم. آنقدر دستش را محکم تکان می‌دهد که بادش به گوشم می‌رسد و در کمتر از ثانیه‌ای بین صف‌ها پخش می‌شویم. یکی از خرخوان‌های کلاس‌مان جلویم ایستاده است. با لبخندِ مضحکی، جامدادیِ دخترانه‌اش را در هوا می‌چرخاند و قیافۀ نگرانِ بقیه را دید می‌زند. لگدِ کوچکی به پشت کفشش می‌زنم. عصبانی و درهم گردنش را به طرفم کج می‌کند: «مگه مرض داری… به آقای ناظم بگم چیکار می‌کنی سر صف؟» پوزخند می‌زنم: «خب بابا…چقدر خوندی؟» قیافۀ مثلاً فروتنی به خود می‌گیرد: «زیاد نخوندم. سه دور فقط» می خواهم از حرص بزنم پسِ کله‌اش. چطور توانسته سه بار اراجیفِ داخلِ کتاب را تحمل کند. این‌ها مگر در طولِ روز کارِ لذت‌بخشی ندارند که این‌طور گند می‌زنند به مفهومِ زندگی. می‌پرسم: «یه سؤال سخت بپرس ببینم یاد گرفتم؟» سؤالش را که می‌پرسد نمی‌دانم مال همین درس است یا از فضا گیر آورده است؟ خودم را از تک‌وتا نمی‌اندازم: «خب بلدم. دستت درد نکنه.» نیشش باز می‌شود: «اگه بلدی جوابشو بگو.» به آقای ناظم با گوشۀ چشم اشاره می‌کنم: «جوابش الان یادم اومد. ولی دارن قرآن می‌خونن نباس حرف زد. تو خودت بگو ببینم درس حدس زدم.» مثل مرورگر دو ثانیه ساکت می‌شود و بعدش تند تند شروع می‌کند به حفظ گفتن خط به خطِ کتاب. مغموم سر تکان می‌دهم. قاری دعای مطالعه می‌خواند. ارتباطش به امتحان را نمی‌فهمم. ناظم میکروفون را می‌گیرد و توصیه‌های تکراری‌اش را می‌کند. آخرش هم می‌گوید: «صبح زودتر حرکت کنین دیر نرسین. درسته آقای عزیزی که تهِ صف حرف می‌زنی؟» صورتش به سمت من است ولی مطمئن نیستم با من باشد. یکهو عصبانی می‌شود: «نیشِتو برای من باز می‌کنی نفهم!» هول می‌کنم مطمئن می‌شوم نگاهش روی من است: «نه آقا… نمی‌خندیم به خدا…آفتاب زده تو صورتمون برا همون اینجوری شده… نمی‌خندیم به خدا.» زهر چشمش را گرفته و خیالش راحت می‌شود. حس و حال خوبِ صبحِ سردِ نمناک را می‌گیرد. کتاب را شوت می‌کنم کنار کتاب‌های تلنبار شده کنار پنجره.

سالنِ درازِ مدرسه را با دو ردیف نیمکت پر کرده‌اند. شمارۀ هرکس روی یک نیمکت خورده است. جایی آخرهای سالن جاگیر می‌شوم. نیمکتی که دو نفری دست و بالمان داخلش جا نمی‌شد اینطور اختصاصی قلمروی وسیعی برایم حساب می‌شد. دفتردار به هر چند ورق یک تف می‌زند و برگه‌ها را روی نیمکت پرت می‌کند. امیدوارم برگۀ مرا تفی نکند. وسط آیه‌الکرسی خواندنم می‌رسد و انگشتش را می‌لیسد و برگه را می‌اندازد جلویم. لکۀ خیسِ گوشۀ برگه حالم را بد می‌کند. امتحان تعلیمات اجتماعی را نگاهی سرسری می‌اندازم. آنقدرها هم وضعم بد نیست. یا حداقل گمان می‌کنم اینطور است. ناظرها میان فاصلۀ نیم‌متری بین دو ردیف نیمکت رژه می روند. اهل تقلب نیستم، ولی حضورشان اعصاب‌خردکن است. مخصوصاً اگر یکی‌شان ماتحتش را به نیمکتم لم بدهد و با یکی دیگر از ماشینِ جدیدش حرف بزند. سؤال چهارم تشریحی باید چهار مورد می‌نوشتم. چهارمی به ذهنم نمی‌رسد. باید از تولیدات ذهنم بنویسم. فشار خودکاری به پشتم حس می‌کنم. فکر می‌کنم اتفاقی است و مورد چهارمی اختراع می‌کنم. دوباره خودکار به کمرم فشار می‌آورد. ناظر نزدیک است و فقط زیرچشمی به عقب نگاهی می‌اندازم. ناظر که رد می‌شود لگدی به پشت پایم می‌خورد: «اینو بده به میز بغلیت.» کاغذی مچاله شده دستش هست. به نیمکت‌های کناری نگاه می‌کنم. پسری ملتمسانه به قیافه‌ام خیره شده. از خنگ‌های مدرسه است. سرم را توی برگه‌ام می‌اندازم و می‌گویم: «خودت بده… من چرا خودمو ضایع کنم!» دوباره لگدی می‌زند. سرش را نزدیک گردنم می‌کند: «احمق جون بده… وگرنه بعد امتحان همچین بزنت که خون بالا بیاری ها.» پسرِ آنطرفی مشتش را از زیر نیمکت نشان می‌دهد. ناچار کاغذ را می‌گیرم. احساس می‌کنم ناظرها نگاهشان عوض شد. انگار لُخت جلویشان ایستاده‌ام. فکری به ذهنم می‌زند. زیرِ لب می‌گویم: «جواب چهارِ تشریحی رو نوشتی؟» نیشش باز می‌شود «آره، ولی نیگا نکنی ها.» دودل به کاغذِ مچاله‌شده نگاه می‌کنم. به مورد چهارمِ من‌درآوردیِ خودم نگاه می‌کنم. کاغذ را باز می‌کنم و نگاهِ تندی به خطِ بد و کثیف می‌اندازم. جواب را پیدا می‌کنم. زود چشمم را می‌گیرم، انگار نمی‌خواهم زیاد چشمم نجس شود. آقای ناظم غضبناک به طرفم نگاه می‌کند. پا تند می‌کند سمتم. عرق می‌نشیند روی پیشانی‌ام. می‌دانستم این کارها آخر و عاقبت ندارد. توی دلم هزار نذر و نیاز با خدا می‌کنم که دیگر از این کارها نمی‌کنم. از دو متر مانده دستش را بالا می‌برد. چشم‌هایم را می‌بندم و سرم را توی گردنم فرو می‌کنم. صدای سیلی توی سالن می‌پیچد. پسرکِ جلویی صورتِ سرخش را با دست می‌گیرد. آهِ بلندی می‌کشم. چند دقیقه بعد، دوباره اوضاع آرام می‌شود و جز صدای گریۀ ریزِ پسر جلویی نمی‌آید. دستِ پسر بغلی دراز است. کاغذ را پرت می‌کنم جلوی پایش. با غیض نگاهم می‌کند. سالن تقریباً خالی شده است که از برگه دل می‌کنم. دعا به جان معلم می‌کنم که آنقدرها هم تهدیدهایش را سرِ امتحان عملی نکرد.

هوای بیرون گرم‌تر شده است. دیر بیرون آمده‌ام و تیم‌کشی شده است. بچه‌ها بعدِ امتحان توی زمینِ روبه‌روی مدرسه فوتبال بازی می‌کنند. خرخوان روی سکویِ کنار زمین نشسته است. کنارش می‌نشینم. صورتش را لای کاپشن قایم کرده و فین‌فین می‌کند. دست روی شانه‌اش می‌گذارم: «چت شده؟ امتحانو خراب کردی؟» با گوشۀ آستینْ چشم‌هایش را پاک می‌کند: «سؤال چهارِ تشریحی. همۀ چهار موردش یادم نیومد.» و انگار مصیبتش تازه شده، دوباره هق‌هق می‌کند. پوزخند می‌زنم: «غصه نداره، منم اشتباه نوشتم.» خوشحال می‌شوم مورد ابداعی را با جواب درست عوض نکردم. حداقل به درد یک همدردی خورد.

۲ نظرات

  1. خیلی قشنگ بود
    مرا یاد خاطرات شیرین مدرسه و دبیرستان انداخت

  2. خیلی قشنگ بود
    مرا به یاد خاطرات زیبا و تکرار نشدنی مدرسه انداخت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *