خانه / روایت / جادّه صاف‌کن‌ها

جادّه صاف‌کن‌ها

عمو بهرام  بهترین مکانیک کارگاه بود. از مایلر و آکتروس تا گریدر و کمرشکن سر در می‌آورد و خلاقیتش در اوستاکاری و کار راه اندازی شهره بود. با کمترین امکانات در کمترین زمان ماشین آلات را سرپا می‌کرد و می‌فرستاد طول خط تا کار نخوابد. قد بلندی نداشت اما چهار‌شانه بود و چشم‌‌های آبیِ درخشانش زیر چند لایه‌ پوست چرب و کلفت و سوخته‌ی پلک‌های بالایی گم‌ شده بودند. دست‌های بزرگ و قدرتمندی داشت. یکبار خودم دیدم لاستیک آکتروس را یک تنه مثل پر کاه بلند کرد و قل داد به سمتی که می‌خواست.

سر صبح هنوز هوا تاریک بود که کار شروع می‌شد. عمو بهرام از آسایشگاه کارگر‌ها با یک فلاسک صورتی چای و یک کیسه پلاستیکی راه‌راه‌ بیرون می‌آمد و راه می‌افتاد سمت ضلع شمالی که تعمیرگاه ماشین‌آلات بود. کمپرسی و کمپرسور تا بیل و بکهو و غلطک مثل یک دسته مرد خشمگین به خط شده بودند و با چراغ‌های خاموششان ما را نگاه می‌کردند که خواب‌زده سمت‌شان می‌رویم.

عمو زیاد حرف نمی‌زد؛ می‌ریخت تو خودش. بعدها این را فهمیدیم. همسرش مریض بود. زمان انتخابات هروقت پس و پشت‌های کارگاه، کارگرها و مکانیک‌ها و مهندس‌ها جمع می‌شدیم برای چای و سیگار از دولت حمایت می‌کرد که وزیر بهداشت آقای دکتر هاشمی هوای بیماران خاص را دارد. قیمت دارو بالا نرفته و خداروشکر همه امیدواریم به بهبود وضعیت. روز انتخابات هم اول از همه در صف رای ایستاد. کی حوصله‌ی صف ایستادن و رای دادن داشت در آن ظل آفتاب. اما لبخند عمو بهرام که خیلی بی‌سابقه بود خیلی‌ها را کشاند پای صندوق. چشم‌هایش برق می‌زد. آقای روحانی که انتخاب شد خیلی هیجان زده بود. انگار خودش رئیس جمهور شده. اما خوشحالی‌اش چندان دوامی نداشت.

چند روز بعد من و یکی دوتای دیگر از جوجه مهندس‌ها نشسته بودیم توی دفتر رئیس کارگاه و طبق معمول بابت کم‌کاری‌هایمان مواخذه می‌شدیم که عمو بهرام آمد توی کانکس. عرق از سر و صورتش می‌ریخت. دفترچه‌بیمه‌اش دستش بود، به رئیس کارگاه گفت: «خانومم رفته برای تمدید دفترچه، اما بهش گفتند بیمه شما رد نشده و نمی‌توانیم اعتبار بزنیم.» رئیس کارگاه هم با خونسردی جواب داد که بله، برای هیچ کس رد نشده. کد کارگاه هنوز روشن نیست و نمی‌توانیم بیمه‌ بچه ها را رد کنیم.

عمو بهمن با خونسردی گفت: «اما آقای مهندس ما یک ماه زیر این آفتاب عرق ریختیم. چطو رد نشده؟»

«چشم چشم پیگیری می‌کنم». جمله‌ای که همه در این کشور از هرکسی که  اندک مسئولیتی دارد بارها شنیده‌ایم
« پیگیری می‌کنم».

روزها و روزها گذشت و همه توی آن بیابان به امید لقمه نانی و سر و سامانی ماندیم و عرق ریختیم و به هم امیدواری دادیم که صبر داشته باشید. حقوق ‌ها را می‌ریزند. درست می‌شود. دولت تازه سر کار آمده. مملکت هنوز روی غلطک نیفتاده. همه جا همین است. همه گرفتارند… ماندیم و کار کردیم و عرق ریختیم. من کمتر، عمو بهرام بیشتر. شاید بیشتر از همه. راننده‌ها و کارگرها همه از نقاط دور به آنجا آمده بودند. یکی از روستاهای خراسان، یکی از اردبیل، یکی هم از مرز کردستان.

یک‌بار شنیدم یکی از کارگرها، که پسرکی بود شانزده هفده ساله شاید، به سرکارگر که جوان بیست و چند ساله‌ای بود گفته بود بقالی محله‌شان دیگر به مادر و خواهرش جنس نمی‌فروشد. گفته بود آن‌ها چشمشان به دست من است و مساعده خواسته بود. اما پول نبود. بودجه نبود. کارفرما صورت‌وضعیت‌ها را نگاه هم نینداخته بود. باید صبر می‌کردیم. مادر و خواهر مرتضی هم باید صبر می‌کردند. بقالی محله‌شان هم باید صبر می‌کرد. اما مرتضی دیگر نمی‌توانست صبر کند. پسرک اشکش گرفته بوده وقتی این‌ها را به سر کارگر می‌گفته.

عمو بهمن که داستان مرتضی را شنید گفت شماره کارت مادرش را بگیرید من دارم بهش قرض می‌دهم تا وقتی حقوق ها را ریختند.

یک ماه دیگر هم با مشقت و ناامیدی گذشت و نه حقوقی ریخته شد و نه بیمه‌ای رد شد.

یکی زن و بچه‌اش را راهی خانه‌ی پدر زنش کرده بود، یکی شب‌ها توی جاده مسافر می‌برد تا تهران و پشت فرمان خوابش می‌برد و یکی هم مدام گوشی دستش بود و از هر کس و ناکس قرض می‌خواست. همه گرخیده بودند. سه ماه در بد ترین شرایط آب و هوایی کار کرده بودیم و دریغ از یک هزار تومنی.

یک بار آخر شبی با چندتای دیگر از جوجه مهندس‌ها جمع شده بودیم و ستاره‌های آسمان صحرا را نگاه می‌کردیم. یکی دلش برای همسرش تنگ شده بود و با جیب خالی رو نداشت برود مرخصی و گذاشته بود مرخصی بسوزد. گور پدر مرخصی با چه رویی برگردم؟

یکی برای دختر یک ساله و نیمه‌اش داشت جان می‌داد اما حتی پول برگشتن به شهرشان را هم نداشت. اسم دخترش نیکی بود. «نیکی بابا؟» بچه صدای پدر را نشناخت. اشک از چشم‌های مرد جوشید و زیر نور ماه برق زد.

همه افسرده و خسته، خشم را زیر پا لگد می‌کردیم که یک دفعه جرقه‌ای، شراره‌ای از آن خشم جهید و کلمه‌ی «اعتصاب» از دهان یکی‌مان بیرون پرید. کلمات و جملات به سرعت جنسشان عوض شد. در یک لحظه از دخترم و زنم و خانومم و مادرم و پدرم و خواهرم و شهرم و رفیقم و دوست دخترم… رسیدیم به اعتراض، سازماندهی، وضع موجود، قانون کار، برده داری، تو ترسویی، مخنثی، پس هرچی سرمان بیاورند حقمان است، حرف زور، بهره کشی، ارباب و رعیت، استثمارمان کرده اند، حقوق کارگر، اخراجمان می‌کنند، بیکاری، پرونده، کتک، اقلیت، اکثریت خاموش… . هرچند که فردا صبح انگار نه انگار، باز هر کدام سراغ کار خودمان رفتیم و انقدر خسته و دلزده از زندگی شده بودیم که جز دود سیگار چیز دیگری نخواهیم.

کم‌کم اما انقدر وضعیت وخیم شد که کلمه‌ی اعتصاب را هر روز از زبان هر کسی می‌شد شنید. کارگاه آرام بود اما تهدیدی همه جا حاضر. بالاخره رئیس کارگاه جلسه گذاشت و همه را جمع کرد.

شروع کرد به صحبت کردن و تشکر کردن و تقدیر کردن و هندوانه گذاشتن زیر بغل ملت. کَت همه باز شده بود تا یک جوری بشود هندوانه‌ها را زیر بغلمان جا بدهیم. رئیس کارگاه هم اصلا کوتاه نمی‌آمد. لفظ پشت لفظ که شما دارید معجزه می‌کنید و این معجزه‌ی خدمت است و ما داریم به کشورمان خدمت می‌کنیم و قلب‌های ما به هم نزدیک شده زیر این آفتاب و دوازده ساعت عرق ریختن در گرمای تابستان زیر این خورشید یقینا به واسطه ایمان قوی شماهاست و…  از این حرف‌ها. لاکردار انقدر گفت تا زیر بغل همه عرق سوز شد و هندوانه‌ها هم آخر جا نشد. اما آب سرد را وقتی روی سرمان ریخت که آخر حرفش یک دفعه لحنش تغییر کرد.

گفت:«من آن آشغال‌هایی رو که بخواهند کارگاه من رو به هم بریزند و می‌دانم دو سه نفر هم بیشتر نیستند شناسایی‌ هم کردم که کی‌اند، حسابشون رو می‌رسم و با اردنگ از این جا بیرونشان می‌کنم. حواستون رو جمع کنید که با سلام و صلوات آمدیم با سلام و صلوات هم برویم».

یعنی چه؟ چه ربطی به سلام و صلوات داشت؟ مرتیکه!

بعد هم بی معطلی بلند شد و سوار شاسی بلندش شد و گازید و رفت. وقتی داشت می‌رفت پشت ماشین لوکسش خاک بلند شد. خاطرم مانده، گرد و خاک کرد و رفت.

راننده‌ها، مکانیک‌ها، جوجه مهندس‌ها، کارگرهای خدماتی، همه فقط در عرض چند ثانیه صحنه را خالی کردند. فکر می‌کردم واقعا یک اعتصاب چطور می‌تواند شکل بگیرد در چنین شرایطی؟ با یکی دو نفر حرف زدم، همه حرفشان این بود که اصلا دم نزن که فورا زیر آبت می‌خورد. خب بخورد، این چه بدبختی‌ای است که من دارم تحمل می‌کنم.

عمو بهرام هم مخالف بود، می‌گفت بیکار می‌شوی و هیچ چیز بدتر از بیکار شدن نیست پسر. اما من سرم درد می‌کرد. جمله‌ی آخر رئیس کارگاه بدتر از آنی بود که بتوانم تحملش کنم. مثل مار به خودم می‌پیچیدم اما چه فایده؟ راهی نداشتم جز آنکه خودم را مثل بقیه بزنم به آن راه.

درست خاطرم هست که فردای همان روز، عمو بهرام صبح رفت تهران و غروبی با یک ام‌وی‌امِ ۳۱۵ سفید تمیز تمیز برگشت. ماشین خریده بود. می‌گفت مال یکی از همسایه ها بوده و خیلی وقت است چشمش دنبال یکی از این‌هاست. همسایه می‌خواسته ماشین را بفروشد که خانمش زنگ می‌زند و می‌گوید بهرام این ماشین را برای خودمان بخریم. عمو بهرام هم که حرف، حرف خانومش است و هرچیزی که او بخواهد باید برایش فراهم کند، فی‌الفور می‌رود تهران و با چِک و ماچ و چونه و من مخلصم و فیلان، خلاصه هر طور بوده ماشین را معامله می‌کند.

دور ماشین می‌گشت، دستمال می‌کشید و با دمش گردو می‌شکست. آفتاب که پرید سوارمان کرد، رفتیم پمپ بنزینی که سی کیلومتری کارگاه بود، بستنی مهمانمان کرد. برای باقی کارگرها و مکانیک‌ها هم خرید «که یه وقتی فکر نکنند ما نون کوریم».

از آن روز به بعد، عمو شب‌ها با ماشینش بچه‌ها را می‌برد پمپ بنزین تا سیگار و شارژ ایرانسل و شامپو و صابون بخرند، و آخر شب‌ها هم رویش چادر می‌کشید و جلوی لاستیک‌ها هم پوشال کولر یا تخته پاره می‌گذاشت که لاستیک توی آن گرما، زیر آن آفتاب ضایع نشود. صبح‌ها هم مثل سابق وقتی تاریک بود کار را شروع می‌کردیم تا وقتی دوباره تاریک شود.

تا اینکه معاونِ رئیس کارگاه (معروف به معاون کلانتر) که آدم هردمبیلی بود و همه متفق بودند که هیچ اعتباری بهش نیست، از عمو بهرام خواست تا چند روزی ماشینش را به او قرض بدهد. تقریبا سه برابر ما جوجه مهندس‌ها و غیره حقوق می‌گرفت اما از آنجایی که به او هم حقوقی نداده بودند کسی نمانده بود که پول دستی ازش نگرفته باشد. دو متر قد داشت و به روایتی صد و پنجاه کیلو وزن. همه رقم لفظ رکیکی از دهانش خارج می‌شد اما ناگهان آن زمان که احساس نیازش به پول دستی گرفتن می‌افتاد چنان مهربان و رفیق می‌شد که همه را یادت می‌رفت.

طرف می‌رود نزدیک عمو بهرام و می‌گوید:« بهرام یکی دو روز این ماشینتو بده ما یه شمال ببریم بچه ها رو»

عمو بهرام درجا سوییچ را دو دستی تقدیم می‌کند و همان شد که یارو ماشین را برد، توی جاده تصادف کرد و دیگر هیچ وقت پس نیاورد. فقط تلفنی به عمو بهرام خبر داد که ماشینت را زدم پشت یک پژو، الان هم توی فلان پارکینگ است. آه هم در بساط ندارم خسارتت را بدهم، همین… . بهرام هم نه پولی داشت که دنبال ماشینش برود نه دستش به جایی بند بود. طرف هم دیگر نیامد که نیامد. آب شد و رفت توی زمین.

بهرام از آن روز به بعد دیگر هیچ وقت آن عمو بهرام سابق نشد. یک گوشه می‌نشست، سرش را تکیه می‌داد به دیوار، چشم‌هایش را می‌بست و توی خودش با خودش حرف می‌زد. نه دیگر درست کار می‌کرد نه داد و بیداد‌های رئیس‌ کارگاه را شنیده می‌گرفت. خیلی خشک چند تا «چشم مهندس، چشم مهندس» می‌گفت و خلاص.

وضعیت دیگران هم بهتر از او نبود. بعضی‌ها که عیال‌وار بودند دیگر حتی پول یک نخ سیگار هم نداشتند. یک لایه صابون هم برایشان نمانده بود که گاهی وقت‌ها دست و رویی بشویند. با چشم‌های خودم دیدم که با خاک دست و رو می‌شستند.

از وینستون و تیر و بهمن هم دست آخر رسیده بودیم به اشنو. از پمپ بنزین یک کیسه سیگار اشنو می‌خریدیم و بین خودمان تقسیم می‌کردیم. عمو بهرام هم می‌کشید. ترکش را شکسته بود. یک جور مشتی‌ای اشنو می‌کشید. سیگار را با دو انگشت به تو می‌گرفت و وقتی می‌خواست کام بگیرد شصت و سبابه را به پشت می‌چسباند به لب.

وقتی بعد از پنج ماه بالاخره یک برج حقوق دادند و بیمه‌ها را هم رد کردند، رفت و ماشینش را بعد از شصت و چند روز از پارکینگ درآورد. چراغ سمت چپ جلوی ماشین شکسته بود و تا آخر گلگیر کاملا از ریخت افتاده بود. عمو می‌گفت به خاطر ضربه، اکسل عقبش هم جا خورده و تیک تیک صدا می‌دهد. باید بدهد تراش بدهند و تقریبا پانصد هزار تومن هزینه دارد علاوه بر هزینه‌ی صافکاری و غیره. که نداشت. فقط انقدر داشت که یک آخر شب وقتی همه‌ی اصول و اعتقادش به کار و رفاقت و مرام لکه دار شده بود، سوار ماشین چینی از ریخت افتاده‌اش بشود، باک را پر کند و برود تا بعد از هفتاد یا هشتاد روز زن و بچه‌اش را ببیند.

اول هفته بعد برگشت. روزی که من بارم را بسته بودم تا برای همیشه از آن جا بروم. عمو بهرام گفت نرو. مرخصی سرحالش آورده بود. گفتم عمو تو مرام من نیست این طوری کار کردن. کولی دادن تو مرام من نیست. مفتی کار کردن رو نیستم. گفت بیکاری سخت تره. گفتم مثل برده زندگی کردن سخت‌تره. گفت همینه عادت کن. گفتم همین نیست، عادت نکن. سرش را پایین انداخت، گفت مجبورم.

وقتی داشتم کوله به پشت از در کارگاه بیرون می‌آمدم رئیس کارگاه رسید. گفت کجا می‌ری، مرخصی‌ها رو مگه نگفتن بهتون کنسل کردم؟

گفتم دارم می‌رم. کلا دارم می‌رم.

گفت برای چی؟! گفتم چون خیلی مفید نیستم! گفت این چه حرفیه؟ شما جزو نیروهای خوب من هستی. نگفتم من یکی از همان آشغال‌هایی هستم که می‌خواستند کارگاه را به اعتصاب بکشانند… اسمش رضا بود، گفتم امام رضا نگهدارت باشد آقای مهندس. آن سال تولد امام رضا، برایم شعری در وصف علی‌ ابن موسی الرضا (ع) اس ام اس کرد و من به بهرام فکر کردم. به چشم‌های رنج کشیده‌ی آبی‌اش… فکر کردم همه که مثل من آشغال نیستند، خیلی‌ها کوه دردند و دم هم نمی‌زنند، خیلی‌ها.

همچنین ببینید

رژیم از راه رسیدۀ انقلاب

«فکر نمی‌کردم عمر این رژیم طولانی شود» از سپیده تا شام، روایت کیان کاتوزیان- همسر …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *