خانه / روایت / باور کنم که دل| روزی نمی‌تپد

باور کنم که دل| روزی نمی‌تپد

روایت دیدار با غلامحسین ساعدی

همه چیز مثلِ یک حادثه بود. این که بعد از چند سال به تهران بروم و خیلی اتفاقی در بین جماعتی که جلوِ کتاب فروشی‌های روبروی دانشگاه ازدحام کرده بودند، دستان کسی را از پشتِ سر، روی چشم‌هایم احساس کنم و حتی از بوی عطر دانهیلش متوجه نشوم که این چه کسی می‌تواند باشد. بعد تلاش کنم تا انگشتان سمج‌اش را از روی چشم‌هام کنار بزنم و او هنوز ول‌کن نباشد و از صدای خِس‌خِس سینه‌اش به این اطمینانِ خاطر و یقین برسم که چه کسی می‌تواند باشد به غیر از اسفندیار! اما مگر او به ترکیه نرفته بود؟! خودش بود. «اسفندیار بهامیریان»؛ کسی که به عشقِ «ساعدی» زنده بود و آرزو داشت برای یک بار هم که شده او را ببیند.

می بایست اول روبوسی می‌کردیم و یک کمی به هم فحش می‌دادیم تا فاصله‌ی زمانی و مکانیِ دوسه ماهه‌ای که بین‌مان افتاده بود از بین برود و آن صمیمیت دوباره جاری شود. از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت. دو سه بار مرا بغل کرد و دور خودش تاب داد و بعد شماره تلفنی را که با خودکارِ آبی کف دستش نوشته بود نشانم داد: «اگر گفتی این شماره‌ی کیست؟»

شماره، کف دستش عرق کرده و کم‌رنگ شده بود. داشتم آن را می‌خواندم که امان نداد: «این شماره تلفنِ غلامحسین ساعدی است.»

 ناباورانه نگاهش کردم. می‌دانستم دروغ می‌گوید، اما نخواستم به رویش بیاورم. قبلاً هم از این حرف‌ها زده بود. به دروغ هاش عادت داشتم؛ به بلوف‌هاش، به خنده‌هاش، به ژست‌های سینماییِ حق به جانب‌اش. اما همان دروغ‌هاش، گاه برایم لطف و نفاست خاصی پیدا می‌کرد. آن‌ها را مانند حرف‌های راستش می‌پذیرفتم و دوست داشتم در پناه‌اشان دل به دنیایی آرمانی بسپارم.

«فردا قرار است بروم خانه‌اش.»

نمی دانم حسادت بود یا چیزی شبیه به غبطه که احتمالاً آن را در چهره‌ام می‌خواند.

«اگر تو هم خواستی بیا.»

گفتم: «حرفت را باور کنم؟»

 با اخم و سیگاری که داشت روشن می‌کرد گفت: «هر جور دوست داری، می‌خوای باور نکن.»

گفتم: «شوخی نکن! تو اصلاً اینجا چه کار می‌کنی؟ مثل این که قرار بود ترکیه باشی!»

گفت: «نشد، اوضاع و احوال را که می‌بینی. توی یک فروشگاه عینک طبی در میدان انقلاب کار می‌کنم.

البته به سفارش دکتر لاجوردی.» و سلانه سلانه به طرف میدان انقلاب راه افتادیم تا فروشگاه را نشانم دهد.

فردا صبح باید نزدیکی‌های ساعت یازده به طرفش می‌رفتم تا با هم به خانه‌ی ساعدی برویم. دلهره‌ی عجیبی داشتم. از پشت شیشه‌ی ویترین او را دیدم که پشت دستگاه تراش ایستاده است و دارد شیشه‌ی عینکی را تراش می‌دهد. تا مرا دید، کُتش را پوشید وآمد بیرون. چند لحظه بعد، پیاده به طرف «امیرآباد شمالی» راه افتادیم. توی راه ساکت بودیم و دلهره نمی‌گذاشت که با هم حرف بزنیم. گفتم: «می‌خواهی به‌اش چه بگویی؟»

خندید. گفت: «کلی حرف دارم.»

گفتم: «اگر سرِ کارت گذاشته باشد چی؟

انگار که کفر گفته باشم، با ناراحتی نگاه‌ام کرد. «نویسنده‌ی «عزاداران بَیَل» کسی را سر کار می‌گذارد؟! این حرف ها از تو بعیده!»

گفتم: «من داخل نمی‌آیم. درست نیست. چون فقط تو را دعوت کرده.»

با بیزاری نگاه‌ام کرد. «تو اگر کتاب‌هاش را خوب خوانده بودی چنین حرفی نمی‌زدی.»

یک لحظه فکر کردم نکند راست می‌گوید. آیا واقعاً همه‌ی کتاب‌هاش را خوانده بودم؟ بعد به خودم گفتم: «همین که داستان «گدا» و «خاکسترنشین‌ها» را از بر هستی، خودش نشانه‌ی شناخت کاملی از او است.»

باور نمی‌کردم که واقعاً غلامحسین ساعدی او را به خانه‌اش دعوت کرده است. زنگِ درِ خانه را که به صدا در‌آورد، تمام بدنم می‌لرزید. حس کردم کسی مانند همینگوی یا مارکز می‌خواهد در را باز کند. احساس حقارت می‌کردم. خودِ اسفندیار هم خودش را باخته بود. رنگش زرد شده بود و می‌گفت: «انگارآب دهانم توی گلویم گیر کرده.»  در باز شد. اما کسی پشت در نبود. اسفندیار چشم چشم کرد و در حالی که آرام آرام با تردید داخل می‌رفت با صدای بلند به تاریکیِ پله‌ها سلام کرد و از آن‌ها بالا رفت. من، همان جا، دمِ در ماندم و جرأت نکردم داخل بروم. در، همان طور باز ماند با پله‌هایی تیره و چرکمرده، و چند تا کنتور آب و برق که در تاریکیِ زیرِ راه پله، پناه گرفته بودند. چند دقیقه بعد، کسی تند تند از پله‌ها با دمپایی ابری آمد پایین. کسی بود شبیه به چارلی چاپلینی که انگار از دورِ تندِ فیلم بیرون افتاده و به حالت عادی برگشته باشد. پیراهن سفید وگل و گشاد بلندی به تن داشت که آن را روی شلواری کرمی رنگ انداخته بود. با کمی دقت می‌توانستم چهره‌ی او را به چهره‌ی مارسل پروستی که از وسطِ سر فرق گرفته بود پیوند بزنم. دستم را گرفت و با عجله مرا از پله ها بالا برد. صورتش را تازه اصلاح کرده بود و هنوز بوی خمیر ریش می‌داد. نزدیک گوشِ چپش، ذرات خمیر ریش با سفیدیِ وارفته‌ای ماسیده بود. اسفندیار کیفور بود و داشت آب میوه می‌خورد و همه‌اش می‌گفت: «دکتر غلامحسین! دکتر غلامحسین! عزاداران بَیَل را همین‌جا نوشتی؟» ساعدی در تکاپو بود. هم می‌خواست دوش بگیرد، هم از ما پذیرایی کند،  هم با ما حرف بزند و هم به تلفن جواب دهد. یک جلد کتاب به زبان انگلیسی از استانیسلاوسکی روی میزش بود. از توی یخچال برایم آب‌میوه آورد. چهره‌ای صمیمی و دوست‌داشتنی داشت. انگار سال‌های سال بود که ما را می‌شناخت. حوله را برداشت و رفت توی حمام. گفت: «همین الان بر می‌گردم.» و خیلی زود آمد بیرون. گفت: «خودم را گربه‌شوری کردم. ببخشید، از بیمارستان زنگ زده‌اند، باید هر چه زودتر بروم. اما هفته‌ی دیگر منتظرتان هستم.» انگار حرفی برای گفتن نداشتیم. فقط به او نگاه می‌کردیم. با حوله موهای پرپشتش را خشک می‌کرد. خانه‌اش خیلی کوچک بود. همان‌طور که موهایش را بدون آینه شانه می‌کرد با اسفندیار حرف می‌زد و می‌گفت: «خُب اسفندیار! از جنوب بگو! از جنوبِ مضطرب!» اسفندیار که با هر کس خیلی زود دوست و صمیمی می‌شد، می‌نالید: از روزگار، از دولت، ازاجتماعِ بیمار، از بلایی که ساواکی‌ها سرش آورده بودند، از قرص‌هایی که می‌خورد. ساعدی می‌خندید. درِ یخچالش را باز کرده بود و به انبوه قرص‌هایی که تمام قفسه‌های در را پر کرده بود، اشاره می‌کرد: «ببین! من هم می‌خورم؛ منی که خودم روانپزشکم، ناراحت نباش.» و در حالی که زیر‌سیگاری را روی میز می‌گذاشت گفت: «یکی هم برای من روشن کن.» چقدر زمان برای‌مان زود می‌گذشت. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که ساعدی را کمتر ببینیم. در سکوتِ ساده و صمیمیِ خانه‌ی کوچکش و صدای ماشین‌هایی که از پنجره داخل می‌آمد، دور میزِ کوچکِ گردی نشسته بودیم. کسی زنگ در را زد و ساعدی با همان دمپایی‌های ابری تند‌تند پایین رفت. صدای کسی را شنیدیم که ترکی حرف می‌زد. چند لحظه بعد بوی نانِ تازه و کباب کوبیده که دورشان کاغذ روزنامه پیچانده شده بود، ذائقه‌ام را پر کرد. احساس خجالت می‌کردم. گفتم: «دکتر، ما فقط اومدیم شما را ببینیم، نه این که برای‌مان سفارش ناهار بدهی!»

چپ چپ نگاه‌ام کرد. در حالی که کاغذهای چند لایه‌ی روزنامه را باز می‌کرد گفت: «دیگه از این حرفا نزنی‌ها! بخورید تا سرد نشده‌ن!» و قسمتی از نان چرب و چیلی را از زیر کباب‌ها جدا کرد. اسفندیار که انگار سال‌های سال او را از نزدیک می‌شناخت و خیلی با او اُخت شده بود، با خنده گفت: «دکتر، شما به این نان چرب چی می‌گین؟»

ساعدی خندید: «ما به این نانِ چرب می‌گیم نانِ زیر کباب. شما چی می‌گین؟»

«ما هم می‌گیم نانِ زیر کباب.»

ساعدی خندید: «حالا نالوطی می‌خوای جلوِ لوطی معلق بزنی!»

اسفندیار گفت: «گلشیری می‌گفت: «ساعدی همیشه نانِ زیر کبابش به راه بوده، با اون همه پرستار.»»

ساعدی با خنده گفت: «گلشیری! فقط نبینمش!»

اسفندیار، یکه خورد: «نه دکتر، چیزی نگفت بیچاره، شوخی کردم.»

داشتیم می‌خوردیم و در حالی که لقمه توی دهانش بود بلند شده بود و دنبال جوراب‌هاش می‌گشت و در عین حال، از جنوب می‌گفت. به قول خودش از جنوب مضطرب که ما از ساکنانش بودیم. تلفن خانه‌اش به صدا در‌آمد. زنی با صدای بلند ترکی حرف می‌زد و انگار گریه می‌کرد. ساعدی به ترکی جوابش می‌داد و هی می‌گفت: «یوخ، یوخ.» و انگار سعی داشت از او دلجویی کند. حس کردم خیلی عجله دارد و دیگر باید برویم. با حالتی غمگین گفت: «مادرم بود، دیشب خوابم را دیده.» و بعد گفت: «باید بروم بیمارستان. اما هفته‌ی دیگر حتماً منتظرتان هستم.» هنوز توی فکر بود و چشمان درشت غمگینش از اندوهی سخن می‌گفت که ما را به ساحتِ آن راهی نبود. آن حالت شادخویی را دیگر در چشمانش نمی‌دیدیم. چند دقیقه بعد که چای خوردیم، با هم از پله‌ها آمدیم پایین. حس می‌کردم الآن باید اتوموبیلی منتظرش باشد و یا خودش می‌خواهد ماشینش را از توی پارکینگ بیرون بیاورد. اما هیچ خبری از پارکینگ و اتومبیل و یا تاکسی تلفنی نبود. اتوبوسی کمی جلوتر از ساختمان ایستاد و ساعدی با اندوهی که در چهره‌اش موج می‌زد سوار شد و برای ما دست تکان داد. اسفندیار با بهت به من نگاه کرد. همان‌طور که من هم داشتم به او نگاه می‌کردم. نگاهِ ما تعریف صامتی از سادگی و بی‌پیرایگیِ نویسنده‌ای جهانی بود که اسمش غلامحسین ساعدی بود. و تازه انگار فهمیده بودیم که او خودِ ساعدی بود. خودِ خودش. کسی که در خانه‌اش ما را پذیرفته بود، برای‌مان حرمت قائل شده بود، وقت گذاشته بود، ناهار سفارش داده بود، با ما خندیده بود و در جواب تلفن مادرش مانند بچه‌ای بی‌پناه بغض کرده بود. دو سه روز بعد باید به جنوب برمی‌گشتم و دیدار بعدی با ساعدی را از دست می‌دادم. هرگز جرأت نکردم علت برگشتنم را به اسفندیار بگویم که من هم مانند ساعدی، مادرم خوابم را دیده است. نمی‌خواستم با متلک‌هاش که بعدها نثارم می‌کرد، عنوان بچه‌ننه‌ای را یدک بکشم که وِرد زبانش شده بود. اسفندیار سرِ قرار رفته بود و دو سه ساعتی را با ساعدی گذرانده بود و داستان «نامه‌ی بلوچ» را که در «صدای معاصر» از او چاپ شده بود، برایش خوانده بود و از تشویق‌های ساعدی کاملاً مست و سیراب شده بود. بعدها که با یکی از دوستانِ نویسنده، به همت محمد محمدعلی به کانون نویسندگان رفته بودیم، ساعدی را دیدم که توی اتاق کوچکی که دفتر کانون بود، کنار رضا براهنی نشسته است و دارد با دقت چیزی را می‌خواند. سالن پر از آدم شده بود. صدای ازدحامشان برای من که از همه‌ی آن‌ها کوچکتر بودم جذابیت خاصی داشت. یک لحظه ساعدی سر بلند کرد و مرا دید. با خوشرویی آمد طرفم و با من دست داد و به کسی که او را نمی‌شناختم گفت: «از بچه‌های جنوب است.» چند لحظه بعد، براهنی پشت تریبون رفت و صدای ازدحام فروکش کرد. آن روز فرصت خوبی بود که خیلی از این کله‌گنده‌های ادبی را که همیشه برایم اسطوره بودند از نزدیک ببینم: هوشنگ گلشیری، رضا براهنی، مسعود بهنود، باقر پرهام، هما ناطق، سعید سلطانپور، سپانلو، م آزاد، به آذین، اسماعیل خویی…

هفت سال بعد خبر هولناک را از اسفندیار شنیدم. غلامحسین ساعدی مرده بود. در غربتی آشنا، در پاریسِ لویی آراگون و پل الوار، در پرلاشزِ باشکوه، در کنار صادق هدایت و مارسل پروست، در کنار آپولینر و بالزاک. خود به خود شعر سیاوش کسرایی در ذهنم غلیان کرد. باید آن را برای دل خودم می‌خواندم و مرگ را انکار می‌کردم. نه برای خودم؛ که برای عشق، برای انسانیت، برای بزرگواری، برای شرف و پایمردی قلمی که از ما بود و از ما می‌نوشت. باید شعر کسرایی را می‌خواندم تا آرام می‌شدم.

باور نمی‌کنم که عشق نهان می‌شود به گور

بی‌آنکه سر کشد گل عصیانی‌اش ز خاک

باور کنم که دل

روزی نمی‌تپد

نفرین بر این دروغ، دروغِ هراسناک

……………………………………………….

 بسیارگُل که از کف من برده است باد

اما من غمین

گل‌های یاد کس را پرپر نمی‌کنم

من مرگ هیچ عزیزی را

باور نمی‌کنم.

                                 اهواز / ۱۳۹۶

همچنین ببینید

«باران بمبئی» قصه‌ای گنگ و مبهم

۱. نمی‌دانم پیام یزدانجو یک دهه‌ی گذشته را کدام‌ور جهان بوده و چه می‌کرده. اما می‌دانم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *