خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات (۸)

جان خرابات (۸)

خاطره نگاری از «احمد عزیزی» (بخش پایانی)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق شده، گروهی که حتی اگر دعوی توحید داشته باشند، چون نیک در نگری، آلوده به پرستش نقش خود در آینۀ کدر ضمیر دیگرانند، خوش دارند احمد دیگری بتراشند. احمدی که در واقعیت هیچ نشانی از او نمی‌توان یافت. احمدی که… بگذریم؛ بگذریم و آن‌ها را به خود وانهیم. احمد غریب آمد و غریب رفت و طوبی للغرباء. آن‌ها که احمد را برای گرم نگه‌داشتن تنور جاه و مال خود می‌خواستند و نه برای عظمت دریاوار جانش، بگذار همچنان احمدی موهوم را بشناسند و بشناسانند. آن به که من کوتاه بیایم و احمد موهوم آنان را ویران نکنم. من خیال داشتم که برادر و استادم کامل کردستانی یا کامل کرمانشاهی را بشناسانم. شاه خرابات را، صوفی جمال‌پرست رِندِ رسته از آفات را.

شاید روزگاران آینده که آب رفتۀ این سرزمین به جوی می‌آید، پرده از جمال و کمال احمد برافتد. تردید ندارم که اگر بخواهم به احمد بپردازم تا روز مرگ می‌توانم از خاطرات خود با احمد بگویم، بی‌آنکه از کلام عرشی وی سخن به میان آورم و از شعر مُرسَل وی (که خود نام شطح بر آن نهاده بود) سخن‌ها بگویم؛ اما دریغ از من و احمد، دریغ از احمد و من؛ حتی دریغ از مریم حیدرزاده و فهیمۀ رحیمی و محسن نامجو، که زمانه چندان سفله‌پرور است و فرومایه و تنگ‌چشم و لئیم، که نبودن به از بودن؛ تا چه رسد به بودنی شاهوار؛ همچون بودن احمد که از هفتادودو ملت آزاد بود و زهدفروشان را قلندرانه به سخره می‌گرفت و «اولئک کالانعام» درنمی‌یافتند.

***

بروبچه‌هایی که از روزنامۀ جمهوری اسلامی و به‌اصطلاح خودمان از «روزنامۀ حزب» به نخست‌وزیری آمده یا آورده شده بودند، به‌زحمت می‌توانستند جذب بدنۀ دولت شوند. عالمِ بی عالمیِ سیاست، کارمند حرف‌شنو و حاضر به یراق می‌خواست. جناح راست، فارغ از جنگ و انقلاب و رفته و آینده، جز به نماز اول وقت آن‌هم فقط در نمازخانۀ نخست‌وزیری (ساختمان شماره پنج) نمی‌توانست به چیز دیگری بیندیشد. جناح چپ اما آرام‌آرام به روشنفکرنمایان فرصت جولان می‌داد و مجوز نشر هفته‌نامه و ماهنامه و کاغذ ارزان دولتی و حمایت پنهان و دعوت (به ساختن فیلم) از شبه روشنفکرانی که اول و آخر اسلام و انقلاب را در اروپا و آمریکا گفته بودند و خریدن امتیاز رمان فلان رمان‌نویس متشاعر شبه منتقد (ناقد) برای فیلم و سریال و … . من معترض بودم و هرچه احمد گفت نفهمیدم و هنوز هم نمی‌فهمم که دولت ظاهرا اسلامی، چرا باید سنگ را ببندد و سگ را بگشاید؟

احمد فهمیده بود که انقلاب دارد گُرده عوض می‌کند و شب‌ها و روزهای همدلی و هم‌زبانی، به جان می‌کوشید تا «یوسفش» را از خودآزاری و مردم‌آزاری (ای برادر! مردم اینجا دولت است) برهاند و زور می‌زد که ربط و نسبت مرا با مردی که روزگاری ما هردو را «پسران من» می‌نامید، حفظ کند. مردی بی‌آزار و هنرمند که دزدی نمی‌دانست و حتی شرم می‌کرد به «امام امت» بگوید که اعضای کابینه‌اش کودتای هندوانه (سال ۶۴) راه می‌اندازند و فلفل زردچوبۀ بیست سال مملکت را احتکار می‌کنند که دولت سقوط کند و … . حاج محمدتقی فرقانی (بر زنده و مرده‌ات صلوات شیر اوژن مرد!) به «شیر پیرِ لااله‌الاالله» رساند که جنگ را با این حرمله‌بازی‌ها نمی‌شود اداره کرد و… . امام فرمود: «این‌ها نَمی‌توانند یک نانوایی را اداره کنند، آن‌وقت می‌خواهند مملکت را اداره کنند! نگذارید به هرکس هرچه داده‌ام پس بگیرم و… .» کابینه تصفیه شد؛ اما طولی نکشید که علاوه بر انقلاب، فرهنگ انقلاب هم دچار دگردیسی شد و احمد با «عرفان اجتماعی»، عَلَم و علمدار این دگردیسی شد و ظاهرا از خیر احمد عزیزیِ انقلابیِ متفکر و صاحب اندیشۀ خاص و موشکاف، گذشت و از سرچشمه به فرمانیه افتاد و من در میان سوسک‌ها و موش‌های «تهِ آریانا» ماندم. نابرادر زیاد بود. همه مرا تنها گذاشتند. حال‌آنکه چند خیابان بیش بالاتر نبودند؛ اما احمد ظاهر خود را به دست صلاح‌اندیشان فرهنگ انقلاب سپرده بود؛ نه باطن خود را. بسنده بود همدیگر را ببینیم تا با من همراه شود و راه انتهای خیابان مالک اشتر (سپهبد آریانای سابق) را در پیش بگیرد و … نصیحت می‌کرد و حتی «ننه علی» را می‌شوراند که شاید من دست از سرکشی بردارم و به «عرفان اجتماعی» بپیوندم و حال و روز زن و بچه‌هایم بهتر شود و…؛ اما:

بر سیه دل چه سود خواندن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ

شاید اگر دانش صوفیانۀ من در آن روزگار به‌پای دانش شگرف احمد می‌رسید، رها می‌کردم ته آریانا را؛ اما جانوری که از عرفان و تصوف جز «حیدر» نشناسد و معیار ارزیابی خدا و پیامبر و عدل و انصاف و دین و آیین برایش «اباالحسن» باشد، چطور ممکن است قبول کند که مال‌ومنال حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها همسنگ یا برتر از ذوالفقار دل و دلبر باشد؟ جناح چپ با زبان جناح راست به میدان آمده بود؛ اما فقط در گفتار؛ و چون به کردار می‌رسید شبه روشنفکران روزگار «ممد دماغ» را برمی‌کشید تا خمینی را درهم بشکند و خمینی برای «یوسفِ احمد» تجلی حیدر بود که خبر آمد «هرچند پزشکان داخل و خارج گفته‌اند سرطان معده را دست نباید زد. چون با عمل فقط یک درصد احتمال بهبود دارد و نودونه درصد بیمار را خواهد کشت» و «اهریمن» گفته است: «ما همان یک درصد را کار داریم» و اهریمن‌دلان موافقت کرده‌اند. فاش می‌گویم نه من نه احمد هیچ تصوری از مرگ شیرِ پیرِ لااله‌الاالله به خود راه نمی‌دادیم. من که اصلا به خرجم نمی‌رفت که شیر پیر، پیش از «ظهور عام» دوباره به پشت پرده برود. باری، من و احمد پس از آنکه دو سه شب تا صبح در جام‌جم نوشتیم و سرودیم و گریستیم و همراه با «احمدِ روستا» که گویا مدیرکل پخش بود، همان‌جا چرتی می‌زدیم و ضمن بحث‌های عرفانی، سخنان حکیمانۀ حضرت استاد میرزا عبدالله جوادی آملی را پی می‌گرفتیم که در آن موقعیت حسابی عرفان خاص شیعی‌اش گل کرده بود و سخنانی در شأن رسول‌الله و امیرالمؤمنین به زبان آورد که ما دو صوفی خراباتی را از ساحت عزای امام به ساحتی ورای سوگ و سور و هست و بود برد. روز هفتم امام، همراه با آقای روستا راه بهشت‌زهرا سلام‌الله‌علیها را در پیش گرفتیم. تا غروب من و احمد می‌نوشتیم و گوینده‌ها اجرا می‌کردند. غروب پخش مستقیم قطع شد؛ اما همچنان عزاداری ادامه داشت. من روی ماشین فرستندۀ سیار داشتم سیگاری می‌کشیدم که عزاداران گود عرب‌ها، قمه زنان و حیدرحیدرگویان وارد شدند. نفهمیدم کی پایین پریدم و چگونه پیرهن بر تن دریدم و چطور از میان انبوه عزاداران درهم‌تنیده، خود را به آنان رساندم… باری، اولین قمۀ جانانۀ عمر خود را زدم؛ یعنی برایم زدند. پیرِ حیدریِ عرب، نخست دوزخم زد؛ چنان‌که به بی‌دردان می‌زنند. هنگامی‌که شنید به زبان شکوهمند عربی مبین که: «دِگ! و لاتخاف!: بزن و مترس»، خروشید: هاااااا… حَیدَر… و چون نعرۀ من طنین افکند حیدر… حیدر… حیدر…، دو شاخ برایم کاشت و فرمود: «دگ علی رأسک: بزن بر سرت».

احمد هنگامی‌که مرا غرق در خون روبروی خود دید، در شگفت ماند. دیگر کاری نداشتیم. همراه با احمد روستا و هایدۀ یزدانی علی‌آبادی و کریمیِ گوینده و… رو به تهران نهادیم. نمی‌دانم احمد چه می‌خواست به من بفهماند؛ اما چنین سرود:

سرخ باید دل گشودن در رهش

بی کفن باید غنودن در رهش

کوی لیلا راه مجنون است و بس

رقص عارف در یم خون است و بس

گریۀ می، قطرۀ تاک است این

خون فرق میرشکاک است این

آن ز شک پالوده تفسیر یقین

میرشکاکی که شد میر یقین

خون شاعر اشک چشم مردم است

گریه‌اش سیلاب خشم مردم است

یوسفا از گرگ ره اندیشه کن

رو به مصر خویش و غربت پیشه کن

دلوجوی دستِ مردِ راه باش

یوسف من، همچنان در چاه باش

یوسفا، خون ترا هم می‌خرند

عاقبت پیراهنت را می‌درند

یوسفا، از گرگ‌ومیش آگاه باش

رو به کنعان، مست خواب ماه باش

گرگْ گلۀ یوسفان را خورده است

پیر کنعان‌پیشۀ ما مرده است

عصر دفن داغ‌ها در سینه‌هاست

عصر غیبت کردن آیینه‌هاست

یوسفا! دلال این کرها مشو

ضامن این نابرادرها مشو

یوسف من خواب دیدن کار توست

از زلیخایان رمیدن کار توست

یوسفا، زخم تو زخم جان ماست

یوسفا، خون تو پیراهان ماست

یوسفا این خون نسل خوب توست

این شب هفت تو و یعقوب توست

بسته شد راه شهادت، پیر، مُرد

پیر ما در غربت شمشیر مُرد

پیر از داغ مریدان مرده است

این حسین از بایزیدان مرده است

این خسان، خون را غنیمت برده‌اند

قسط ما مستضعفان را خورده‌اند

داغ این دنیاگزینان گشت پیر

سربه دار زخم اینان گشت پیر

خون امت ناودانِ چکّه بود

حجرۀ این ناکسان از سکه بود

چشم این خانان مردم خوار کور

دولت اسلام ازین کفار دور

این سگان را حرص مال و پول زد

اسکناس این ابلهان را گول زد

روز و شب این خولیان سر می‌بُرند

شیر اصغر، خون اکبر می‌خورند

آه ای یار پیمبر بازگرد

ای اباسیم ای اباذر بازگرد

عدل را از نو به ما تعلیم کن

عشق را مابین ما تقسیم کن

راستی جز نور با خورشید چیست

جز عدالت، معنی توحید چیست*

***

تاکنون آنچه از خاطرات خود با احمد گفته‌ام، برگی از باغی است؛ اما احمد در کلام نمی‌گنجد؛ چنانکه خواهرش زینب، در بیان. بود آنکه بود. مَنَش می‌شناسم و بس؛ و زینبش به او مهر می‌ورزید و نه هیچ کس دیگر. غریب آمد و غریب رفت و همه را، حتی یوسفِ خود را فریفت. من نیز اکنون او را می‌شناسم که به حق ملحق شده است.

«اولیائی تحت قبائی لا یعرفهم غیری». احمد مظهر جمال حضرت حق بود و جمال، مکر حضرت «خیرالماکرین» است.

*از مثنوی گرگ‌ومیش احمد است در کتاب شرجیِ آواز.

خاطره نگاری های دیگر از همین نویسنده:

جان خرابات(۱)

جان خرابات(۲)

جان خرابات(۳)

جان خرابات(۴)

جان خرابات(۶)

جان خرابات(۷)

همچنین ببینید

جان خرابات (۷)

… و احمدْ مثنوی‌خوانِ خانقاه حضرت قطبِ شریعت و طریقت و تجلی حقیقتِ شیخ سید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *