خانه / الفیا / شازده چهار هزار ساله!

شازده چهار هزار ساله!

این مطلب به قلم سید رضا آباقی نوشته و پیش از این در شماره‌ی ششم ماه‌نامه‌ی داستان منتشر شده است

پیرمرد تاکسی را نگه می‌دارد و به دختر می‌گوید: «آخر همین کوچه را که می‌بینی، می‌رسی به میدون.»

دختر با هزار ادا و اطوار کیفش را روی دوشش می‌گذارد و بعد از باز کردن در تاکسی می‌گوید:

-من گفتم میدون هفت تیر، شما هم گفتی سوار شو. این‌جا که میدون هفت تیر نیست.

-چند قدم بیشتر نیست. شما جوونی ماشالله. ما پیر شدیم نمی‌تونیم راه بریم.

دختر کرایه‌اش را می‌دهد و غرغرکنان می‌گوید:

-اِ جوونیم! شما خودتون جوونیاتون همه جور عشق و حال کردید حالا اسم ما رو می‌ذارید جوون!

دختر این را می‌گوید با عصبانیت از تاکسی دور می‌شود.

چهره پیرمرد برافروخته می‌شود، سرش را به عقب برمی‌گرداند و به ما دو مسافر دیگر که روی صندلی عقب نشسته‌ایم، می‌گوید: ما اون موقع‌ها سالی یک بار پلو می‌خوردیم. سالی یه بار! حالا به من می‌گه جوونیت عشق و حال کردی!

چند لحظه بعد دوباره پیرمرد از آینه ماشین به من نگاه می‌کند و می‌گوید: آقا ما اون موقع سالی یه بار پلو می‌خوردیم

***

کتاب «شازده حمام» را که می‌خواندم همه‌اش یاد آن پیرمرد راننده تاکسی می‌افتادم. زندگی مردم قدیم با ما خیلی فرق می‌کرده!

کتاب «شازده حمام» با داستان پر رنج زن‌های بیوه و بچه‌های گرسنه آغاز می‌شود و تا آخر با اتفاق‌هایی حول و حوش همین موضوع ادامه پیدا می‌کند. این‌که یک دختربچه از گرسنگی کله کبوتر همسایه را بکند و بعد بدون آن‌که شکمش را خالی کند لاشه کبوتر بیچاره را در دیگ بگذارد و بپزد نشان دهنده شکم‌پرستی نیست، بلکه آرزوی کودک فقیری است که خیلی وقت است گوشت نخورده!

زباله؛ سوغات مدرنیته

محمدحسین در کوچه‌ای زندگی می‌کند که هیچ خانه‌ای آب ندارد با توالت‌هایی پهن و گود، به عمق یک و نیم متر! جایی‌که به دلیل کمبود گاو و گوسفند، عده‌ای توالت‌کِش، دو تا پنج ریال به صاحب خانه پول می‌دهند تا اجازه دهند چاه را تخلیه کنند. شغل‌شان این بود که چاه‌های فاضلاب مردم را خالی کنند و بعد از مخلوط کردن محتوای بد بوی چاه با خار و خاشاک آنها را بار شتر کنند!

آن‌طور که محمدحسین می‌گوید بعدها کار به جایی می‌رسد که مردم باید برای تخلیه چاه‌شان به کناس‌ها پول بدهند و این شاید آغاز مدرنیته در کوچه پس کوچه‌های فقیرنشین یزد بود!

یعنی بعد از ۴۰۰۰ سال بالاخره داشت تحولی به وجود می‌آمد و محمدحسین در کودکی داشت تغییر را در زندگی مردم یزد که چهارهزار سال دست نخورد باقی مانده بود، تجربه می‌کرد. مردم آن‌قدر فقیر و ندار بودند که اصلا کسی زباله تولید نمی‌کرد! هیچ چیز دور ریخته نمی‌شد.

در بخشی از کتاب «شازده حمام» آمده:

«…. اصلا غذا کمتر از نیاز آدم‌ها در اختیار بود چیزی نبود که کسی دور بریزد. حتی همان اعیان و اشراف محله هم زباله نداشتند. یکی از همسایه‌های ما معروف به عروس بی‌بی رباب ملا که چهارتا بچه داشت و شوهرش کارگر کارخانه بود، تخم خربزه‌های همسایه‌ها را می‌گرفت، آن‌ها را می‌کوبید و پوست آن‌ها را جدا می‌کرد و شیره تخم خربزه را می‌کشید و در اشکنه می‌ریخت و شکم بچه‌ها را سیر می‌کرد …. بیخود نیست که بیشتر همسایه‌های ما در سن کمتر از چهل سال می‌مردند …»

حالا می‌فهمیم یکی از دستاوردهای مدرنیته تولید زباله است! البته در «شازده حمام» از زندگی سنتی حداقل در محله‌های فقیرنشین یزد نکته خیلی مثبتی بیرون نمی‌آید چون در این زندگی، فقر فرهنگی و فقر مادی با هم آمیخته است. گاهی همین فقر فرهنگی باعث رخ دادن اتفاق های غم انگیزی برای شخصیت های جوراجور «شازده حمام» می‌شود.

تعیین سطح اجتماعی با شپش!

غم‌انگیزتر این‌که بچه‌های مدرسه‌ای که محمدحسین آن‌جا درس می‌خواند به دو دسته تقسیم می‌شدند. شپشوها و غیرشپشوها! و این یعنی سرخوردگی کودکان از فقر و بدبختی.

شپش تعیین کننده سطح اجتماعی کودکان بود! اگر کسی از غیر شپشوها هم درس نمی‌خواند یا شیطنت می‌کرد او را قاطی شپشوها می‌انداختند تا متنبه شود.

درست است که محمدحسین وقتی کتاب «شازده حمام» را نوشته، مردی ۵۵ ساله بوده اما هیچ جایی از کتاب حس نمی‌کنی در ۵۵ سالگی این متن را نوشته. به ویژه در دوران کودکی، با محمد حسین ۸، ۹ ساله سروکار دارید راوی خوب است به قدری که دوست دارید تمام روایت پر فراز و نشیبش را یک شبه بخوانید. او از پدرهایی می‌گوید که فرزندان‌شان فقط زنگوله پای‌تابوت بوده‌اند از زن‌های بیوه‌ای می‌گوید که باید با شعربافی و کلفتی، شکم چند سرعائله را سیر می‌کردند. «شازده حمام» پر از سرگذشت آدم‌هایی است که بر اثر بیماری سل، جوان مرگ شده‌اند. محمد حسین تا وقتی «شازده حمام» است که پدرش زنده است. آن روزها که پدرش زنده بود، دلاک‌ها توی حمام حسابی تحویلش می‌گرفتند و از سر تا نوک پا را می‌شستند اما همین که یتیم شد، نه به او شازده می‌گفتند و نه او را می‌شستند. حتی به روی خودشان نمی‌آوردند که او را می‌شناسند.

 

داستان «فایده گاو»!

محمدحسین پاپلی یزدی در زمان کودکی برای بچه‌های مدرسه و زن‌های محله قصه امیرارسلان نامدار را تعریف می‌کرد.

بیهوده نیست قلمش این قدر روان است. وقتی کتاب را می‌خوانید برخلاف خیلی زندگی‌نامه‌های داستانی، احساس نمی‌کنید ذره‌ای از اتفاق‌ها واقعی نباشند. صداقت و راستی در همه جای کتاب «شازده حمام » موج می‌زند. گاهی احساس می‌کنید «شازده حمام » یک کتاب نیست، یک قصه طولانی است که محمدحسین پای تخته ایستاده و حی و حاضر برای‌تان می‌خواند و شما از او می‌خواهید خسته نشود و همین‌طور یک‌سره بخواند. راستی آن روزها هنوز انشای « علم بهتر است یا ثروت» مثل حالا مرسوم نبود.

آن موقع موضوع اولین انشای بیشتر بچه‌ها « فایده گاو» بود:

« …. آقا بخوانیم، بخوان. فایده گاو؛ بر همه واضح و مبرهن است که گاو حیوان پرفایده‌ای است. گاو تا زنده است کار می‌کند. خیلی کار می‌کند. البته که گاو حیوان پرفایده‌ای است. شیرش را می‌خوریم و با آن ماست و پنیر درست می‌کنیم. گوشتش را می‌خوریم و از پوستش چرم درست می‌کنیم. خیلی کار می‌کند اما نه به اندازه پدر ما. معلم خندید. قاه قاه خندید….»

کتابی پر از سرگذشت

از این صداقت‌های لطیف در کتاب «شازده حمام » کم نیست. یک جا محمدحسین در جلسه قرآن میان بزرگترها هول می‌شود و به جای شیطان رجیم می‌گوید شیطان رحیم! ولی به جای این که با رحمت و گذشت بزرگترها روبه رو شود حسابی ملامت می‌شود.

«شازده حمام» نشان می‌دهد ماجراهایی که در کودکی ما اتفاق می‌افتد، چقدر به شکل‌گیری شخصیت آینده تأثیر می‌گذارد.

محمدحسین، کسی است که با تمام وجودش فقر و بدبختی مردم را در همان آغاز کودکی درک کرده و حالا که به جایی رسیده، دایم مشغول کارهای خیر است.

«شازده حمام » پر از سرگذشت است. سرگذشت انسان‌هایی که در رنج وسختی زندگی کردند و حالا میان ما نیستند. در جای جای این کتاب بارها از خود می‌پرسید آن‌ها کجا رفتند؟ از سرگذشت جالب «زری سلطان» که حالا برای خودش کسی شده، تا معصومه فاطمه جان که تابو فرمان‌پذیری بی چون و چرای زن‌ها را در انتخاب شوهر در محله محمدحسین شکست. از سینما رفتن حاج آقا ابریشمی که فکر می‌کرد اگر سینما

برود، آبرویش هم می‌رود تا زندگی پر از سختی ماشین شوی‌های گاراژ و حمال‌ها از دیدن عزرائیل تا قاطرسواری و ماجرای حاجی جواد، همه داستان‌های واقعی «شازده حمام» خوانده‌اند. در این میان نگاه دکتر محمدحسین پاپلی یزدی که بدون شیله پیله، تصویر واقعی خود را درباره داستان‌ها و اتفاق‌ها بیان می‌کند، خواندن آن‌ها را شیرین‌تر و جذاب‌تر هم می‌کند.

به امید انتشار جلد سوم «شازده حمام»!

همچنین ببینید

قصه‌‌‌‌گوی خوبی‌‌‌‌ام

شما از یزدی‌‌‌‌هایی هستید که دسته‌‌‌‌جمعی به مشهد آمدند؟ یزدی هستم و سال ۱۳۴۶ کنکور …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *