خانه / الفیا / قصه خنده‌ها و گریه‌ها

قصه خنده‌ها و گریه‌ها

این مطلب به قلم دکتر عبدالکریم به‌نیا نوشته و پیش از این در شماره‌ی ششم ماه‌نامه‌ی داستان منتشر شده است

دقیقاً یادم نمی‌آید دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را از چه سالی شناخته‌ام، اما این را به یاد دارم که وقتی از آغاز سال ۱۳۶۰ تصمیم گرفتم روی قنات‌های ایران و جهان کارهای فنی و علمی انجام دهم، اسم دکتر پاپلی در مقاله‌ها و مباحثه‌های شخصی درباره قنات بارها به گوشم خورده است.

از اسم کتاب خوشم نیامد

وقتی برای اولین بار دکتر پاپلی را دیدم، او را انسانی پر انرژی، فعال، امیدوار به زندگی و سخت‌کوشی یافتم. ارادتم زمانی بیشتر شد که کتاب ارزشمندی «شازده حمام» را برای هدیه فرستاد. حقیقت آن است که ابتدا عنوان «شازده حمام» مرا جذب نکرد و این نام را به حساب بی‌سلیقگی دکتر پاپلی گذاشتم. زیرا دیده بودم گاهی بعضی افراد رمان‌های سستی می‌نویسند و آن را با اسم شیک و امروزی‌پسند، روانه بازار می‌کنند و همین اسم باعث می‌شود این کتاب‌ها خوانندگان زیادی جذب کنند. تازه این خوانندگان وقتی کتاب را خواندند متوجه می‌شوند گول اسم قشنگ روی جلد را خورده اند. این کتاب یکی از کتاب‌هایی بود که آن را برای مطالعه آخر شب انتخاب و مطالعه آن را با بی‌میلی شروع کردم. اما وقتی به صفحه ۳۰ رسیدم به قدری مرا جذب کرد که تاثیر اسم کتاب از ذهنم پاک شد.

حافظه خوب

خاطره‌های این کتاب نشان از چند چیز دارد: اول از همه حدّت و قوت حافظه دکتر پاپلی که جزئیات دوران کودکی را به خوبی به یاد دارد. همه ما دوران کودکی را با خوشی و ناخوشی‌های زیادی تجربه کرده‌ایم. ولی کمتر کسی این انگیزه را داشته این خاطره‌ها را نگه دارد که روزی بتواند آن را منتشر کند. فقر اقتصادی در دهه چهارم قرن چهاردهم شمسی در کشور بی‌داد می‌کرد. بسیاری خانه‌ها در شوشتر – محل زادگاهم – برق نداشتند. بعضی از همکلاسی‌هایم به این دلیل که قادر به پرداخت ۲۵ ریال هزینه اسم‌نویسی نبودند، دوره دبستان را رها کردند. دکتر پاپلی تابلو غم‌انگیزی از آن روزها را در کتاب ترسیم کرده است.

او به نقل از دکتر امین علی‌زاده می‌نویسد: «وقتی ایشان بچه بود، ماجرای مرگ مرد روستایی را دیدم روزی در اول سال زراعی که زارعان بی زمین به دهقانی می‌رفتند، مرد دهقانی که کسی او را به کار نگرفت و به کار نگرفتن یک مرد به عنوان دهقان در سیستم قدیم نسق یعنی بی‌کاری یک مرد در طول سال. به قدری ناراحت شد که همان لحظه خود را با سر داخل آب انبار انداخت و خودش را کشت. در دهه ۱۳۲۰ علی‌زاده از آن حرف می‌زند شهرها نیاز به کارگر نداشتند و مهاجرت به شهر معنا نداشت و معنایش گدایی و رسوایی بود.

یک آدم بیکار در ده یا باید خودکشی می‌کرد و یا می‌ماند و فقر و گدایی را می‌دید و از گرسنگی می‌مرد. پس مهاجرت بی‌رویه برای مردم روستا فرار از خودکشی و مرگ تدریجی است.» (ص ۳۱ و ۳۲)

دکتر پاپلی دوره مکتب‌خانه را به خوبی شرح می‌دهد که تقریبا همه تحصیل کرده‌های قدیمی، آن را با تفاوت‌های اندکی در شهر و دیارشان تجربه کرده‌اند.

روایت شتر سواری

شپشو بودن بچه‌ها و داشتن تراخم در بعضی منطقه‌های ایران شایع بود. روایت دکتر پاپلی از مسافرت با شتر، یکی از بخش‌های خواندنی این کتاب است. روحیه طنازی دکتر پاپلی بسیار بالاست. در نیمه‌های شب که این کتاب را می‌خواندم، گاهی از مطالعه بعضی بخش‌های کتاب چنان از خنده روده‌بر می‌شدم که نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم: « حدود ظهر عاشورا که آن سال در تابستان بود، در گرمای ۴۰ درجه یزد، بازار شام محله پشت باغ، به سر میدان میرچخماق یزد رسید. سر بریده، کلام خدا را به صوتی شیوا تلاوت می‌کرد، همه نظرها به طرف سر بریده و بازار شام و اسیران جلب شده بود و زن‌ها شیون می‌کردند. حاج کاظم آقا به یزید اردکانی گفته بود وقتی سر میدان میرچخماق رسیدیم و من اشاره کردم، عصایت را محکم بر سر و صورت و لب و دندان سر بریده بزن. طوری که سر بشکند و خون جاری شود تا مردم بیشتر گریه کنند و هیئت محله پشت باغ، گوی سبقت را از بقیه هیئت‌ها برباید. هیچ کس جز حاج کاظم و یزید اردکانی از موضوع خبر نداشت. من هم چون پسر عموی حاج کاظم و بچه‌های فرنگی بودم. دیدم یزید دستش را بلند کرد و بر سر و صورت سر بریده فرود آورد طوری که خون از سر ملا سرازیر شد. ملا به خشم آمد و یک مرتبه و ناخودآگاه به جای صوت قران شروع کرد به زن و بچه و ایل و تبار یزید بدترین فحش‌ها را نثار کرد و بلندگوها هم صداها را پخش می‌کردند. ده‌ها نفر صدا زدند بلندگو را قطع کنید، ولی تا قطع بلندگوها قدری طول کشید.

 در این چند ثانیه که عزا به خنده تبدیل شده بود بالاخره ملامحمد خود را از صندوق بیرون کشید و یزید را از جایگاه پایین آورد. یزید در خیابان فرار می‌کرد و زنها غریو «یا حسین یاحسین»شان به آسمان می‌رفت و مردها با یک چشم می‌گریستند و با چشم دیگر می‌خندیدند و حاج کاظم آقا از غیظ داشت دیوانه می‌شد که آبروی محله رفت. حاج کاظم آقا که متولد سال ۱۳۰۰ است، بارها این خاطره را تعریف کرده است.(ص ۵۶و۵۷).

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر

نصیحت‌های عموی دکتر پاپلی «عمو میررزا» در این کتاب جالب است، به ویژه آن‌جا که می‌گوید: «برای گرفتن زن دوم باید دل شیر و کله خر داشت»! (ص۶۲).

شیوه‌های درمانی قدیم در یزید هم از نکته‌های جالب است: « زیر درخت انار، کاسنی می‌کاشتند. کاسنی‌ها را درو می‌کردند و از آن عرق کاسنی می‌گرفتند، مدیر و ناظم مدرسه که برادر بودند و هر دو فشار خون داشتند، برای کاهش فشار خون باید از عرق کاسنی استفاده می‌کردند. چند درخت انار سیاه در مدرسه بود که پوست و دانه‌های آن مثل زغال سیاه بود. انار سیاه یک گیاه دارویی است و برای سرفه سیاه خوب است و عطارها آن را به قیمت خوبی می‌خریدند. من از این نوع درخت انار هیچ جای دیگر ندیده ام.» (ص ۶۹ و ۷۰).

سر کلاس و مدرسه

تعلیم و تربیت در دهه چهارم قرن حاضر گاهی اشک به چشم خواننده کتاب می‌آورد: «اول مهر بود و هوای یزد، دلکش و دل انگیز و باغچه مدرسه پر از انار، پنجره کلاس هم باز بود. آقا معلم صندلی‌اش را گذاشت کنار پنجره روبروی حیاط و خودش پشت به پنجره کرد و روی صندلی نشست، بچه‌ها هم تقلا کردند شکل الف وب پای تخته را روی کاغذ بنویسند. من و چند نفر دیگر که مکتب رفته بودیم، نوشتن برایمان راحت‌تر بود. نیم ساعتی آقا معلم در فکر بود بعد بلند شد و سری به میزهای بچه‌ها زد. یک مرتبه زد تو گوش اصغر.

طوری که سر اصغر خورد به سر هم‌کلاسی پهلویی. چرت بچه‌ها پاره شد، همه هاج و واج که اصغر چه کار کرد که آقا معلم این طور محکم توی صورتش زد. آقا معلم گفت: بچه دست راستت را کردی توی جیبت و با دست چپ می‌نویسی؟ بیا بیرون.

اصغر، ضعیف ونحیف و مردنی از روی نیمکت بلند شد و از ردیف دوم میزها جلوی تخت سیاه آمد. آقا معلم گفت: کره‌خر، احمق، کودن هنوز هم که دست راستت را کردی توی جیبت و با لگد به پشت اصغر زد. اصغر بیچاره به شدت به طرف دیوار پرت شد و ناخودآگاه دست راستش را از جیب بیرون آورد و دستش را حایل خودش و دیوار کرد. اصغر از مچ، دست راست نداشت …. » (ص ۷۱ و ۷۲)

آقا! ما مبصریم

به نمونه دیگر از روش تعلیم و تربیت توجه کنید، دکتر پاپلی می‌گوید: «چون قبلا ۲ سالی مکتب رفته بودم و حروف را خوب می‌شناختم و حتی گلستان سعدی را پیش ملا نباتی خوانده بودم، از بسیاری از بچه‌های کلاس جلو بودم. معلم مرا مبصر کرد. یکی از روزها ۶ نفر از بچه‌ها مشق ننوشته بودند. معلم همه را به صف کرد و به من که مبصر کلاس بودم، گفت: این‌ها را پیش آقای ناظم ببر.

همه بچه‌ها را پیش آقای ناظم بردم. آقا جواد به من که اول صف بودم، گفت: دستت را بگیر.

آمدم بگویم آقا ما مبصریم که چند تا شلاق به ساق پایم فرو آمد. فرار کردم. آقا جواد پشت سرم می‌دوید و من فریاد زنان می‌گفتم آقا ما مبصریم. بالاخره أقاجواد مراگیر آورد.

گفتم: آقا به خدا ما درسمان خوب است ما مبصریم. ولی آقا جواد گفت: دستت را بگیر. بالاخره دستم را گرفتم و ۲ تا شلاق محکم یکی کف دست راست و یکی کف دست چپم خوردم.

آقا جواد گفت: این ۲ تا شلاق برای این است که از جلو ناظم فرار نکنی، بقیه بچه‌ها هر نفر ۵ شلاق محکم خوردند و همه برگشتیم. معلم که فهمید من هم شلاق خورده‌ام، گفت: چوب استاد به زمهر پدر! من که از مهر پدر محروم بودم، حداقل چوب استاد را داشتم و این خودش جای شکرداشت…» (ص ۷۳).

«بازی‌های قبل از عصر پلاستیک در بسیاری از شهرهای کشور هم آموزنده بودند و هم روح سلحشوری را در بچه‌ها بیدار می‌کرد.» (ص۲۰۵-۲۰۷)

باید گفت دکتر پاپلی با نوشتن کتاب «شازده و حمام» در مستندسازی قصه‌های اجتماعی شهر یزد که شباهت فراوانی به اوضاع اجتماعی بیشتر شهرهای ایران دارد کاری موفق و ستودنی انجام داده است.

همچنین ببینید

قصه‌‌‌‌گوی خوبی‌‌‌‌ام

شما از یزدی‌‌‌‌هایی هستید که دسته‌‌‌‌جمعی به مشهد آمدند؟ یزدی هستم و سال ۱۳۴۶ کنکور …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *