خانه / شعر / جنونِ منطقیِ آقای ترانه سرا!

جنونِ منطقیِ آقای ترانه سرا!

به بهانه‌ی سالروز تولّد افشین یداللّهی

شاید اگر کسی جز دکتر افشین یداللهی این ترکیب را به کار می‌بست با این دقت به آن نگاه نمی‌کردم، نه برای اینکه نام افشین یداللهی پشتوانه‌ی این ترکیب است و ما جماعتِ شرقی برای هرچه که نمی‌فهمیم‌اش کف و سوت و هورایی می‌کشیم، نه به واسطه‌ی اینکه متخصّص اعصاب و روان بوده و حق دارد هرچه دوست داشت ترکیب‌هایی از این دست بسازد، نه به واسطه‌ی اینکه حالا بین ما نیست و در سوگ‌اش شروع کنیم به تعریف کردن از او، ما جماعت مرده‌پرست کاری بیش از این از دستمان بر‌نمی‌آید! گفتم ما؟ ببخشید منظورم “من” بود! علی‌ایحال آنچه منظور من است عنوان مجموعه‌ی ترانه‌ی افشین یداللهی است که ساعت‌ها می‌شود در موردش حرف زد، نه اینکه بخواهم از تیتر دفاع کنم و، به به و چه چه راه بیاندازم، نه! مِن باب اینکه هر تعبیری را بخواهم در توصیف دکتر یداللهی بنویسم در نهایت به همین ترکیب می‌رسم:  جنونِ منطقی!

امّا چرا جنونِ منطقی؟ آنچه که من بارها و بارها در ورق زدن مجموعه ترانه های دکتر به آن رسیده‌ام، نمودِ انسانی است که قلبش در گرو شعر و عقل‌اش در گرو روانپزشکی بوده است. این رفت و آمد میانِ وجهه‌ی شاعری و پزشکیِ او را به راحتی می‌توان در سطور مختلف ترانه‌هایش به وفور دید، ترکیب‌ها و مضامینی که به صورتی کاملاً منطقی و عقلانی، و سیرتی از جنون شاعرانه، جهانِ او را به تصویر می کِشند. برای مثال ترانه‌ قطعه “مُسری” با صدای احسان خواجه امیری:

واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شبگردی

واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی!

نه این که بی تو ممکن نیست! نه اینکه بی تو می‌میرم!

به قدری مُسریه حالِت که دارم عشق می‌گیرم

همه دلشورم از اینه که عشق اندازه‌ی آهه!

تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاهه…

در مورد همین چند بیت می‌توانم تاویل‌ها و تفسیرهای بسیاری بنویسیم امّا آنچه توجه من را جلب کرد در دو مصرع از این ترانه اتفاق می‌افتد، اول در مصرع: “به قدری مُسریه حالِت که دارم عشق می‌گیرم”؛ اینکه عشق را همیشه رودی جاری از طرف عاشق به سمت دریای معشوق می‌دانیم و در واقع عاشق است که به معشوق مشتاق است امّا در این مضمون معشوق را می‌بینیم که عامل سرایت عشق به عاشق است، حال آنکه عشق به معنای مُسری بودنش در این مضمون “بیماری” است یا “سلامت”؟! اینکه این اشتیاق در معشوق است یا عاشق؟! تاویل و تفسیر پیرامون همین یک بند با سوالاتی که پاسخی منطقی و ساده دارد، در عین حال عقل و دل را میان یک نزاع همیشگی به کناری می‌کشد تا جدلی تکراری را آغاز کنند، بر سر آنکه ابتدای عشق در قلب عاشق شکل می‌گیرد یا با غمزه‌ی معشوق آغاز می‌شود؟! جدلی که حافظ به این شکل از آن سخن گفته است:

سایه‌ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود…

پاسخی که به بی‌پاسخی می‌انجامد امّا آنچه سوال مطرح شده در بیت دکتر یداللهی را پیچیده‌تر کرده و مخاطب را در هزارتویِ فکرش به بن بست‌های متوالی می‌رساند کلمه‌ی “مُسری” است، صفتی که قطعاً دغدغه و سوال خودِ او هم بوده، و از قضا آن را به عنوان نام و پیشانی این شعر و این قطعه انتخاب کرده است، کلمه‌ای به معنای “سرایت کننده” که در ذهن و ناخودآگاهِ مخاطب وجهه‌ای منفی از یک بیماریِ واگیردار را به تصویر می‌کشد امّا عامل بیماری چیست؟ عشق؟  بله عشق! خب پس ما با یک پاسخ منطقی برای این مضمون‌پردازی روبرو هستیم، اینکه به حدّی ظرفِ معشوق از عشق پر است که عشق از او به فردی دیگر سرایت می‌کند و اتفاقاً آن فرد همین فردِ عاشق است! به همین سادگی منطقی‌ترین پاسخ پیدا می‌شود. امّا نه! موضوع به همین جا ختم نخواهد شد و نمی‌توان به راحتی از آن عبور کرد چرا که جنونِ شعرِ افشین یداللهی در لایه‌های بعدی به شکلی پیچیده‌تر در انتظار مخاطب نشسته است. به معنای کلمه “مُسری” در علم پزشکی توجّه کنید:

بیماری واگیرا یا بیماری واگیردار یا بیماری مسری به انگلیسی: (Contagious disease) صورتی از بیماری های عفونی است که عامل بیماری زا از طریق فیزیکی از بیمار به فرد سالم انتقال می‌یابد. اهمیت این دسته از بیماری‌ها در آن است که می‌توانند باعث “همه گیری” شوند.

چرا “مسری” بودن را بیماری تلقّی می کنیم؟ به واسطه‌ی اینکه در یک ترکیبِ وصفی برای توصف “حالت” آمده است. حال وقتی به معنای کلمه‌ی “حال” نه در مقامِ “زمان” که در جایگاه “اسم” نگاه می‌کنیم به این معانی می‌رسیم:

۱٫کیفیتِ چیزی ۲٫وضعیتِ جسمی یا روحیِ انسان ۳٫در عرفان، وضعیتی که موجب صفایِ قلبِ سالک شود.

با این معانی “حالِ مُسری” توصیفی است از حالت‌های جسمی و روحی شخص، حالت‌هایی رفتاری که سرایت‌کننده است و امکان همه‌گیر شدن دارد و در اینجا “عشق” است! عشق که در ادبیات کلاسیک به شکل حالِ روحانی همیشه به تصویر کشیده است مانند این بیت مولانا:

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

و همیشه حالت‌های جسمی و عقلانی و بیرونی فرد که به شکل “قال” بروز و ظهور داشته است در اینجا جامه‌ی دیگر به آن می‌پوشانند. این تصویر عرفانی سال‌هاست که بر شعر و مضامین شاعرانه سایه افکنده و جنونِ انسانِ هبوط کرده و دوراُفتاده از معشوق در بُعد روحانی را چندین قرن به شکل “حال” و “قال” به توصیف نشسته است، امّا انسانِ امروزی چه؟ انسانِ امروزی، پزشکی که عشقِ زمینی‌اش سر و شکلی مجسّم و ملموس برای او دارد، علاوه بر اینکه علم پزشکی اثبات می‌کند، عشق در انسان نه تنها منجر به تحوّلِ حالات روحی شده بلکه منجر به تغییر در حالات جسمانی هم می‌شود. شاعری که معشوقه‌ی او، شبیه همه‌ی انسان‌های دیگر است با ویژگی‌هایی رفتاری که خاص خودش است و اوست که تجربه‌ای از عشق را برایش به ارمغان آورده، در طبقه‌ی چهارم یک آپارتمان زندگی می‌کند و نه در خانقاه، با معشوقه‌ی خود رقصِ باله را تجربه کرده است نه سماع، چطور می‌تواند آنچه در دلش از نگاه معشوق بر قلبش نشسته است را فقط به حالت‌های روحانی خود نسبت دهد، شاعر کاملاً منطقی حالت روحی و جسمی خودش را در مواجهه با معشوق بی‌هیچ اغراقی با دایره واژگانی که در منطق او معنایی ملموس و مستقیم دارد به تصویر می‌کشد و خلاص! امّا سوال دیگری در لایه‌های بعدی وجود دارد که اگر عشق، حالتی روحی و یا حتّی جسمی در معشوقِ شاعر است و این مُسری بودنِ عشق از معشوق، منجر به پیدایش عشق در قلب عاشق شده و با سرایت آن به عاشق در وهله‌ی اوّل هیچ تلاشی از سمت او نبوده و در وهله‌ی دوم خود او ناقل عشق است و از او نیز به دیگری سرایت می‌کند، و عاشق هم می‌تواند توأمان، هم معشوقه‌ی کسی باشد و هم عاشق کسی، نقش و تکلیف او چیست؟

همه‌ی این سوال‌ها ادامه‌ی هزارتوی ترانه‌ی افشین یداللهی است، اینکه ترکیبِ نوعی کثرت‌گرایی اخلاقی خواسته یا نخواسته در همین چند کلمه به تصویر آورده است و از آن‌جایی که تمامِ صفاتِ حسنه در مبدا از ذات حضرتِ حق منتشر و منکسر می‌شود و انسان به عنوان اشرفِ مخلوقاتِ مصداق “السطان ظل الله” است و سایه و تجسم خداوند بر زمین، و “مجاز پلی است به سمت حقیقت” و معشوقه‌ی زمینی و مجازی شروع حرکت به سمت عشق حقیقی، پس عاملِ سرایت و همه گیر شدن صفات حسنه‌ی خداوند بر زمین از جمله عشق، می‌تواند تمام معشوقه‌های زمینی باشند! اصلاً شاعر موقع نوشتن این مصرع به این همه معنای فلسفی و عرفانیِ پشت سر هم فکر کرده است؟! بی شک نه! اینکه “عشق از منشاء زمینی سرایت کند” حاصلِ سال ها رسوب اندیشه‌های عرفانی از خواندن متونِ کلاسیک است. انسانی که در روزمرگی او هیچ دقیقه‌ی دندان گیری از درگیریِ مستقیمِ او با زندگیِ فلسفی و عرفانی به چشم نمی‌آید، انسانی که در قرن بیستم به کافه‌ای می‌رود، پشتِ میز دو نفره‌ای می‌نشیند در انتظار معشوق و بعد از آمدن معشوق طی خوردن احتمالاً قهوه اولین جرقه‌ی دلبستگی، قلب او را به تپش می‌اندازد!

امّا اتفاقِ جالب‌تری در چند بیت پیش‌تر، قبل از این مصرع می‌افتد؛ جایی که شاعر می‌گوید “واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی!” نقطه ای که ما با دغدغه‌ی یک روانپزشک، مردی که به تازگی مرز چهل سالگی را رد کرده است مواجهیم. چهل سالگی را روانشناسان دورانِ بلوغِ عقلانی و تغییرات محسوسِ روحی و روانی می‌دانند و در عین حال تغییرات جسمانی، اینکه متابولیسم بدن کندتر شده، افزایش وزن طبیعی است، تراکم استخوان‌ها کاهش می‌یابد، قوای جنسی کم شده و احتمالاً احساس افسردگی غالب می‌شود و آن را “بحرانِ میانسالی” نامیده‌اند و آنقدر در این سن تغییرات اهمیت دارد که حتا در قرآن آیه ۱۵ سوره‌ی احقاف اینگونه به آن اشاره شده است: “تا زمانی که به کمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگی بالغ گردد می‌گوید: «پروردگارا! مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی به جا آورم و کار شایسته ای انجام دهم…». افشین یداللهی با عقلِ پزشکی و احساساتِ شاعرانه، معشوقه‌ی جسورِ خود را از میان جسارت‌های عاشقانه‌اش دعوت به رفتاری منطقی می‌کند، منطقی که اساسِ فکری یک روانپزشکِ چهل ساله‌ای است که خود را در خطر عشقی مُسری می‌بیند، عشقی که در چهل سالگی می‌تواند به جنونی عاشقانه ختم شود، جنگ میان عقل و دل شروع می‌شود و اوست که دقیقاً خودش را در نقطه‌ای که هست به تصویر می‌کشد و همین علتِ جنونِ منطقی شعرهای افشین یداللهی است، اینکه انسانِ در شعرهایش دقیقاً خودش است!

امروز ۲۱ دی ماه ۱۳۹۶ تولدِ چهل و نُه سالگی دکتر افشین یداللهی است. دلم برای متانت و محبّت او بسیار تنگ شده است. سعی کردم در نوشتنِ متن بالا در موردش اغراق نکنم و تنها آنچه توانایی فهم من از ترانه‌های اوست را به رشته‌ی تحریر دربیاورم. آنچه ترانه‌های افشین یداللهی را منحصر به فرد می‌کند، رفت و آمد او میان شخصیتِ روانپزشک و شاعر است، هیچ‌گاه و در هیچ نقطه ای، از هیچ کدام کوتاه نمی‌آید؛ این مورد در انتخاب عنوانِ کتابش و در ترانه‌های آلبوم “می فهممت” که با موضوع روانشناسی و روانپزشکی به همراه محمدرضا فروتن تولید کرده‌اند و همچنین در کارهای عاشقانه و اجتماعیِ مستقل او مشهود است. موسیقی را به اندازه‌ی نیاز می‌شناخت؛ نوازنده‌ی تنبک بود و در ۱۹ سالگی همراه گروه نوروز اجراهایی را داشته. آواز را آموزش دیده بود که این را از چند آثاری که خوانده است می‌توان فهمید و همین شناخت موسیقی در سرودن ترانه، منجر به خلق آثار قابل تاملی از او شد. ارتباط دوستانه‌ای با همه اهالی هنر داشت که بخش عظیمی از آن برمی‌گردد به وجهه‌ی پزشکیِ او، در حال تحقیق در مورد رفتارشناسی افرادی بود که دلبسته‌ی سلبریتی‌ها می‌شوند با اینکه می‌دانند درگیر عشقی یک طرفه هستند امّا پایبند او می‌مانند و هزار و یک کارِ دیگر….

افشین یداللهی زنده است، با هر ترانه‌ای که از او می‌شنویم و با هر شعری که از او زمزمه می‌کنیم. این سطرها نیازی به فعل ماضی ندارد. تولدت مبارک جناب آقای دکتر یداللهی…

همچنین ببینید

پنجاه سال با جنّتی عطایی

سکانس بیست و ششم. دی ۱۳۷۲٫ کاشان زیاده عرضی نیست، ممنوعیت داشتن دستگاه پخشِ ویدئو …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *