خانه / یادداشت / پنجاه سال با جنّتی عطایی

پنجاه سال با جنّتی عطایی

به بهانه‌ی آغاز هفتاد و دو سالگی ایرج جنّتی، ترانه‌سرای معاصر(بخش دوم)

سکانس بیست و ششم. دی ۱۳۷۲٫ کاشان

زیاده عرضی نیست، ممنوعیت داشتن دستگاه پخشِ ویدئو برداشته شده است، با خیال راحت نوار “وی اچ اس” را داخل دستگاه می‌گذارم و صدایی رسا می زند زیر آواز:

مردم همیشه مردم، ایران همیشه ایران

مردم همیشه مردم، ایران همیشه ایران[۱]

سکانس بیست و هفتم. خرداد ۱۳۷۳٫ رشت

پرده اتاق در باد به رقص آمده است. هنوز عطرِ هوای بهاری را می‌توانم حس کنم، هنوز هم تختخوابِ دو نفره‌مان بویِ یاس می‌دهد، همه وسایلِ اتاقِ خواب مثل همیشه مرتب است، غبارِ آینه و عکس ها گرفته شده و…، امّا نه! جایِ خالی چیزی در فضای اتاق سنگینی می‌کند، پریسا آن‌قدر زیبا خوابیده است که نمی‌خواهم بیدارش کنم ولی این اتاق چیزی را از من پنهان می‌کند، مجبورم! پریسا را صدا می‌زنم! پاسخی نمی‌دهد! پریسا! قطره اشکی بالشش را خیس می‌کند! پریسا! چیزی در خواب اذیتش می‌کند! پریسا! پتو را بغل می‌کند! پریسا! این صدا، صدایِ من نیست! پریسا پاشو! آقای راوی این صدای من نیست! پریسا! این مرد من نیستم! این صدایِ من نیست! مرد وارد اتاق می‌شود و سوزن گرامافون را روی صفحه می‌گذارد:

ﻗﺼﻪ ﻣﻦ و ﻏﻢ ﺗﻮ

ﻗﺼﻪ ﮔﻞ و ﺗﮕﺮﮔﻪ

ﺗﺮسِ ﺑﻲ ﺗﻮ زﻧﺪه ﺑﻮدن

ﺗﺮسِ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎی ﻣﺮﮔﻪ[۲]

سکانس بیست و هشتم. مهر ۱۳۷۴٫ نیشابور

آرش در برجکِ نگهبانی جنوبیِ پادگان شهید هاشمی‌نژاد باغرود، به تماشای آسمان ستاره باران کویر نشسته بود. هنوز هفت ماه و سه هفته و چهار روز از خدمتِ سربازی آرش باقی مانده و نامه‌ی آرزو را هنوز باز نکرده بود. قرار این بود که هر کدام که نامه‌ای از دیگری به دستشان رسید زیر آسمان منتظر عبور شهابی شوند، به محض دیدن شهاب همدیگر را آرزو کنند و بعد نامه را بخوانند. نامه را که باز کرد دو-سه خط اول را که خواند، سر و کله پاس بخش پیدا شد و پرسید: سرباز خوابی؟ اسم شب؟ -آرش گفت: آرزو! +پاس بخش: گفتم اسم شب سرباز؟ -آرش: آرزو! +مسخره بازی درنیار سرباز اسم شب رو بگو؟! آرش بالای برجک ایستاد و تا جایی در توان داشت گلنگدن تفگ ژ-۳ اش را کشید و گفت: آرزو! و چهار بار صدای شلیک فضای پادگان را پر کرد! فردا شب، شب آرزوهای آرش بود یا شبِ عزایِ عروسی آرزو؟! با اولین شهابی که از آسمان رد شد آرزو ترانه‌ای را که با آرش آخرین بار شنیده بود در میانِ صدایِ کِل کشیدن میهمانان، زمزمه می‌کرد:

ستاره‌های سربی، فانوسکای خاموش

منو هجوم گریه، از یاد تو فراموش!

تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره

دادی منو به خاک این غربت دوباره[۳]

سکانس بیست و نهم. تیر ۱۳۷۵٫ همدان

امیر وارد کافه که شد چشم گرداند تا ساجده را پیدا کند. این اولین باری بود که سر میز دو نفره همیشگی‌شان ننشسته بود. این روزها کافه با زوج‌های کنار هم نشسته‌اش شلوغ‌تر به نظر می‌آمد، “کافه من” اعتقاد داشت که: نه همیشه همین‌طور بوده! امّا امیر مطمئن بود کار و بارش به نسبت روز اولی که اینجا ساجده را دیده، سکّه شده است. بالاخره آن قدر چشم‌هایش گشت تا از میان جمعیت ساجده را پیدا کرد که کنجی نشسته و هدفون‌های واکمن‌ش را در گوشش گذاشته و گرم شنیدن چیزی بود. آرام آرام به ساجده نزدیک شد و از پشت چشم‌هایش را گرفت. ساجده دست‌های امیر را به محض لمس کردن، شناخت. خنده همیشگی ساجده، امیر را سر کیف می‌آورد. -چی سفارش بدم؟ +همون همیشگی! -تکراری نیست +همه چی توو این دنیا بالاخره یه روزی تکراری می‌شه -به جز خنده‌های تو! ساجده با آن دماغِ گوشتی و لپ های بیرون زده از زیر مقنعه دبیرستان و صورت بدون آرایش خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: لعنتی اینقد خوب نباش! یعنی خوب باش ولی نه اینقد که عاشقت بشم! امیر، کافه من را صدا می‌زند و می‌گوید همان همیشگی! کافه من می‌پرسد: دوتا؟ امیر سری به نشانه تایید تکان می‌دهد! کافه من می‌گوید: ببخشید امیرآقا فضولیه! ولی شما که یک نفری چرا دوتا قهوه سفارش می‌دی؟! راستی دیروز ساجده خانم با یه آقایی اومدن اینجا، اتفاقی افتاده؟ اشک در چشمان امیر حلقه زد و دوباره به تماشای لبخند ساجده نشست و گفت: ساجده بده اون هدفونُ ببینم چی داری گوش میدی:

گریه نکن! ای شب زده، ای شب نشین گریه نکن

گریه نکن! گریه نکن! خاتونِ هم گریز من

برای این دربه درِ بی‌سرزمین گریه نکن[۴]

سکانس سی ام. خرداد ۱۳۷۶٫ مشهد

-رستم: این یارو وضع درستی نداره. یه‌ دونه زد تو سر زندگیم، یه‌دونه زدم تو سرش. برو تا خونش پاتو نگرفته!

+اسی (با صدای بلند که زن رستم بشنود): پس با اجازه‌ات من اینو (مرسدس) می‌برم یه دو سه روزی پیشم هست، برمی‌گردونم…

-رستم: ببین! به این ماشینم دل نبند، یه روزی می‌شه عینهو اینا! اصلاً به چیزی که دل نداره دل نبند! می‌شه جسد!

مسعود از میانه های فیلم بلند شد، ساکش را برداشت که برگردد هرات، کس و کاری اینجا نداشت! در هرات هم نداشت! همه را طالبان قتل عام کرده بود امّا وطنش آنجا بود، دلش آنجا بود، باید شبانه از مرز رد می‌شد، ویدئو را که خواست خاموش کند ترانه‌ای او را مجبور به زمزمه کرد:

با کوچه آواز رفتن نیست

فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

چیزی جز تنهایی با من نیست[۵]

سکانس سی و یکم . غروب. داخلی. تهران

راوی: ساعت ۵:۱۴ بعداز ظهرِ سکانس بیست و چهارم است. هوا را مه گرفته است با نم بارانِ زمستانی، عطر هوای بارانی از درزهای پنجره با بوی ادکلن ترکیه ای پیچیده در اتاق به مشامم می‌رسد. سال ۷۷ هم ردّی از ترانه جنتی عطایی نیست، دوباره سکوت…

سکانس سی و دوم. بهمن ۱۳۷۸٫ زاهدان

مولوی عبدالحمید که به نماز ایستاد، در صف آخر ایستادم و به او اقتدا کردم. نماز که تمام شد تا دیدم در خلوتی نشسته است دل به دریا زدم و رفتم کنارش نشستم. مولوی، من را که دید خودش را جمع و جوری کرد و گفت: بازم تو؟ جَوون نمی‌شه، پدرش راضی نمی‌شه، مادرش راضی نمی‌شه! گفتم: شما بزرگ اینجایی! شما بگید نه نمی‌گن! گفت: من گفتم ولی نمی‌تونم اصرار کنم! گفتم: پس بازم خودم میرم! گفت: نکن! خون به پا نکن! کار تو نیست! کار دست خودت نده! گفتم: چشماش کار دستم داده، اومدم دو سال درس بخونم و برم الان شیش ساله میرم و میام، شیعه و سنی چه صیغه‌ای بود این وسط؟ من عاشقشم! عشق که مذهب سرش نمی‌شه! گفت: مذهبم عشق سرش نمی‌شه! گفتم: علت عاشق ز علت‌ها جداست؛ گفت: عشق اصطرلاب اسرار خداست، تو از این سِر چی می‌دونی؟ گفتم: اینقد می‌دونم صبح صورتش خورشیدمه، شب؛ ماهم، دو دقیقه دیدمش، الان شیش ساله در به در شب و روزم اون دو دقیقه‌س! گفت: الان داغی! گفتم: واسه الان نیست، شیش ساله جگرم آتیش گرفته، دلم خونه، چشام خیسه! گفت: مَحرم نیستی به دختر مردم، اینجوری نگو؟ گفتم: هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند، اگه محرم نیست چرا شیش سال نشسته توو دلم؟! گفت: تو محتاجی بهش که نشوندیش توو دلت نه اون! گفتم: اونم مشتاقه که نشسته و نمی‌ره! گفت: حرف آخر! پدرش می‌گه نه، نمی‌ذاره این وصلت سر بگیره، می‌دونم اشتباس، می‌دونم تعصب الکیه، می‌دونم! ولی پدرشه!

از مسجد زدم بیرون، سوار ماشین شدم، به آسمان نگاهی انداختم، ابری بود، چند روزی بود که خورشید پشت ابر بود ولی نمی‌بارید. سوار ماشین که شدم اسماء گفت: چی شد علی؟ گفتم: مثل همیشه! دلم گرفته اسماء، این خورشیدم خیال نداره بتابه! گفت: می‌تابه، خورشید که تا آخرش پشت ابر نمی‌مونه! دلم اسماء بود، حرف که می‌زد دلم باز می‌شد. استارت زدم و راه افتادم، پخش ماشین زد زیر آواز:

طلوع کن طلوع کن، که بودنم تازه کنی

دست مرا بگیری و، با بوسه اندازه کنی[۶]

سکانس سی و سوم. آذر ۱۳۷۹٫ رامسر

هومن آقازاده نژاد، بفرمایید داخل:

-از پدرت چی برات مونده؟

+والا خدمت شما عرض کنم، یه ماشین مدل بالا، دو باب مغازه بالای شهر، یه ویلا شمال، نُه-دَه قطعه زمین، پنج-شش واحد آپارتمان، یه خونه تو روستا، و همینا!

-حاج آقا پای نامه شما رو امضا کرده گفته پدر به رحمت خدا رفتن، منم امضا می‌کنم که کارت زودتر راه بیافته!

رضا موذنی، بیا داخل:

-از پدرت چی برات مونده؟

+والا دقیق بخوام بگم، یه کوچه به اسمش کردن، استخون پاهاش، یه قرآن جیبی و وصیت نامه‌ش!

-والا بنیاد برای شما نامه زده و ما هم که ارادت داریم ولی فعلا بودجه نیست، من اسم شما رو می‌ذارم تو نوبت به محض اینکه بودجه رسید کار شما انجام بشه، سلامِ منم خدمت ریاست محترم برسونید!

ترانه ای بر لبان رضا زمزمه می‌شود:

بی تو تا من بی تو تا شب

یک غزل کم، یک غزل گم

لحظه خالی، لحظه خسته

نه ترانه، نه ترنم[۷]

سکانس سی و چهارم. مرداد ۱۳۸۰٫ چالوس

منو نمی‌فهمید! نمی‌دونم چرا ولی حواسش نبود! سوار قطار که شد مطمئنم با خودش فکر می‌کرد که منتظرم تا پیاده شه و برگرده ولی من اینو نمی‌خواستم، من می‌خواستم بگه باهاش برم، اینجا و اونجا نداره واسه من، هرجایی که باشم و اونم باشه حالم خوبه! گفتم اگه می‌خوای بری همه چی رو ببر! خاطره جا نذاره! خاطره داغونم می‌کنه، یه جوری برو که یادم بری! نفهمید بازم یه جوری ناراحت رفت که هنوز یادمه! گفت این روزای آخر پر از خاطره‌های تلخم کجا با خودم ببرمشون؟ برم واسه هردومون بهتره! گفتم: واسه من که فرقی نمی‌کنه، بری می‌میرم، بمونی می‌میرم! بری بیشتر و بدتر می‌میرم! این همه کوچه رو به اسم تو گذاشتم، هرجای این شهر ازت خاطره دارم، قدم به قدمش! رفتی شنیدی اینجا سیل اومده نگران نشو، منم! خون بباره از چشام کمه! اینا رو گفتم و بازم رفت! انگار از سر این شهر زیادی بود. اون همه زیبایی از سر شهر معلومه زیادیه! شمام منو نمی‌فهمید وگرنه از غصه بغض امونتون نمی‌داد! وسط این همه خاطره نمی‌دونم چرا این ترانه دست از سرم برنمی‌داره:

چیزی تا گریه نمونده پرِ بغضه همه حرفام

منو با یه بوسه بشکن، که سکوته همه دنیام

منو بشناسون دوباره به من و آینه و دیدار

منو تازه کن به بوسه منو دست گریه نسپار[۸]

سکانس سی و پنجم. اردیبهشت ۱۳۸۱٫ خرم آباد

حامد روی ویلچرش نشسته بود مقابلِ بنیاد شهید، بچه های “پشت بازار” که کنار هم به صف قاب شده بودند روی دیوار و زیر عکس هرکدام نام عملیاتی را نوشته بودند: احسان موسوی. عملیات کربلای ۴، صابر اسدی. عملیات مرصاد، مرتضی کمالی. عملیات والفجر ۶٫ هنوز یه دهه از پایان جنگ نگذشته بود که انگار مردم یادشون رفته است حامد روزی رو پاهای خودش در بازار راه می‌رفت. هنوز یک دهه نگذشته بود که مردم گلایه می‌کردند چرا اسماعیل پسر کوچک حامد از خدمت معاف شده و چرا حسن پسر بزرگ حامد با سهمیه قبولی دانشگاه را گرفته است. هنوز یک دهه بیشتر از جنگ نگذشته بود که مردم یادشان رفته بود حمله‌های عصبی حامد بابت خمپاره‌ای است که کنار گوشش منفجر شد، که ترکشِ همان خمپاره از پا انداختش، که از پا با صورت به زمین افتاد نه زانو، که صورتش زیر چکمه‌های عراقی‌ها لگد‌مال شد، هنوز یک دهه بیشتر نگذشته بود که بنیاد می‌گفت بودجه نداریم، بیمارستان می‌گفت بدون پرداخت هزینه ترخیص نمی‌کنیم، داروخانه می‌گفت فلان دارو آزاد است و تا پولش را ندهد خبری از دارو نیست. هنوز یک دهه بیشتر نگذشته بود که موقع عبور از خیابان هیچ ماشینی به احترامش ترمز نمی‌کرد تا عبور کند، کسی برای رفتن به آنسوی خیابان کمکش نمی‌کرد! در همین فکرها بود که قبل از خط عابر صدای ترمز ماشینی را شنید، مرد میانسالی پیاده شد، پشت ویلچرش را گرفت و از خیابان ردش کرد! حامد به پشت سر نگاهی انداخت، مرد را دید که لنگان لنگان به سمت ماشینش برمی‌گردد. با صدای بلندی داد زد: عملیات کربلای ۵٫ مرد پاسخ داد: عملیات بیت المقدس! درب ماشین را باز کرد، صدای ترانه‌ای از دور به گوش حامد رسید:

رازقی پرپر شد، باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی، کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم…

دلم می‌خواد گریه کنم، برای قتل‌عام گل، برای مرگ رازقی

دلم می‌خواد گریه کنم، برای نابودیِ عشق، واسه زوال عاشقی[۹]

سکانس سی و ششم. دی ۱۳۸۲٫ بم

آقا جام بد نبودا، فقط جای من نبود! شما ندیدی، تجربه نداری، وقتی خوابی و سقف رو سرت خراب می‌شه باید سعی کنی دیگه به هوش نیای، به هوش که هیچی دیگه نفست درنیاد، نفست بخواد دربیاد اون همه آجر و تیرآهن و در و دیوار نمی‌ذاره نفس بکشی. رقیه رو دیدم، زنمو می‌گم، اون ور چشاش باز بود، دهنشم باز بود، انگار داشت بی‌صدا داد می‌زد، دقیق که نمی‌تونستم ببینم از زیر اون همه آوار ولی هرچی داد زدم پاشو زن مسخره‌بازی درنیار، پاشو! پاشو! دوتا چایی بریز چیزی نیست! آسمون که به زمین نیومده! ولی آقا سقف به زمین اومده بود! می‌گفتن خیلی‌ها رو دوخته به زمین! صدای ناله جعفر‌آقا هم میومد، همسایه پایینی رو می‌گم، خیلی آدم خوبی بود! تو کل بیست سالی که همسایه‌ش هستم یه بار صدایی ازشون بلند نشده بود ولی نمی‌دونم چرا امروز اینقد سر و صدا می‌کرد! چیزی نشده بود مرد حسابی! دو-سه روز زیر آوار بودی بالاخره کمک می‌رسید! من خودم ۷ روز اون زیر بودم صدام در‌نیومد! خلاصه بعد یه هفته اومدن منو کشیدم بیرون، رقیه‌م کشیدن بیرون فقط یه کم این ور اون ور تنش جای کلنگ بود، یعنی من ندیدما، شنیدم! یعنی من چشم نداشتم ببینم! نه که این سقفه سنگین بود چیزی نمونده ازم، بیرونم که اومدم چشامو بستن و گذاشتنم لای پتو و لا اله الا الله گفتن و سر دست بردن خاکم کردن! رقیه رو نمی‌دونم کجا بردن؟! آخه اون بی من جایی نمی‌رفت! جعفر آقام گفتن همونجا دفن شد و پیداش نکردن ولی من قسم می‌خورم صداشو شنیدم! خلاصه اینکه خیلی تلویزیون نشونمون داد! میگن حتا رقیه رو شبکه خبرم چند بار نشون داد! کم چیزی نبود که آقا، زلزله بم بود! خیلی سر و صدا کرد، میگن ۶/۶ ریشتر خیلی زیاد بوده واسه بم! خیلی‌ها اومدن عکس گرفتن و رفتن، خیلی‌ها اومدن چارتا نطق بلند بالا کردن و رفتن، خیلی‌ها که اصن نیومدن از همون دور فقط پیام فرستادن و خدا بیامرزی گفتن! خلاصه اینکه ما اولش زنده بودیم اینقدر که دیر رسیدن مُردیم، دلگیر نیستم! گله ای هم ندارم ازشون، بنده خداها کار و زندگی داشتن بیکار نبودن که بیان نعش ۲۰-۳۰ هزار نفر آدمو جمع کنن! فقط این عکس رقیه‌س اگه کسی دیده بگید بیارنش پیش خودم. ممنونم آقا!

 و این ترانه بر آوارهای بم پخش می‌شود:

حالا تو شمارش ثانیه‌ها

کومه‌های بی امونه تبره

تبری که دشمن همیشه‌ی

این درختِ محکم و تناوره

من به فکر خستگی‌های پر پرنده‌هام

تو بزن تبر بزن

من به فکر غربت مسافرام

آخرین ضربه رو محکم‌تر بزن[۱۰]

سکانس سی و هفتم. بهمن ۱۳۸۳٫ گرگان

روز اول: دینگ: سلام/ دینگ: سلام/ دینگ: اصل؟/ دینگ: مجید. تهران. ۱۹ سال و تو؟/ دینگ: حمیرا. گرگان. ۱۷ سال/ دینگ: خوشبختم/ دینگ: منم/ دینگ: چه خبر؟/ دینگ: سلامتی/ دینگ: کجا رفتی؟/ ….

روز دوم: دینگ: سلام/ دینگ: سلام، ببخشید دیروز یهو مامانم اومد/ دینگ: دیدم پیامتو/ دینگ: آره فکر کردم هستی، یاهو مسنجرتon  بود/ دینگ: نه درس داشتم کنکور کاردانی دارم/ دینگ: ااااا راستی چه رشته‌ای می‌خونی؟/ دینگ: ساختمان/ دینگ: اااا منم سال دیگه انتخاب رشته می‌کنم/ دینگ: چه رشته‌ای؟/الو؟/ الو کجا رفتی؟

یک هفته بعد: دینگ: حمیرای من چطوره؟ / دینگ: خسته‌م، تازه از مدرسه اومدم خونه، درس دارم/ دینگ: ای جان،کاش بودم خستگیتو از تنت بیرون می‌کردم/ دینگ: اااا اینجوری نگو خجالت می‌کشم/ دینگ: راستی دیروز زنگ زدم خونه‌تون مامانت فهمید؟/ دینگ: آخ آخ به خیر گذشت گفتم آیسودا بود/ دینگ: چرا نباید بفهمه منو؟/ الو/ الووووو

یک ماه بعد: دینگ: الو…/ یک ماه نیم بعد: دینگ: مجید هستی؟…/ دو ماه بعد: دینگ: حمیرا زنگ زدم خونه‌تون بابات برداشت!!!…/ دو ماه و چهار روز بعد: دینگ: حمیرا خوبی؟؟؟؟؟؟

روز اول: دینگ: سلام/ دینگ: سلام/ دینگ: اصل؟/ دینگ: مجید. تهران. ۱۹ سال و تو؟…

و صدایی که می‌خواند:

گریه نمی‌کنم، نرو

آه نمی‌کشم بشین

حرف نمی‌زنم بمون

بغض نمی‌کنم ببین[۱۱]

سکانس سی و هشتم. شهریور۱۳۸۴٫ اراک

آقا دو دسته شده بودن! یکی می‌گفت کوروش کبیر، یکی می‌گفت نه فقط اسلام! این دوتا به هم چه ربطی داره خدا می‌دونه! یعنی اعوذبالله خدا هم مونده اینا چه ربطی به هم داره! آقا با یه اعوذبالله و استغفرالله حله دیگه هرکاری می‌شه کرد! یکی گفت توو این مملکت باید اصلاحات صورت بگیره! اون یکی می‌گفت اصلاحات باید اصولی باشه ما اصولگراها اصولی اصلاح می‌کنیم! این یکی گفت آقا شما اینکاره نیستی من شما رو از قدیم می‌شناسم! اون یکی گفت چون از قدیم می‌شناسی پس می‌دونی هرکاری ازم برمیاد! به جانِ خودم گفت هرکاری! هرکاری کردیم نشه، شد! البته فرقی نمی‌کرد خودشون زده بودن و برده بودن و دوخته بودن و ساخته…! گفتم ساخته؟ نه آقا بد خراب کردن، من کارگر بودم حالا کارگرتر شدم! البته انتخاباته دیگه! چیکارش می‌شه کرد! هرچی بود بازم امیدم به خداست! روزی رو خدا می‌رسونه! خدایا راضی‌ام به رضای تو فقط رضایت نده کارگر‌تر بشم! اعوذبالله باز که کفر گفتم! خلاصه اینکه… ولش کن آقا بخون، چی بود با گیتار می‌زدی می‌خوندی حالش خوب بود همونو بزن برام بذار دلم شاد باشه یادم بره، بخون آقا! بخون:

ما همونیم/ که می‌تونیم/ پشت بوم آفتابُ با شبنم آبپاشی کنیم/ ما رو دست کم نگیر

ما همونیم/ که می‌تونیم/ کف اقیانوسُ با رنگین کمون کاشی کنیم/ ما رو دست کم نگیر[۱۲]

سکانس سی و نهم. خرداد ۱۳۸۵٫ شهرکرد

ابراهیم سوزن گرامافون را روی صفحه گذاشت، مهناز دکمه پِلِی واکمن خود را فشار داد، فاطمه اِم پی تِری پِلیر خود را روشن کرد، سهراب نوار کاست را به داخل پخش ماشین هل داد، پیمان مدیا پلیر کامپیوترش را باز کرد و روی پِلِی کلیک کرد، مریم فیلم وی اچ اس را به عقب برگرداند و دکمه پِلِی پخش ویدئو را فشار داد و…، همه یک آواز را پخش می‌کردند:

مثل پروانه‌ای در مشت

چه آسون میشه مارو کشت

مثل پروانه‌ای در مشت

چه آسون می‌شه مارو کشت[۱۳]

سکانس چهلم. نیمه شب. داخلی. تهران

راوی: ساعت ۱۱:۲۸ نیمه شبِ سکانس سی و یکم است. سال ۸۶، دوباره سکوت…

سکانس چهلم و یکم. دی۱۳۸۷٫ آستارا

دکتر معینی: کیوان اگه بهش قلب نرسه امیدی به زنده موندنش نیست! احتمالش کمه تا الان پیدا نشده دیگه پیدا بشه مگه اینکه معجزه‌ای اتفاق بیافته! من شما رو اینجا دعوت کردم بگم تا به بافت‌های دیگه‌ش آسیب نرسیده می‌تونه اهدا عضو داشته باشه به چند بیمار دیگه، در هر صورت من می‌خوام که شما آماده باشید و نذارید اعضای بیمارتون از بین بره!

 پدر کیوان: در واقع من شما رو به اینجا دعوت کردم تا باهم صحبت کنیم، می‌دونم خواسته بزرگی دارم امّا دکتر جمالی از من خواست خودم باهاتون درمیون بذارم! با چیزایی که گفتید کار منو راحت‌تر کردید و همه حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم رو گفتید، البته امیدوارم به چیزایی که گفتید اعتقاد داشته باشید. البته که تصمیم با شماست ولی مثل اینکه پسر شما یک ساعت پیش تصادف کرده! بشینید لطفا! هنوز حرف دارم! بعد از تصادف به همین بیمارستان منتقل شده و تشخیص همکارای شما مرگِ مغزیه! گروه خونیش با کیوان یکی هست و من از شما می‌خوام نذارید کیوان از دست بره! این عمل هم باید توسط خود شما انجام بشه!

دکتر معینی از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت، شهر تاریک و سیاه را تماشا می‌کرد، صدای جیغ لاستیکِ ماشینی او را از فکر بیرون آورد، مادری مقابل ماشین، دخترش را در آغوش گرفته بود، راننده سراسیمه بیرون آمد و خدا را شکر می‌کرد، مردم از دور تماشا می‌کردند، از باندهای ماشین ترانه‌ای به گوش می‌رسید:

ای معجزه‌ی خاموش، یه حادثه روشن شو

یه لحظه، فقط یه آه، هم جنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پرپر

مشغولِ تماشایِ ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن، از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش، یه گریه مرورم کن[۱۴]

سکانس چهل و دوم. خرداد ۱۳۸۸٫ دماوند

هر روایتی برای این سال تکراری است جز روایتی که به سکوت ختم شود! این ترانه را در سکوت آن‌روزها گوش می‌دهم، کاش برای همیشه مردمِ سرزمینم را کنار یکدیگر ببینم نه مقابل یکدیگر، به صدای سکوت گوش می‌دهم به احترام هر آنچه بود، هر آنچه شد و هرآنچه خواهد آمد:

نترسون باغُ از گل ، نترسون سنگُ از برف

نترسون ماهُ از ابر ، نترسون کوهُ از حرف

نترسون بیدُ از باد ، نترسون خاکُ از برگ

نترسون عشقُ از رنج ، نترسون ما رو از مرگ[۱۵]

سکانس چهل و سوم. بهمن ۱۳۸۹٫ قوچان

-کنسرت آقای ا.ح! +آهنگش معروفش چیه اقا؟ -نشنیدی؟! ایشون خواننده آهنگ “ربابه ربابه” است!

-کنسرت آقای ه.ب! +آهنگش معروفش چیه اقا؟ -این کارش ترکوند؛ دلمو دزدیدی/ به کی پز میدی!

_کنسرت آقای ع.ط! +آهنگش معروفش چیه اقا؟ -ای آقا من دیوونه‌شم وقتی می‌گه ” نفس کی بودی تو”

-کنسرت آقای پ.ب! +آهنگش معروفش چیه اقا؟ -چه سوالیه آقا! همون که می‌خونه ” جانم جانم ای جان جان جانم ای جان”

-کنسرت آقای ح.ه! +آهنگش معروفش چیه اقا؟ -وای دیونه شم” دلبرا جان جان جان جان، مطربا وای وای وای وای”

روای: این خواننده ها سال ۸۹ نبودن ولی چه فرقی می‌کنه، قبل و الان و بعد نداره کار بی‌مایه تا ابد بی‌مایه‌س ارزش گشتن نداره، ترانه بی‌مایه هم که همیشه بوده و همیشه هست، اینکه مایه بذارم و بگردم ترانه‌های بی‌مایه اون موقع رو پیدا کنم، اونم ترانه‌هایی که همه و همه فراموش شده از حوصله من خارجه!

-هی پسر چیکاره‌ای اینقد کنکاش می‌کنی؟ +شنونده‌م آقا، یعنی مخاطب موسیقی‌ام! –اگه مخاطبی پس گوش کن و سوال نکن این کارا خوبه، واسه اینه که کسی فکر نکنه! +چه فکری نکنه؟ -هیچ فکری! اصن فکر کردن ممنوعه! +نمی‌شه آقا، می‌خوام فکر نکنم ولی نمی‌شه! –عادت می‌کنی کم‌کم! راستی نبینم دیگه از این چیزا گوش میدی! +از کدوما آقا؟ -همینی که داره صداش از هندزفری گوشیت میاد! +چرا آقا؟ -چون فکر داره، آهنگ فقط باید از گردن به پایین رو به کار بندازه نه از گردن به بالا مگه اینکه سرت به تنت اضافی کرده باشه! +چشم آقا ولی می‌شه برای بار آخر باهم بهش گوش بدیم؟ -آره برای ولی آخرین باره که پِلِی می‌کنی:

آهای آهای ترانه‌خون! دل‌بسته‌ی گیشه شدی

تو هم تو این مکّاره‌ی سکّه صدا پیشه شدی

جهان اسیر فاجعه، شکنجه، فقر، سنگ‌سار

تو فکر تیتر تازه وُ هورا‌کِشای بی‌شمار[۱۶]

سکانس چهل و چهارم. روز. داخلی تهران

راوی: ساعت ۱:۱۰ فردای سکانس چهلم است… سال۹۰ نیز چراغ خانه ترانه ایرج جنتی عطایی خاموش است!

سکانس چهل و پنجم. دی ۱۳۹۱٫ یاسوج

اصلا کسی که همیشه مسافر است چمدانش را جایی باز نمی‌کند، آماده رفتن است، به جایی دل نمی‌بندد، اهل جایی نیست، اهلی جایی هم نیست، خودش بند شود، دلش بند نمی‌شود، به دلش نمی‌شود بند زد! کسی که آمده برود را نمی‌شود نگه داشت، شمس مگر ایستاد؟ مولانا مگر ایستاد؟ بایزید مگر ایستاد؟ به چیزی اینجا دلبستگی ندارد که بماند، که بایستد، رها است، ماندن ابتدای قفس است، ساکن شدن شروع مرداب، نشستن قدم اول زوال! به رود مگر می‌شود گفت بایست، به خورشید می‌شود گفت نتاب، به زمین گفت نچرخ! این دنیا همه را مسافر کرده، چمدانت را ببند که تا وقت رفتنت وقتی نیست! این را گفت و راهی شد. زیر لب زمزمه می‌کردم:

اهل هوایی نشدم منِ شمایی نشدم

اگرچه در قفس ولی، ساکنِ جایی نشدم[۱۷]

سکانس چهل و ششم. مرداد ۱۳۹۲٫ گناوه

دختر فکر کرد اگر پدرش تن به اعتیاد نداده بود و مادرش را به باد کتک نمی‌گرفت، اگر مادرش از خانوده‌ای درست و حسابی بود و تن به ازدواج با آدمی مثلِ پدرش نمی‌داد، اگر برادرش فرزند پدری نبود که مجبورش کند تن به مالخری بدهد، اگر طلبکار پدرش خدا-پیغمبری سرش می‌شد و مجبور نبود تن به نزول بدهد، اگر و اگر و اگر! آن وقت مجبور نبود او هم تن بدهد به…! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود، درب ماشین را باز کرد! آب از سرش گذشته بود، تن در داد به آنچه در انتظارش نشسته بود…

 ادامه‌ی روایت بارها و بارها تکرار می‌شود، چه هست و چه می‌شود بینی و بین‌الله می‌ماند برای خودش تا همین جا هم که راوی تن به نوشتنش داد، از سر درد وجدانش بود، اینکه او اگر و امّایی دارد، ولی ما چرا؟؟؟ از داخل خودرو صدای ترانه‌ای به گوش می‌رسد:

پشت سر تکرار پوچ و هیچه و سقوط ممتد

منِ معتادِ شکست و پره از خاطره های بد[۱۸]

سکانس چهل و هفتم. روز. داخلی. تهران

راوی: ساعت ۶:۳۷ عصر روزِ سکانس چهلم است… سال ۹۳ و ۹۴ هم اثری از ترانه‌های جنتی عطایی نیست، فقط چند مصاحبه‌ای در مورد ترانه نوین و صحبت پیرامون تنهایی‌اش…

سکانس چهل و نهم. خرداد ۱۳۹۵٫ سمنان

گفت: حالا که داری میری، دِلتَم با خودت ببر! نمی خوام هیچّی از این رابطه بمونه…

گفتم: مگه چیزی هم ازش مونده؟

گفت: نه! از رابطه بین ما هیچّی!

گفتم: رابطه رو نمی‌گم! دلمو می‌گم!

و ترانه این میان خود را زمزمه می‌کند:

حس می‌کنی، حس می‌کنم، پلی شکسته بین ما

نمی‌رسم به تو، ببین! کسی نشسته بین ما[۱۹]

سکانس پنجاهم. ۱۹ دی ۱۳۹۶٫ تهران

تو گُرگُر کبود یخ / که گنگِ مالیخولیام

می شه بهت چیزی بگم/ می‌شه ازت چیزی بخوام

از مرز خاطره‌زنی/ متن نفس گم کرده‌گی

رویامو می‌شه پس بدی/ می شه منو به من بگی؟[۲۰]

راوی: امروز ایرج جنتی عطایی وارد هفتاد و دومین سال از زندگی خود می‌شود. او که اولین اثرش در سال ۱۳۴۷ به صورت رسمی منتشر و متولد شد، حالا نیم قرن است با هر ترانه‌ای، خاطره‌ای را در ذهن ما ساخته است. تولد هر ترانه او را با روایتی جشن گرفتیم. او که با هر ترانه‌ای شریک و همراهِ غم‌ها و شادی‌ها و گریه‌ها و خنده‌ها و اعتراض‌ها و عاشقانه‌های مردمش بوده است. به سیر ترانه‌سرایی او که نگاه می‌اندازیم همیشه در صدد نو شدنِ کلامش بوده است، خود را پشت لباس پیرسالی پنهان نمی‌کند و همچنان به دنبال جامه‌ای برازنده‌تر و شکیل‌تر برای ترانه است. عمرش بیش از پیش بلند و سایه‌اش مستدام.

بخش اول این یادداشت را می‌توانید در لینک زیر مطالعه کنید:

پنجاه سال با جنّتی عطایی(بخش اول)

 

[۱] . مردم همیشه مردم. ایرج جنتی عطایی. عارف عرف کیا. سیاوش قمیشی. نوید نحوی. ۱۳۷۲

[۲] . قصه گل و تگرگ. ایرج جنتی عطایی. سیاوش قمیشی. آندرانیک. ۱۳۷۳

[۳] . ستاره های سربی. ایرج جنتی عطایی. ابراهیم حامدی. سیاوش قمیشی. استیو مک کروم. ۱۳۷۴

[۴] . گریه نکن. ایرج جنتی عطایی. ابراهیم حامدی. فرید زلاند. دیوید تباکمن. ۱۳۷۵

[۵] . شب کشتن. ایرج جنتی عطایی. مانی رهنما. بابک بیات. ۱۳۷۶

[۶] . طلوع کن. ایرج جنتی عطایی. ابراهیم حامدی. اسفندیار منفرزاده. شهرام آذر. ۱۳۷۸

[۷] . گم. ایرج جنتی عطایی. بیژن مرتضوی. فرید زلاند. آندرانیک. ۱۳۷۹

[۸] . قصّه تو قصّه من. ایرج جنتی عطایی. لیلا فروهر. سیاوش قمیشی. شوبرت آواکیان. ۱۳۸۰

[۹] . دلم می خواد گریه کنم. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. بابک بیات. رامین زمانی. ۱۳۸۱

[۱۰] . درخت. ایرج جنتی عطایی. ابراهیم حامدی. سیاوش قمیشی. استیو مک کروم. ۱۳۸۲

[۱۱] . چکاوک. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. فرید زلاند. تیگران ساکیان. بهمن ۱۳۸۳

[۱۲] . ما رو دست کم نگیر. ایرج نگیر. بیژن مرتضوی. ۱۳۸۴

[۱۳] . پروانه‌ای در مشت. ایرج جنتی عطایی. ابراهیم حامدی. شوبرت آواکیان. ۱۳۸۵

[۱۴] . معجزه خاموش. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. بابک سعیدی. دی ۱۳۸۷

[۱۵] . نترسون. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. فرید زولاند. تیگران. خرداد ۱۳۸۸

[۱۶] . ترانه‌هامو پس بده!. ایرج جنتی عطایی. مهرداد آسمانی. علی الهی. بهمن ۱۳۸۹

[۱۷] . شبیه هیچ‌کس. ایرج جنتی عطایی. مهرداد آسمانی. منوچهر چشم‌آذر. دی ۱۳۹۱

[۱۸] . زنِ پایان. ایرج جنتی عطایی. توکا. مهرداد آسمانی. منوچهر چشم آذر. ۱۳۹۲

[۱۹] . حس می‌کنم. ایرج جنتی عطایی. توکا. بابک بیات. باربد بیات. ۱۳۹۵

[۲۰] . رویامو پس بده. ایرج جنتی عطایی.ُ مجید کاظمی.۱۳۹۶

همچنین ببینید

قصه خنده‌ها و گریه‌ها

دقیقاً یادم نمی‌آید دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را از چه سالی شناخته‌ام، اما این …

۲ نظرات

  1. الف) ۱۳۹۶ منهایِ ۱۳۲۵ می‌شود ۷۱ و نه ۷۳٫ بچه هم وقتی متولد می‌شود روز اول، یک‌روزش است و روز دوم دو روزش؛ نمی‌شود در روز اول گفت گفت، آغازِ ۱سالگی-شما بخوان ۷۲سالگیِ-بچه یا بزرگ ب) ۱۳۹۶ منهایِ ۱۳۴۷ می‌شود، ۴۹ و نه پنجاه. آنچه بعد از نقطه‌ویرگولِ در الف نوشته‌ام را در اینجا می‌توان آورد.

  2. چه شد که به «نفس کی بودی تو» رسیدیم؟
    مگر فرهنگ دست کیهانیان نبود؟
    از صفار هرندی گرفته تا سیدمحمدحسینی!
    نتیجه ی آنهم سخت گیری شد:
    دلبرا جان جان جان جان!
    شد همنشینی کاندیدای انقلابی ها با خواننده «یک مشت جفتک زن عیاش لاابالی»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *