خانه / روایت / آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟

آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟

  اوّلین سؤال استاد داستان‌نویسی این بود:« هدفتان از نوشتن چیست و نسبت به داستان‌هایتان چه حسی دارید؟» انگار جواب، توی آستینم باشد گفتم:« نوشتن برای من مثل نفَس کشیدن است؛ اگر ننویسم خفه می‌شوم؛ می‌میرم. نوشته‌هایم بخشی از بودنم هستند. انگار جگر گوشه‌هایم».

  یکی از جگرگوشه‌هایم را می‌فرستم برای بنیاد شعر و ادبیات داستانی. هم فال است و هم تماشا. عنوان فراخوان، اغواکننده است: دهمین دوره‌ی آموزش داستان‌‌نویسی آل جلال. یعنی جگر‌گوشه‌ی من هم می‌تواند آل جلال باشد؟

    آقایی که از بنیاد تماس می‌گیرد استاد ایجاز و اختصار است. به مقتضای حالِ مخاطبی که در شُرُفِ ذوق‌مرگی‌ست توجهی ندارد و می‌گوید: «دوره‌ی آل جلال از چهارده تا هفدهم دی ماه در تهران برگزار می‌شود. می‌توانید بیایید؟» حتی نمی‌گوید «می‌توانید تشریف بیاورید؟» بی تأمّل، بله‌ی بلندی می‌گویم و در خلسه‌ی جلالی شدن فرو می‌روم. خدا را شکر در دی ماه، سرِ معلم‌ها نسبتاً خلوت‌تر است. مراقبت‌های مدرسه و دانشگاه را جا‌به جا می‌کنم و چهار روزم را به جلال اختصاص می‌دهم. حس می‌کنم با آن چهره‌ی جدی و دوست‌داشتنی‌اش شوقِ کودکانه‌ام را می‌بیند و به سیمین می‌گوید:« می‌بینی؟ بچه‌دار نشدیم، نشدیم؛ حالا اینا شدن آل و اهل و عیالمون».

    دهمین دوره‌ی آل جلال در مجتمع آدینه برگزار می‌شود. بزرگ‌تر و مجهز‌تر از تصورم است. حدود دویست نویسنده از شهرهای مختلف دور هم جمع شده‌ایم تا نوشتن یاد بگیریم یا بهتر بنویسیم. جلال در کل کشور، ریشه دوانده. از مازندران تا خوزستان. از خراسان تا سیستان. بچه‌های جلال از دخترکان شانزده هفده‌ساله‌ای هستند که کتاب‌های درسی‌شان را با خود آورده‌اند تا مردهایی هم سال خودِ جلال یا شاید هم بزرگتر.

  برنامه‌ی دوره، فشرده است. سه روز، پانزده کلاس! در هر ساعت، دو کلاس هم‌زمان برگزار می‌شود. مجبوریم یکی را انتخاب کنیم. عنوان مباحث و اسم اساتید، آه از نهادم بلند می‌کند. یعنی نمی‌شود هم پیوند روایت داستان با تاریخ و جغرافیا را دانست هم بفهمیم چرا ادبیات و رسانه به هم عشق می‌ورزند؟ مگر می‌شود بین رامبد خانلری و علیرضا ایرانمهر، یکی را انتخاب کرد؟ از مصطفی جمشیدی بگذرم یا داوود امیریان؟ خلق داستان بر اساس تاریخ، با سبک نوشتاری‌ام سازگارتر است اما مرتضی سرهنگی را چه کنم با آن همه خاطره و روایت ناب از جنگ؟  از قاسمعلی فراست چشم‌پوشی کنم یا محمد کشاورز؟ با ابراهیمَین چه کنم؟ به کلاس زاهدی مطلق بروم یا ابراهیم حسن بیگی؟ کاش می‌شد نصف شوم یا تکثیر!

  پیش از شروع کلاس‌ها نگران بودم تئوریک باشند. به اقتضای رشته‌ی تحصیلی‌ام به حد کافی، مبانی و نظریه‌های داستان‌نویسی خوانده‌ام و ریا نباشد! درس هم داده‌ام. حوصله‌ی تکرار مکرّرات ندارم. نگرانی دیگرم این بود که اساتید دوره، مثل کتاب‌هایشان نباشند. یعنی با تصویر دوست‌داشتنی و جذابی که با خواندن آثارشان در ذهنم شکل گرفته، متفاوت و حتی متباین باشند. نکند کلاس‌هایشان آن‌قدر خسته‌کننده باشد که دیگر حوصله‌ی خواندن داستان‌هایشان را هم نداشته باشم؟ خوشبختانه، هر دو فرضیه غلط از آب درآمد. مباحث کلاس‌ها عمدتاً تخصصی و عملی بودند. استادها هم بسیار بهتر از تصور ذهنی من ظاهر شدند. با سواد، صمیمی، مهربان و دلسوز. خصوصیات مطلوب یک معلم.

  چشم‌هایم می‌سوزد. آخرین باری که این‌قدر کم خوابیدم را یادم نمی‌آید. مثل فرد تشنه‌ای که تازه به آب رسیده باشد قطره قطره‌ی درس‌ها را سَر می‌کشم و مثل دانش‌آموزی نوپا، تند تند جزوه می‌نویسم. تازه در برنامه‌های جنبی که حضورمان اختیاری‌ست هم حاضر می‌شوم. مثلاً شب اول با وجود خستگی راه و عدم عادت به کلاس‌های یک‌سره، تا دوزاده و نیم شب، نجات سرباز رایان دیدیم و مهدی قزلی عناصر داستانی این فیلم را برایمان توضیح داد. شب‌ دوم هم با این‌که تازه از باغ‌موزه‌ی دفاع مقدس برگشته بودیم، صراحت داوود غفارزادگان و متانت محمدرضا بایرامی، خواب را از سرمان پراند. شنبه، اوج دوندگی‌هایمان بود. صبحانه. کلاس. ناهار. باران. اتوبوس. تالار وحدت. جشنواره‌ی جلال. دوباره باران. اتوبوس. شام. کلاس. خسرو باباخانی. مجید قیصری. نقد چند داستان. اختتامیه‌ی دهمین دوره‌ی داستان‌نویسی آل جلال…

«ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت است. اما آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟»

همچنین ببینید

خبرخونی۲/ عبقات بخوانیم

غلامرضا شکوهی-حامد کاشانی-محمدرضا بایرامی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *