خانه / یادداشت / پنجاه سال با جنّتی عطایی

پنجاه سال با جنّتی عطایی

به بهانه‌ی آغاز هفتاد و دو سالگی ایرج جنّتی، ترانه‌سرای معاصر(بخش اول)

 

سکانس اول. شهریور ۱۳۴۷٫ شیراز

پدربزرگ پیچ رادیو را می‌چرخاند و بر‌می‌گردد سرجایش و تکیه می‌دهد به پشتی. با صدای ترانه‌ای که در حال پخش شدن است، پدربزرگ به فکر فرو می‌رود. از چهره‌اش می‌شود فهمید در حال مرور خاطراتی است که سال‌ها از آن گذشته. با اینکه تصاویرِ گنگی به یاد می‌آورم امّا مطمئنم پدربزرگ خاطرات واضحی از ذهنش عبور می‌کرد. چیز زیادی از آن خاطرات در ذهنم نیست، جز بیت‌هایی که همراه صدای پنکه‌ی سقفی، گم و دور به گوشم می‌رسد:

بی تو خسته‌ام/ دل شکسته‌ام/ اسیرِ دردم

از کنارِ من/ می‌روی ولی/ بگو چه کردم

رفته‌ای و من/ آرزوی کَس/ به سَر ندارم

قصّه‌ی وفا/ با دلم مگو/ باور ندارم[۱]

سکانس دوم. مرداد ۱۳۴۸٫ اهواز

جاسم رو به نخلستان ایستاده بود. انگار همین چند روز پیش بود که برای اولین بار نگاهش در نگاه ملیحه گره خورد. حالا کنار همان نخلی که ملیحه با آن صدایِ گرم جنوبی‌اش به او خرما تعارف کرد، خاک مثلِ شکمِ زنی آبستن، بالا آمده است. کاسه خرما را که روی خاک گذاشت شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرد. چند ماه بعد خاکِ همان نخلستان، جاسم را هم آبستن بود. رادیو سال‌هاست که در حال پخش ترانه‌ای غمگین است و کسی نیست آن را خاموش کند:

آتش عشق و محبّت/ در خزان سینه افسرد

آن گل سرخی که دادی/ در سکوت خانه پژمرد[۲]

سکانس سوم. اردیبهشت ۱۳۴۹٫ تهران

دقیقه ۸۲ بازی تاج تهران است. ورزشگاه امجدیه‌ی تهران جایِ سوزن انداختنِ طرفداران تاج نیست. تاجِ تهران در آستانه‌ی اولین قهرمانی خود در مسابقات باشگاهیِ قهرمانیِ آسیا یک به صفر از “هاپوئل تل‌آویو” عقب مانده. طرفداران، ناامیدانه در حال ترک ورزشگاه هستند که ناگهان صدای شادیِ مردم بلند می شود، دقیقه ۸۳ غلام وفاخواه تورِ دروازه هاپوئل را با توپ آشنا می کند، همه چیز به چند دقیقه پایانی بستگی دارد. دقیقه ۹۲ مسعود معینی کار را تمام می کند، سوت پایان، تاج تهران ۲- هاپوئل تل‌آویو ۱٫ همان شب طباطبایی گوینده‌ی امجدیه در تب و تاب پیروزی تاجی ها از بلندگو اعلام کرد “… فوتبال ایران به زودی پروفشیونلی (حرفه ای) خواهد شد.” حالا سه هفته گذشته است و مردم ترانه‌ی تازه ای را زمزمه می کنند:

یازده مرد جوون/ واسه بازی میان میدون

دو دروازه با یه زمین/ ای بچه ها گل بزنین

بچه ها متشکریم! بچه ها متشکریم[۳]

سکانس چهارم. تیر ۱۳۵۰٫ کرج

سمیرا با چشم های پف کرده از گریه، از اتاق بیرون آمد. مادرش از صندلی بلند شد و پرسید: چی شد؟ انجامش داد! سمیرا سری به تایید تکان داد و راه افتاد. داخل تاکسی مادرش داشت پشت هم حرف می‌زد امّا سمیرا سرش را به شیشه چسبانده بود و فکرش بیرون تاکسی داشت قدم می‌زد. به مُهر خشک نشده‌ی هنوز صفحه چهارم شناسنامه اش دوباره نگاه کرد. از صدای مادرش کلافه شد و از راننده خواست رادیو را روشن کند. صدای مادر در صدای خواننده گم شد:

رفتی اما قلب من راضی نشد

بر تو و بر عشق خود نفرین کنم

بی تو شاید بعد از این افسانه‌ها

ترک عشق و این غم دیرین کنم[۴]

سکانس پنجم. فروردین ۱۳۵۱٫ زنجان

غلامرضا در قهوه خانه نشسته است و به چاقویش نگاه می کند. پیرمرد قهوه چی بدون اینکه حرفی بزند استکان چای را می‌گذارد و برمی‌گردد پشت دخل و شروع می‌کند با چرتکه‌اش به حساب و کتاب کردن. غلامرضا دوباره می‌پرسد: مشدی تو یه راه جلو پام بذار لااقل، اگه راه دیگه‌ای هست نشونم بده اگه نه…!

پیرمرد قهوه‌چی با نگاهی درهم کشیده زیر لب می‌گوید: خجالت بکش! راهش هرچی هس اینی نیست که تو سر توئه! کنارِ استکان چایِ دست نخورده، غلاف چاقویی است و صدای ترانه‌ای که در قهوه‌خانه به گوش می‌رسد:

چیزی که از تو/ مونده نشونه

یه عکس تنهاست/ تو کنج خونه

تو رفتی و من/ دلم اسیره/ عکس تو می‌گه/ مردی که تنهاست، باید بمیره[۵]

 

سکانس ششم. فروردین ۱۳۵۲٫ اصفهان

سودابه از کافه که بیرون زد فکرهایش را کرده بود. بالاخره باید انتخاب می‌کرد و این بهترین تصمیم بود. نمی‌توانست چنین موقعیتی را از دست بدهد. امشب باید به مادرش می‌گفت بورسِ دانشگاه ویرجینیا شده و این چند ماه کلّی دوندگی کرده است تا تاییدیه رفتن را بگیرد! باید نامزدی‌اش را با نادر بهم می‌زد. این آخرین تصمیمِ دو نفره‌ای بود که باهم در کافه گرفتند. ترانه‌ای که در کافه پخش می‌شد در تاریکی کوچه افتاده بود روی زبانش:

ای شرقی غمگین! تو مثل کوه نوری، نذارخورشیدمون بمیره

تو مثل روز پاکی، مث دریا مغروری، نذار خاموشی جون بگیره[۶]

 

سکانس هفتم. شهریور ۱۳۵۳٫ تبریز

رضا از درب خانه که بیرون آمد با احتیاط نگاهی به چپ و راستش انداخت. خیابان خلوت بود و همین، ترسش را بیشتر می‌کرد. کاغذهایی را با تصویر امام خمینی زیر لباسش پنهان کرد و از گوشه دیوار بدون جلب توجه راه افتاد. از جلوی مغازه‌ای رد شد که ترانه‌ای آشنا در گوشش پیچید:

اگه بی صدا و تن خسته دارم جون می‌کنم

بغضِ کینه تو صدامه یه روزی داد می‌زنم

پر سیمرغی به کارم نمیاد قصه نگو

من خودم خودم باید طلسم دیوُ بشکنم[۷]

سکانس هشتم. فروردین ۱۳۵۴٫ آبادان

رفیع در سینما رِکس نشسته بود و محو فیلم، فندکش را روشن و خاموش می‌کرد:

-ﻋﻠﯽ: +ﻫﻮﻡ
-ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ؟ +ﻣﺚ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﺭﻩ
-ﻧﺨﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟ +ﻣﺎ ﺭﻭ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ ﺟﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ
-ﺗﻮ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﯼ؟ +ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ، ﺯﻧﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ؟
-ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ +ﺭﻓﺘﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﻭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ!

-ﭘﺲ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟ +ﻫﯿﭽﯽ ﺑﺎﺑﺎ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻫﻨﯽ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎﺳﺖ، ﻓﺮﺩﺍ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯽﺩﻡ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﻨﻪ‌ﺍﺕ ﻫﻔﺘﺎﺩ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺭﻭ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ می‌رم ﺳﯽِ ﺧﻮﺩﻡ!
-ﯾﻌﻨﯽ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪﯼ؟
+ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺍﻧﮕﻮﻟﮑﻤﻮﻥ ﻧﮑﻦ! نذار ﯾﺎﺩ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﺑﯿﻔﺘﯿﻢ ﻋﺸﻖ ﮐﺪﻭﻣﻪ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺨﻮﺍﺏ … ﻫﺮ ﭼﯽ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭘﺮﯾﺪ … مصبتُ ﺷﮑﺮ! ﻣﺎ ﮐﺠﺎﯾﯿﻢ ﺗﻮ ﮐﺠﺎ؟ ﯾﻪ ﺷﺒﻢ ﻣﺚ ﻓﻘﯿﺮ ﻓﻘﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﻩ!

حواس رفیع با سوزش دستش از فیلم پرت شد. نزدیک بود سینما را به آتش بکشد. به فیلم برگشت، به جاده‌ی چالوس و ترانه‌ای که خوانده می‌شد:

تو از کدوم قصه‌ای، که خواستنت عادته/ نبودنت فاجعه، بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی/ که از قبیله من، یه آسمون جدایی[۸]

 

سکانس نهم. آذر ۱۳۵۵٫ بندرعباس

[بر اساس داستان واقعی]

محمد علی، بهمن را بوسید که از خانه بزند بیرون! بهمن با آن نگاهِ معصوم دو ساله‌اش گفت: بابا سیب! بابا سیب!  محمدعلی فکر کرد در این اوضاعِ گرانی و بی‌پولی، که مردم خرید سیب و پرتقال را تحریم کردند چطور پاسخ نگاهِ بهمن را بدهد.؟! چند ماهی می‌شد که بیکار بود. تا شب خیابان‌ها را بی‌هدف قدم زد تا وقت برگشتن به خانه، بهمن خوابیده باشد. کلید خانه را که داخل قفل چرخاند، بهمن “سیب! سیب!” می‌گفت و به سمتش می‌آمد! غرور مرد و دست‌های خالی‌اش چه می‌توانست پاسخ نگاهِ بهمن را بدهد؟ از خانه به سرعت بیرون زد، تا خانه‌ی برادرش راهی نبود، درب خانه برادر که باز شد بی‌آنکه سلامی کند به سمت یخچال رفت، سیب‌ها را به سینه فشرد. برادر بهت زده، در صدای ترانه‌ای که از ضبط در حال پخش بود به خنده‌های محو در بغضِ محمدعلی خیره شده بود:

برادر جان نمی‌دونی چه دل تنگم، برادر جان نمی‌دونی چه غمگینم

نمی‌دونی! نمی‌دونی! برادر جان گرفتارِ کدوم طلسم و نفرینم[۹]

سکانس دهم. مهر ۱۳۵۶٫ قزوین

حجت هرچه که به گوش میثم خواند به خرجش نرفت که نرفت! ترسِ حجت این بود؛ حالا که میثم اسلحه دارد کار دست خودش و مادرش بدهد. از وقتی به خانه‌های تیمی رفته و با رابط سازمان در ارتباط بود، مغزش را شستشو داده بودند! قیافه‌اش با آن سبیل و کاپشن داد می‌زد که یا از مجاهدین خلق است یا از چریک های فدایی خلق! هرچه حجت گفت به خرجِ میثم نرفت که نرفت. وقتی که یک بنر ۱۹۰ دیزلی مشکی آمد و میثم را با دستنبد وسط زجه مویه‌های مادرش برد، تازه حجت یادش افتاد به من بگوید! امروز که جنازه مادر میثم را خاک کردیم خبری از او نبود! بیچاره پیرزن از تنهایی دق کرد! به خانه‌شان رفتم شاید ردّی پیدا کنم و اثری اگر مانده بود از بین ببرم که بیشتر به دردسر نیافتد، دکمه پِلِی ضبط را زدم و صدایی شروع به خواندن کرد:

تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن

یک سقف پابرجا، محکم‌تر از آهن

سقفی که تن‌پوشِ هراس ما باشه

تو سردی شب‌ها، لباس ما باشه[۱۰]

 

سکانس یازدهم. دی ۱۳۵۷٫ بوشهر

نعیم تور ماهی‌گیری خود را جمع کرد. توجه اش به گوشه‌ای از ساحل جلب شد. چند مرد با آب و تاب در حال جدل بودند امّا نعیم بی‌حوصله از اینکه چیزی به تور‌اش نیافتاده بود به سمت جمعیت رفت. هرچه نزدیک می‌رفت صداها را واضح‌تر می‌شنید. مرد اول پُکی به قلیان برازجانی زد و گفت: مو میگُم شا فِرار کرده عامو تو میگی خسته‌س میره گردش! مرد دوم: برو عامو شا فک می‌کنی از من و تو می‌ترسه… ! حواس نعیم با صدای تلویزیون از صدای جمعیت پرت شد. خبرنگار وسط تصاویر دست‌بوسی بدرقه کنندگان می‌پرسد: علت سفر اعلی حضرت چیه؟ شاه می‌گوید: یه مدتی است که احساس خستگی می‌کنم و احتیاج به استراحت دارم، ضمناً هم گفته بودم تا خیالم راحت بشه و دولت مستقر بشه مسافرت خواهم کرد…! مرد اول تلویزیون را خاموش کرد و فحشی زیر لب گفت و دکمه ضبط را فشار داد:

بخواب ای مهربان ای یار

بخواب ای کشته بیدار

بخواب ای خفته گلگون

بخواب ای غوطه ور در خون[۱۱]

 

سکانس دوازدهم. آذر ۱۳۵۸٫ قم

طاهره قرآن را بالای سر روح الله گرفت و گفت: حالا نمی‌شه نری؟ خیلی شلوغ و پلوغ شده! میگن فداییای خلق، روحانی می‌بینن اَمون نمیدن. روح الله زیر لب پوزخندی زد و گفت: انقلاب رو خودمون انتخاب کردیم، اگه ترسی از جون بود که دیگه انقلاب کردنمون چیه؟ زیر لب خداحافظ‌ای گفت و رفت. به ثانیه‌ای صدای شلیک از خیابان  بلند شد، بدن طاهره روی زانویش سنگینی کرد، زمین و زمان دور سرش چرخید، از درب خانه که زد بیرون یک سمت عبای خونی روح الله بود و سمت دیگر موتور سواری که مردم ریخته بودند سرش! جوانی بی‌اعتنا چند متر آن ورتر زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد:

وطن پرنده‌ی پر در خون

وطن شکفته گله در خون

وطن فلات شهید و شب

وطن خاکا به سر خون[۱۲]

 

سکانس سیزدهم. عصر. داخلی. تهران

راوی: حدود ساعت ۴:۵۴ بعداز ظهر هفدهم دی ماه سال هزار و سیصد و نود و شش است. از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۳ خبری از ترانه‌هایش نیست. جنتی عطایی به انگلستان مهاجرت کرده و ایران روز و شب را زیر آتش جنگ می‌گذراند. عطایی متولد ۱۹ دی ۱۳۲۵ است پس وارد دهه سی‌ام زندگی خود شده است. علت سکوت جنتی عطایی را در این سال‌ها هنوز نمی دانم، آنچه مشخص است تاریخ در این سال ها چیزِ دندان‌گیری از ترانه‌های او به یاد ندارد! پنج سکانس این سال ها را در سکوت ثبت می‌کنیم…

 

سکانس هجدهم. آبان ۱۳۶۴٫ سنندج

کاک عبدالله پُکی به سیگارش زد و به سیروان گفت: ماموستا ملاقادر تنهاست، کاش پیش مرگ‌ها رو بفرستیم پاوه کمکش، سیروان گفت: کومُله جماعت به کسی رحم نمی‌کنه، امروز بریم کمک ملاقادر، فردا سراغ تک‌تک‌مون میان، من زن دارم، بچه دارم نمی‌خوام بیوه و یتیم بشن. کاک عبدالله گفت: اگه یه زن داری و یه بچه، یه وطنم داری؛ وطنت رو بگیرن انگار زن و بچه‌ت رو گرفتن! دست‌شون برسه همه رو به خاک و خون می‌کشن، خاکش رو از وطن بر می‌دارن و خونش رو از تنِ زن و بچه‌ت! سیروان فرکانس رادیو را از رادیو کردستان به رادیو ایران تغییر داد، مجری اخبار از اعدام سه اسیر ایرانی بین بانه و سردشت خبر می‌داد که یکی از اعدام جان سالم به در برده بود. نوار کاست را درون ضبط گذاشت و دکمه پخش را فشار داد:

اگر حرفی، سرودی، روی لب‌ها نیست

و زنگ نعره‌ای در گوشِ شب‌ها نیست

اگر اکنون هجوم درد و تنهایی‌ست

اگر امید من، امید رویایی‌ست

بترس از من! بترس ازمن![۱۳]

 

سکانس نوزدهم. اسفند ۱۳۶۵٫ ایلام

بهروز آلبوم عکس‌هایش را یکی یکی ورق میزد. نشسته بود بر کوهپایه قلاقیران، هرچه بود آن عکس‌ها آن‌قدر گرمش کرده بود که متوجه سرمایِ استخوان‌سوز آخر اسفند نمی‌شد، آن‌قدر که مادرش ساعت‌ها صدایش می‌زد و متوجه نبود، آن‌قدر که رد شدن روباهی را از کنارش حس نکرد، آنقدر که معلوم نیست در آن عکس‌ها چه بود، تا به یکی از عکس‌ها رسید، لبخندی به صورتش نشست و اشک در چشمانش حلقه زد، بغضش ترکید، سردش شد!

راوی: مجبورم این جای داستان وارد قصّه بشوم و نوشته پشت عکس را برایتان بخوانم تا شما هم سرما را حس کنید، پشت عکس این‌گونه نوشته شده است: بچه های دبستان شهید فیاض‌بخش! هنوز سردتان نشده است؟ خب معلوم است چرا، چون نمی‌دانید دبستان فیاض‌بخش یک دبستان دانش‌آموزانِ استثنایی در بروجرد بود که دی ماه سال ۶۵ به همراه مدرسه راهنمایی امام حسن توسط رژیم بعث بمباران شد و ۶۰ دانش آموزِ بی‌خبر از جنگ را در مدرسه‌شان دفن کرد. بهروز آخرین بازمانده آن مدرسه است، همه دوستانِ استثناییِ خود را دست داده بود و راهی جز مهاجرت به شهری دیگر را نداشت. تنها صدایی که در این برهه زمانی می‌شنوم این ترانه است:

خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است

آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است

ده به ده پرچم خشم است که بر‌می‌خیزد

مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است[۱۴]

 

سکانس بیستم. تیر ۱۳۶۶٫ سردشت

بوی بادام تلخ می‌آید، پوستم شروع می‌کند به آبله زدن، نفس کشیدن برایم سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود، چشم‌هایم می‌سوزد، دنیا دور سرم می‌چرخد، پخشِ صوت لعنتی همسایه روشن است، قبل از مرگ فراموش کرده خاموشش کند، لااقل مرد حسابی با آهنگی کوردی می‌مردی این دیگر چه‌جور مردن است، دنیا دور سرم می‌چرخد، یکی می‌رسد و ماسک را از صورت خودش باز می‌کند و روی صورتم می‌گذارد، نفس کشیدن یادم می‌رود، خودم یادم می‌رود، فقط دارد یادم می‌رود، وسط صدای فریاد پناه بگیرید حمله شیمیایی! حمله شیمیایی! ضبط همسایه همچنان می‌خواند:

یاور از ره رسیده با من از ایران بگو

از فلات غوطه‌ور در خون بسیاران بگو

باد شبگرد سخن‌چین پشت گوش پرده‌هاست

تا جهان آگه شود بی‌پرده از یاران بگو

با من از ایران بگو[۱۵]

سکانس بیست و یکم. بهمن ۱۳۶۷٫ شوش

۷-۶ ماه ای از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران گذشته بود، همه چیز داشت سر جای خودش بر می‌گشت، حال و هوای شهرها، حال و هوای اخبار، حال و هوای جاده‌ها، حال و هوای مردم، همه چیز سرجایش برگشته بود امّا انگار نه همه چیز! پای یاسر نه! خانه یاسر نه! استخوان‌های مادر یاسر نه! هیچکدام سرجایش برنگشت! از دنیای یاسر چیزی جز خاکستر برای برگشتن نمانده بود! همان خاکستر هم برنگشت! یاسر لب نداشت، صدایی او را به آواز می‌خواند:

در این سکوت سترون سنگر به سنگر

چراغ خورشیدواره چشم تو روشن

قامت یاران/ از تبرداران/ اگر شکسته

جنگل جاری/ رو به بیداری/ به گُل نشسته

بهار من[۱۶]

سکانس بیست و دوم. خرداد ۱۳۶۸٫ ارومیه

سعید بعد از هشت سال به خانه‌اش برگشت، اولین سالی بود که بعد از هشت سال به جای تفنگ پدری، بیل و کلنگ پدر را می‌توانست بردارد و به زمینش برسد. بعد از هشت سال زمین را که می‌کَند، برای کاشتن بذر بود نه دفن جنازه! بعد از هشت سال در خاک دنبال زندگی بود نه مین! بعد از هشت سال با صدای جیرجیرک می‌خوابید و نه سوت بمب! بعد از هشت سال! آه! بعد از هشت سال چقدر کار عقب مانده داشت امّا حالا آن ترکش اشتباهی لعنتی به جای آنکه به قبلش بخورد باید درست می‌خورد وسط کمرش و جای آنکه جانش را بگیرد، دست و پایش را گرفت! کاش رویاهایش را می‌گرفت! آیلار آن بیرون داشت زمین را شخم می‌زد و سعید خیره به سقف، به همه آن بعد از هشت سال‌های مانده توی ذهنش فکر می‌کرد! می‌خواست گریه کند اشک نداشت! می‌خواست فریاد بزند صدا نداشت! پخشِ صوت برای تکه گوشتِ افتاده در رختخواب می‌خواند:

نعره کن! ای سرزمین جان سپردن، نعره کن!

نعره کن! ای خاک خسته، خاک گلگون، نعره کن![۱۷]

سکانس بیست و سوم. مرداد ۱۳۶۹٫ آمل

ساعت ۷:۱۸ صبح! رسول پرونده‌ای را در کیفش می‌گذارد، کفش‌هایش را می‌پوشد، درب خانه را می‌بندد و می‌رود! با صدای پایین رفتن رسول از راه پله، ندا که خودش را به خواب زده بود چشم‌هایش را باز می‌کند، پشت پنجره می‌ایستد، رسول سوار ماشین می‌شود و ندا رفتنش را تماشا می‌کند! بوی عطر “جیب هوم” رسول همه مشام خانه را پر کرده است!

ساعت ۹:۲۳ شب! صدای پای رسول در راه پله می‌آید. ندا به رختخواب می‌رود و خودش را به خواب می‌زند. رسول کلید می‌اندازد و داخل می‌شود. صدای بسته شدن درب که می‌آید، ندا پتو را می‌کشد روی سرش تا رسول به چیزی شک نکند. رسول در اتاق خواب لباس‌هایش را در می‌آورد و به پذیرایی برمی‌گرد. پخش صوت را روشن می‌کند و برای خودش شام می‌کشد. مشام خانه پر می‌شود از بوی عطر زنانه “ژان پل گوتیه” که از لباس رسول پیچیده است در اتاق خواب!

فردا ساعت ۷:۲۰ صبح! رسول پرونده‌ای را در کیفش می‌گذارد، کفش‌هایش را می‌پوشد، درب خانه را می‌بندد و می‌رود! با صدای پایین رفتن رسول از راه پله، ندا که خودش را به خواب زده بود چشم هایش را باز می‌کند، پشت پنجره می‌ایستد، رسول سوار ماشین می‌شود و ندا رفتنش را تماشا می‌کند! بوی عطر “جیب هوم” رسول همه مشام خانه را پر کرده است…

پخش صوت از دیشب در این روایت روشن مانده است و صدایی می‌خواند:

از تو تا ویرونی من! از تو تا مرز شکستن!

فاصله وا کردن در، فاجعه صدای بستن[۱۸]

سکانس بیست و چهارم. روز. داخلی. تهران

راوی: ساعت دقیقا ۱۰:۲۷ صبحِ فردای سکانس سیزدهم است. هوای بیرون ابری است با نم بارانی و قطعه “رازقی” از اسپیکرهای لپ تاپ در حال پخش شدن است. علت سکوت دو ساله جنتی عطایی را نمی‌دانم. سال ۷۰ و ۷۱ چه بر سر ترانه‌هایش آمده را فقط خود او می‌داند. هربار که او یا ترانه‌هایش در برهه‌ای از زمان سکوت می‌کند حسرت آن را دارم که چه دنیای تازه‌ای از او به گوشه‌ای خزیده و ساکت و آرام، خود را به بغض نشسته است…

[۱] . قصه وفا. ایرج جنتی عطایی. فائقه آتشین(گوگوش). پرویز مقصدی. شهریور ۱۳۴۷

[۲] . گل سرخ. ایرج جنتی عطایی. ویگن دِردِریان. پرویز مقصدی. مرداد ۱۳۴۸

[۳] . بچه ها متشکریم. ایرج جنتی عطایی. ویگن دِردِریان. زاون اوهانیان. اردیبهشت ۱۳۴۹

[۴] . عشق بی حاصل. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. پرویز مقصدی. تیر ۱۳۵۰

[۵] . مرد تنها. ایرج جنتی عطایی. عارف عارف کیا. سورن. تیر ۱۳۵۱

[۶] . شرقی غمگین. ایرج جنتی عطایی. فریدون فرخزاد. یونانی. سروژ. فروردین ۱۳۵۲

[۷] .یاران. ایرج جنتی عطایی. فریدون فروغی. محمد شمس. شهریور ۱۳۵۳

[۸] . همسفر. ایرج جنتی عطایی. فائقه آتشین(گوگوش). واروژان. فروردین ۱۳۵۴

[۹] . برادرجان. ایرج جنتی عطایی. دایوش اقبالی. واروژان. آذر ۱۳۵۵

[۱۰] . سقف. ایرج جنتی عطایی. فرهاد مهراد. اسفندیار منفردزاده. آذر ۱۳۵۶

[۱۱] . فاجعه. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. داوود اردلان. ۱۳۵۷

[۱۲] . وطن. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. خوزه فلیسیانو. واروژان. ۱۳۵۸

[۱۳] . بترس از من. ایرج جنتی عطایی. عارف عارف کیا. فرید زلاند. آندرانیک. ۱۳۶۴

[۱۴] . خانه سرخ. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. داوود بهبودی. احمد پژمان. ۱۳۶۵

[۱۵] . با من از ایران بگو. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. داوود بهبودی. احمد پژمان. ۱۳۶۶

[۱۶] . جنگل جاری. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. عارف قزوینی. منوچهر چشم آذر. ۱۳۶۷

[۱۷] . خاک خسته. ایرج جنتی عطایی. داریوش اقبالی. بابک افشار. زاره کشیشیان. ۱۳۶۸

[۱۸] . رازقی. ایرج جنتی عطایی. ابراهیم حامدی. فرید زلاند ۱۳۶۹

همچنین ببینید

قصه خنده‌ها و گریه‌ها

دقیقاً یادم نمی‌آید دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را از چه سالی شناخته‌ام، اما این …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *