خانه / نامزدهای بخش مستندگاری دهمین دوره جایزه جلال / ملاصالح؛ سرگذشت مترجم اسرای ایرانی در عراق

ملاصالح؛ سرگذشت مترجم اسرای ایرانی در عراق

مروری بر کتاب«ملاصالح» نامزد بخش مستندنگاری دهمین دوره جایزه جلال

به روایت: رضیه غبیشی

بیست و سه مرد از کوچه و پس کوچه های شهر آبادان گذشتند و جلوی در آهنی خانه ای ایستادند و زنگ در به صدا درآمد. مردی با قدی متوسط و سیه چرده که میانسال بود در را باز کرد و بعد از کمی مکث، در آغوش بچه ها جا گرفت؛ این بیست و سه مرد همان پسر بچه هایی بودند که در عراق همراه این مرد به عنوان مترجم در استخبارات و در کنار جناب صدام روزهای اسارت را گذرانده بودند و حالا بعد از گذشت بیش از سی و چند سال، باز دور او حلقه شده بودند. این صحنه ها را چند سال پیش در قاب تلویزیون دیدم و پر از سئوال شدم درباره مردی که به نظر می‌رسید قصه‌های زیادی دارد. حالا این قصه ها در کتاب ملاصالح جمع شده اند؛ کتابی بی پیرایه از زندگی پرماجرای مردی آبادانی.

 

روایت از شبی پاییزی آغاز می‌شود که ملاصالح کنار همسرش دوران نقاهت بیماری را می‌گذراند. مرد لیوان آب را از دست ام فؤاد می‌گیرد، دارویش را می‌خورد و غرق در خاطرات می‌شود. از این به بعد خاطرات را از زبان ملاصالح می‌خوانیم که از تولد (۱۳۳۰) در خانه های «گلی با سقف های حصیر بافته از نی خودروی کنار شط و صعف‌[۱]های خرما» در شبی بارانی آغاز می‌شود و تا طواف خانه خدا (۱۳۸۹) ادامه می‌یابد.

نویسنده این سالها را در ۱۲ فصل روایت کرده است: روزهای کودکی با همبازیهای بچه‌های محله می‌گذرد تا پنج سالگی که روزی پدر او را می‌نشاند سر سفره قرآن در مکتبخانه عمو، «ملاعبدالجلیل» و بعد مدرسه؛ جایی که دوستش دارد و نقشه ادامه تحصیل را در سر می پروراند، شاید به خاطر تبعیضهای بین امثال خودش و خارجی‌ها که از صدقه سر پالایشگاه آبادان، آنها غرق نعمت و نخوت بودند و مردم شهرش فقیر و زیردست. اما تصمیم پدر چیز دیگری بود؛ تصمیمی که صالح را سه سال در بصره، پای درس عمو می‌نشاند و بعد از آن راهی حوزه نجف می‌کند و چشمش را به شرایط منطقه (عراق، مصر، فلسطین، یمن و …) می‌گشاید.

با روی کار آمدن حزب بعث، صالح مثل بسیاری از ایرانی‌های دیگر که شناسنامه عراقی نداشتند به ایران بازمی‌گردد و برای ادامه تحصیل به قم می‌رود تا خرداد ۱۳۴۲ و کشتار طلاب که جان سالم به در می‌برد. هفت سال به ارتباط با شخصیتهای سیاسی و مذهبی مانند آیت الله جمی و شیخ عیسی طرفی و حسن فاضلی می‌گذرد. در سالهای زمینه ساز انقلاب، شجاعت صالح رخ نشان می‌دهد؛ بدون اینکه شکی برانگیزد، ناشناس وارد خاک عراق می‌شود، اطلاعات را از آنسوی می‌گیرد و با اعلامیه‌های امام سوغات می‌آورد. تا اینکه ساواک دستگیرش می‌کند و از اینجا دیگر زندان می‌شود بخشی از زندگی او که به «صالح دکسن» شناخته می‌شود.

شکنجه و سکوت ملاصالح و وفاداریش به یاران انقلابی، زخمهایی که از شکنجه روحی و جسمی او را آزاد می‌دهد و بلاتکلیفی یکسال ادامه دارد تا اینکه در دادگاه نظامی «به اتهام خرابکاری و اخلال علیه امنیت کشور» محکوم به ۱۵ سال حبس می‌شود. دوران حبس به تبعید در همدان و زندان قصر کنار زندانی‌های سیاسی دیگر می‌کشد که در شکل گیری انقلاب نقشی اساسی دارند. در این سالها دو نفر در سرنوشت شکنجه‎های او نقش اساسی دارند: علی -دوست هم محله‌ای- که جاسوس فعالیتهای او در زندان می‌شود و او را تا پای اعدام می‌کشاند و جاسم محمد العزاوی- افسر عراقی- در زندان همدان که سالها بعد وقتی صالح گرفتار زندان عراق می‌شود نجات بخش اوست.

آزادی بعد از هشت سال، ازدواج، پیروزی انقلاب، ورود ملاصالح به رادیو برای اجرای برنامه‌های مناسب که در کشورهای عربی همجوار نیز مؤثر بود، تشکیل کمیته انقلاب اسلامی در کنار سایر دوستان، آموزش فرهنگی و سیاسی در ستادهای لب مرز برای حراست و مسئولیت ارتباطات اجتماعی سپاه آبادان هرکدام وقایعی است که تا شهریور ۱۳۵۹ و بمباران فرودگاههای ایران از سوی عراق و هجرت مردم از خرمشهر و آبادان ادامه دارد.

بعد از عملیات ثامن الائمه، روزهایی فرامی‌رسد که ایران، حزب الدعوه و سازمان امل اسلامی را در عراق حمایت‌ می‌کند؛ اسلحه‌ها زیر جعبه‌های تره بار و خرما، سوار بر لنج گرفتار گشت‌ دریایی عراق می‌شود. ملاصالح و همراهانش را چشم بسته سوار قایق خودشان می‌کنند. هنگام بازرسی جعبه‌ها طوفان کار سرباران را نیمه می‌گذارد و لنج رها شده در آب دور می‌شود.

با اینکه مدرکی نمی‌ماند، بازجویی و شکنجه‌‌ در استخبارات عراق آغاز می‌شود. سکوت ملاصالح که خودش را صالح ماهیگیر معرفی می‌کند، با چهره به چهره شدن با فؤاد -یکی از منافقین پناهنده به عراق- بی نتیجه می‌ماند: «این ملاصالح است که در رادیوی خمینی کار می‌کند. بیایید ببینید!». روزگار صالح سیاه می‌شود تا روزی که یاد جاسم محمد العزاوی می‌افتد و تیری در تاریکی رها می‌کند؛ نام او به عنوان دوست، افسر زندان را به احترام وامی‌دارد.

جاسم او را ملاقات می‌کند و همدیگر را در آغوش می‌گیرند و از اینجاست که ورق برمی‌گردد؛ صالح که عزیزکرده جاسم است، مترجم اسرای ایرانی می‌شود. صالح هوای ایرانی‌ها را دارد و حمایتگر و راهنمای آنهاست و تاجایی که بتواند اطلاعاتی به آنها می‌دهد که کمتر شکنجه شوند با شروع از همینجا که: «بسیجی‌ها یکطرف، ارتشی‌ها یکطرف، پاسدار هم که نداریم یکطرف بایستند.» و اینطور به اسرا می‌فهماند پاسدارها خودشان را معرفی نکنند.

در این رفت و آمدهای اسرا، حاج آقا ابوترابی و بیست و سه نوجوان اسرای شاخصی هستند که ملاقات می‌کند. مانور رسانه عراق بر حمایت از کودکان اسیر و ملاقات صدام با آنها در کنار صالح، شرایط را برای او در ایران دشوار می‌کند. در آن روزها که خدماتش به اسرای ایرانی لو رفته است، به امید محاکمه‌اش در ایران، او را همراه نخستین گروه اسرا آزاد می‌کنند که اغلب پیر یا بیمار بودند و او هیچ کدام از این نشانه ها را ندارد. هنوز شیرینی آزادی را نچشیده، گرفتار زندان دوستان می‌شود و شاید سخت‌ترین بخش اسارت همین جاست که راهی برای اثبات مدعا ندارد مگر آنکه سایر اسرا بیایند و به وفاداری او شهادت دهند. دو سال می‌گذرد تا در اعترافات جاسوسی، معلوم می‌شود بعد از آزادی صالح و برملاشدن ماهیت واقعی او برای صدام، به برکناری مسئول اطلاعات منجر شده است. او را به ضمانت آزاد می‎کنند تا سه سال بعد که اسرا برمی‌گردند و طعم آزادی واقعی را می‌چشد.

کتاب ملاصالح، عظمت انسانی رنج کشیده را با متنی روان و بی تکلف تصویر می‌کند. برای حفظ و امانت داری به زمینه، در بسیاری از موارد نقل قول‌ها به همان زبان عربی آمده‌اند. اتفاق‌ها چنان جذاب اند که تو را با خودش می‌کشاند و تا انتها می‌برد و ای کاش با مستنداتی مانند عکس و اسناد و مکتوبات دیگر همراه می‌شدند. روایت نویس توانسته است خود را کنار بزند و تنها انعکاس دهنده روایتگر باشد. با این حال شاید اگر از قدرت صناعات ادبی بهره می‌گرفت می‌توانست بر زیبایی داستان ملاصالح بیفزاید و رده های مخاطب را افزایش دهد و جای آن را در گستره ادبیات ماندگارتر کند. هرچند ممکن است عده‌ای بر این نگاه استوار باشند که زیبایی این متن به دلیل همان سادگی است که از سادگی ملاصالح رنگ می‌گیرد.

[۱] برگ درخت خرما

همچنین ببینید

پا به پای جنگ

مکان در بین نامزدهای این دوره ی جایزه ی جلال سهم زیادی را به خودش …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *