خانه / نامزدهای بخش مستندگاری دهمین دوره جایزه جلال / اتاق شماره ۲۴؛ روایتی از زندگی مهاجرین جنگ تحمیلی

اتاق شماره ۲۴؛ روایتی از زندگی مهاجرین جنگ تحمیلی

مروری بر کتاب «اتاق شماره 24» نامزد بخش مستند نگاری دهمین دوره جایزه جلال آل احمد

خودنگاشت صبریه فلاح حسینی
پوست خشک انار برای رفع عطش در کوه و کمر او را یاد انارهای درشت و قرمز ترک خورده با برگهای ریز و سبز پیچیده در کاغذهای سفید می‌اندازد که بابا جعبه جعبه کنار حیاط می‌چید. و نفس زدنهای پر دلهره در کناره الوند، خاطرات روزهایی را زنده می‌کرد که این تپه‌ها پر می‌شد از زیر اندازهای رنگارنگ مردم و خروش رودخانه الوند که با آوازهای دوره گردان درهم می‌آمیخت. روزها چنان می‌گذرد که گاهی ستاره‌های چشمک زن هم تنها غم غربت را به یادش می‌آورند. با این همه گویند صبر درختی است تلخ با میوه‌های شیرین؛ به سان میوه‌های زندگی صبریه.

«اتاق شماره ۲۴»، زندگی صبریه است دختری کرد با روزگاری پر خاطره از روزگار کودکی در کنار بابا علی اکبر و دایه و حسن و حسین. ۱۵ ساله است که او را سرسفره عقد کنار علی می‌نشانند. صبریه دنبال درسش را می‌گیرد و معلم کلاس اول و دوم خانمهای بیسواد می‌شود. کنار علی، پژمان ۴ ساله و سیروان چندماهه روزهای انقلاب را بین مردم می‌گذراند و در شادی پیروزی سهیم می‌شود.

ناامنی مرز غربی ایران و گرفتار شدن علی در زندان عراق به مدت ۳ ماه، خبر از پایان آسایش می‌دهد. مردمی که در بمباران شهری مقاومت کرده بودند، با تصرف گمرک به کوه پناه می‎برند. خانواده‌ها پراکنده می‌شوند، صبریه و علی با دو پسرشان آنسوی کوهها آبادی می‌یابند و بسیاری از اهل خانه و شهر را همانجا ملاقات می‌کنند. آوارگی با بمباران هوایی سحرگاهی ادامه می‎یابد؛ مسیری پر حادثه با گذر از روستاها و برخورد با آدمها بدون اطلاع از خطر حضور دشمن در کمینگاهها، «مانند زندانیانی در تبعید با زنجیرهایی نامریی در مسیر سنگلاخ داغ» در گذر از دره و بیراهه‌ها.

ملاقات ناگهانی حسین برادر کوچک صبریه جانی تازه است. آنها را به جهادسازندگی سرپل ذهاب می‌رساند و راننده را مجبور می‌کند خانوده‌ها را به اسلام آباد برساند. اسلام آباد هم هنوز منتظر نیروی کمکی و مهمات است. نشسته بر کف خاک آلود مینی‌بوس به کرمانشاه می‌روند، جایی که خانواده علی ساکن‌اند؛ در حالیکه صبریه صورتی سوخته، پاهایی زخمی و بادکرده دارد. اما جمعیت زیاد خانواده و جای تنگ و بیقراری سیروان متقاعدشان می‌کند به اردوگاه مهاجرین (سراب نیلوفر) بروند و آنجاست که باز چشمش به پدر و حسن و دایه روشن می‌شود.

زندگی باز جریان می‌یابد و خانواده دور هم جمع می‌شوند. جز حسین که همیشه در جبهه هاست و گهگاهی سر و کله‌اش پیدا می‌شود. تا اینکه یکی از دوستان کرمانشاهی علی به اصرار آنها را به خانه خود می‌برد. یک ماه بعد که هتل مدائن را به آوارگان می‌دهند، به خواهش صبریه که دوست ندارد وبال کسی باشند، همراه خانواده به آنجا می‌روند تا مدتی بعد که عمه‌ی بابا که ساکن کرمانشاه است، آنها را پیدا می‌کند و با خود به خانه می‌برد.

پاییز که می‌رسد پژمان می‌نشیند سرکلاس اول و علی که کارمند آموزش و پرورش بود دوباره سرکار می‌رود. اما به خاطر بیماری و مرخصی پی‌درپی او را اخراج می‌کنند. بابا علی اکبر روزها را با بساط کردن در کنار خیابان می‌گذراند و کمک خرج خانواده صبریه هم هست. تا اینکه عمه می‌میرد و حقوق خانواده او هم قطع می‌شود. صبریه دل ماندن ندارد. با علی و بچه‌ها به شهرکی نزدیک طاق بستان می‌روند که محل مهاجرین است.

سایه غم گاهی تنها چهره عوض می‌کند، نمی‌رود. مهتاب تازه به دنیا آمده بود که علی سکته می‌کند و صبریه را با بچه‎ها تنها رها می‌کند. شرایط سخت‌تر می‌شود تا اینکه خجالت را کنار می‌گذارد و به ستاد مهاجرین می‌رود و با حکمی معلم کلاس اول شهرک می‌شود. پژمان هم ساعاتی از روز را روزنامه می‌فروشد و با پولش فوتبال دستی می‌خرد. هرچند این روزها هم دوامی ندارد و مادر و پسر با چند تهمت خانه نشین می‌شوند.

بمباران کرمانشاه شدت می‌گیرد و پدر علی آنها را با خودش به آبیک می‌برد. دو ماه بعد پدر علی سکته مغزی می‌کند و حالا صبریه می‌ماند و خانه‌ای که نمی‌تواند جاره‌اش را بدهد. به هتل علوی که در اختیار جنگ زدگان است نقل مکان می‌کنند، در اتاقی با شماره ۲۴٫ مدتی بعد به راهنمایی یک دوست، به هلال احمر می‌رود تا کمکهای اولیه یاد بگیرد. آنجاست که پایش به عنوان دستیار به دندانپزشکی باز می‌شود.

لحظات خوش و ناخوش زندگی ادامه دارد؛ بیقراری سیروان از نبود بابا، بیماری بچه‌ها، خرید دوچرخه و کفش کتابی برای پژمان و شاگرد اول شدنش، درس خواندن مهتاب کنار زنان بیسواد، تهمت‌هایی که گاه گریبانشان را می‌گرفت و تا روشن شدن ماجرا صبریه را خون به جگر می‌کرد، نخستین جشن تولد مهتاب، زیارت امام رضا به کمک حسین، نقل مکان از اتاق شماره ۲۴ و قصه‌های دیگر خانواده‌ها که حالا بخشی از خانواده‌ای بزرگ و همدرد بودند.

زندگی روی روال می‌افتد که بابا علی اکبر سکته می‌کند. به توصیه پزشک او را به تهران می‌آورند اما همان شب می‌میرد و اینجاست که صبریه غم تنهایی را می‌چشد. چند روز نبودنش او را بیکار می‌کند اما حاضر نمی‌شود پیشنهاد کاری را بپذیرد که لازم است حجابش را کنار بگذارد. تا اینکه منشی و ماشین نویس شرکتی می‌شود.

جنگ تمام می‌شود و صبریه و بچه‌ها مدتی را به کرمانشاه و قصر شیرین می‌روند اما باز به قزوین برمی‌گردند. آنچه همه این فراز و فرودها را برای صبریه شیرین می‌کند، فرزندانش هستند که دیگر به جایی رسیده‌اند؛ پژمان حقوق خوانده است، سیروان کار فنی آزاد می‌کند و مهتاب دکترای روانشناسی گرفته است.

همچنین ببینید

هوای روایت جنگ، مرارت زنان

 محمد کشاورز، محمد حنیف و مصطفی جمشیدی، داوران بخش داستان کوتاه دهمین دوره جایزه‌ی ادبی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *