خانه / نامزدهای بخش مستندگاری دهمین دوره جایزه جلال / سفر دیدار؛ حضور بر مزار ناصر خسرو

سفر دیدار؛ حضور بر مزار ناصر خسرو

مروری بر کتاب «سفر دیدار» نامزد بخش مستندنگاری دهمین دوره جایزه جلال آل احمد

به روایت محمدرضا توکلی صابری

«ضریح چوبین ناصرخسرو. اولین سخنم این بود «ناصرجان، دیدی آمدم»… لختی سرم را بر نرده آهنی گذاشتم و با او سخنها گفتم. تنها هدیه‌ای که داشتم آب دیدگان بود که بی دریغ بر تربتش فرو ریختم؛ بزرگمردی است این ناصر. (ص ۱۱۷-۱۱۶)» این نگاشته ای است از لحظه ملاقات دکتر صابری با مزار ناصرخسرو قبادیانی که با خواندن سفرنامه ناصر خسرو شیفته او می‌شود و پس از چند سال تلاش، سال ۱۳۹۲ هزار خطر را به جان می‌خرد و راهی تاجیکستان می‌شود تا او را در روستای حضرت سعید در کوهستانهای بدخشان افغانستان زیارت کند.

 

سفر دیدار شرح سفر صابری، ایرانی ساکن کلمبوس آمریکاست که شیفته ناصرخسرو می‌شود و ۱۳ سال – از روزی که سفرنامه او را می‌خواند تا روزی که پای در سفر می‌گذارد- آرزوی زیارت مزار او را در سر دارد. کتاب با سپاسگزاری از کسانی که او را در سفر یاری کرده‌اند آغاز می‌شود؛ کاری پسندیده که در کتابهای ایرانیان جای آن خالی است. سپس ماجرای شکل گیری سفر را می‌نویسد که با خبری از بی.بی.سی متوجه می‌شود اسماعیلیان به زیارت ناصرخسرو می‌روند. پس از یکماه پرس و جو، آدرس ایمیل فیلمبردار فیلم، صفر حقدادوف را به دست می‌آورد و برایش هدف سفر را می‌نویسد. حقدادوف، شگرف را به او معرفی می‌کند که راه و چاه را می‌داند و البته حضور طالبان در آن مناطق را گوشزد می‌کند. شگرف قول هایی به او می‌دهد، هرچند در عمل صابری مجبور می‌شود به خود تکیه کند و راه را بیاید که هرچند پرخطر و دشوار است و در فرودگاه کلمبوس در بازگشت او را از فرط ناتوانی ویلچرنشین می‌کند اما شاد و آرام است «چون اقیانوسی بیکران».

سفر از سه شنبه ۳ شهریورماه ۱۳۹۲ آغاز می‌شود؛ حرکت از کلمبوس به واشنگتن و از آنجا به استانبول. روز پنجشنبه به دوشنبه می‌رسد؛ شهری پر از درخت چنار و جوی آب شبیه تهران اما بدون ترافیک و با نظم در رانندگی. در هتل اوستا در خیابان رودکی اتاقی می‌گیرد و ملاقاتش با خانم شهرستانی در آکادمی علوم و حقدادوف در اتحادیه فیلمسازان او را به مرکز اسماعیلیه راهنمایی می‌کند، جایی که به معماری اسلامی سقفی بلند و حجره دارد اما چیزی بیش از چندین عکس از مکان زیبای آنجا عایدش نمی‌شود. به سفارت ایران زنگ می‌زند و درخواست راهنما می‌کند تا او را از راه خاروغ به بهارک و جرم و از آنجا به روستای حضرت سعید برساند. پاسخ آن است که «خاروغ ناامن است و باید صبر کند.» نیکلاس، دانشجوی زبان عربی و یک افغانی او را با مسیری متفاوت برای رسیدن به حضرت سید آشنا می‌کنند. اما در نهایت شگرف است که قرار است راه بلدش باشد.

تا روز موعود لحظاتش را با بازدید از مناطق و آثار تاجیکستان کوتاه می‌کند؛ از آثارخانه (موزه) ملی تاجیکستان بازدید می‌کند که فلش‌های راهنمایی در کف زمین دارد و بازدید کننده را راهنمایی می‌کند به دیدن: اشیای تاریخی با رویکرد آموزشی، وضعیت جغرافیایی و بوم شناسی تاجیکستان، چگونگی انقلاب سوسیالیستی و قهرمانان آن، تصاویری از بزرگان مانند ابن سینا و رودکی و فردوسی، مجسمه‌هایی از شاهان ایرانی و سالنی مختص ابزارهای موسیقی. بازدید از کتابخانه ملی که ورودی آن با مجسمه اسماعیل سامانی و سایر شاهان مزین شده‌ است اما بخش فارسی کتابخانه کم محتواست. حضور در کاروان بازار، بازار سوم مملو از اجناس چینی، چایخانه راحت که جایی شبیه به معماری رستورانهای قدیمی شمیران تهران دارد، کتابخانه فردوسی که مخصوص کودکان است، آثار تاریخی حصار در ۵ کیلومتری دوشنبه، باغ بوتانیک و مسجد و مدرسه حاجی یعقوب که کتاب المیزان را هم داشت.

بالاخره طاقتش تمام می‌شود و دل به دریا می‌زند و راهی پنجه پویان و فیض آباد می‌شود به این امید که کسی در آنجا کمکش خواهد کرد. با اینکه رشوه دادن بخشی از فرهنگ رایج آن مرز و بوم است، بدون انکه به کسی باج بدهد، از مرز می‌گذرد و وارد فضایی می‌شود با فرهنگی متفاوت که نشان از اثر طالبان دارد. در فیض آباد، شهر بی نشانه‌ها، به کمک پلیس به جرم می‌رسد و شاید بتوان گفت اصل سفر از اتاق قوماندان (فرمانده) امنیه (پلیس) جرم آغاز می‌شود که سیدگوهر، همکاری در بنیاد آقاخان، را به او معرفی می‌کنند و همراهش می‌شود.

دشواری راه، خطر طالبان و دل زدن به دریا و اعتماد به افرادی که نمی‌شناسد همه در مغناطیس حکیم ناصرخسرو گم می‌شوند. زمانی به خطر کردنش هوشیار می‌شود که از زیارت نخست برگشته و با تنی خسته، نیمه شب بیدار می‌شود و خاطرات جلوی چشمان تَرش می‌آیند و پر از سئوال می‌شود: «آیا واقعیت دارد که من تنها و بی‌هیچ پشتیبان مادی و معنوی شخص یا سازمانی و فقط با کمک و محبت دوستانی که در راه پیدا کردم در این کوشش موفق شدم؟ … در این وضعیت جنگی… این مناطق کوهستانی خطرناک…» او پاسخ همه سئوالهایش را در یک کلمه می‌دهد «حرکت کردم».

دشت اوشنگان و زیارت آرامگاه خواجه سید سهراب ولی، مراکز خر فروشی، سچمی و آرامگاه بی شک مراد خواهد خوانده ناصر خسرو و در نهایت وداع با حکیم که این بار کنکاش بیشتری بر مزار او می‌گذرد. در راه بازگشت به تاجیکستان «پهنتون نسوان» (دانشگاه زنان) و مزار سلطان بوسعید از نظر کنجکاوش دور نمی‌ماند.

صابری در تمام سفر نشانه‌های فرهنگ را موشکافانه می‌نگارد: نام خیابانها و شهرها که پس از فروپاشی شوروی تغییر کرده است، نرم‌افزارها در کافی‌نت که هنوز به روسی است، وفور کتابهای کودک روسی، شیوه نگرش مردم به روابط سیاسی و مسائل اجتماعی و فرهنگی، آرزوها و درخواست‌هایی که در قشرهای مختلف موج می‌زند و گاه با او در میان می‌گذارند، شعر فارسی که در اغلب موارد به زبان افراد از قشرهای مختلف جاری می‎شود؛ بارزترین آن زمانی است که در مرز افغانستان و تاجیکستان در محل بررسی گذرنامه مشاعره درمی‌گیرد و از حافظ تا رودکی و فردوسی بر زبانها جاری می‌شود.

صابری سفر دیدار را پس از سپاسگزاری و درآمد، در سه بخش: تاجیکستان، افغانستان و تاجیکستان ثبت می‌کند و در نهایت با بخش سفالینه بی‌ارزش که نقدی بر کتاب نگاهی نو به سفرنامه است، پایان می‌دهد. عکس‌ها و نقشه‌ها و گاه نمودارهایی که نشاندهنده موقعیت یا ثبت ویژگی‌های مکانی است در تکمیل استناد به یاری متن می‌آید؛ متنی که مدام با یادداشت برداری دقیق در هر لحظه شکل می‌گیرد.

این کتاب دومین سفرنامه او درباره ناصرخسرو است. کتاب نخست، «سفر برگذشتنی» او در هفتمین جایزه جلال نیز برگزیده بوده است.

همچنین ببینید

هوای روایت جنگ، مرارت زنان

 محمد کشاورز، محمد حنیف و مصطفی جمشیدی، داوران بخش داستان کوتاه دهمین دوره جایزه‌ی ادبی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *