خانه / روایت / این کوچه بن‌بست است

این کوچه بن‌بست است

نترسون کوهُ از حرف (۱)

ساعت حدودهای ۱۲ ظهر ۹ دی ۹۶ بود. از خانه تا میدان انقلاب پیاده، راهی نیست. توی یکی از بن‌بست‌های بزرگی است که خودش سه فرعی می‌شود و مُشبّه است به راهِ دررو. دیروز وقتی می‌رفتم دانشگاه، توی اسنپ بحث سیاسیِ داغی بین من و راننده که خودش را همشهری رضا‌شاه معرفی‌می‌کرد، در گرفت. بحث سرِ رئیس‌جمهورهای ایران بود و رفته بودیم سراغِ جزئیات رفتارها و صورت‌هایشان. من کمی از چیزهایی که از زمان جهاد کشاورزی اسحاق جهانگیریِ کوه‌شاهی در جیرفت، از یکی از خان‌های کهنوج توی ذهنم مانده بود گفتم و او منتقد کُتِ احمدی‌نژاد در سازمان ملل بود و معتقد بود او آبروی ملت ایران را بُرده با کُت‌رسمی نپوشیدن در محافل رسمیِ سیاسی بَین‌الملل. بیست و پنج‌سالش بود و می‌گفت در هیچ‌کدام از انتخابات رای نداده‌ام. حسنی به مکتب نمی‌رفت، وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت. اواسط راه متوجه شدم استادِ درس فلسفه علم- که یکی از طرفدارانِ نظریه تکاملِ عالی‌جناب داروین است؛ با اولویتِ آن دومقاله‌ی فرضیه‌محوری که در انجمن زمین‌شناسی لندن منتشر کرد و معروف شد و سومی که هوا شد- کلاس این هفته را کنسل کرده است و از آنجا به بعد در مسیری که مقصودش بن‌بست بود راه خودم را ادامه می‌دادم. به خودم گفتم بروم دانشگاه یکی دونفر را ببینم، سری و چرخی بزنم و برگردم. در شش‌ماه گذشته بیشتر وقت‌ها در یک‌چهارم پایانِ سفرهای اسنپی‌ام، من و راننده‌ها به یک نقطه‌ی مشترک می‌رسیدیم. بهش گفتم اصلا قیافه‌یِ نژاد رو نگاه کن، شبیه یکی از دوره‌های زمین‌شناسی زمین است که انگار رودها و دریاچه‌ها و جنگل‌ها رویش دفورمه شده‌اند. اینکه قیافه‌اش خیلی خوب نیست برایش برگ برنده بوده است در آن سالها. به شوخی گفتم آدم‌های سیاسی تیم او هم، تا حدی از کم‌قیافگی را نداشته باشند مطمئن هستم که نمی‌توانند به هسته‌ی اولیه‌ی تیم او راه پیدا کنند. این خوش‌قیافه نبودن یک پوئنِ اساسی و حیاتی است. او هم می‌گفت پرزیدنت روحانی را نگاه کن، صورتی تر و تمیز و ریش‌هایی آنکادر دارد … وسط حرفش پریدم و گفتم البته پوست صورتی درجه یک … صورتش را برگرداند سمتم و گفت داری تکه می‌اندازی؟ گفتم اتفاقا این که خیلی خوب است حداقل باعث آبروریزی در مجامع بین‌المللی هم نیست. دیگر کشورها هم متوجه می‌شوند که چه رئیس جمهور خوش‌تیپ و خوش‌صورتی داریم. خوش‌تیپ-صورتی مهم است، خیلی مهم. اصلا نگاه کن من و تو چقدر خوش‌تیپ و خوش‌قیافه نیستیم! توی این تهرانِ بزرگ، که زمینش می‌لرزد و آسمانش آلوده می‌شود راننده بود، اما فقط بیست و پنج‌سال، نباید بهش اینجور می‌گفتم، اما پا روی نفس خودم گذاشتم و گفتم.  بهش برخورد، رفت توی خودش و دیگر حرفی نزد و چشم انداخت توی خیابان و مشغولِ لایی کشیدن شد توی اتوبان.

ساعت حدودهایِ۱۶ روز ۹ دی ۹۶ است. اسنپی از روبروی ساندویچ نشاط رد ‌شد و گفت توی تولید و تدارکاتِ فیلم «پایان‌نامه» بوده است و خیلی چیزها را دیده است و اینکه چقدر  در حین ساخت جلوی فیلم سنگ انداخته‌اند و حتی راهنمایی‌رانندگی باهاشان همکاری نمی‌کرده است و البته خیلی از این مسائل با یک تلفن زدن حل شده است. اینکه تلفن را چه کسی زده است به چه کسی را البته نمی‌گفت. منم فقط چندتا بد و باراه -و نه بیراه- به «قلاده‌های طلا» گفتم و ولش کردم. از دانشگاه به خانه دیگر حرف سیاسی نمی‌زنم، اصلا جو علمی دانشگاه می‌گیردم و فکرهای سیاسی را ولش می‌کنم. راننده یه‌تِک می‌گفت و من شل کرده بودم و با آهان و اوهون و بالا انداختن و حتی نگه داشتنِ ابرو، سر و تهش را هَم می‌آوردم تا برسیم. اواسط خیابان فرصت شیرازی بودیم که صدایی از عقبِ ماشین درآمد، شَتَرَق، مثل اینکه چوبی ترکه‌ای باتونی لگدی چیزی زده بودند جایِ باک ماشین و البته ندیدیم طرف را. زده بودند پَسش، کانّهُ ترکه‌ای، شوتی که می‌زنند بَکِ الاغ که راه برود و نایستد. هرچه به سمت خانه می‌رفتیم شلوغی‌ها بیشتر می‌شد و انگار کم‌کم وارد منطقه‌ی جنگی می‌شدیم من و راننده‌ی تولیدی-تدارکاتی-اسنپی. یک‌ماه گذشته تا کمی استرس می‌آید سراغم آلبوم آخریِ رضا صادقی را پِلی می‌کنم و گاهی نترسونِ جنتی‌عطائی بزرگ و با احساس را. اواسط خیابانِ فرصت راننده اسنپی را خلاص کردم که برود بیرون، «نترسون» را پِلِی کردم و هدفون توی گوش از ۲۰۶ پیاده شدم. گُله ‌گُله‌ی درازیِ خیابان فرصت، آدم‌هایی الکی پیاده‌روی می‌کردند، برخی ایستاده بودند زیر سقف آلودگی هوای تهران، و مغازه‌ها همه باز بود. میوه‌فروش‌ها میوه‌های ویترین‌شان را کشیده بودند توی مغازه و سوپری‌ها قفسه‌ی پفک و چیپس‌موتوری‌هایشان را. توی پیاده‌رو راه می‌رفتم. بوی دود می‌آمد. از آن دودهای نامرغوب. عراق یادم آمد و کوچه‌های کثیف‌اش و بوهایی که زمینش را تسخیر کرده است.  هرچه به خیابان کارگر شمالی نزدیک می‌شدم صداهای تلنبار شده و درهم‌برهم، بیشتر می‌شدند و صدای گام‌هایِ بلندتر و کوبیده‌تر روی آسفالت. توی تقاطع جمال‌زاده-فرصت از دور می‌دیدم که چندتا آدمِ پَک‌و‌پوز بسته با ماسک، سطلی بزرگ، نقره‌ای‌رنگ  و پُر از زباله را از کوچه‌ی ما بیرون می‌کشیدند و  خِرکش، می‌آوردندش وسط خیابان، تماشاگرها هم پخش و پلا دور و برشان. یکی از ماسکی‌ها چیزی ریخت توی سطل زباله و کبریت را کشید. همینکه آتش شعله گرفت، با دوستانش و لگدهایشان سطل را واژگون کردند و آشغال‌های آتش‌گرفته پهن شدند روی آسفالتِ سرد. چند دقیقه‌ای نگذشت که یکی دونفر از سرِ کارگر دویدند سمت من و آدم‌های دیگر هم ندیده و از روی دستِ آنها فرار ‌کردند، تماشاگرها هم همراه‌شان. آنها می‌دویدند و من می‌دویدم. کسی اگر تازه می‌رسید و مثلا از روی ‌بام‌ها، لانگ‌شاتِ ما را می‌دید فکر می‌کرد افتاده‌اند دنبالِ منِ در حالِ فرار. دویدن‌مان تمام شد. همه ایستادیم و پشت سرمان را نگاه کردیم؛ هیچ خبری نبود و حتی یکی  هم نیامده بود رَدِّمان. توی سرما عرق کرده بودم. چسبیده بودیم به هم نفس‌نفس می‌زدیم …

یک دیدگاه

  1. تا آخرش رو خوندم. هیچی گیرم نیومد. وقت ملت رو هدر ندید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *