فلاش بکی به تاریخ

مروری بر رمان «تپۀ خرگوش» نوشته علیاکبر حیدری نشر روزنه

تپۀ خرگوش ماجرای یک خانواده است در سه برهۀ زمانی حساس تاریخ معاصر ایران. کتاب اول در بیمارستان شروع می‌شود در جست و جوی خونی کمیاب برای نجات زائو. خونی که در آن شرایط خارج از بیمارستان، بر زمین ریخته می‌شود. گروه خونی سهیلا کمیاب است، در آن شرایط کمیاب‌تر. ماجرا به روزهای پیش از انقلاب برمی‌گردد. یکی دو روزی پیش از پیروزی  انقلاب اسلامی است، درگیری شدیدی بین نیروی هوایی مستقر در پادگان و لشکر گارد رخ داده است. در این روز اولین اسلحه‌ها به دست مردم می‌افتد و مردم به کمک نیروی هوایی آمدند و نیروهای گارد را به عقب ‌رانند. مردم تمام خیابان‌های جلوی پادگان را با کیسه‌های خاک، سنگر درست کرده بودند، با نیروهای گارد درگیر شده بود. در این زمان  است که نوبت به وضع حمل عروس خانواده‌ می‌رسد، خانواده‌ای که کل داستان دور و بر زندگی آن‌ها می‌گذرد، سهیلا، همسر احمد باردار است. در آن هیاهو، ارغوان، قصد می‌کند به کمک همسایه‌‌شان که مهری هم به او دارد، یوسف، سهیلا را به بیمارستان ببرند. بیمارستان‌ها اما پر است از اجساد مردمی که در درگیری‌ها کشته شده‌اند. در بین راه با، مظفر، یکی از شکنجه‌گران ساواک روبه‌رو می‌شوند و همین مواجهه و درگیری با این شکنجه‌گر موجب می‌شود یکی از بچه‌های دوقلوی سهیلا سِقط شود.

یوسف که همسایه این خانواده است مبارزه را بی‌هوده می‌داند و عقیده دارد که شاه را نمی‌شود بیرون کرد. اما ارغوان اعتقاد دیگری دارد او که جزو گروهکی است اعتقاد دارد که به خاطر آزادی مردم باید مبارزه کنند. یوسف اما معتقد است که سر موضوع «مجید شریف واقفی» سازمان منافقین جنایت کرده است و به افراد خودش هم رحم نمی‌کند و به خاطر قدرت سازمان تغییر ایدئولوژی داده است و مارکسیست شده است.

کتاب دوم  در زمانه جنگ می‌گذرد. دومین دوره حساس تاریخ معاصر ایران. شهر در معرض حمله هوایی است و رادیو از موشک باران می‌گوید: «شما با ریختن خون‌تان و گذشتن از علایق‌تان و گذشتن از آنچه دوست داشته‌اید تومار فتنۀ حرامیان تجاوزپیشه بعث را…»

رضا، فرزند سهیلا و احمد، که چند روز پیش از انقلاب اسلامی در بیمارستان به دنیا آمده بود، حالا بزرگ شده است. مدت‌هاست اما از ارغوان خبری نیست.  بعد از سی خرداد و جنایت منافقین دیگر خبری از ارغوان نیست. اما درست در روز تولد رضا سر و کله ارغوان پیدا می‌شود. جز مادر خانواده که به ارغوان بی‌‌اعتناست همه از دیدنش خوشحال می‌شوند. رضا هم به ارغوان توجهی نمی‌کند «شاید اسم ممنوعه عمه را هم نشنیده باشد در این سال‌ها.» در این هنگام مامورهای انتظامی سر می‌رسند ارغوان که دلتنگ خانواده است می‌گریزد. حس می‌کنی که انگار مادر خانواده که با ارغوان میانه خوبی ندارد و او را در جنایات منافقین شریک می‌داند او را به نیروهای انتظامی لو داده است.

کتاب سوم در ایام انتخابات می‌گذرد. رضا، بزرگ شده است و ازدواج کرده است و بچه‌ای توی راه دارد . احمد در بیمارستان بستری است در انتها مشخص می‌شود که ارغوان در جایی در کانادا زندگی می‌کند. یوسف می‌خواهد برود کانادا و ارغوان، عشق قدیمی‌اش را پیدا کند.

رمان همانطور که در روز ۲۱ بهمن ماه سال ۵۷ در بیمارستان شروع می‌شود، چند روز پس از انتخابات در بیمارستان به پایان می‌رسد. تپه خرگوش روایتی از تاریخ است، در جایی رمان کند پیش می‌رود، به کندی زمانی که انسان، گرفتار است و گاهی به سرعت می‌گذرد، به سرعت گذر عمر. تپه خرگوش ماجراهای آدم‌هایی است که دوست دارند تاریخ بسازند اما تاریخ آن‌ها را می‌سازد.

 

همچنین ببینید

گفتمانی پیرامون تحلیل گفتمان

نشر و نقد، ارتباطی دوسویه‌‌‌ دارند. اگر نقد نباشد اثر فاخر و مبتذل تفاوتی ندارند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *