خانه / نامزدهای بخش رمان دهمین دوره جایزه جلال / از اسطوره‌های کهن تا شخصیت‌های امروزی

از اسطوره‌های کهن تا شخصیت‌های امروزی

مروری بر رمان «الفبای مردگان» نوشته‌ی هادی خورشاهیان، نشر نیلوفر

«الفبای مردگان» رمانی است با چهار عنصر، چهار فصل، با نام «خرداد خاک»، «آبان آب»، «آذر آتش» و «بهمن باد».  راوی عنصر اول، که «خرداد خاک» نام گرفته ناصر است. ناصر برای رسیدن به آرزوهایش دست به هر کاری می‌زند. ناصر با زنش، آتوسا اختلاف دارد، آدم خلافکاری است که با آدم‌های ناجوری رفت و آمد می‌کند. ناصر دزد است، دروغ‌گوست و آدم‌های دور و برش همه خلاف کارند، شرخرها، مال‌خرها. زنش از دستش خسته شده است،   ناصر به نداهای درونی اعتقاد عجیبی دارد ولی از بخت بد همیشه فقط نداهای درونی شیطانی به سراغش آمده و وادرش کرده بودند که کارهای بد انجام بدهد و در واقع خیلی به نداهای درونی خوب گوش نمی‌داد. ناصر کم‌کم متوجه می‌شود که به بد راهی افتاده است. ناصر از آن آدم‌هایی نیست که اگر از او بپرسی دوباره اگر به دنیا بیایی چکار می‌کنی و او بگوید همین کارهایی را می‌کند که تا حالا کرده است. سرانجام تمام بدی‌های عالم دست به دست هم می‌دهند تا دوباره به صراط مستقیم برگردد. در صبحی با صدای قرآن از خواب بیدار می‌شود و می‌اندیشد که مدت‌هاست نماز نخوانده است تازه یادش می‌آید که چقدر از خدا و خودش دور شده است.

راوی عنصر دوم، که «آبان آب» نام گرفته، آتوساست. آتوسا عقدکرده‌ی ناصر است. آتوسا کم‌کم می‌فهمد که نمی‌تواند با یک دزد زندگی کند، دزد سابقه‌دار به چه درد آدم می‌خورد؟ ناصر وقتی هم که سابقه‌دار نبود نتوانست کار پیدا کند، چه برسد به اینکه سابقه‌دار شده است و حبس هم کشیده است. آتوسا با دیدن حروف الفبا یاد ناصر می‌افتد که از قول پدرش می‌گفت مرده‌ها هم مثل زنده‌ها الفبا دارند، ولی چون دستشان از دنیا کوتاه است الفبای‌شان به هم ریخته است. گناهکاران هم مثل مرده‌ها دستشان از دنیا کوتاه است. پس از ناصر که توان اداره زندگی را ندارد، طلاق می‌گیرد بعد از طلاق با پسرعمه‌اش داوود ازدواج می‌کند که او هم از نظر مادی اوضاع درستی ندارد و با ماشینش مسافرکشی می‌کند. در طول زندگی‌اش مدام داوود را با شوهر سابقش، ناصر، مقایسه می‌کند. آتوسا بعد از طلاق گرفتن پی می‌برد چقدر حالات و روحیاتش به ناصر نزدیک بوده است و چقدر تحت تاثیر حرف‌های ناصر قرار گرفته است. علاقه مشترک هر دوشان به زندگی مردگان و شاید همان روح سرگردان مردگان نمی‌گذارد ناصر را فراموش کند.

فصل سوم و عنصر سوم، «آذر آتش»، نام گرفته است. این بخش روایت غریب دیگری است، به غرابت پدر ناصر، پدر ناصر حرف‌های عجیبی می‌زد، سال‌ها پیش می‌گفت که دست گناه‌کارها و مرده‌ها از دنیا کوتاه است. وقتی ناصر در زندان است معنی حرف پدرش را در می‌یابد و خیلی طول کشید تا فهمید از اسب افتادن یعنی چه. ناصر وقتی معنی این جمله پدر را فهمید که خودش از اسب افتاده بود، با اولین اشتباه. ناصر وقتی کودک بود با علاقه همراه پدرش به قبرستان می‌رفت تا نقل داستان مرده‌ها را از پدرش بشنود. برای همین ناصر با علاقه همراه پدرش به گورستان می‌رفت و به نقل قصه‌های پدرش گوش می‌داد اما همیشه داستان‌های پدر مثل داستان شهرزاد «هزار و یک شب» ناقص می‌ماند. پدر ناصر حیرت‌انگیزترین پدری بود که تا آن موقع کسی دیده بود.

عنصر چهارم، «بهمن باد» است و آخرین روایت از روایت‌های اربعه، راوی آن دوست ناصر است، دوستی که اعتقاد دارد  ناصر پسر خوبی است و دلش مثل آینه زلال و شفاف است. او تنها کسی است که اعتقاد دارد ناصر به اصل خودش بر می‌گردد. ناصر به تنها دوستش، که زلالی قلبش را دیده است می‌گوید که دلش می‌خواهد برود کهریزک و سرخه حصار و شیرخوارگاه آمنه و این طور جاها تا برای آینده آن‌ها کاری بکند، آینده‌شان را بسازد و در این فصل ناصر آدم غریبی می‌نماید، مخزن الاسراری که پدرش الفبای مردگان می‌دانست و هم انگار از سر و اسرار بی‌خبر نیست، همو که از اسب افتاد اما از اصل خیر.

همچنین ببینید

گفتمانی پیرامون تحلیل گفتمان

نشر و نقد، ارتباطی دوسویه‌‌‌ دارند. اگر نقد نباشد اثر فاخر و مبتذل تفاوتی ندارند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *