خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات (۷)

جان خرابات (۷)

خاطره نگاری از «احمد عزیزی»

… و احمدْ مثنوی‌خوانِ خانقاه حضرت قطبِ شریعت و طریقت و تجلی حقیقتِ شیخ سید محمد عبدالقادر جیلانی، جناب مرحوم مغفور، آقا سید طاهر هاشمی بود. من دستم به سید طاهر نمی‌رسید. چلمن‌تر از آن بودم که راه سنندج یا کرمانشاه را در پیش بگیرم. از این گذشته، با حالی که من داشتم و بهتی که بر من غلبه داشت، احمد برایم بس بود. باری، آواز احمد و حافظۀ شگرف وی، مرا دوباره به تفرج در جزیرۀ مثنوی برانگیخت و دیگربار دروازۀ تصوف را به روی من باز کرد. شاید اگر آن روز می‌دانستم که مثنوی باعث خواهد شد از ایدئولوژی اندک‌اندک دور شوم، چندان‌که حاضر نباشم با هیچ ایدئولوژیستی کنار بیایم؛ می‌رمیدم و پاپس می‌کشیدم. نسلی که امروز مخاطب کلام من است، شاید درنیابد التزام نسل من به ایدئولوژی تا چه پایه و مایه بوده است. من و امثال من برای دفاع از حدود و حریم ایدئولوژی، نه تنها شعر و مقاله می‌نوشتیم، نه تنها دشمنان را هجو می‌کردیم، بلکه فارغ از اینکه فرجام این جهان‌بینیِ سیاسی چه خواهد بود، با هواداران گروهک‌ها کتک‌کاری می‌کردیم آن هم تا سرحد مرگ! در یک کلام: بسیجی به معنای بی‌ترمزِ کلمه. شاید تعجب‌آور باشد که چطور ممکن است یک شاعر یا نویسنده یا… اهل زدوخورد خیابانی هم باشد. ولی ما اقلیتی بودیم که اکثریت از آن اعراض کرده بود و اگر جنگ پیش نمی‌آمد، کارِ این اعراض چندان بالا می‌گرفت که مسلمان نشنود کافر نبیند. واقعاً و حقا «جنگْ نعمت بزرگی است»؛ هوالذی یقول:

درِ میخانه گشایید به رویم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

… آری، احمد بود که مرا مستعد شناختن وجه باطنیِ حاج سید روح الله کرد. حتی منافقین امتْ تفاوتِ ساحت سلوک بندۀ هیچکس و استاد زنده‌یاد و نام، مولانا احمد عزیزی را مطرح کرده بودند. خود ایشان یک‌عمر همه‌جا به‌کرّات گفته بود که من جمالی‌ام و یوسف جلالی… و مانده‌ام چه بگویم اگر آن جمالی نبود، این جلالی هرگز به خود باز نمی‌آمد. گویی پیرانِ باطن‌دارِ هند کوچک او را برانگیخته بودند تا بیاید و مهربانی را به همگان یادآور شود؛ به ویژه به من، که گویی ناخواسته می‌خواهم تلافیِ کتک‌هایی را که از پدر و عمو پیران و دایی عبدالکریم خورده‌ام، سر روشنفکرانِ نگون‌بخت و زبون‌اندیشِ این خراب‌آباد دربیاورم. غافل از این‌که آن‌ها هم گرفتار حجاب ایدئولوژی‌اند؛ گیریم با رنگی دیگر و عنوانی دیگر.

به یاد می‌آورم که شانزده روز پس از مرخص شدنم از تیمارستان (سال ۵۶) خواهرِ زن‌دایی عبدالکریم را که در پانزده سالگی برایم عقد شرعی کرده بودند و…

بله… در حالی‌که هنوز برق به منطقۀ «آخر اسفالتِ» شوش دانیال نرسیده بود، دیکتاتور بزرگ (پدر) به خیالِ خودش زنم داد که دیوانه نشوم و در کوه و بیابان نگردم و دست از حضرت مولا بردارم و.. این سخن بگذار تا وقت دگر.. و حالا سال ۶۰ بود و آتش جنونی که احمد در من برافروخته بود، پس از سه ماه ریاضت مرا به فرازی فرا برده و سوخته بود که در شهریورماه به سوی دزفولی سرازیر شدم با زن و بچه، که روزانه کلی گلوله توپ دوربرد و هفته‌ای چند و گاه چندین موشک آنرا هدف می‌داد اما شهر دایر بود؛ اهل ایمان مانده و اهل دنیا گریخته بودند چنانکه در دیگر شهرهای دور و نزدیک جنوب و غرب…

احمد نه فقط مرا که بسیاری از ایدئولوژی‌زده‌های جناح مسلمان و متسلمان را با قلندربازیِ خود ناگزیر کرده بود به مواریث گذشته توجه کنند. احمدی که به جای سردبیر بیش از هشتاد سرمقاله درباب لیبرالیسمِ التقاطی نوشته و روزنامه (جمهوری اسلامی) را به عرش رسانده بود، پس از آنکه سردبیر به صدرالوزرائی رسید، دریافت که سیاست و ژورنالیسمِ سیاسی در کشورهای جهان سوم نردبان است؛ نه ساحتی که همچون برخی گوشه و کنارهای جهان غرب، تداوم داشته باشد و روشنگری کند.

من سال ۶۳ ناچار شدم دوباره راه پایتخت را در پیش بگیرم و عطای سپاه را به لقایش ببخشم. بعداً اگر عمری باقی بود در باب دورۀ نظامی بودنِ خود حرف‌ها خواهم زد. تنها همین را می‌گویم که هنوز خود را یک بسیجی می‌دانم. اما بسیجیِ آناهیتا. بسیجی بانویِ آب‌ها و نمک..

بازگشت به تهران همان بود و با احمد تجدیدِ پیمان کردن همان. اما احمد قدری عجیب و غریب شده بود و کارهایی می‌کرد که قبل از آن سابقه نداشت. مثلاً افراط در تزریق پنیسیلین و از این‌گونه جربزه به خرج دادن‌ها در عالم خرابات و خراباتی‌گری یا از این هم شگرف‌تر. سال ۶۴ قرار شد خاطرات بنویسیم. مثلاً خاطرات جنگ. احمد چیزی شبیه شطحیاتش نوشت و تحویل داد. من توقع داشتم لااقل قدری از واقعیتِ بمباران شدنِ سرپل ذهاب و فرار مردم از آنجا به کرمانشاه و جاهای دیگر و از این قبیل را مطرح کند. اما جنگِ احمد نیز در عالم پندار اتفاق می‌افتاد و عراقی‌ها و ایرانی‌هایش پوپک‌ها و شقایق‌ها و پرستوها و یاس‌ها بودند و از این دست گریختن به دامان رؤیا.

و مگر نه رؤیا مطلع قلمرو جاودانگی (مینویی) است؟

احمد به رؤیا گریخته بود تا در هیچ عرصه‌ای پاسخ‌گو نباشد. حتی به خود و وجدان خود. و مگر نه وجدان را هیچ دارویی تخدیر نمی‌تواند کرد جز رؤیا؟ منظورم از وجدانْ همان بی‌همه‌چیزی نیست که فردِ منتشر آن را در باب فوتبال همان‌گونه به میدان می‌فرستد که در باب آداب تفاهمِ زناشویی و انتخابات و قانون‌گزاری، که بیشتر آن گزارش، قانون‌های بازدارنده‌ای است که حول قانون اصلی در گردش‌اند و مانع گُل کردن آن می‌شوند؛ این هیچ نیست مگر تندیسی موهوم از هم‌تافت شدنِ رؤیاهای مردم کوچه و بازار و از یک پدیدۀ مشخص و معین، هزاران هزار صورت تأویلی داشتن. آن هم تأویلی عامیانه و مدافع «وضع موجود» و همزمان، معترض و انقلابی‌نما و متظاهر به دانایی و خودبین تا سرحد انفجار.

نه! … هرگز با چنین وجدان احمقانه‌ای، سروکار نداشته و نخواهم داشت به لطف شاه مردان، شیر یزدان، حیدر دُلدُل سوار…. صریح و ساده‌تر از این، اگر صورت می‌بندد، می‌گویم!

درویشیِ احمد گم شده بود. احمد دیگر فرشته نبود. عقدِ عدداندیشِ سودجو بر احمدْ غالب آمده بود؛ درست آن‌گونه که کودکی خُرد به سیگار کشیدن عادت کند، کودک را گناهی نیست، اما ترک دادنش هم امکان ندارد. گاهی با خود می‌اندیشم: احمد آیا هیچ نقشی در این عادت معقول نداشت؟ چگونه ممکن است در عین ناخودآگاهی، خودآگاه بود؟ شاید هم عدداندیشی و سودجویی برای احمد کمین‌گاهی بود، همان‌گونه که جنون برای من. شاید… نمی‌دانم. چگونه می‌توان به «راه و رسم منزل‌ها» ملتزم بود و آزار دید و دلخوش بود به اینکه مثلاً حضرت ابوالمعانی گفته است:

مطلبی گر بود از هستی، همین آزار بود

ورنه در کنج عدمْ آسودگی بسیار بود

احمدی که پیشتر می‌شناختم، چندان التزامی به «راه و رسم منزل‌ها» نداشت و «عرف عام» را به چیزی نمی‌شمرد؛ اما این احمدْ تازه به نظر می‌آمد که گم شده باشد. شعر و شَطح می‌نوشت، اما در اوج، هول و متعارف بودن، ناهشیار می‌نمود.

ادامه دارد..

خاطره نگاری های دیگر از همین نویسنده:

جان خرابات (۱)

جان خرابات (۲)

جان خرابات (۳)

جان خرابات (۴)

جان خرابات (۶)

همچنین ببینید

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *