خانه / روایت / آخرین عکس‌های یادگاری با ارگ بم

آخرین عکس‌های یادگاری با ارگ بم

در همسایگی آشنایان (۵)، رضا امیرخانی و مصطفی رحماندوست

انگار تا یک نفر خبر زلزله بم را از ۱۸۹ کیلومتری شرق کرمان به مرکز استان ببرد و به گوش اولین نفر برساند، چند ساعت طول کشیده بود. انگار نه انگار که کرمان هم از تکانه‌های خشمگین زمین به خود لرزیده بود و خانه‌های زیادی روی سر مردم این شهر ریخته بود. اخبار رادیو، خبر زلزله را ساعت ۲ بعدازظهر، برای اولین بار اعلام کرد؛ هنگامی که من صندلی ماشین را خوابانده بودم و در دل آفتاب کم‌جان و بی‌حال اولین جمعه زمستان و در حاشیه یکی از خیابان‌های خلوت تهران چرت می‌زدم. منتظر پدرم بودم که رفته بود خانه مردم روضه بخواند.

رضا امیرخانی زنگ زد. هراسان بود. او هم خبر را تازه شنیده بود. بی‌قرار حرف می‌زد. صدایش قطع و وصل می‌شد. چند بار گفتم «صداتو ندارم آقارضا.» جمله سئوالی را بلندتر و رساتر گفت؛ طوری که شنیدم و به فکر فرو رفتم.

ـ می‌آی بریم بم؟

به پسر هفت ماهه‌ام، به ماشین صفر کیلومترم و به زنم که بعد از سال‌ها مادر شده بود، فکر کردم. آن‌چه می‌دانستم این بود که آزادی رضا را ندارم. طوری گفتم «بذار بهت خبر بدم» که معلوم بود اهل چنین ماجراجویی‌هایی نیستم.

ـ من الآن دارم راه می‌افتم.

خداحافظی کرد. صندلی ماشین را راست کردم. رادیو داشت تند و تند از بم گزارش می‌داد. نه به آن بی‌خبری مطلق از زمان وقوع زلزله و نه به این همه خبری که انگار در مسیر امواج گیر کرده بود و به آنتن نرسیده بود!

تماس امیرخانی مرا به سه هفته قبل از آن برد که با کاروانی از نویسندگان و شاعران برای شرکت در سومین جشنواره ادبیات داستانی بسیج به کرمان و بم رفته بودیم و ارگ تاریخی را سیرِ سیر تماشا کرده بودیم. بم چه خلوت و بی‌رفت و آمد بود آن روز! ناهار دلچسبی در تنها غذاخوری فعال بم خوردیم و راه دراز و یکنواخت کرمان را برگشتیم پای پرواز تهران.

حساب کردم، دیدم درست ما در کوتاه‌ترین فاصله از غیظ زمین، بم و ارگش را دیده بودیم و عکس‌ها از آن برداشته بودیم. چه خاطره‌ها که در بازدید نیم‌روزی صبح جمعه ۱۴ آذر درست نشده بود. مهم‌ترینش، آشنایی با پیرمرد عاشقی بود که در دل خشت‌های گلی، اتاقی حقیر برای خودش دست و پا کرده بود. دل داده بود به ارگ و عاشق آن بود. شعر را هم دوست داشت و چون اهل همدان بود، مصطفی رحماندوست خیلی زود با او انس گرفت و سر از کارش در آورد. اگر جواد محقق هم بود، جمع همدانی‌ها جمع‌تر می‌شد، اما او از کرمان نیامده بود با ما.

پیرمرد، شعرهای زیادی حفظ بود و وقتی دید نیمی از آدم‌های گروه ما شاعرند، و حتی شاید وقتی دانست شاعر «صد دانه یاقوت» با ماست و دست بر قضا، همشهری اوست، سفره دلش را باز کرد تا خیلی سئوال‌پیچ‌اش نکنیم که چرا یک پیرمرد همدانی در خشت و گل‌های ارگ بم، خانه ـ که چه عرض کنم، لانه ـ کرده است! گفت که به عشق ارگ، جلای وطن کرده و در میان دیوارهای ستبر آن، برای خود خوابگاهی فراهم کرده است.

پیرمرد که به خاطر علاقه عجیبش به ارگ بم، راهنمای بازدیدکنندگان آن شده بود و تا اندازه‌ای از توریست‌های خارجی، زبان هم یاد گرفته بود، شعرهای دست و پاشکسته و نه چندان سالمی هم داشت که برایمان از حفظ می‌خواند و چون دستی هم در مرمت ارگ بم داشت، رحماندوست به او صفت «خشتمال همدانی» داد!

حالا سه هفته از آن روز جمعه گذشته بود و بم، مثل همان روز خلوت و آرام، این بار برای همیشه به خواب رفته بود. مثل همه ایرانی‌ها، سرنوشت ارگ برای ما اهمیتی نداشت و مهم، آدم‌های آن بودند. ما در آن شهر، اما جز پیرمرد خوش‌ذوق و خشتمال، کسی را نمی‌شناختیم. رحماندوست از همه بیش‌تر نگران پیرمرد بود. قول دادم که از طریق دوستان کرمانی، جویای احوالش شوم، اما در میان چند ده هزار نفر (هنوز آمار مرگ و میر زلزله بم متناقض است) چگونه می‌شد خبری از آن پیرمرد گرفت؟ بروبچه‌های بسیج کرمان هم سخت سرگرم امدادرسانی بودند و حتی چند نفری از آن‌ها در حوادث رانندگی جاده کرمان ـ بم کشته شده بودند.

چند روز گذشت. دستم به جایی بند نبود و نتوانسته بودم از پیرمرد مهاجر و عاشق خبر بگیرم. رحماندوست از طریق همه دوستانی که در کرمان داشت، به جست‌وجوی او افتاده بود. انگار برای ما خون او از هزاران انسانی که زیر آوار سحرگاه پنجم دی‌ماه ۸۲ جان سپرده بودند، رنگین‌تر بود. طومار بزرگ‌ترین سازه خشتی جهان با تمام عظمتش به هم پیچیده بود و حالا ما دنبال این بودیم که از سلامت یک نفر خبر بگیریم. پیرمرد برایمان مهم شده بود.

روزها گذشت. رضا امیرخانی از بم برگشت و شد پیک خوش‌خبری که از سرزمین سوگوار می‌آمد. تنها خبر خوب او از میان آن‌ همه ناله و داغ این بود: پیرمرد خشتمال زنده است.

همچنین ببینید

پیل زلزله‌ی ازگله

بعد از زلزله‌ی منجیل که نرفتم، به باقیِ زلزله‌های ایران سرکی کشیده‌ام. این زلزله فیل‌ترین …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *