خانه / روایت / یلدای خونین

یلدای خونین

روایتی از بمباران کرمانشاه در یلدای سال ۶۵

نیمۀ آذر ماهِ سال ۶۵ بود. هفت سال از جنگ می‌گذشت. پدر و برادرکوچک‌ترم در خبازخانۀ صالح‌آباد، ایلام ،در گروه تدارکات پشت جبهه بودند. پدرم پس از ماهی برگشت. هنوز گَرد راه به تن داشت و استکان چایش را نخورده بود که آژیر قرمز بلندگوی مدرسه به صدا درآمد. همۀ ما به سمت سنگر دبستان دخترانۀ روبه‌روی‌مان دویدیم. آژیر هنوز تمام نشده بود که صدای ضد هوایی در دل کوه طاق‌بستان پیچید، و با صدای انفجار بمب‌ها قاطی شد. سنگر راهرویی باریک در زیر حیات مدرسه بود. همسایه‌ها همه به آن جا پناه آوردند. من همیشه از سنگر می‌ترسیدم، اگر بمب درست روی ما می‌افتاد یک گور دسته‌جمعی می‌شد و همین باعث می‌شد زیادْ تمایلی برای رفتن به آنجا نداشته باشم. پس از آژیر زرد، سریع بیرون آمدیم. دود و خاکْ سطح شهر را گرفته بود. خانۀ ما جنوبی بود. شیشۀ حیاط خلوت، همسایه‌مان کشورخانم، که در کوچۀ پشت قرار داشت، مشرف به حیاط پشتی ما بود. وقتی درِ ورودی حیاط را باز کردیم، آن جا پر از شیشۀ شکسته بود. صدای کشورخانم می‌آمد، که با صدای بلند کمک می‌خواست و گریه می‌کرد. پدر و مادرم به آنجا رفتند. کشورخانم سبد لباس‌هایش را به قصد حمام در حیاط‌خلوت می‌گذارد، که یک بمب خوشه‌ایی روی لباس‌ها می‌افتد و منفجر نمی‌شود. کشورخانم، از شکستن شیشه‌ها زخمی می‌شود و در بیمارستان اول سکته و بعد فوت می‌کند. هواپیماهای عراقی برای شکستن دیوار صوتی و مسلسل گرفتن بین مردم، از ارتفاع خیلی پایین استفاده می‌کردند. در این حال، بمبی روی خانۀ قصاب سرِ کوچه می‌افتد، اندازۀ یک آبگرم‌کنِ بزرگ، سقفِ خانه را سوراخ و سالم میان زمین و سقف گیر می‌کند. ارتش و تیم تخصصی‌اش محله را محاصره کردند و دستور تخلیۀ خانه‌ها را دادند تا بمب‌ها را خنثی کنند. خیلی خدایا شکر کردیم که پدرم با ماشین‌مان، که یک پیکان مدل ۵۴ بود، آمده بود. سریع مقداری لباس و سایل مورد نیاز برداشتیم و به منزل دایی‌ام که در مرکز شهر بود رفتیم. شب را در زیرزمین آن‌ها با ترس به صبح رساندیم. آن‌ها تصمیم گرفتند به شهر خیلی کوچکی به نام هرسین، که در پنجاه و نه کیلومتریِ کرمانشاه قرار داشت برویم؛ خانۀ خالۀ ناتنی‌ام که با آخرین دختر مجردش در آن‌جا زندگی می‌کرد. در این سال‌ها حتی یک بمب یا موشک به آن‌جا نخورده بود. اول تا آخر شهرِ هرسین، یک راسته خیابان بود. با پای پیاده، کمتر از یک ساعت و اگر با ماشین می‌رفتیم ده دقیقه‌ای کل شهر را می‌شد گشت. دو روزی با خانوادۀ دایی و مادربزرگم در خانۀ خاله ماندیم. دنبال خانه بودیم، تا اینکه خاله‌ام در سراشیبیِ تپۀ اول شهر خانه‌ای پیدا کرد. جایی اطمینانی که مورد تأیید خاله بود، نزدیک خیابان اصلی، که به حمام و بازار و مدرسه نزدیک بود؛ بدون پول پیش، فقط ماهانه باید مبلغی به صاحب‌خانه می‌دادیم. پدرم بعد از گرفتن خانه، ما را دست دایی و مادربزرگ سپرد و دوباره به منطقهْ پیش برادرم برگشت.

خانه‌ای قدیمی با دری چوبی و کلونی بزرگ، انتهای کوچه‌ای بن بست. روبه‌روی درِ حیاط، توالت قرار داشت؛ یک در شکسته و نیمه‌باز با فضایی بزرگ. بدون هیچ لامپ و چفت و بستی، دهانۀ چاه توالت به قدری بزرگ بود که یک بچۀ دو ساله راحت از آن رد می‌شد. بعدْ دالانی تاریک، که به حیاطی چهارگوش ختم می‌شد با حوضی مستطیلی در وسط آن، دو طرف حیاط اتاق‌ها قرار داشتند. صاحب‌خانه با خوش‌رویی طرفِ سمت راست، نزدیک در ورودیِ خانه که با چهار پله به یک راهرو وصل می‌شد، را به ما داد. دو طرف راهرو، هر کدام یک اتاق بیست‌متری قرار داشت. اتاق سمت راست را مادربزرگ و دایی‌ام نشستند و اتاق سمت چپی که روی زیر زمین بود، ما نشستیم. وقتی توی اتاق راه می‌رفتیم جیر جیرِ سقف چوبیِ زیرزمین و فضای خالی‌اش را حس می‌کردیم. درِ زیرزمین کنار پله‌ها بود. هر شب از زیرزمین سر و صدای عجیبی به گوش‌مان می‌رسید، و وحشتی که بند دلمان را پاره می‌کرد. حاضر بودم در شهر خودمان می‌ماندیم و کشته می‌شدیم تا اینکه هر شب با سر و صداهای عجیبْ شب را صبح کنیم. پشتِ خانه به قبرستانِ قدیمی راه داشت که بالای تپه بود. بعضی از شب‌ها از پشت پنجرۀ اتاق، نورهای لرزان و متحرک را بالای تپه می‌دیدیم و تا صبح جرأت بیرون آمدن از اتاق را نداشتیم.

 هر روز میگ‌های عراقی، کرمانشاه را بمباران می‌کردند؛ خبرهایش تن ما را می‌لرزاند و برای بقیۀ فامیل نگران بودیم. هر کس به جایی پناه برده بود. سرما روی پوست‌مان دست می‌کشید و بدن ما را مور مور می‌کرد. از باران خبری نبود و خشکه‌سرما آب حوض را شیشه‌ای می‌کرد و دست های ما را از سرما کبود.

دایی‌ام دو پسرِ سه‌ساله و پنج‌ساله، و دو دخترِ ده و دوازده‌ساله داشت. برادر بزرگم در شهر مهران سرباز بود و زن و دختر کوچکش، پیش مادرخانومش در ارومیه بودند. منم یک سالی بود که دیپلم گرفته و از بقیۀ بچه‌ها بزرگ‌تر بودم. گوش‌های‌مان به رادیو بود و صدای آژیرْ اخبار بمباران. برادر و خواهر دیگری هم داشتم؛ برادرم کلاس سوم و خواهرم اول ابتدایی بود و بلایی روی سر من.

 روزهای اولْ برادر و خواهرم با دختردایی‌هایم را به مدرسه بردیم موقتاً سر کلاس بشینند تا از درس جا نمانند. بعد از چند روز، بعضی بچه‌ها با آن‌ها درگیرشدند و اجازه ندادند آن‌ها سر کلاس بنشینند. مجبور شدم به مدرسه بروم. مدیر با خوش‌رویی مرا پذیرفت و بچه‌ها را توبیخ و دعوا کرد و گفت: «این رسمِ مهمان‌نوازی نیست، این‌ها جنگ‌زده‌اند…». وقتی از مدرسه می‌خواستم بیرون بیایم، یکی از پسربچه‌ها توی حیاط داد زد: «کرمانشاهیِ کیف به شان، می‌خواستین نگین مرگ بر شاه». هنوز پس از سال‌ها حرف، آن پسربچه در خاطرم مانده است.

 دایی‌ام رادیوی عراق را می‌گرفت و اسیرها پیام سلامت خود را به خانواده‌هایشان می‌دادند و یا می‌گفت که چه شهرهایی را در ده روزِ آینده بمباران می‌کند. گاهی هم ترانه‌های درخواستی پخش می‌کرد. یک بار یک نامه به رادیو کویت فرستادم و روی پاکت نوشتم: «رادیو کویت ترانه‌های درخواستی» و با یک تمبر دو ریالی در صندوق پست سر کوچه‌مان انداختم. (البته وقتی هنوز آوارۀ هرسین نشده بودیم). یک ترانۀ درخواستی تقاضا کردم و اسم تمام اعضای خانواده‌ام را نوشتم. همه گفتند: «چه کاری کردی! مگه با تمبر دو ریالیْ نامه به خارج از کشور می‌فرستند. اونم بدون رفتن به ادارۀ پست و دادن هزینه». اما یک روز سر ظهر، رادیو کویت ترانه‌های درخواستی پخش می‌کرد. وقتی اسم خودمان را از رادیو شنیدیم و بعد آهنگ درخواستی‌ام پخش شد، مثل این بود که چه اتفاق بزرگی رخ داده و همه خوشحال دور رادیو نشستیم و با لذت گوش دادیم.

 دو هفته‌ای از آمدن‌مان می‌گذشت، دو روزی به شب یلدا نمانده بود. هوای آخر آذرماه، آب دهان‌مان را منجمد می‌کرد. ما وسایل زیادی با خودمان از کرمانشاه نیاورده بودیم. در این مدت، روی چراغ‌های خوراک‌پزیِ خاله غذا می‌پختیم و از تنها شیرِ آبِ حیاطِ کنار حوض استفاده می‌کردیم. برای شستن و ظرف و لباس، در آن سرما توی نوبت می‌ماندیم. مادربزرگم همه را زیر نظر داشت. با خورده فرمایشات‌اش خسته‌ام می‌کرد، ولی مدیریت‌اش عالی بود. دختردایی‌هایم بچه بودند و همیشه از زیر کار در می‌رفتند و کارها برای من می‌ماند. مادر و مادربزرگم، بیشترِ روز در صف نان و خواروبار یا صف نفت بودند. اول صبح، بچه‌ها مدرسه می‌رفتند. دایی‌ام پای قُلقُلی‌اش می‌نشست و زن‌دایی‌امْ اوامر مادربزرگم را انجام می‌داد؛ مواظب دو پسر پررویش بود. من می‌ماندم و یک کوه کار، با شرایط سخت. اتاق‌ها که پذیرایی، نشیمن و اتاق خواب بود را تمیز می‌کردم، وسایل را دور خودمان در اتاق می‌چیدم؛ اما با آمدن بچه‌ها خیلی زود همه چیز به هم می‌ریخت. زن صاحب‌خانه شش پسر و دختر قدونیم‌قد داشت که یکی از یکی رودارتر. پسرهای بزرگ‌تر تا ما را کنار حوض برای شستن ظرف می‌دیدند، برای اذیت کردن، آفتابه‌به‌دست پیدایشان می‌شد و آب برای توالت می‌خواستند و یا گوشۀ دیوار کاه‌گلی ترک خوردۀ حیاط، زیرآفتاب، بی حال می‌نشستند و مثل فیلم سینما ما را تماشا می‌کردند. تذکر و تشرْ فایده‌ای نداشت؛ در این موقع‌ها کَر هم می‌شدند و فقط می‌خندیدند. مادرشان از همه بدتر بود، اولِ صبح روبه‌روی خانۀ ما می‌نشست و حمام آفتاب می‌گرفت، و کار و رفت‌وآمد ما را نگاه می‌کرد و بچه‌هایش را تشر می‌زد. گاهی ترخینه‌ایی بار می‌گذاشت و نهارِ باشکوهی به بچه‌هایش می‌داد.

 وقتی نهار ما حاضر می‌شد، بچه‌های صاحب‌خانه یکی‌یکی پیدایشان می‌شد و سرِ پله می‌نشستند. می‌فهمیدیم آن روزْ غذای گرم ندارند. مجبور می‌شدیم هر چه داشتیم را با آن‌ها نصف کنیم. مادربزرگم روی این مسائل خیلی حساس بود و بیشتر اوقات، قبل از جمع شدن بچه‌ها، سهم آن‌ها را در ظرفی می‌ریخت و خودش برایشان می‌برد.

شب‌ها ما با خانوادۀ دایی‌ام، رادیو گوش می‌کردیم. وقتی اخبار جنگ از مهران و ایلام بود، مادرم برای دو برادر و پدرم بی‌قراری می‌کرد. گاهی هم زن صاحب‌خانه به شب‌نشینی ما می‌آمد و برایمان با شعرِ کردی فال می‌گرفت و قربان‌صدقۀ من می‌رفت. شوهرشْ چای و ادکلن خارجی از بندرعباس برای فروش می‌آورد و ماهی یک بار به خانه برمی‌گشت. دایی‌ام قلبش ناراحت بود و عقیده داشت این قُل و دم و دود، مرهم دردش است. البته بساط‌اش در اتاق ما پهن بود، چون خلوت‌تر از اتاق خوشان بود.

 یک روز، مهمانی غریبه و سرزده به خانۀ ما آمد. طبق معمول، دایی‌ام پای بساط‌اش بود. مجبور شدیم مهمان را به اتاق دایی روانه کنیم. یک خانوم هیکلی و درشت اندام، با چادری پر از لکه که روی زمین کشیده می‌شد. وقتی حرف می‌زد تمام گلو و لوزه‌هایش معلوم بود. لب‌هایش متورم و کبود، و چشمانش به خون نشسته بود. دختردایی‌هایم، با خنده به من می‌گفتند: «خواستگار برات آمده، داره سراغت رو می‌گیره». زن صاحب‌خانه هم که واسطه بود، پشت سرش آمد و مرا نشانش داد.

اصلاً دوست نداشتم همراه‌شان به اتاق بروم. زنْ هیکلِ درشت‌اش را چرخاند و تا به خودم آمدم، دو طرف صورتم را تف تفی کرد. با زبان محلیِ خودشان قربان‌صدقه‌ام رفت. مادربزرگم به دادم رسید و او را به اتاق برد. صورتم را چند بار شستم و از سرما کنار چراغ خوراک‌پزی، پیش دایی، کز کردم. از پنجره‌های چوبیِ اتاق که پردۀ سفیدش کمی کنار رفته بود، زن را می‌دیدم که چه میدان‌گرمی‌ای برای پسرش می‌کرد. با هر بار خم شدن برای برداشتن چای، و بعد قند بالش‌های پشتش می‌افتاد و دخترها با خنده بالش‌ها را دوباره پشت زن می‌گذاشتند. وقتی چایش را هورت می‌کشید صدایش از پشت در می‌آمد. وقتی فکر می‌کنم، دو روز پیش که به حمام سر خیابان رفته بودیم آن زن را دیده بودم. من تا آن موقع حمام عمومی نرفته بودم. نمی‌توانستم با بیست زن و دختر و پیرزن در یک جا حمام کنم. می‌خواستم برگردم، اما مادربزرگم اجازۀ خروج و تنها آمدن به خانه را به من نداد و مجبورم کرد وارد آن همهمۀ زنان حمام شوم. چه روزگار سختی داشتیم، به صَدام فحش می‌دادم. دلم برنمی‌داشت به شیر آب هم دست بزنم. بوی بخار آب و صابون و ریشور همه جا را پر کرده بود. خجالتی می‌کشیدم. دوتا دختر‌دایی‌هایم هم مثل من بودند. دخترها را اجیر کردم که تند تند برایم آب بیاورند تا موهای بلندم را بشورم و سریع لیفی کشیدم و از حمام عمومی بیرون آمدم. این زن روی سکوی کنار حمام سرد نشسته بود و لباس می‌پوشید. سریع لباس پوشیدم ودست‌هایم را با آبِ وسط حوض که روان بود شستم. زن وقتی فهمید خانۀ چه کسی می‌نشینیم، با واسطۀ زن صاحب‌خانه آمده بود. اگر به مادربزرگم بود، همان لحظه شوهرم می‌داد؛ چون با دختر در خانه ماندن مخالف بود. اما خدایا شکر، مادرم محترمانه او را جواب کرد.

 در آن روزها اوقات بیکاری‌ام لباس برای خودم و بقیه می‌بافتم. در عرض پنج روز یک ژاکت یا بلوز می‌بافتم. با طرح‌هایی از غروب خورشید و گوزن روی کوه، یا شب برفی و خانه‌ایی که از پشت پردۀ سرخ پنجره‌هایش نور زرد چراغ معلوم بود و درختی که روی تمام شاخه‌هایش لایه‌ایی برف نشسته بود. خودم هم از بافتنِ بدون نقشه لذت می‌بردم. هنوز هم یکی از آنها را دارم.

رادیو عراق اعلام حملۀ گسترده کرده بود. چند روزی بود که هیچ خبری از بمباران شهرها نبود. آرامش قبل از طوفان. دو روزی به یلدا مانده بود. آسمان کیسۀ اشکش خشک شده بود و حتی به تکه‌ایی ابر هم مردم را مهمان نمی‌کرد. سرمای بُرنده و تیز کلافه‌مان کرده بود. بدترین مسئله توالت و جمعیت زیاد و نوبت گرفتن بود. من باید خواهر و برادرم و بچه‌های دایی‌ام که هر ساعت از شب دستشویی‌شان می‌گرفت، توی سرما بیرون می‌بردم. چراغ‌قوه می‌انداختم تا توی چاه توالت نیافتند و برایشان آفتابه پر می‌کردم، و بعد از شستن دستها، کنار چراغ خوراک‌پزی می‌نشاندم تا یخ دلشان آب شود. شب‌ها که سرْ روی بالش می‌گذاشتیم، سر و صدای زیرزمین بند دلمان را پاره می‌کرد. و از ترسْ کسی جرأت بیرون و دستشویی رفتن نداشت. روز بعد وقتی از زن صاحب‌خانه پرسیدم، با خنده جواب داد که: «نترسید، ما سال‌هاست با این سر و صدا زندگی می‌کنیم. پدر و مادر شوهرم در همان اتاق‌ها عمرشان تمام شد و در این حوض غسل‌شان کردیم. خانۀ ما قبلاً قبرستان بوده و بعد از فوت آن‌ها هیچ‌وقت آن طرف زندگی نکردیم». از حرف‌هایش بدنم از ترس می‌لرزید. خدا خدا می‌کردم برادر یا پدرم برگردند. نمی‌توانستم دیگر آنجا را تحمل کنم. دیگرخسته شده بودم.

روز بعد، برادر و پدرم آمدند. مثل اینکه خدا بهشت را به من داده بود. از خوشحالی روی زمین بند نبودم. آمدن پدرم یعنی برگشتن به خانه؛ یعنی عمر دوباره، یعنی نفس کشیدن و زندگی کردن. دیگر قدر خانۀ خودمان را می‌دانستم. چند بار از خوشحالی آن‌ها را بوسیدم و گریه کردم. مادرم سریع ناهار خوشمزۀ باب دلِ پدرم را درست کرد. پدرم وقتی دید که مدتی است هیچ خبری از بمباران نیست، قول داد شب یلدا را در خانۀ خودمان باشیم. یلدا برای خانوادۀ ما شبی به یاد ماندنی بود؛ چون شب تولد من بود. خانوادۀ دایی‌ام اصلاً موافق نبودند و همان‌جا ماندند.

روز سی‌ام آذر ماه سال شصت و پنج، هفت صبح به سمت کرمانشاه حرکت کردیم و ساعت هشت صبح خانه بودیم. از خوشحالی زمین بند نبودم، دستی به سر و روی خانه کشیدم. جاروبرقی نعمتی بود که بعد از هرسین به ارزشش پی بردم. بعد از حمامی گرم، روی مبل لمیدم و تلویزیون نگاه کردم. حمام دستشویی ما خیلی با شکوه و زیبا بود. چقدر این لحظات برایم پر از آرامش و لذت‌بخش بود؛ دیگر نمی‌خواستم دقیقه‌ای به آن جهنم برگردم. پدر و مادرم برای خرید نفت و نان و مواد غذایی بیرون رفتند. پدرمْ برادرم را به مدرسه برد. مدرسه‌ای که روی هم بیست تا دانش آموز نداشت و همه از شهر رفته بودند. مدرسه سرِ خیابان اصلی بود و حدود بیست کوچه با خانه فاصله داشت و خواهرم به مدرسۀ دخترانه‌ای که روبه‌روی خانه‌مان بود رفت. هنوز لذت آرامش را به تن نکشیده بودیم که ساعت دوازده و سی دقیقه آژیر قرمز زده شد. همه یاد تهدیدی که رادیو عراق می‌گفت افتادیم. شب یلدا بود، خرید زیادی پدرم کرده بود. خریدها را در راهرو گذاشت و با عجله دنبال برادرم رفت. خواهرم از مدرسه برگشته بود ولی برادرم هنوز نه. صدای ضد هوایی بلند شد و صدای انفجارْ شیشه و خانه را تکان داد. مادر و خواهرم به زیر راه‌پله رفتند. میگ‌ها دیوار صوتی را شکستند و گوش هایمان سوت کشید. شیشه‌های مدرسۀ روبه‌رو بیشترش خُرد شدند. به بالای راه‌پله رفتم، از در پشت بام آسمان شهر را دیدم؛ نزدیک بیست هواپیمای مشکی، شاید هم بیشتر، روی شهر بود؛ مثل کلاغ‌های سیاه بودند و از زیرشان بمب می‌ریخت و به طرف ما می‌آمد. مادرم داد می‌زد: «بیا پایین، به جوانیت رحم کن، وای خدایا، پدر و برادرت تو خیابانند، خدایا به دادمان برس».

در کل عمرم آنقدر هواپیما ندیده بودم. از هر قسمتی که عبور می‌کرد، خانه‌ها خراب می‌شد و خاک و دود و آتش به هوا می‌رفت. هواپیماهای میگ و سوخو در ارتفاعِ کمْ پرواز می‌کردند. شوکه نگاه می‌کردم. خیابان پایینی، که مدرسۀ برادرم بود، را بمب زد و کوهی از خاک بلند شد. دیوار صوتی را شکست و گوش‌هایم سوت کشید. بمب‌ها در زیر هواپیما باز می‌شدند و صدها بمب کوچک را با پره‌هایی که روی دم‌هایشان بود، روی شهر می‌افتاد. این‌ها همان بمب‌های خوشه‌ایی بودند که باعث کشته شدن مردم می‌شد. کارخانۀ خانه‌سازی‌ای که چند خیابان آنطرف‌ترِ ما بود را زد. هواپیما به نزدیکی خانۀ ما رسید، خیلی پایین آمده بود. خلبانش را می‌شد دید، با مسلسل به خیابان بغل‌دستمان تیراندازی کرد. جیغ مادرم مرا به خودم آورد و از پله‌های راه‌پله پایین دویدم و صدای انفجار و تکان، مرا از روی پله‌ها به داخل راهرو پرت کرد. اگر دیرتر پایین می‌آمدم حتماً تیر می‌خوردم. دیوار خرپشت سوراخ‌سوراخ شده بود. مادرم درِ حیاط را باز گذاشته بود. دختربچه‌هایی که از مدرسه با مادرشان می‌آمدند، روی میوه‌های یلدا دویدند و زیر راه‌پله جمع شدند. بدن و مچ پایم درد می‌کرد. حدود یک ساعت هواپیماهای عراقی، بمب، راکت، مسلسل و خوشه‌ای‌هایشان را سر مردم کرمانشاه ریختند و رفتند. بعد از چند دقیقه آژیر زرد را زدند. تازه به خودمان آمدیم. پدرم و برادرهایم هنوز بیرون بودند. زن‌ها و بچه‌ها از روی انارهای ترکیده و پرتقال‌های خونی رد شدند و به بیرون دویدند. صدای جیغ زن‌ها، مادرم را به بیرون کشاند. کوچه پر از مادر و دختربچه‌های زخمی بود. هر ماشینی که می‌رسید، چند زخمی را به بیمارستان حمل می‌کرد. خونْ خیابان اصلی و کوچۀ ما را سرخ کرده بود.

 از صدای جیغ زنان و بچه‌ها منم مانتو پوشیدم و به کوچه دویدم. صدای آمبولانس می‌آمد. بدنم می‌لرزید. در مدتی که هرسین بودیم جانمان این‌طور تکان نخورده بود. مادرم را دیدم توی صورتش می‌زند. به طرف کوچۀ روبه‌رو می‌دوید. آمبولانس هم رسید. مردمْ همه خاکی و زخمی، با سر و روی خونی رد می‌شدند. خانمی روی زمین افتاده بود. نزدیک‌تر رفتم وگفتم: «مامان چه شده». همسایۀ روبروی خانه‌مان، سلطنت‌خانم با بمب خوشه‌ایی شکم‌اش پاره شده بود و بچۀ توی شکمش روی آسفالت افتاده و بند ناف به شکمش هنوز وصل بود. سرم گیج رفت و حالم به هم خورد. روی زمین نشستم. آمبولانس آن‌ها را به بیمارستان انتقال داد. دختر محصلش با جیغْ مادرش را صدا می‌زد.

 مردم با وانت‌بار زخمی‌ها را جابه‌جا می‌کردند. کل کرمانشاه را بمباران و مسلسل گرفته بود. دکان‌دار و عابرینْ همه زخمی و سرگردان دنبال وسیلۀ نقلیه برای رفتن به بیمارستان بودند. شیشه‌های بلند نمایشگاهِ ماشین خُرد شده بود و شیشۀ تیز و درازی در پیشانیِ مردی فرو رفته بود و تلوتلوخوران راه می‌رفت و بعد زمین افتاد. صدای مادرم در گوشم می‌پیچید، صورت نوزاد و مرد زخمی جلوی چشمم بود. مادرم می‌گفت: «پدر و برادرت نیامدند، خدایا خودت رحم کن، اینجا دشت کربلاست، چه خاکی سرم بریزم!» و دیگر چیزی نفهمیدم.

پدر و برادرم با سر و روی خاکی آمدند. شلوار پدرم پاره شده بود و از زانویش خون می‌آمد. سر و صورت برادرم خاکی و لباسش کثیف و خونی بود. مادرم می‌گفت: «خدایا شکر، شما سالمید، اشتباه کردیم برگشتیم باید نمی‌آمدیم». دوباره صدای آژیر بلند شد. فقط تا پایان آژیر وقت داشتیم خودمان را به جای امنی برسانیم. همسایۀ کوچۀ پشتی داد زد: «بیایین خانۀ ما، زیرزمین امنه». همۀ مردم که در خیابان بودیم به زیرزمینِ آن‌ها پناه بردیم. جای نشستن نبود. ترس و وحشت در نگاهِ همه دیده می‌شد. همه دعا می‌خواندند. برادرم بغل دستم بود. متوجه شدم که می‌لرزد و می‌گفت: «خواهر جون، گوش‌هام صوت میکشه و سرم درد می‌کنه. وقتی هواپیما دیوار صوتی را شکست تو خیابان بودم. موجش من رو با کیفْ روی درخت انداخت و بعد زمین خوردم. بابا رو دیدم که من رو گرفت و با هم افتادیم تو جوی آبِ کنار خیابان. ولی کیفم گم شد، حالا چکار کنم. خانوم معلم گفت چرا میاین مدرسه، اگه همۀ بچه‌ها نیان، ما هم به جای امنی می‌ریم». وقتی خوب نگاهش کردم پوستش از زیر لباسِ پاره‌اش معلوم بود، دست و پایش خراش‌خورده و به خون نشسته بود. محکم بغلش کردم و بوسیدمش. خدا را شکر کردم که او و پدرم سالم بودند. به او گفتم: «غصه نخور، دوباره بابا برات کیف می‌خره». چند دقیقه بعد دوباره آژیر زرد را زدند. سریع از زیرزمینِ همسایه خارج شدیم و به خانه رفتیم. تن و بدنمان هنوز می‌لرزید. غذایمان سوخته بود و چند تا از شیشه‌ها، که چسب دار نبود، شکسته بودند. ساعتِ دو بعد از ظهر بود و اخبار سراسری از حملۀ هوایی کرمانشاه و حمله به بیست نقطۀ شهر را اعلام کرد و گفت: «تاکنون از تعداد کشته و زخمی‌شده‌ها آماری به دست نیامده». برادر دیگرم از صبحْ داخل شهر رفته بود، سرتاپا خونی برگشت. اول ترسیدیم زخمی شده است؛ اما وقتی گفت به مجروح‌ها کمک کرده است، خیالمان راحت شد. کمی غذا خورد و دوباره از خانه خارج شد.

ساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه، دوباره آژیر مدرسه به صدا درآمد. این دفعه آماده و لباس‌پوشیده بودیم. پارک بزرگی کنار خانه‌مان بود که به طاق بستان ختم می‌شد. پدر و مادر و خواهر و برادرم به سمت پارک دویدند. تا کفشم را پوشیدم صدای ضد هوایی‌ها بلند شد. درِ حیاط را کشیدم و پشت سرِ آن‌ها به راه افتادم. همسایه‌ها همه رو به پارک می‌دویدند؛ کسی دیگر وقت سلام و احوال‌پرسی نداشت. همهْ فکر فرار و نجات جانشان بودند. گامم را می‌خواستم تند کنم، صدایی مرا نگه داشت که می‌گفت: «دخترم تو رو خدا منو جا نزار، منم ببر تو پارک». برگشتم. مادر آقای گودینی همسایه‌مان، ننه‌آقا بود؛ پیرزنی قوزدار و خمیده که با عصا راه می‌رفت و گاهی در حیاطِ خانه می‌نشست و مردم را نگاه می‌کرد. آقای گودینی با زن و سه بچۀ کوچکش جلوتر از مادر و پدرم رو به پارک می‌دویدند. نگاهش کردم، چشمان آبی‌اش به اشک نشسته بود. لب‌های پر چروکش را می‌جوید و روسریِ گل‌گلی‌اش را کج گره زده بود. صدای انفجار بلند شد. هواپیماهای زیادی روی آسمانِ آبی جولان می‌دادند. صدای مادرم را از دور شنیدم که می‌گفت: «چرا نمیای تا دوباره بمباران نکرده». مادر آقای گودینی، با کمر تاشده، به سختی راه می‌رفت. دست لرزان و استخوانی‌اش را محکم گرفتم. با التماس گفت: «دخترم اینجا ولم نکنی، تا آخرین خانه بِبَرم. غلام بچه ها رو بزاره پارک میاد دنبالم». صدای ضد هوایی و انفجارْ فضای کوچه را پر کرده بود. دلم نمی‌آمد پیرزن را تنها بگذارم، و از طرفی مادر و پدرم مرا صدا می‌کردند. اشک را روی گونه‌اش دیدم. پیش خودم گفتم: «جان عزیزه، چه فرقی داره جوان باشی یا پیر. جنگ که این چیزها حالیش نیست و پیر و جوان نمی‌شناسه». به زبان بچه‌های آقای گودینی گفتم: «ننه‌آقا، فقط یه کم تندتر بیای شاید جان سالم کنار درخت‌ها برسیم؛ اینجا اصلاً امن نیس». دستانش می‌لرزید و قدرت راه رفتن نداشت. نزدیک نود سال داشت، اما زیباییِ زمان جوانی‌اش هنوز در پس چین و چروک معلوم بود، و دماغ و دهن ریز و نقلی و چشمان درشت آبی و پوستی سفید. چهار پنج خانه رد کرده بودیم که صدای انفجارْ دلمان را خالی کرد همان‌جا کنار دیوار نشستیم؛ ننه‌آقا آیت‌الکرسی و اشهد می‌خواند و به صَدام لعنت می‌فرستاد. شیشه‌های بعضی از خانه‌ها که چسب‌کاری نشده بودند شکستند. سرم را بلند کردم، پدرم نگرانْ از تهِ کوچه مرا می‌پایید. داد زد: «بیام کمکت؟». در حالی‌که ننه‌آقا را به زور بلند کردم و عصا دستش دادم، داد زدم: «نه، داریم میایم، شما نگران ما نباشین». ننه واقعاً می‌لرزید، حال منم از آن بهتر نبود. آن‌قدر خمیده بود که بلندی‌اش تا کمر من می‌آمد. بیچاره نمی‌توانست به خاطر قوزشْ سرش را کامل بلند کند و مرا خوب ببیند. دو تا خانه به آخرِ کوچه مانده بود. کنار بشکۀ قیری‌ای که کنار دیوار بود، به ننه‌آقا گفتم: «پشت این بشکه امنه، اینجا بشین میرم آقای گودینی رو صدا می‌کنم بیاد کمکت». هواپیمایی ارتفاعش را کم کرد و از روی سرمان رد شد. صدای سوتش چهار ستون بدنمان را لرزاند و ما را زمین زد. صدای تق‌تقِ سنگی را شنیدم که به بشکه خورد. ننه‌آقا با آن جثۀ کوچک و کج‌وکوله‌اش روی من افتاد. هواپیما مسلسل روی مردم کوچۀ روبه‌رو گرفته بود و مثل برگ روی زمین می‌افتادند. قلبم دیگر سرجایش نبود، نفسم بند آمده بود. گفتم: «مامان راست گفت، کاشکی برنمی‌گشتیم؛ الان دایی و خانواده‌اش دارن تدارک یلدا می‌بینند و جای گرم و نرم نشستند. ما تو این تنگِ غروب داریم با جانمان و میگ‌های عراقی قایم‌باشک‌بازی می‌کنیم. معلومم نیست زنده می‌مانیم یانه».

 صدای جیغ‌های مادرم را می‌شنیدم که مرا صدا می‌زد. ننه‌آقا را کنار زدم و بلند شدم، صدای ضد هوایی قطع نمی‌شد. ننه‌آقای بیچاره بر اثر خوردن زمین، لباسش خونی بود. خوب دقت کردم، زخمی عمیق در پشتش به‌وجود آمده بود. هنوز بدنش گرم بود و درد را حس نمی‌کرد، شوکه نگاهش می‌کردم. به من زل زده بود و آرام گفت: «برو رولَه خدا نگهدارت، دستت درد نکنه، جام خوبه. به غلام بگوووو نگران ممممن نشه. مواظب بچ چ هااااش باشششه، نذاررری برگررررده، مممه خوووبم». خونْ پشت بشکه را پر کرد. با چشمان آبی‌اش مرا نگاه می‌کرد، دهانش باز ماند. دیگر صدای بمباران و ضد هوایی را نمی‌شنیدم. بدنش گوله شده بود. مثل یک بچۀ ده‌دوازده‌ساله گیج بودم؛ بروم، بمانم. دورۀ کمک‌های اولیه را دیده بودم ولی خیلی سریع اتفاق افتاد و هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد: او مرده بود. صدای پدرم را از دور می‌شنیدم که داد می‌زد: «بشین، بلند نشو، بشین» ارادۀ تصمیم‌گیری نداشتم. دوباره نشستم. وقتی فکر کردم، متوجه شدم لحظه‌ای که روی من افتاد، تیر خورده و با بدن نحیفش جلوی مرگ من را گرفته بود. شوکه نگاهش می‌کردم، نمی‌دانستم چکار کنم. حتی گریه‌ام نگرفت، جیغ هم نکشیدم. فقط به چشمانش زل زده بودم و روسریِ گل‌گلی‌اش را نگاه می‌کردم که هر لحظه بیشتر در خون فرو می‌رفت. موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. با دست‌هایم موهایش را زیر روسری کردم، با حرکت من سرش تکان خورد و خون از دهانش بیرون ریخت. ترسیدم، جیغ کشیدم و به طرف پارک با سرعت شروع به دویدن کردم.

کنار هر درختْ دوسه‌نفری ایستاده یا نشسته بود، و غروب و حرکت میگ‌ها را نگاه می‌کردند. کنار پدر و مادرم رسیدم. فقط جیغ می‌زدم و به دست‌های خونین‌ام نگاه می‌کردم. هیچ کدامِ آن‌ها رنگ به رو نداشتند. مادرم صورتش را چنگ زده و جای انگشت‌هایش روی گونه‌اش مانده بود. مادرم گفت: «زخمی شدی، خدا مرگم بده. گفتم ولش کن بیا، او عمر خودشه کرده». دندان‌هایم به هم می‌خورد، گفتم: «ننه‌آقا جلوی من تیر خورد، مُرد، اگه اون نبود من تیر خورده بودم» و با صدای بلند گریه کردم. پدرم داد زد: «بخوابید زمین» و مرا با خودش روی خاک انداخت. هواپیما آنقدر پایین آمده بود که می‌شد پرید و آن را گرفت. با مسلسل به مردم گرفت. سر درخت‌های پسته را می‌شکست و روی سرما می‌ریخت. چند نفر در پارک زخمی و کشته شدند. همان‌طور ماندیم. صدای هواپیما دور و دورتر شد. هوا کاملاً تاریک و سرما تهِ دلم نشسته بود. چند دقیقه بعد همه جا آرام شد. پس از آژیر زرد، هر کس عزیزش را بغل گرفته و گریه می‌کرد. آن لحظات آنقدر دردناک بود که یادم نیست چطور به خانه آمدیم. آقای گودینی، چطور و کی ننه‌آقا را بردند!

برق و آب قطع بود. آن روز بدترین روز زندگیم بود، گیج و منگ بودم، اتفاق‌ها بزرگ‌تر از قدرت تصورم بود و نمی‌توانستم هضم‌اش کنم. البته همۀ ما وضعی بهتر از هم نداشتیم. پدرم گفت: «وسایلی که لازم دارید جمع کنید، تا برگردیم هرسین تا دوباره آژیر قرمز نزدن. بعد از این بمباران دیگه اینجا امن نیست، فکر کنم بیچاره آقای گودینی رفتند شهرشان برای خاکسپاری مادرش».

 کرمانشاه با ششصد و چهل شهید، و هزار مجروح، در تاریخ جنگ ایران و عراق رکورد بیشترین آمار حملۀ هوایی و قتل و عام را در یلدای خونین به نام خودش ثبت کرد. از روی انارهای ترکیدۀ یلدا گذشتیم و با مقداری وسایل به طرف هرسین راه افتادیم.

همچنین ببینید

چرا از جنگ می‌نویسم؟

تازه نامزد کرده بودم. عید سال هفتاد و سه. اردیبهشت ماه بود. فصل عاشقی که …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *