خانه / روایت / زبانم لال، حاج آقا باید….

زبانم لال، حاج آقا باید….

در همسایگی آشنایان(۴)، مسیح مهاجری

همه با نومیدی بازی‌های پلی‌آف جام‌جهانی ۹۸ را دنبال می‌کردیم و کار به سفره حضرت ابوالفضل و نذر صلوات کشیده بود. سردمداران فوتبال ایران اما با اخراج حاجی مایلی و آوردن والدیر ویرا به عنوان سرمربی تیم بزرگسالان، نشان دادند که نمی‌خواهند تسلیم شوند.

در پلی‌آف به ژاپن هم باختیم و حالا تیم قدرتمندتری به نام استرالیا مقابلمان بود و باید برای راهیابی به بازی‌های فرانسه، عصاره تیم‌های انگلیسی را از سر راه برمی‌داشتیم.

من در روزنامه جمهوری اسلامی کار می‌کردم. آن سال‌ها، دفتر روزنامه یا به عبارتی ساختمان درندشت آن در خیابان سعدی جنوبی بود و همیشه جلوی در آن، یک نفر با لباس نظامی و اسلحه‌ای آماده از ورودی‌اش محافظت می‌کرد. مأمور قسمت کارت‌زنی روزنامه هم مسلح بود و این دو، رفتار خشک و بی‌انعطافی با همه داشتند. حتی یک‌بار شاعری برای مصاحبه به روزنامه دعوت شده بود و موقع ورود با یکی از این نگهبان‌ها درگیری لفظی پیدا کرده بود؛ چون مرد مسلح به شاعر مملکت گفته بود: «هی یابو! کجا می‌ری همین‌طوری سرتو انداختی زیر اومدی تو پارکینگ روزنامه؟»

شاعر مملکت قهر کرد و رفت و آن نگهبان بدون هیچ توبیخی به کارش ادامه داد.

رفتار آدم‌های روزنامه تابعی از مدل مدیریت بود؛ مسیح مهاجری می‌گفت کسی شلوار غیرپارچه‌ای نپوشد و ترجیحاً رنگ لباستان مشکی باشد. البته این را هیچ‌گاه از خود او نشنیدم.

روزی که ایران به جام جهانی رفت، من در روزنامه بودم. با آن همه هیجانی که بازی رفت به وجود آورده بود و همه چیز به بازی برگشت با استرالیا موکول شده بود، تشنه تماشای فوتبال از تلویزیون بودیم، اما این کار در روزنامه جمهوری اسلامی، نه تنها ممکن نبود که قطعاً محال بود. اولاً در بخش «جبهه و جنگ» روزنامه، تلویزیون نبود. اگر هم بود، فوتبال دیدن قدغن بود. این ممنوعیت، نیاز به بخشنامه نداشت. ذنب لایغفری بود که حد آن در روزنامه از پاره کردن کلام خدا سنگین‌تر بود.

رادیو را می‌شد گوش کرد. البته با ولوم خیلی خیلی پایین و پشت دو در بسته راهرو و اتاق. اسماعیل علوی که معاون فرهنگی روزنامه و مسئول صفحه جبهه و جنگ بود، می‌گفت: رادیو رو بچسبونید به گوش‌تون.

حرفش را گوش کردیم. اگر کسی می‌فهمید که ما داریم فوتبال می‌شنویم، برای او بد می‌شد و شاید از پایین، یعنی دفتر مسیح مهاجری تذکر می‌دادند یا حتی توبیخش می‌کردند.

ایران با یک نتیجه یک بر یک در ورزشگاه آزادی به ملبورن رفته بود و حتی نتیجه مساوی، تیم را سرافکنده به خانه برمی‌گرداند. استرالیایی‌ها با دو گل پیش افتادند. دوبار رادیو را خاموش کردیم و توی دلمان زمین و زمان را به فحش کشیدیم. دلمان نیامد. دوباره روشن‌اش کردیم. دفعه دومی که رادیو روشن شد، گزارشگر گفت: حالا ایران یک، استرالیا دو.

امیدهایمان زنده شد. مشت‌هایمان را گره کرده بودیم و بی‌صدا شادی می‌کردیم. من و همکارم در اتاق مشرف به خیابان سعدی، دلمان می‌خواست صدای رادیو را بالا ببریم، اما نمی‌شد. حتی نوبتی کشیک می‌دادیم و پشت در راهرو می‌رفتیم که ببینیم صدای رادیو می‌آید یا نه. نمی‌آمد. برمی‌گشتیم و ادامه می‌دادیم.

عابدزاده توپ‌ها را یکی یکی می‌گرفت. نفس‌مان به شماره افتاده بود. یک گل تا جام جهانی مانده بود.

ـ حالا کریم باقری، پاس می‌ده به دایی، دایی… دایی… چه پاسی می‌ده به خداداد عزیزی… حالا خداداد…

با صدای خفه‌ای منفجر شدیم از شادی. اشک‌هایمان جاری شده بود. در اتاق را باز کردم و از راهروی کوتاه بین دو در اتاق و سالن اصلی گذشتم. در راهرو را هم باز کردم. همه جا ساکت و آرام بود. در اتاق علوی را زدم و رفتم تو.

ـ ایران رفت جام جهانی.

بی‌تفاوت مرا نگاه کرد.

ـ یواش‌تر.

برگشتم پشت پنجره اتاقی که به خیابان سعدی مشرف بود. کارگرهای کفاش‌خانه‌ها و تریکوبافی‌ها با عرق‌گیر ریخته بودند بیرون؛ بی‌خیال سرمای پاییزی آذرماه. خیابان بند آمده بود و صدای شادی مردم، قطع نمی‌شد.

چند لحظه بعد، خودم را جلوی ساختمان روزنامه دیدم که به تماشای مردم ایستاده‌ام. ماشین‌ها چراغ‌هایشان را روشن کرده بودند و بوق می‌زدند. مرد و زن، قاتی هم می‌رقصیدند و کسی به فکر باز کردن راه پیکانی که داشت به ورودی روزنامه نزدیک می‌شد، نبود. راننده هی بوق می‌زد؛ منتها بوق زدنش، ریتم بقیه ماشین‌ها را نداشت. می‌خواست راهی از میان جمعیت باز کند. وقتی نزدیک‌تر شد، چند مرد را دیدم که پیکان و سرنشین‌هایش را دوره کرده‌اند و از راننده می‌خواهند برف‌پاک‌کن‌ بزند. نمی‌زد. مردم، جفت تیغه‌ها را بلند کرده بودند و سرش دستمال گذاشته بودند. راننده خودداری می‌کرد از رقصاندن برف‌پاک‌کن‌ها. سمت شاگرد را دیدم. مسیح مهاجری نشسته بود و از شدت عصبانیت، رنگ صورتش سرخ سرخ بود.

راننده هی می‌خواست از میان جمعیت بی‌شمار، راهی به درون پارکینگ روزنامه باز کند. کسی کنار نمی‌رفت. او هم برف‌پاک‌کن‌ها را نمی‌چرخاند. آخرش، مردم دم گرفتند: «حاج آقا باید برقصه… حاج آقا باید برقصه….»

راننده گذاشت دنده و تمام زور ماشین را انداخت توی موتور. جمعیت از ترس غرش موتور پیکان کنار کشیدند و مسیح مهاجری از گذرگاه پارکینگ خود را به روزنامه رساند.

فردای آن روز، جمهوری اسلامی با ریزترین فونت ممکن در صفحه اولش تیتر زد: ایران به جام جهانی راه یافت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *