خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات (۶)

جان خرابات (۶)

خاطره نگاری از «احمد عزیزی»

احمد برای من نطع خاطرات است. نه تنها از این رو که طلیعه و طلایه‌ی بیداری من در ساحت طریقت بود، بلکه دیگران (از سیدنا الاستاد دکتر فردید تا سیدنا الشهید مهندس مرتضای آوینی. از سیدمهدی شجاعی تا متولیِ امامزاده جلال، سید شمس الدین آل احمد. از مولانا میرزا محمدعلی معلم دامغانی تا خودم) بر همین نطع آشکار شده، درخشیده و ناپدید گشته‌اند.

قدری به عقب برگردیم… به قبل از انقلاب. از سال ۵۶ تا شبی که برای نخستین بار احمد را دیدم، خود را به یاد نداشتم. شوک برقی و آمپول‌های فنرگان و آسکازینا و… مرا به یک مرده‌ی متحرک بدل کرده بود. به تنها چیزی که نمی‌اندیشیدم، درویشی و درویشان و تصوف و صوفیان و عرفان و عارفان بود. حتی می‌توان گفت قشری و ایدئولوژی‌زده شده بودم و گمان می‌بردم شریعتی ته فکر و اندیشه است. انقلابی‌بودن فی نفسه خوب است بشرط آن‌که گرفتار جزمیت و استبداد بالرأی نشویم و خدا شاهد است که اگر احمد عزیزی نبود، من حتی به درک رفتار و گفتار و اطوار مولانا معلم نمی‌رسیدم. احمد در همان نخستین ماه رفاقت و آشنایی و همکاری در روزنامه‌ی جمهوری، مرا به ماقبل سال۵۵  پرتاب کرد. نه تنها شور تذکره‌الاولیاء و منطق الطیر را در من برانگیخت، بلکه…

گاهی اگر به «بلکه»ها بیندیشیم، بهتر از آنست که در آرزوی بهشت غوطه‌ور باشیم. حافظه‌ی کوتاه‌مدت من شش سال در انقیاد ایدئولوژی بود بی آن‌که خودم باخبر باشم. تا سه سال دوستان نزدیک خود را نیز به جا نمی‌آوردم و جز آجر کشیدن و الک گچ و آهک و جابجا کردن تیرآهن و سیمان و… هیچ کاری را از عهده برنمی‌آمدم. مرده‌ای بودم که بی‌آزار کار می‌کرد و اگر او را می‌شد فریفت، آفتاب ساعت ۱۲ نیمه‌شب غروب می‌کرد. بعضی‌ها که بلد بودند با سوءاستفاده از بلاهت امثال من و استفاده‌ی فرنگانه از برق کار خود را پیش ببرند، سیم‌سیار و پروژکتور می‌آوردند و تا نیمه‌های شب کار می‌کشیدند از گرده‌ی من و لُرهای دیگری که هم‌پایه‌ی من بودند. به یاد می‌آورم که واقعا عین «تردمیل» بودم؛ فقط باید به اصطلاح اکنونیان «توجیه» می‌شدم. هر اندازه کار می‌کردم، گرم‌تر می‌شدم و با سرعت بیشتری به تکاپو می‌افتادم و خستگی نمی‌فهمیدم. اما استراحت که می‌دادند یا شب که به خانه برمی‌گشتم، با تنی آغشته به غبار گچ و آهک و سیمان و خاک و موهایی که غالبا بلند بودند و پر از ماسه و خرده ملاط، همچون رادیویی که خاموشش کنند، روی زمین می‌افتادم و خوابم می‌برد. سرما و گرما هم نمی‌فهمیدم (هنوز هم سرما نمی‌فهمم. ولی گرما تا پارسال گاهی اذیتم می‌کرد و موتور «ددمن» و «نوبادی من» را به جوش می‌آورد). روی خاک به همان راحتی می‌خوابیدم که بعدها روی تخت هتل‌هایی که برای جلب سیاحان ساخته شده بود. اما به یاد نمی‌آوردم که موهایم چرا بلند است، چرا از این تعلق دل نمی‌کندم. اصلا بعد از آن‌همه شوک برقی و اسکازینا چه می‌فهمیدم تعلق چیست. خودم را هم به یاد نمی‌آوردم و خیال «شیطان رجیم و دار و دسته‌اش» تخت بود که فعلا دشمن بدون وقوف به هست و بود خود، همچون ربات مشغول بردگی‌ست.

مبارزی که از فلاورجان تا لنجان، از لنجان تا قهرود، از قهرود تا قمصر، از قمصر تا کاشان و از کاشان تا قم را همچون جامه بدل می‌کرد و هیچکس نمی‌توانست او را به جا بیاورد، توسط برادران محترم ه.خ و م.م به ساواک فروخته شد و مدرسه‌ی فیضیه، برخلاف دیگر مدارس، کربلایی برایش رقم زد که هنوز هم خروشان پیش می‌رود؛ همچون رودخانه‌ای که تا به اقیانوس نرسد، دست برنمی‌دارد از تپیدن.

***

سرگرد ستاری در برابر جنبش دینی پیروان خمینی و دیگر جنبش‌ها، سعی می‌کرد صد برابر تیمسار ناجی (در اصفهان) تکاپو داشته باشد تا مگر اعلیحضرت (زرشک) در وی به چشم مرحمت بنگرد. واقعا «کشاتریا» از همه‌ی مردم صوفی‌تر است. حیف که صافی نیست و نمی‌داند که هر شاهی، «شاس» نیست و هر فرمانی که از شاه صادر می‌شود، فرمان یزدان نیست و حکم «شاستری» (شریعت) ندارد. به پیشنهاد مجامع حقوق بشری، آمریکا به «ممد دماغ» پیشنهاد داده بود که فضای باز سیاسی ایجاد کند. نوکر به ارباب لبیک گفته بود. هرچند دیرهنگام و در آستانه‌ی هلاکت، به یاد آورده بود که پسر رضاخان است و پدرش چکمه داشته و سبیل و هیبت و… . گاهی هارت و پورت هم می‌کرد. اما چاره‌ای نداشت. باید به اوامر ارباب کم و بیش گردن می‌نهاد، بی آن‌که حق داشته باشد بپرسد: «این آزادی و فضای باز که دارد به نفع گروهک‌های چپی که سازمان سیا ایجاد کرده تمام می‌شود!»

شخص ظاهرا اول مملکت، منقاد سران فرنگستان بود. اما ابلهانی که گمان می‌بردند حقوق‌های چرب و نرم کرامتِ باورمندی آن‌ها به ظل الله است، تا می‌توانستند عرصه را تنگ‌تر می‌کردند و بگیر و ببند و… . مذهبی اسیر می‌شد و شکنجه، و چپ آزاد بود. چه پیش آمده بود؟ بچه تیمسارها، بچه‌های رده‌های پایین‌تر «کشاتریا»، همه سر از گریبان گروهک‌های تازه‌تأسیس درمی‌آوردند و پس از گیر افتادن، آزاد شدنشان به یک تلفن سفارشی بیشتر احتیاج نداشت. اما از سال ۵۵ به بعد، گویی همه‌ی حوزه‌های ساواک دستور داده بودند که فقط مذهبی‌ها را مراقب باشید. و من در اوج این مبارزه، دیگر یک «مک مورفی» بودم که جز خرحمّالی و مات و متحیر به آسمان و زمین و اشیاء و اشخاص خیره ماندن، توانایی دیگری نداشت. دهانم هنوز نیم‌ذرع باز می‌ماند هنگام بیکاری و اگر کتابی می‌دیدم، گویی شیء ناشناخته‌ای‌ست؛ شاید آن را ورق هم می‌زدم ولی رغبتی به خواندنش در خود نمی‌یافتم. یک سال پس از «ازدواج تحمیلی» و استغراق در شن و ماسه و آجر و آهک و سیمان و تیرآهن و یادآوری مجدد دوستان که:

_ «اون غزلت یادته که توی پیک دانش‌آموز چاپ شد؟»

_ «ها؟!»

_ «اون شعرت بود که برای یتیم‌ها و زن‌های گدا گفته بودی؟»

_ «ها؟!»

_ «اون شعرت…»

_ «ها؟!»

این «ها!؟»ی هاج و واج، دوباره شروع به سرودن کرد. اما نه به نیروی ذهن و توانمندی مغز؛ حالتی بود مثل برآشفتگی یا شوریدگی. دست به قلم می‌رفت و می‌سرود و می‌نوشت و تمام. بعد هم هیچ. از کجا می‌آمد؟ نمی‌دانستم. چون هنوز در ابتدای به یاد آوردن بودم.

باری. زمستان سال۵۷ بود که به خود آمدم، اما در حد جوشیدن با خلق خدا که بوی برادری آن‌ها به مشام این «مرده‌ی‌‌ متحرک» هم رسیده بود. با این‌که هنوز گیج و گول بودم، با دیگران در فتح پاسگاه ژاندارمری همراه شدم و همین همراهی بود که من و «سید محمدکاظم دانش» را به یکدیگر نزدیک کرد و موجب شد از اولین کسانی باشم که به حزب جمهوری اسلامی ملحق می‌شدند. هرآن‌چه در سال۵۷ بر من گذشت، مقدمه‌ای شد که مرا در سال ۵۸ به روزنامه‌ی جمهوری اسلامی بدوزد. حالا دیگر نه فقط شعر، بلکه پرت و پلاهای دیگری هم می‌نوشتم و از معالم «ایدئولوژی اسلامی» بودم، بی آن‌که خبر داشته باشم. الان که به تعصبات و غیرت‌فروشی‌های آن روزگار می‌اندیشم، می‌بینم اگر سر و کارم با «احمد عزیزی» نمی‌افتاد، حتی اگر اسلحه دستم می‌دادند و می‌گفتند عضو جوخه‌ی اعدام باش، نه نمی‌گفتم. ۵۷ و ۵۸ و شش ماه نخست ۵۹، هنوز نتوانسته بودند مرا به هوش بیاورند. گویی حوادث و وقایع همچون خشت و سنگ و آجر باید روی هم چیده می‌شدند تا مرا به پاییز ۵۹ برسانند. یعنی آن‌همه آدم، آن‌همه شاعر، آن‌همه سیاستمدار و انقلابی، آن‌همه حادثه و واقعه و گیرودار، فیلمی بود که من هم در آن نقش داشتم و آنهم نه نقش سیاهی‌لشکر، که گاهی با نوشتن مقاله-ای کوتاه دفع شری می‌کردم. مقاله‌ای کوتاه درباره‌ی «شیخ چنانه» (علی زامل) نوشتم که فقط به جنایات قبل از انقلابش پرداخته بودم و از خیانت‌های بعد از انقلابش خبر نداشتم، ولی «گربه دزده» فرار کرده و به عراق رفته بود؛ زیرا گمان برده بود از توزیع کلاشینکف در میان عشایر بعدا خبر خواهم داد. یا مقاله‌ی دنباله‌دار «سینما و مردم» (سه شماره بود) که باعث شد سینماها تعطیل شود و من و «سیدمهدی شجاعی» و «سیف» به «وزارت فرهنگ و هنر» تازه «ارشاد اسلامی» شده برویم و از نزدیک درجریان ممیزی و رد و قبول فیلم‌ها و بازی‌های پشت پرده‌ی مافیاهای سینمایی شکست‌خورده‌ی قبل از انقلاب و مافیاهای نوپای شبه اسلامی قرار بگیریم و الخ.

اما این کارها، کار «مستاجر» بود، نه کار من؛ من با احمد دیگر بار متولد شدم، آنهم در تمام ساحات، از ناخن پا تا فرق سر. درحقیقت باید اعتراف کنم بعد از مادرم، حضور خود را در این عالم مدیون احمدم. منظورم حضور خودآگاهانه است که به قلمرو «ین» و «دائو» و «تائو» برمی‌گردد. حتی خودم باور نمی‌کنم که سال ۵۷ و ۵۸ و نیمی از ۵۹، به یاد نیاورده باشم کتاب بالینی خود، مثنوی مولوی را. هنگامی که احمد در پارک شهر گفت: «شجریان یه مثنوی توی کرد بیات خونده…»

_ «کرد بیات؟»

نمی‌دانم آیا احمد خود می‌دانست که دارد یک خودفراموش را به زندگی برمی‌گرداند یا نه؛ «مثنوی؟! ها؟!»

و خواند:

«بشنو از نی چون حکایت می‌کند

وز جدایی ها شکایت می‌کند»

بی‌توجه به عبور رهگذران شتابزده‌ای که با عبور از پارک به خیال خود «میان‌بر» می‌زدند تا راه «تلاش معاش» را کوتاه‌تر کرده باشند، چنان‌که گویی در برابر پدر و در برابر خوانین و بزرگان سرپل ذهاب باشد، خواند؛ با تمام حنجره‌ی عاشقش که خون‌چکان بود و دلش که از پر پروانه تُردتر:

«نی حدیث راه پرخون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند»

و من مجنون را می‌دیدم که «یا من هو، الله هو»گویان در کوه و دشت می‌دود، با سر به قنات‌های پرآب می‌افتد، در قم به مدارس علمیه سر می‌زند، در روستاها با کشاورزان از لیلی سخن می‌گوید، هیچ‌جا بیشتر از یک شب اطراق نمی‌کند مگر در قم؛ چرا؟ در قم چه گم کرده است؟ اگر با علم و علما و فقه و فقها کار دارد، پس چرا در شهر نیست و در دورافتاده‌ترین سوهان‌پزی کنار خط آهن _نزدیک سه راه سلفچگان_ کار می‌کند؟ نکند بخاطر آن «دختر کولی» باشد؟ چرا جز «تقی کاشی» دیگران از او می‌رمند؟

احمد می‌خواند و مجنون به یاد می‌آورد:

«شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما»

و مجنون به یاد می‌آورد آخرین کتابی که سال ۵۵ در کتابخانه‌ی عمومی دزفول با ولع می‌خوانده است، پنج گفتار افلاطون بوده و…

احمد می‌خواند:

«جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد»

و مجنون به یاد نمی‌آورد معنی را. با صدای احمد فقط خود را به یاد می‌آورد. معانی باید تکرار شوند:

 _«احمد براگم! جسم خاک از عشق…!؟»

_ «یعنی تو نمی‌دانی دوریش!؟ اشاره به معراجه کُری!»

 _ «ها!؟ کوه در رقص آمد…»

 _ «منه امتحان می‌کنی!؟ یعنی تو نمی‌دانی اشاره به تجلی حق تعالاس و کوه طور؟ نامرد؟! امتحانم مَکه!» (امتحانم مکن)

_  «نه به مولا دوریش. یادم رفته…»

و چه ساده و بی‌شیله پیله بودیم هردو کشتگان عشق.

_  «احمد! براگم! این‌همه سواده از کجا آوردی؟»

_  «خانه خراب مه مثنوی خوان خانقاه آقا سیدطاهر هاشمی بودم…»

خدای من! سیدطاهر هاشمی… با شنیدن این نام مقدس دگرگونی آغاز شد. نام این پیر بی‌همانند را از پیرم شنیده بودم، پیرم قادری طریقت بود. اجمالا می‌دانستم که سیدطاهر مجتهد شافعی و قطب طریقت حقّه‌ی قادریه است و مدام در تردد میان شهرهای کردنشین و برخی کشورهای همسایه‌ی عراق و ترکیه و سوریه و… .

خاطره نگاری های دیگر از همین نویسنده:

جان خرابات (۱)

جان خرابات (۲)

جان خرابات (۳)

جان خرابات (۴)

همچنین ببینید

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق …

یک دیدگاه

  1. سلام. قسمت ۵ جان خرابات کجاست دوستان؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *