خانه / داستان / جنگ، زنانگی و چند مساله‌ی مبهم دیگر

جنگ، زنانگی و چند مساله‌ی مبهم دیگر

يادداشتي بر «هرس» دومين رمان «نسيم مرعشي»

هرس در همان چند خط اول که سفر رسول را به تصویر می‌کشد، مخاطب را به اشتباه می‌اندازد. اشتباهی که تا اواسط کتاب همراه خواننده می‌ماند و رهایش نمی‌کند. ظاهرا قصه‌ی هرس‌‌‌‌، قصه‌ی «رسول» است. داستان مردی که چند سال پیش زنش او را با چهار فرزند قد و نیم قد تنها گذاشته و رفته است. حالا بعد شش سال رسول ناگهان به سرش زده در سفری خوف‌ناک به جستجوی «نوال» برود و او را به خانه اش برگرداند. اما راوی همچنان که کند و آرام مدام به گذشته برمی‌گردد جایی در خط های وسط صفحه ۵۶ کتاب به خواننده اش می گوید داستان هرس، قصه‌ی نوال است. قصه‌ی زنی که در سرتاسر داستان یا باردار است و یا در خاطرات حاملگی‌اش سیر می‌کند و حالا فهمیده بچه‌ی توی شکمش پسر نیست و دنیا به کامش زهرمار شده است. نوال از این جای داستان به بعد، دیگر آدم نمی‌شود. کارهای عجیبی می‌کند برای رسیدن به پسری که داشتنش را همه‌ی حق خود و رسول از دنیا می‌داند. به پسر می رسد، به «مهزیار». تحویل رسولش می‌دهد و خود از زندگی رسول و مهزیار و «تهانی» و «امل» و «انیس» می‌رود. رفتن نوال،‌رفتن واقعی‌ست. آن طوری که رسول بعد شش سال که پی‌اش می‌رود و یکی دو روز برای دیدن نوال دارالطلعه‌ی مخوف را تحمل می‌کند، دست خالی برمی‌گردد. بدون نوال و بدون زندگی‌اش.

اما چکیده‌ی داستان، آنچه که پشت جلد کتاب آمده است، قصه‌ی دیگری را به تصویر می‌کشد. «هرس روایتی‌ست برآمده از دل جنگ طولانی ایران و عراق» می‌گوید این کتاب داستان مردی‌ست که سال‌ها بعد از پایان جنگ پی همسر گمشده‌اش می‌‌‌گردد، ‌و در کمال ناباوری در همین توضیحات اشاره شده به اینکه هرس «رازهایی را روایت می‌کند که سرنوشت پسران و مادرانی را رقم زد که در لایه‌های تاریخی غلیظ گم شدند.»

مرعشی شاید در تلاشی نافرجام دست و پا می‌زند که قصه‌ی هرس، داستان همه‌ی این‌ها باشد اما نتیجه، هیچ‌کدام این‌ها نیست. شاید بتوان گفت هرس در بهترین حالت می‌تواند یک ملودرام خانوادگی باشد. در هرس خبری از جنگ نیست. نه اینکه نباشد، هست اما نقش جنگ در این قصه آنقدر ابتر و ناقص و غیرواقعی‌ست که بهتر است بگوییم مرعشی نقش جنگ را به بهانه‌ و ابزاری برای توجیه رفتارهای غیرمنطقی و غیرعاقلانه‌‌ی زن داستان، نوال، تقلیل داده است. جنگ در هرس غیر از اینکه دست نوال را برای فرو رفتن در دنیای فانتزی زنانه‌اش باز می‌کند هیچ اعتبار دیگری ندارد. ما در سرتاسر این کتاب خرده روایتی از جنگ نمی‌بینیم. هیچ صدا یا حرکتی دال بر اینکه جنگ در دل زندگی آدم‌های رمان زنده است. داستان با اینکه ادعا می‌‌کند روایت جنگ است هیچ تصویری از آن به ما نمی‌دهد جز کشته شدن «شرهان» دوساله، پسر اول نوال. شرهان که می‌میرد نوال هرگز نوال قبل نمی‌شود. مردن یک بچه اتفاقی‌ست که می‌تواند مادرش را دیوانه کند اما نمی‌‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد برای اینکه هرس را روایتی برآمده از دل جنگ بدانیم و قصه‌ی راز پسران و مادرانی که در لایه‌های تاریخی غلیظ گم شدند! سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که اساسا قصه کدام پسران و کدام مادران در هرس آمده است؟ هرس خالی از روایت زندگی در جنگ و جنگ در زندگی‌ست.

هرس، داستان کیست؟

اما هرس داستان رسول هم نیست که پی همسر گمشده‌اش به سرزمین مخوف زنانه‌ای به نام دارالطلعه قدم می‌گذارد. داستان رسول نیست چون او نمی‌تواند قهرمان قصه باشد. رسول مرد خوبی‌ست و هیچ اشتباهی در رفتارهایش ندارد. هیچ نقطه‌ی سیاهی در شخصیت او نمی‌بینیم. عاشق است و وفادار. زحمت‌کش است و مهربان. سخاوتمند است و ذره‌ای پلیدی و کژی به درون او راه ندارد. یک مرد ایده‌آل که همسر و پدر و پسر فوق‌العاده‌‌ای‌ست. دست از پا خطا نمی‌کند ولی مدام توی باتلاقی که نوال برایش ساخته است دست و پا می‌زند که اوضاع زندگی‌اش را به سامان کند، اما نمی‌‌‌تواند. نمی‌تواند و مدام از هر راهی که می‌رود به دیوار می‌خورد. دقیقا به همین دلیل قصه‌ی هرس، داستان رسول نیست. مرعشی، رسول را همه‌چیز تمام ساخته است اما با این حال هیچ کاری از او برنمی‌آید و  روز به روز به زندگی‌اش گند بیشتری می‌خورد.

هرس داستان نوال است. همه جا رد پای او پیداست. نوال سر تا ته داستان راه خودش را می‌رود بی اینکه به چیزی یا کسی توجه کند، جز پسر مرده‌اش و جز آرزوی پسردار شدن مجددش. همه‌ی شخصیت‌های داستان در نسبت با نوال تعریف می‌شوند. رسول و امل و انیس و تهانی و مهزیار و بقیه. نوال که نباشد، ‌هیچ‌ کس نیست. اما کدام نوال؟ آیا نوالی که در گذشته غرق شده و از داستان عقب مانده است می‌تواند چنین نقشی را به عهده بگیرد؟

زنانگی علیه زنان

سهم همه‌ی شخصیت‌های هرس به زنان رسیده است. جز رسول که تمام و کمال مرد است و مهزیار شش ساله. اما بین این همه زن در این داستان، هیچ کدام‌شان نه دل‌آسوده‌اند نه صلابت اندیشه و شخصیت دارند و نه مایه‌ی ‌آرامش خود و دیگرانند. در ابتدای صف شخصیت‌های زن داستان، نوال ایستاده که در گذشته فرو رفته و غرق شده است. زنی مسخ شده که از گذشته آمده و مدام در هراس آینده دست و پا می‌زند. کدام هراس؟ کدام آینده؟ آینده‌ی بدون مرد. او از خانه و کوچه و خیابان و شهر بدون مرد می‌هراسد. از رحم خودش اگر پسر نزاید متنفر است. از خودِ خودش اگر واسطه‌ی تولید جنس نر نباشد گریزان است. بابت همین ترس است که هر روز از صبح تا عصر بی‌هدف و بی‌دلیل کوچه و خیابان های شهر را گز می‌کند که مردها را ببیند! اگرچه این سرکشی به کوچه و خیابان‌های شهر بر ترس او می‌افزاید و خاطرش را مشوش‌تر می‌کند.

اما رسول مگر مرد نیست؟ آن هم یک مرد تمام عیار بی‌هیچ عیب و نقصی. پس چرا نوال او را جزو مردها حساب نمی‌کند؟ چرا او را نمی‌بیند؟ چرا با او ارتباطی نمی‌گیرد؟ این سوال‌ها و درگیری ها را مرعشی ناخواسته به ذهن مخاطب تحمیل می‌کند بی اینکه پاسخی در خور داشته باشد. زنانگی در این داستان فقط ابزار است و ماده. ابزاری برای تولید جنس نر و  نه بیشتر. زن برجسته‌ی این رمان بزرگترین گره زندگی‌اش این است که تعداد مردهای کوچه و خیابان را شمارش کند و از کمیت آن‌ها لذت ببرد و اگر دلشوره بگیرد که مردها کم شده‌اند می‌تواند از این ترس سر به بیابان بگذارد و بلکه بمیرد و همه‌ی زندگی‌اش را به باد بدهد.

«پسرا دارن به دنیا میان. خیابون داره پر مرد می‌شه. نگاه کن…»

«مرد نیست هیچ جا رسول»

«مرد خودمون داره می‌آد، چیزی نمونده»

«رسول پیاده شد. در ماشین را باز کرد و نوال را پیاده کرد. گفت: ببین، مردایه ببین. ببین دارن برمی‌گردن. ببین چقدر زیادن.»

دنیای بدون مرد،‌دنیای بدون رنگ

دارالطلعه، همان کتاب است. روستایی‌ست زنانه و بدون حضور مردان. زن‌هایی مخوف که همه لباس‌های بلند مشکی به تن دارند و حتی در عضله‌های صورت‌شان هیچ حس و حالی دیده نمی‌شود. عده ای زنِ بی‌شوهر نابارور در کنار نخل‌های بی سر و نابارور و زمین خشکی که حاصل‌خیز نیست و حتی گاو‌میش‌های بی‌شیر و بی‌فایده. مرعشی با ساختن دارالطلعه تیر خلاص را به جهان زنانگی زد. هرچه بی‌فایده و نابارور بود را آن جا کنار هم جمع کرد.

 «خیر از زندگی‌شون ندیدن ابوشرهان. خمپاره خورد وسط طویله‌شون. دیگه از اون موقع نه زایمون می‌‌کنن نه شیر میدن، نه می‌میرن. بعضیاشون بیست سال‌شون بیشتره». «ئی جا همه مثل همیم، گاومیشا، زنا، نخلا، همه عقیمیم. تنها، بی‌دنباله. همین چند روزیم. بمیریم تموم می‌شیم.»

 ظاهرا به عقیده‌ی راوی داستان، دلیل شادی و زندگی و شور و نشاط و حتی نفس کشیدن‌ زن‌ها‌، فقط و فقط مردهایی بوده‌اند که حالا نیستند. این زن‌ها به گونه‌ای تصویر شده‌اند که نسبت به جنس نر حریص‌‌اند و رسول از آن‌ها خوف می‌کند.

«رسول فکر کرد بفرستدش درِ یکی از خانه‌ها. یادش افتاد زن نزار با چه عشقی دست کشیده بود به صورت مهزیار. ترسید پسرش را بفرستد پیش این زن‌ها که سال‌هاست نه مرد دیده‌بودند، نه بچه.»

‌فرار از واقعیت با دست‌های بسته

مرعشی در داستان هرس بعد از اینکه به ظاهر درگیری‌ها و دغدغه‌های نوال قصه را و شخصیت ضعیف و افسرده‌اش را به جنگ نسبت می‌دهد او را به سمت دارالطلعه‌ی مخوف و زنانه رهنمون می‌کند. نوالِ قصه، غیر از اینکه در سرتاسر رمان، مدام راه‌حل های غیرواقعی برآمده از ذهن یک زن افسرده را پی می‌گیرد، از واقعیت خشن زندگی با سرعت و شتابی عجیب و غریب به سمت فانتزی زنانه‌ای فرار می‌کند که پایان بندی رمان مرعشی را نیز تشکیل می‌دهد. نوال در دارالطلعه به نخل‌های بی‌سر و سوخته لباس‌های سفید و تمیز می‌پوشاند، هر روز آن‌ها را تیمار می‌کند و از صبح تا عصر نوازش‌شان می‌کند و به اصطلاح چون مادر است دستش برای نخل‌ها خوب بوده است که بعدِ شش سال نخل‌های سوخته‌ی بی‌سر هوس جوانه زدن کرده‌اند. مرعشی چنان در فضای فانتزی زنانه برای پایان دادن به رمانش فرو رفته است که گویی چاره‌ای جز ترسیم و تصور این فضا نداشته و هدفی جز فرار از  این واقعیت خشن مد نظرش نبوده است.

 

تکرار مضامین، مفاهیم و تصویرها

غیر از اینکه داستان اصلی هرس از نیمه‌های کتاب و خیلی دیر شروع می‌شود یعنی از همان جا که امل زیر دست دکتر سونوگرافیست متوجه می‌شود نوزادی که در رحم دارد پسر نیست و ما می‌فهمیم همه‌ی آنچه تا این پنجاه و چند صفحه خوانده‌ایم پیش‌داستان و مقدمه و دست‌گرمی نویسنده بوده است، بسیار نکات فنی قابل تامل دیگری هم توجه ما را جلب می‌کند.

دیالوگ‌های هرس به لهجه‌ی جنوبی نوشته شده‌اند و مرعشی نشان داد که چقدر خوب به این لهجه مسلط است اما شخصیت‌ها همانطور که در رمان اول مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، فاقد لحن ویژه‌ی خودشان بودند در اینجا هم چیزی جز لهجه ندارند. شاید درگیری با لهجه‌ی خاص جنوبی، مرعشی را دچار توهمی کرد که از ساختن لحن ویژه برای شخصیت‌ها غافل شد.

نویسنده در هرس، به تناوب از تکرار استفاده کرده است. تکرار مفاهیم و تکرار تصاویری که شاید مواجهه با آن‌ها فقط در همان وهله‌ی اول جذاب باشد. اما مرعشی با تکرار آن‌ها از جذابیت زبان داستانش می‌کاهد. برای مثال اینکه چشم‌های نوال مدام در کوچه و خیابان به دنبال شمارش مردهاست، بارها به انحاء مختلف و با تصاویر گوناگون، بیش از حد تکرار شده است. مثال دیگر بر این ادعا، کشف شخصیت اَمل برای خواننده توسط راوی‌‌ست. تقریبا هرکجا نامی از امل آمده توضیحی مبنی بر اینکه او پا جا پای نوال گذاشته، به توضیح مورد نظر سنجاق شده است.

«همین سه روز امل خانواده‌اش را به هم ریخته بود… امل جا پای نوال می‌گذاشت» (ص ۴۳)

«در رگ‌های امل همه‌اش خون نوال بود، همه‌اش» (ص ۴۳، چند خط پایین تر)

«امل حواسش به انیس نبود. درست مثل نوال که هیچ‌وقت حواسش به رسول نبود. نوال تا وقتی بود چهره‌ی زشت زندگی را به صورت رسول کوبانده بود و حالا امل داشت همین کار را با انیس می‌کرد» (ص ۱۳۷)

«انیس در خواب بیشتر از بیداری شبیه نوال بود» (ص ۱۴۳)

«امل هم داره عین خودش( نوال) می‌شه. نذاشت بعد نوال خوب بمونیم. می‌ترسم ازش خاله» (ص ۱۵۴)

از همه‌ی آنچه گفته‌ایم اگر عبور کنیم، به قصه‌گویی مرعشی می‌رسیم وقتی در نقش یک نویسنده ظاهر می‌شود و رسالت آن را به دوش می‌کشد. وقتی اصرار دارد هرچه می‌کوشد تلاشش در جهت تثبیت شرایط حاضر باشد و هیچ اتفاقی در قصه اش رقم نخورد، از شان قصه گویی‌اش کم می‌کند. از قدیم الایام قصه گوها عادت‌مان داده‌اند که برای‌مان از امید بگویند. عاقلان می‌دانند به هیچ وجه منظورم این نیست که نویسنده مجبور است برای ما مدام پایان‌های خوش تهوع‌انگیز بسازد. هرگز. اما قصه‌گو کلماتش با امید تنیده‌اند حتی اگر داستانش به تلخی تمام شود. تثیبت شرایط حاضر و بستن همه‌ی روزنه‌های امید و فرو رفتن در باتلاقی که هست و غرق شدن در آن رسالت نویسنده نیست. قصه‌گو برای ما ۲۰۰ صفحه ننوشته است که پیامش فقط این باشد که «همین است که هست» و لا غیر!

همچنین ببینید

سندرومِ روده‌ی تحقیرپذیر

این روزها دیگر «احساسِ مرگ» به عنوانِ یکی از نشانه‌های محرزِ یک سکته‌ی قلبی پذیرفته …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *