خانه / یادداشت / ایران در شاملوی برکلی

ایران در شاملوی برکلی

به بهانه‌ی ۹۲امین سال‌زاد احمد شاملو و جلسه‌اش در دانشگاه برکلی

درباره‌ی شاملو چه موضعی باید داشت؟ آیا باید صدای غریب و شعرهای در خاطر مانده‌اش را ستود یا او را به خاطر مخالفت -و دشمنی‌اش- با انقلاب اسلامی شماتت کرد؟ آن‌چه در این نوشته به آن خواهم پرداخت موضع این روشنفکر همیشه در صحنه درباره‌ی وطن و ایران در جلسه‌ی پرسش ‌و پاسخ در دانشگاه برکلی به سال ۱۹۹۰ است. در این جلسه‌ی جنجالی، به این خواهیم پرداخت که آیا شاعر نوشته‌ی ما مسأله‌ی ایران داشته است یا مانند بسیار از «عمله‌اکره»‌های فرنگی‌مآبیْ ایران را نمی‌شناخت یا از آن منزجر بود؟

با نگاه به گپ‌وگفت بیش از دو ساعته احمد شاملو درمی‌یابیم که یکی از «اتّهام‌هایی» که شاملو باید به آن پاسخ بگوید این است که چرا نسبت به دانشجویان و کسانی که به خارج از کشور سفر و مملکت را ترک کرده‌اند سخت‌گیرانه اظهار نظر می‌کند. این نشان می‌دهد مملکت و وطن برای شاملو خالی از اهمیّت نیست، با این که شاملو درکی «انکار»گونه از انقلاب اسلامی و دفاع ملّی مردم ایران داشت و به واسطه‌ی «درگیری مضحکی» که با امام و اندیشه شیعی او در درون خود غلیان می‌داد، «بیرونِ زمان» می‌ایستاد.

شاملو با هوشیاری به نقدِ ابتذالی که گریبانِ فضاهای ادبی را گرفته بود می‌پرداخت و از هنر «متعهد به جامعه» سخن می‌گفت. شاملو با آن‌که -به ادّعای خود- از جامعه «گسسته» بود، ولی نسبت به مؤلفه‌های «هویت ملی» ما ایرانیان حسّاس بود. دعوت به «مطالعه قرآن» -نه از سرِ خرده علاقه‌ای به دین که می‌توانست در شاملو باشد- بلکه به واسطه آگاهی که روشنفکرِ ایرانی باید از مضاف‌الیه خود داشته باشد بیان می‌شد. با آن‌که از جهلی اجتماعی سخن می‌گفت ولی علیه مردم موضع پیدا نمی‌کرد ولی در نقدْ کردن جدّی بود. چنان که «ملّا گراهام گرین» را به لفظِ «پدرسوخته» خطاب می‌کرد و موردی نمی‌دید که او را بدتر از مجلسی‌ها -«پدر و پسر»- بنوازد.

درست است در جلسه‌ی برکلی از هر دری سخنی گفته شد ولی نمی‌توان نقطه عزیمتِ شاملو را نادیده گرفت؛ ایران و آن‌چه مربوط به ایران است. مردی شدیدا متعهد به زبانی که با آن زندگی می‌کرد؛ «هویّت ملی» و «اندیشه ملی» و «زبان ملی» آن چیزهایی بود که شاملو حاضر نبود تا «پاپاسی آخر» آن را ببازد. حتی وقتی که دوست داشت دکلمه کند «بگذارید این وطن دوباره وطن شود»، ایران -این گرانیگاه سهمگین- را در شاملو می‌توان یافت، این بار در صدایش. او به زبان فارسی «معتقد» بود. و اگر می‌خواست با کوشش‌های نثری، به عقیده‌ی خودش نویسنده‌ها را سرِ عقل بیاورد، در واقع می‌خواست ظرفیّت‌های زیستن ایرانی را هم ارتقاء دهد. مردِ این میدان بود یا نبود، البته زیاد از حد به بیشتر مؤلفه‌های دینی هویتی بی‌اعتماد بود یا این طور نشان می‌داد چنان‌که در ترانه‌های کوچک غربت، «خدا را در پستوی خانه نهان» باید می‌کرد و طبعا یگانه‌پرستی -احتمالی‌اش- را پنهان. با تمام غریبی که شاملو برای خود در وطنش تصویر می‌کرد ولی پرسشی مهم از خارج‌نشینان داشت؛ آن هم این که به آن‌جایی که کاشانه‌شان است فکر می‌کنند؟

با همه‌ی کج‌خلقی‌هایی که ممکن است از شاملو به ما گزارش دهند، ولی او بسیار امیدوار بود -چه آن‌که «نومیدان را معادی مقدر نیست»- و برخوردار از چیزی بود که می‌توان آن را طلیعه‌هایی از اعتماد به نفس ملی دانست. او در جایی از این جلسه می‌گوید که کتاب‌هایی به زبان فارسی نوشته شده است که اگر منتشر شود کل ادبیات را تحت تأثیر قرار خواهد داد. نمی‌دانیم آیا چنین آثار وجود دارند یا نه، هر چه هست شاملو آکنده از امید بود؛ «چه معادل‌هایی دارد پیروزی! چه معادل‌ها انسان! چه معادل‌ها آزادی!» حتّی تخلّصش بامداد در تاریخ اجتماعی شعر ایرانی مثال‌آوردنی است؛ باور ندارید گزارش کدکنی را در ‌باره‌ی تخلّص‌ها بخوانید.

شاملو کمی یکّه هم بحث می‌کرد و می‌اندیشید؛‌ او حتی در برخورد با اندیشه‌های فرنگی و ترم‌های سیاسی آن فرهنگ بسیار صریح بود و به این که غرب -غربِ سیاسی- فرشته دموکراسی و انسانیت باشد به شدّت مشکوک. شاملو به راستی می‌اندیشید، صرف نظر از این که آن اندیشه، به نظر مغرضانه یا نادرست برسد، ولی می‌اندیشید؛ کنشی مهجور و نایاب؛ همانند امیدِ بامداد. اندیشیدن شاملو معطوف به هویت ملی بود نه اندیشیدنی در خلأ. در جایی از این جلسه او به شدت به موسیقی سنتی و شجریان می‌تازد، این تاختن به خاطر آن است که در جست‌وجوی فرمی ملّی در موسیقی است که از غم رهیده باشد و مژدگانی‌آورِ شادی و «خلاقیّت».

شاملو خطاب به جوانان خارج‌نشین می‌گوید که نباید هویّت ملی خود را از دست بدهند یا باید به داد جامعه ایرانی برسند با این توضیح که «حقِّ اشتباه کردن» ندارند. چون با همین فرض است که به «دگماتیسم» نخواهند رسید، با آن‌که شاملو -به نظرِ خود- خود در اشتباه کردن و اشتباه سرودن دستی در آتش داشت، ولی این حق را جزء حقوق انسانی نمی‌دانست. نمی‌توان نگفت که پرداختن به هویّت ملی بی‌آن‌که حقّی برای اشتباه کردن قائل شد، سخت شورانگیز است.

ایران برای شاملو آن قدر جدّی بود که حتی حاضر شد در سلیقه‌های فردی خود دست ببرد. او می‌گوید وقتی حس کرد خطری ایران را تهدید می‌کند حاضر شد مقاله‌ای در دفاع از شاهنامه‌ی فردوسی بنویسد، با آن که این کتاب را پر از «خزعبل» می‌دانست.

شاملو با همه علاقه‌ای که به ایران داشت، ولی حاضر نبود برای حفظ ایران و منافع ملی با ملسمانانی که انقلاب کرده‌اند وارد گفت‌وگو شود. با این که خود معتقد به گفت‌وگو بود و توصیه به این امر می‌کرد، ولی در برخورد با نظام جمهوری اسلامی و هر کس که کمی به آن متمایل بود اهل هیچ دیالوگی نبود. همین باعث می‌شد «چیز زیادی از دنیای‌»شان نداند؛ اطلاعاتش از تاریخ شیعه و عاشورا هم گاهی مغرضانه و مبتذل می‌شد. چطور آن شعوری که می‌توانست درباره‌ی عیسای پیامبر -درست یا نادرست- چنان بیاندیشید و بسراید، در برخورد با شیعه و عاشورا چنین بی‌جوهر می‌شد و بی‌شعوری پیشه می‌کرد؟

با این همه، گفت‌وگو سرپای دانشجویان و جوانان در دانشگاه برکلی نشان‌ دهنده‌ی این است که شاملو بی‌مرزی را به «رسمیّت» نمی‌شناخت و تمام دغدغه و زندگی‌اش فرهنگ و هویّت ملّی بود و شاملو تا آخرین لحظه‌ها و نفس‌ها در فکر تغییر جهان و زندگی انسان ایرانی بود. صرف نظر از این که فعل و اندیشه شاملو درست بود یا نه، شاملو فاعل بود. این هم کم‌یاب است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *