خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

وقتی ما زنده بودیم (۱۶)

قسمت شانزدهم: شادی چه شکلی است؟

فاصله بین غمی بی‌دلیل که یک‌دفعه اول صبح توی جان آدم می‌افتد تا شادیی که  لحظه‌ای بعد  انگار توی اکسیژن هوا و همه جا دور و برت هست، چیست؟ چطور می‌شود که نه کل روز، بلکه هر ثانیه‌اش پر از همین حس‌های متغیر باشد؟ آن روزها چنان دلم زیر و رو می‌شد و احساسات شاد و غمگین پشت سر هم سراغم می‌آمد که فکر می‌کردم مریض شدم. آدم اگر بداند که مریض است و تمام این حالت‌ها موقتی است، باز می‌تواند جوری با غمش کنار بیاید. اما وقتی نمی‌دانی چه چیز درونی یا بیرونیی تمام ذهن تو را با خودش برده، کار سخت‌تر می‌شود.

صبح وقتی فاصله‌ی خانه‌ی پدربزرگ تا خانه‌ی عمه امیره را پیاده می‌رفتم همین حس‌ها را داشتم، در حالی که این فاصله پنجاه قدم یا کمتر بود. عمه امیره با آن پیراهن قهوه‌ای و موهای خاکستریش، جلو پله‌های خانه‌اش ایستاده بود و دست‌هایش را تکان می‌داد و بلندبلند سلام می‌کرد. خاله زینب، دایی عماد و عالیه خانم و من پشت سرهم با او روبوسی کردیم و از راهروی پهن و خنک خانه-اش گذشتیم. سرتاسر خانه بالکن‌های سنگی داشت و اتاق‌ها پر از سایه بود. باد هنوز خیلی آرام می‌وزید و صدایش توی تمام راهروها و سالن‌ها می‌پیچید و برمی‌گشت. دختر نوجوان زیبایی، باریک و بلند، با پوستی مثل شیشه و چشم‌های سبز، همین‌طور توی ورودی خانه ایستاده بود و با خنده با همه دست می‌داد و صبح بخیر می‌گفت. عمه امیره به دختر گفت: «دختر جون، به بقیه‌ هم بگو بیان سلام کنن».

همین وقت پسری چاق و سبزه، کنار در سالن آمد و احوال‌پرسی کرد و بعد دختر و پسر رفتند توی آشپزخانه تا وسایل پذیرایی را آماده کنند. عماد، زینب و عالیه و من کنار هم نشستیم و عمه امیره روبه‌رویمان. همه به هم نگاه می‌کردیم و ساکت بودیم، تا این که عمه امیره رو به خاله زینب گفت: «کاش تو حلبم برام همین شکلی حجاب میذاشتی…».

این یعنی خاله زینب با شال ساده‌ای که دور سرش پیچیده و موهای جلو سرش که بیرون زده بود، به خاطر پدرش توی نبل حجاب گذاشته و حالا از طرف عمه‌اش تشویق می‌شد به شال گذاشتن؛ در حالی که او زنی سی و پنج ساله است که سال‌ها به  خاطر حجاب نگذاشتن جنگیده. ولی حالا توی نبل، هیچ کس امکان ندارد بدون روسری بیرون بیاید و این برای خاله زینب و زن‌هایی که حجاب نداشتند یک مسئله‌ی حل‌نشدنی بود. عمه امیره بعد از سکوتی که به خاطر حرفش برقرار شد، پقی زد زیر خنده و رو به من به عربی گفت: «فهمیدی این دختری که سلام کرد، عروس جدیدمه؟»

دایی عماد گفت: «کلمات رو یواش‌تر بگو؛ شاید بفهمه».

عمه باز خندید و با همان لحن قبلی گفت: «من دو تا عروس دارم، یکی همین خوشگلی که دیدی…»

دختر با سینی چای وارد شد. عمه ادامه داد: «یکی دیگه ام تو ایرانه. پسرم ایران درس می‌خونه. شیراز. اینا هر دو تا هنوز نامزدن».

دایی عماد پرسید: فهمیدی؟

گفتم: بله…

خاله زینب گفت: «حالا من یه چیزی به عربی می‌گم ببینم چقدر یاد گرفتی…»

گفتم: «الان حرفا رو فهمیدم، بزارین من از شما سوال بکنم ببینم چقدر فارسی متوجه می‌شین؟… شما قرار بود چند سال پیش بورسیه بگیرین بیاین ایران، چرا نیومدین؟»

زینب خندید و به فارسی گفت: «شوما اومدی…. و بعد به عربی گفت: فهمیدم داری درباره‌ی ایران رفتن من می‌پرسی… خب، من تو رشته‌ای که می‌خواستم، تو دانشگاه حلب قبول شدم و بعد هم نشد دیگه…».

عمه امیره موبایلش را درآورد و گفت: «ببین پسرم بعضی وقتا متن‌های فارسی می‌فرسته، ولی من نمی‌دونم معنی‌شون چیه….  ترجمه کن برام ببینم…»

موبایل را گرفتم و عکس‌ها را که همه تبریک‌های عید، ضرب المثل‌های فارسی، جوک‌های بی‌مزه و بامزه که اینترنتی بود را خواندم و عالیه خانم برایش ترجمه می‌کرد. توی ترجمه اکثر جمله‌ها بی‌معنی و خنده‌دار می‌شد و در نهایت عمه ویدیویی را نشانمان داد. ویدیو به فارسی بود. بچه کوچکی با قیافه‌ای عجیب درباره‌ی زندگی خودش و پدر و مادرش حرف می‌زد و یک نفر همین‌طور پشت سر هم او را تشویق می‌کرد که بگو بگو. عمه امیره توی موبایلش عکس‌های پسرها و عروس‌هایش را هم به ما نشان داد. دختر زیبا قهوه‌ها را آورد و نشست کنار او؛ جوری که پشت هیکل عمه پنهان شد. همه قهوه خوردیم و شیرینی‌های عید که اسمش کعک است. دایی عماد فنجان قهوه‌اش را خورد و رفت توی بالکن و سیگاری آتش زد و ایستاد توی سایه‌ی درخت‌ها. خاله زینب و عمه امیره شوخیشان گرفته بود و بلندبلند به حرف‌های همدیگر می‌خندیدند. من و عالیه خانم همین‌طور ساکت نشسته بودیم و یواش‌یواش آماده‌ی رفتن شدیم. با این که دلم می‌خواست ساعت‌ها به خنده‌های آن دو زن، امیره و زینب نگاه کنم، اما دوباره غمی که بعد از شادی توی قلبم می‌نشست، سراغم آمده بود و دلم می‌خواست بالاخره از آن خانه، از آن جمع بروم بیرون و کاری کنم. اما چه کاری؟ نمی‌دانم. گاهی توی این حرف زدن‌های دیگران و شنیدن صداهای بی‌مفهوم اطرافم، می‌رفتم توی خیال این که آدم‌ها الان به چه چیزی فکر می‌کنند؟ توی این جمع، عروس خانم زیبای کوچکی که بی‌صدا جوری نشسته بود که پشت مادرشوهرش اصلاً دیده نمی‌شد به چه چیزی فکر می‌کرد؟ به شوهرش که با تاخیر سلام کرده بود و الان تنها توی اتاق نشسته بود؟ به مزه‌ی قهوه؟ به مهمان‌های عجیبی که از ایران آمده بودند؟ به چی داشت فکر می‌کرد؟ همان موقع عمه امیره نمی‌دانم چرا رو به من گفت: «تو می‌دونستی ما پنج ساله که محاصره ایم…؟ »

و بعد پلک زد و چشم‌هایش پر از اشک شد؛ پنج سال بودن در این محیط چه معنی می‌دهد؟

عمه امیره گفت: نبلی‌ها چیزی برای پنهان کردن از همدیگه نداشتن. چه اون وقت‌ها که تلفن نبود، چه حالا که همه اینترنت دارن. چون پنج سال عین یه زندانی، کنار هم بودن. تازه الان که خوبه؛ روزهای اول حصار، مخالفایی که تا سر جاده‌ها رسیده بودن، نبل رو محاصره کردن و تموم راه‌ها رو بستن. راه‌هایی که از ورودی شهر تا اول میدون اصلی خراب شده‌ان برای اون روزهاست. مخالف‌ها توی خبرها پخش کرده بودند که از فردا جنگ واقعی شروع می‌شه و نبل از سوریه پاک می‌شه. اما بعدش پسرا رفتن جنگیدن؛ همه رفتن جلو شهر و چند روز جنگیدن. بعدشم نمی‌دونم خیلی‌هاشونو کشتن. اونام فرار کردن، حتی برنگشتن کشته-هاشونو ببرن. ولی بعدش، حصارو بدتر کردن. یعنی با بمب‌هاشون هلیکوپتر ماها رو می‌زدن. یه بارم بچه برادرمو… محمدو… همین‌جوری تو راه مدرسه می‌رفت، زدنش…

حرفای من خیلی تلخه، بذار حرف خوب بزنیم. تو می‌دونستی که مردم بعد جنگ عروسی‌های دسته جمعی می‌گرفتن؟ سال اول با صد و بیست عروس و آخرین بار با بیست و پنج عروس و داماد توی روزایی که حصار برداشته شد. تو این روزا مردم کوچه‌ی شونزده متری رو تزیین می‌کنن و سن می‌چینن و بعد مردها و دامادها را می‌نشونند اون‌جا. زن‌ها، دخترها و عروس‌ها میرن توی حسینیه و اون وقت به همه میوه و شیرینی می‌دن.

محمد تمام این جریان را برایم گفته بود. عروسی‌های جمعی که کل خیابان را تزیین می‌کردند و لازم نبود کسی کسی را دعوت کند و هدیه یا پول بدهند. این کارها را مسجدها می‌کردند. نبل سه مسجد دارد، در شمال، جنوب و شرق. هر کدام از این مساجد شیخی دارد. او در طول سال پول‌هایی که جمع کرده را برای عروس و دامادها جهیزیه می‌خرد. حتی اول‌ها برای عروس‌ها و دامادها تالار می‌گرفتند و چند تا از وسایل خانه‌شان را می‌خریدند، اما حالا همه‌ی پول‌ها خرج وسایل خانه می‌شد و پذیرایی از مردم. عروسی‌های دسته جمعی برای آدم‌های بی‌پول یا فقیر نیست، مردم لااقل بعد از حصار دنبال سرگرمی می‌گشتند و هر بار که کل شهر جشن می‌گرفت اتفاق عالیی بود. البته خودنمایی همه جا وجود دارد؛ این‌جا مردم برای نشان دادن ثروتشان، برای هر عید، مثل مبعث و فطر، در خانه‌هایشان را باز می‌گذارند و همه‌ی شهر برای عید دیدنی می‌آیند پیش هم. بعد زن‌ها شیرینی‌های عید می-پزند. کعک، شیرینی‌های کره‌ای و کیک‌های شکلاتی، و آن وقت هر کس که پولدارتر باشد اندازه‌ی شیرینی‌هایش بزرگ‌تر، و این نشان داراییش است. با همه‌ی این حرف‌ها هر چه نگاه می‌کنم، باز انگار رفتار مردم این‌جا با زندگی طور دیگری است. توی دید آن‌ها هر چیز کوچکی مایه‌ی خوشحالی است. فنجان‌های قهوه، سیگار سر صبح و باد خنکی که از همه طرف می‌وزد کافی است تا همه خوشحال باشند. توی خانه پدربزرگ سفره صبحانه چیده شده بود، عمه امیره با ما آمد و بالای سفره کنار برادرش، پدربزرگ محمد نشست. بعد از آن عماد- وسام، زنش، نیامده بود نبل- و بچه‌هایش، قمر و محمد و بعد هم حسین و زنش ،ایمان، و بچه‌هایش لمی، محمد، فاطمه و علی یک طرف سفره و روبه‌رو هم عمار و زنش ،امل، و بچه‌هایش بتول و یارا و کرم نشسته بودند. سکینه مشغول خواباندن دخترش بود و فارس کنار بقیه‌ی بچه‌ها نشسته بود. سفره پر از بشقاب‌های تخم مرغ و ظرف‌های میوه و کاسه‌های حمص و فول بود. آن وقت هر چند نفر از کاسه‌های مشترکی که وسط سفره بود حمص می‌خوردند، غذایی مثل آش شل. خوردن هر کدام از این غذاها روش داشت؛ بعضی‌ها را با قاشق می‌خوردند و بعضی‌های دیگر را با تکه‌های نانی که توی دستشان بود. دایی عمار که دید من همین‌طور بیکار نشسته‌ام، قاشقی به من داد و گفت: بخور دیگه… این‌طوری…

و بعد برای این که بفهمم، به غذایی که با قاشق خورده می‌شد اشاره کرد. عمه امیره از بالای سفره غذاها را به عالیه خانم تعارف می‌کرد، اما هیچ اصراری وجود نداشت. همه مشغول حرف زدن بودند و کسی حواسش به خوردن دیگران نبود. پس لیوان چاییم را برداشتم و رفتم بیرون. توی راهروی جلو در خانه، صندلی دست‌سازی وجود داشت که همیشه سکینه روی آن می‌نشست و به بچه-اش شیر می‌داد. آفتاب زمین را گرم‌تر کرده بود، اما توی آن راهرو انگار دما خنک‌تر بود. در سایه‌ی پله‌های طبقه‌ی دوم، سه مخزن آب قرمز، نارنجی و زرد گذاشته بودند و توی هر سه تایشان آب یخ بود، اما این وقت روز دیگر یخ‌ها آب شده بود و پسرها را فرستادند که یخ بخرند. همه لیوان به دست برای خوردن آب آمدند توی راهروی خنک و روی پله‌ها نشستند. بقیه‌ی بچه‌ها دوباره رفتند طبقه‌ی نیمه‌ساخته و روی سقف گروم گروم می‌دویدند و پدر مادرها هم چیزی نمی‌گفتند؛ تا وقتی که گرما چنان زیاد شد که لپ‌های بچه‌ها سرخ شد و نفس کم آوردند و باز هم همین‌طور تندتند از پله‌ها دویدند پایین و با کفش‌های خاکیشان تا توی اتاق‌ها رفتند و ولو شدند روی مبل‌ها. این دویدن‌ها تا خود ظهر ادامه داشت. فارس و دو محمد، از بین دیوارهای طبقه‌ی بالا لانه‌ی پرنده‌هایی کوچک را پیدا کرده بودند و هر کدام با یک جوجه‌ی کوچک از طبقه ‌ی بالا آمدند پایین. یکی از پرنده‌ها افتاد جلو در خانه و من دویدم تا بگیرمش. پرنده‌ی کوچک با بال‌هایی که هنوز درنیامده بود و پاهای مثل فنرش، تمام طول مسیر را پرپر زنان فرار کرد و تا کنار درخت‌های انجیر رفت، اما بالاخره گرفتمش. تمام بدنش از ترس بالا و پایین می‌شد و چشم‌های سیاهش مثل دو تا نقطه‌ی ریز زل زده بود به من. برگشتم توی خانه و دو طبقه را بالا رفتم و جوجه را گذاشتم توی لانه‌اش. بقیه‌ی بچه‌ها هم همین کار را کردند. حالا لانه  پر از جوجه‌های ریز شده بود و بعد دیگر همه چیز، چه در ذهن جوجه‌ها، چه برای بچه‌ها، فراموش شد.

آخرین ها از این سفرنامه:

وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

وقتی ما زنده بودیم(۱۴)

وقتی ما زنده بودیم(۱۳)

وقتی ما زنده بودیم(۱۲)

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۱۵)

اول صبح وقتی هنوز همه خوابیده بودند، رفتم روی طبقه‌ی دوم خانه که نیمه‌کاره بود …

یک دیدگاه

  1. چرا ادامه ی روایت را نمی گذارید؟ خیلی وقت است منتظریم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *