خانه / روایت / گربه‌ای در اتاق سردبیر

گربه‌ای در اتاق سردبیر

در همسایگی آشنایان(۳)، محمد میرکیانی

بیرون، حسابی سرد بود و انتظار داشتم آبدارچی پیر مجله، از راه نرسیده، کلاهم را که برمی‌دارم، لیوان چای را بگذارد روی میز. نگذاشت.

آمدم توی هال و آبدارچی پیر را دیدم که دارد با دستگیره اتاق سردبیر وَر می‌رود. قفل بود و کلیدی در دست او نبود.

ـ چی شده آقامقدم؟

اشاره کرد به شکافه زیر در. سر در نیاوردم. چشم و ابرو آمد که خوب دقت کن. بعد، خم شد و روی زمین زانو زد. گوش خواباند و از نوار باریک زیر در که نور پنجره از آن به داخل هال می‌تابید، چشم گرداند.

ـ دزد اومده. این تو دزده.

شانه لاغرش را چلاندم و از روی زمین بلندش کردم.

ـ دست بردار آقامقدم.

گاهی از این شوخی‌ها داشت با ما. و من خیال می‌کردم که این بار هم دارد سر به سر من می‌گذارد.

ـ نه جون بچه‌م. یه صداهایی می‌آد از این تو. یکی اون توئه. خودت ببین.

گوشم را گذاشتم روی در. صدایی نمی‌آمد. یک‌چشمی منفذ قفل را نگاه کردم. چیزی پیدا نبود. اما ناگهان سایه‌ای را دیدم که در روشنایی مختصر و عبوری زیر در، جابه‌جا شد. مقدم بُل گرفت:

ـ دیدی گفتم؟ دزد اومده.

آمدن دزد، در حالی که همه درها اول صبح قفل بود، عقلانی به نظر نمی‌رسید.

ـ دزد که درو از تو قفل نمی‌کنه.

مقدم، مکثی کرد و گفت:

ـ پس گربه‌س. گربه رفته اون تو.

رفتم توی آبدارخانه و یک چای خوش‌رنگ برای خودم ریختم.

ـ الآن خانم محسنی می‌آد، کلید اتاق سردبیرو داره. باز می‌کنه گربهه رو می‌گیریم.

هوای درون سینه‌اش را با صدای سوت‌مانندی بیرون داد؛ ولی پاسبانی پشت در اتاق سردبیر را رها نکرد.

چند دقیقه بعد که منشی مجله آمد، ما را دید که پشت در اتاق سردبیر، قدم‌هایمان را چپ و راست می‌کنیم. وقتی قضیه را برایش تعریف کردیم، تندی کلید اتاق سردبیر را آورد و داد دست مقدم. حالا، نمونه‌خوان مجله هم از راه رسیده بود. مسئول آرشیو هم آمد. شدیم پنج نفر.

مقدم، کلید را در قفل چرخاند؛ یک بار، دو بار. دستگیره را پایین داد، اما در باز نشد. گفتم:

ـ یه دور دیگه کلید رو بچرخون.

نچرخید. در قفل نبود. دستگیره را فشار داد. در عقب نرفت. رفتم کمک پیرمرد.

ـ شما زورت نمی‌رسه. لابد در، گیر داره.

دو نفری هُل دادیم. سه تا خانم هم داشتند به ما نگاه می‌کردند. در کمی باز شد و تا شل کردیم، دوباره بسته شد. مقدم، عقب نشست.

ـ گفتم دزد اومده. یکی داره از تو هُل می‌ده.

من هم عقب‌نشینی کردم. زن‌ها ترسیده بودند. هنوز پلیس ۱۱۰ اختراع نشده بود! منشی مجله دوید دفتر تلفن را بیاورد و شماره کلانتری فلسطین را پیدا کند. دو خانم دیگر با دلهره رفتند سمت اتاق‌هایشان. مقدم، رفت و از آبدارخانه چاقو آورد که دزده فرار نکند.

ـ تا خواست در بره با این تیزی گیرش می‌اندازم!

اسم چاقو که آمد، دَرِ اتاق سردبیر باز شد و در ضد نور اتاق، قامت مردی نمایان شد که دقیقاً اندازه هیکل سردبیر بود.

* * *

محمدرضا سرشار در میانه‌های سال ۱۳۷۳ از سردبیری مجله سوره نوجوانان استعفا داد. کاری که قبلاً هم بارها انجامش داده بود، اما سرانجام محمدعلی زم با استعفای او موافقت کرد؛ مشروط بر آن‌که سرشار، جایگزین خودش را معرفی کند.

زمانی که سرشار، گویندگی برنامه پرمخاطب رادیو یعنی «قصه ظهر جمعه» را بر عهده داشت، محمد میرکیانی، سردبیر همان برنامه بود. بنابراین، شاید نام او جزو اولین و یا حتی تنها نام پیشنهادی سرشار برای سردبیری دوهفته‌نامه‌ای بود که با سروش نوجوان به سردبیری قیصر امین‌پور، بیوک ملکی و فریدون عموزاده خلیلی، رقابت سختی داشت.

با رفتن سرشار و آمدن محمد میرکیانی، محسن مومنی شریف هم که مدیرداخلی سوره نوجوانان بود، میز خود را به علی‌اکبر والایی سپرد. با تغییرات جدید، آن جدیتی که سرشار و مومنی در کارشان داشتند، رنگ باخت؛ چون شیوه مدیریت میرکیانی طوری بود که کارگر لیتوگرافی را به اتاق خودش دعوت می‌کرد و شخصاً برایش چای می‌ریخت؛ در حالی که سرشار با تیم خدمتگزاران حوزه هنری همبازی نمی‌شد که مبادا در خوشحالی بعد از گل، دست نیندازند گردنش و با او پسرخاله شوند!

میرکیانی، بعد از مدتی احساس کرد که رشته کار دارد از دستش خارج می‌شود و صمیمیت بیش از حد باعث نافرمانی از تصمیمات او شده است. به او گفته بودند که برخلاف ظاهر، دل بچه‌ها با تو نیست و همه پشت سرت سخن می‌گویند. به ویژه بعد از آن‌که تصمیم گرفت برای آشتی دادن بانوان شاغل در مجله، یک مراسم آبگوشت‌خوران مفصل تدارک ببیند و خانم‌ها را در آشپزی همدل و همراه کند. غافل از آن‌که پخت آبگوشت در آبدارخانه کم‌جای مجله و تفاوت سلیقه بانوان، باعث یک دعوای حسابی شد و قهر و دلخوری‌ها را عمیق‌تر کرد. دست آخر هم آبگوشتی روی میز گذاشتند که نه آبش اندازه بود و نه نخودش پخته بود!

میرکیانی باید برای این وضعیت، چاره‌ای می‌اندیشید. برای همین آن روز صبح زود، رفت توی اتاقش و در را از داخل قفل کرد. بعد، گوشش را چسباند به زمین و از هواخور زیر در، رفت و آمدها را زیر نظر گرفت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *