خانه / روایت / یک سال و دو ماه بعد…

یک سال و دو ماه بعد…

اتوبوس از آخرین عوارضی کاشان ـ اصفهان هم گذشته بود و هنوز نمی‌دانستم که می‌خواهم در شعرخوانی‌ای که باید نرسیده به ترمینال کاوه راهی‌اش شوم، چه بخوانم؛ نه که بین انتخاب‌های بسیار گیج شده باشم؛ نه! از درد بی‌چیزی گرفتار «چه کنم؟» بودم. راستش مدت‌هاست که دوست دارم به همه بگویم: «لطفا در جلسات و نشست‌های خصوصی و… به من با لطف بسیار اصرار نکنید که شعر بخوانم؛ مطمئن باشید هر وقت مطمئن بودم که «شعر» تازه‌ای دارم، خودم جار می‌زنم؛ حالا به گفتار هم نه، به کردار!» اما خب چه می‌شود کرد؟ هزار و یک چون و چرا پیش روی این گفتن است که کار را سخت کرده؛ مهم‌ترینش هم مهر تمام برخی نفرات (حالا بلکه این نوشتن، به چشم و گوشی برسد و قدری از این بار را از دوشم بردارد).

 

القصه؛ پلیس‌راه را که رد کردیم، انگار که نسیم اصفهان، جاندارتر به ذهنم وزیده باشد، انگار که دود و غبار پایتخت را از دلم پس زده باشد، هوایی‌تر شدم که «فلانی! اگر قرار شعرخوانی نداشتی، دوست داشتی حالا که می‌رسی و پیاده می‌شوی، مستقیم به کدام “نزدیک‌ترین مقصد” بروی؟». پاسخ، بی‌درنگ و نرم ـ انگار که لبخندی هم به لب داشته باشد ـ دلبری کرد اما ناگهانم با پرسش بعدی، ناگهان‌تر شد؛ انگار که صاعقه زده باشد وسط شانه‌هایم؛ نفسم بند آمد؛ «مهر بود یا آبان؟»! یادم قد نداد و خب تکلیف این قدندادن‌ها را هم که معلوم است کجا باید روشن کرد؛ فراموشستان گوگل؛ جورکش فراموشی‌ها و فراموش‌کاری‌های ما!

تا پاسخم را بگیرم، یادم افتاد که علی‌اصغر ابراهیمی‌وینیچه در اینستاگرامش ـ چند روز پیش بود؟ ـ چند تا عکس گذاشته بود از ویترین و کتاب‌ها و تابلو و ساعت… . اشک دوید توی چشمانم؛ یادم افتاد که رامین گفته بود: «بابا! ساعتش‌م خوابیده» و می‌دانستم که رامین با چه حالی گفته بود و علی‌اصغر چه حالی شده بود و… یادم آمد که وقتی علی‌اصغر برایم تعریف کرده بود، چه حالی شده بودم.

نویسنده وبلاگ «سلحشوران نراق» نوشته بود «۱۱ مهر ۹۵» اما این‌یکی را مطمئن بودم؛ نهم بود؛ صبح جمعه؛ و صبح شنبه خبردار شده بودم؛ و صبح یکشنبه رسیده بودم اصفهان و رفته بودیم باغ رضوان. بله، جمعه نهم مهر۱۳۹۵ بود.

قرار بود بعدازظهر شنبه بروم دندانپزشکی؛ دو شب پیش‌ترش، دندانم ناگهان شکسته بود؛ شبی که فردایش جمعه بود؛ نهم مهر۹۵! یاد ابن‌سیرین افتاده بودم؛ «… و دندان‌هایی که بر جنب دندان‌های دیگر است که آن را ثنایا خوانند دلیل بر مهتر و بزرگ خاندان کند… اگر بیند بعضی از دندان بشکست یا ضایع شد، دلیل که به یکی از ایشان بلا و آفتی رسد…»؛ تعبیر در بیداری! اشک امان نداده بود و گفته بودم: «به گور تنگ بگو من چکیده‌ی شرفم».

 ساعت۷صبح یکشنبه رسیده بودم ترمینال کاوه، ناخودآگاه گفته بودم «سرِ آمادگاه» و رسیده بودم به پاساژ عالی‌قاپویی که دیگر هیچ جذابیتی برایم نداشت. تفت استاد ایستاده بود کنار پیاده‌رو و خودش بالای اعلامیه، وسط کتاب‌ها لبخند می‌زد. یاد بیتی افتاده بودم که سال‌ها پیش از آنکه مشهور و مثلی شود، اولین بار از خود استاد شنیده بودم و گوشه‌ی یکی از آلبوم‌ها نوشته بودم: «ما نمانیم و عکس ما ماند / گردش روزگار برعکس است». به این فکر کرده بودم که اصفهان، روزبه‌روز با ما غریبه‌تر می‌شود؛ قدم زده بودم تا زنده‌رود خشک؛ تا تخت فولاد؛ تا سیدالعراقین؛ تا تاج، تا کسایی… .

کنار قبر، صورت را که باز کرده بودند، گفته بودم: «مبین که خاموشم! آرمیده‌ی شرفم». علی‌اصغر روز قبلش نوشته بود «عاشق ایران بود» و آن روز نوشت: «در آغوش ایران آرام گرفت».

با استاد جمشید مظاهری (سروشیار) ‌رفته بودیم تا بقیه‌ی نام‌آوران… و به محمد حقوقی که رسیده بودیم، پرت شده بودم به آن سال‌ها… . وقتی حقوقی به اصفهان می‌آمد، دو جا می‌شد راحت یافتش؛ قدم‌زنان در حاشیه رودخانه و روی یکی از سه صندلی کتابفروشی همایون؛ صندلی‌هایی که م.آزاد، شفیعی‌کدکنی و… هم به اصفهان که آمده بودند، رویشان نشسته بودند.

از بالای سر محمد حقوقی به پشت سرم نگاه کرده بودم. گفته بودم: «یاران قدیم، همسایه شدند».

اصفهان، چهارباغ عباسی، پاساژ عالی‌قاپو، طبقه‌ی همکف؛ چهارونیم تا هشت‌ونیم روزهای غیرتعطیل. «همایون» بیش از آنکه کتابفروشی باشد، کتابخانه‌ی او بود و مکتبخانه‌ی ما… و البته جایی برای تازه‌شدن دیدارهای استاد با بعضی یاران و ارادتمندان قدیمی‌تر؛ بدون آداب و ترتیب.

از در که وارد می‌شدی، سرش را بلند می‌کرد و کاغذی لای کتابی که دستش بود می‌گذاشت و برمی‌خاست. اگر آشنا بودی چنان «به‌به»ی می‌گفت که تمام نامهربانی‌های جهان را فراموش می‌کردی. «چشم ما روشن» و «مشرف فرمودید» و «افتخار دادید» و… که تمام می‌شد، تعارف به نشستن می‌کرد و یکی‌یکی جویای احوال می‌شد؛ خانواده و دوستان مشترک و… . در همان حال که با ذوق و شوق، ابراز لطف و شادمانی می‌کرد، جعبه‌ی شکلات یا بیسکوئیت را از پایین ویترین کتاب‌ها برمی‌داشت و پیش می‌آورد. اگر اولین بار بود که به واسطه‌ی کسی رفته بودی، در عین ملاطفت، می‌سنجیدت که عیارت به چند است. حتی اگر کسی دنبال کتابی می‌آمد، با دو سه پرسش می‌فهمید که چکاره‌ است و نسبتش با کتاب و فرهنگ، چقدر. همین که می‌فهمید طرف از ماجرا پرت است، با مهربانی سر و ته صحبت را جمع می‌کرد اما اگر ذرّه‌ای علاقه و استعداد در کسی می‌دید ـ خصوصا اگر جوان می‌بود ـ با شوق تمام به آگاهی و شناخت تشویقش می‌کرد؛ گاهی ادبیات، گاهی فلسفه، گاهی تاریخ و… . و هیچ‌وقت رفتارش روبه‌روی غریبگان به شکلی نبود که به آنها بفهماند با یک شخصیت ویژه طرف هستند. حتی بعضی همسایه‌ها هم او را «حاج‌آقا» خطاب می‌کردند؛ همانطور که دیگر همسایگان‌شان را! بدون اینکه بدانند او مثلا روزگاری رئیس کتابخانه مرکز توپخانه اصفهان بوده است و… . در همین حال در معرفی دیگران به یکدیگر، از هیچ لطفی فروگذار نمی‌کرد. به‌وضوح می‌دیدی که چقدر از آشناشدن اهالی فرهنگ با یکدیگر ـ از هر نسل و رشته‌ای ـ خوشحال می‌شود و در همین آشنایی‌ها بود که فرصت می‌کردی علاوه بر خود استاد، از دوستان و آشنایان‌شان هم بهره‌مند شوی. مثلا من جوان عشق‌شعر به لطف استاد فرصت می‌کردم در فرصت‌هایی نایاب، در محضر بزرگی چون استادجمشید مظاهری بنشینم و با اصرار میزبان، یکی از مشق‌هایم را هم بخوانم و تازه‌ای هم بیاموزم؛ یا نظرشان را در مورد فلان بیت شاهنامه بپرسم؛ یا مثلا روزی دیگر نظر جناب خسرو احتشامی را درباره‌ی غزل بشنوم و به نگاه متفاوت ایشان فکر کنم.

کمی که می‌نشستی، حتما صحبتی که چیزی به تو یاد بدهد، سر می‌گرفت؛ درباره‌ی کتابی تازه، شخصیتی فرهنگی یا اتفاقات مهم روز. به هر حال مطالعه و دانستن، تعطیل نمی‌شد. از غوغای خلق برکنار بود اما بی‌خبر، نه و طبعا وقتی درباره‌ی خبری تازه صحبت می‌کرد که ارزش و اهمیتی داشته باشد. و در طول تمامی این گفت‌وشنیدها بارها و بارها به کتاب‌ها و متن‌های مختلف، ارجاع می‌داد؛ به تاریخ، به خاطرات ادبی، به شعر کهن و معاصر… و همیشه خداخدا می‌کردیم بحث به جایی بکشد که استاد شعر بخواند. البته اگر آشنا بودی، می‌توانستی پیش‌بینی کنی که امروز حال استاد چطور است؛ اگرچه گاهی هم که سرحال نبود، از صحبت‌های مشترک، به شعر می‌رسید و می‌شکفت.

وقتی می‌خواست چیزی را در اوج توصیف کند می‌گفت «هنگامه‌س» و هنگامه‌تر از هر چیز دیگری این بود که استاد، شعر بخواند؛ فرقی نداشت از چه کسی؛ اگر شعری بود که در حافظه‌ی کم‌نظیر او جا خوش کرده بود، قطعا شنیدنی و جان‌افزا بود. قدمایی و معاصر، تفاوتی نداشت؛ انگار واژه‌ها جان می‌گرفتند و پوست می‌انداختند؛ رقصان می‌شدند و به اوج می‌رسیدند، طوری که انگار هرگز چنین ارزشمند نبوده‌اند. وامی‌ماندی که از زیبایی شعر لذت ببری یا از اجرای بی‌نظیر آن؛ حافظه‌ی استاد هم که باعث می‌شد دهانت باز بماند. چندصد هزار بیت شعر از بر داشت؛ از رودکی و کسایی گرفته تا نادرپور و کسرایی. تازه به قول خودش «زونا» و تشنج باعث شده بود که حافظه‌اش برود. و گاهی نگران می‌شدی که آیا نفسش و ضربان قلبش تا کجای این هیجان یاری‌اش خواهد کرد. با شکوه تمام و صدای رسا، شعر را جلا می‌داد و هیچ‌وقت هیچ شاهکاری برایش تکراری نمی‌شد. هر بار چنان هنگامه‌ای به پا می‌کرد، تو گویی اولین بار است که به جان این شعر راه یافته. بی‌خود می‌شد، دست می‌افراشت، سینه سپر می‌کرد، باد در غبغب می‌انداخت، گاهی روی ویترین جلوی دستش می‌کوبید و می‌خواند و می‌خواند تا شعر به انجام برسد. گاهی فکر می‌کردی که این کلمات، سروده‌ی خود اوست و تردیدی نمی‌ماند که او زیبایی را بازمی‌آفریند. انگار همه‌ی تصاویر شعر را به‌روشنی می‌بیند و روایت می‌کند؛ انگار موسیقی‌دانی که هارمونی متن را در زیباترین شکل ممکن کشف کرده باشد تا به یک سمفونی شگفت برسد.

تازه می‌فهمیدی سال‌ها پیش و در اوج جوانی استاد، در دل و جان دکتر مهدی حمیدی شیرازی چه‌ها گذشته؛ وقتی «در امواج سند»ش را با استادی و هیجان تمام، در اجرای یک نفر دیگر فهمیده است. دکتر محمد سیاسی روایت کرده است که «دکتر حمیدی برخاست و در حالی که اشک پهنای صورتش را پوشانده بود دقایقی چند او را در آغوش گرفت و گفت تاکنون خودم هم نمی‌دانستم در این شعر چه کرده و چه گفته‌ام؛ امشب کیانی آن صحنه‌ها را در مقابل چشمانم زنده کرد». و به همین سیاق، سال‌ها در رادیو، نوشته بود و خودش اجرا کرده بود تا آوازه‌اش به گوش «شنوندگان» برسد. و استاد حسین آهی پس از کوچ او اندکی از آن همه را برایم روایت کرد.

گاهی با خنده‌ی تلخ و شیرینی تاسف می‌خورد که حافظه‌اش رفته و فلان شعر را به یاد نمی‌آورد اما یادآوری چند کلمه، چنان در او جادو می‌کرد که وامی‌ماندی.

انگار دیشب بود. از «فراق» می‌گفت. گفت ادیب‌السلطنه سمیعی یک مثنوی بسیار زیبا دارد به اسم «خم و شراب» که یادم نیست؛ (وزیر رضاشاه بوده)؛ خیلی زیباست؛ حکایت جدایی خم و شراب؛ ۱۴۰بیت. کم‌کم سطرهایی را به یاد آورد و بعد، انگار که اکسیر زیبایی، زنگ حافظه‌اش را زدوده باشد، مطلع را جست و یافت و گرم شعر شد و خواند و خواند و خواند تا مثنوی تمام شد. و ما متحیر که “این همه بیت از شاعری که هرگز اسمش را نشنیده بوده‌ایم!”

وقتی از کتابی، رویدادی یا کسی صحبت می‌کرد، هرگز لحنش طوری نبود که «من می‌دانم و تو نمی‌دانی»؛ روی منبر خطابه نمی‌نشست؛ انگار تبادل نظر کند؛ با اینکه باهوش‌تر از این حرف‌ها بود که بخواهی تظاهر به دانستن کنی. و کم نبود چنین لحظاتی که تو می‌فهمیدی چقدر نمی‌دانی؛ انگار زنهاری بدون تحکّم و فضل‌فروشی. می‌دانستی که از بازخوانی این دانسته‌ها لذت می‌برد و دوست دارد که این تلذذ، مضاعف شود.

وقتی کتابی را پیشنهاد می‌کرد یعنی اینکه دوست دارد که تو هم بدانی و گاهی این دوست‌داشتن به تاکید می‌کشید. الان که فکر می‌کنم دلیلش برایم بدیهی‌ست که چرا در آن شب پاییزی اصرار کرد که آن دیوان‌های رنگ‌ووارنگ را ببرم و گفت: «هر وقت داشتی حساب کن؛ اینها دیگر به این زودی‌ها چاپ نمی‌شود». مجد همگر، سلمان ساوجی، نیاز جوشقانی، زیب‌النساء، نوعی خبوشانی و ۱۷دیوان و منتخب دیگر؛ گنجینه‌ای با کمترین قیمت‌های پشت جلد که اگر طرفت کتابفروش بود، به چندین برابر می‌فروخت. یا گاهی فلان کتاب را می‌داد و می‌گفت ببر، بخوان و برگردان. از این کتاب‌ها «پدرو پارامو»ی خوان رولفو همیشه در ذهنم می‌درخشد.

به هر بهانه‌ای کتاب هدیه می‌کرد؛ خصوصا وقتی با یکی از اعضای خانواده به دیدنش می‌رفتی. چند جلد کتاب نفیس، یادگار این دیدارهاست؛ به مناسبت‌هایی که اگر نبود هم او می‌جست و بهانه‌ی گشاده‌دستی می‌کرد.

کتاب‌های تازه را می‌خواند تا کتابی را که به دیگران می‌سپرد، بشناسد؛ اصلا برایش مهم نبود که مثلا فلان کتاب، پرفروش است؛ کافی بود به دلیلی ـ اخلاقی یا شناختی یا… ـ ناروایی در کتابی ببیند؛ هر چند مجلد که بود، بایگانی می‌شد. و این یک دلیل مهم داشت؛ دلیلی که بزرگ‌ترین ویژگی شخصیتی استاد را شکل می‌داد: شرافت. کیانی به‌تمامی شریف بود و کافی بود او را بشناسی تا بدانی همه‌ی هویتش گرد این ویژگی و صفات منشعب از آن شکل گرفته است؛ پاکبازی، غیرت، سکوت، مهربانی، فروتنی، قدرشناسی، نظم، بزرگ‌منشی و… و… و… . و همین ویژگی باعث شده بود که گوشه‌ی دنجی برگزیند و از خلق برحذر باشد بدون اینکه خودش را دریغ کند و طلبکار این و آن باشد که چرا قدر من را نمی‌شناسند.

بسیاری کسان ـ از بزرگ و کوچک ـ وامدارش بوده‌اند و تا ابد خواهند بود. برخی از آنها در نهایت ممکن شناخته شده‌اند در حالی که کمک‌ها و همراهی‌های کیانی نقش بسیار مهمی در پیشرفت آنها داشته است؛ بهرام بیضایی و حمید مصدق و… بگذریم. سفره‌ی او در اصفهانِ آن‌سال‌ها همیشه گسترده بوده و خیلی‌ها را میزبانی کرده است؛ در نشست‌های ادبی آن روزگار دست خیلی‌ها را گرفته و در دست کسان دیگری گذاشته تا دیده و شنیده شوند (خصوصا در روزگاری که با رای شاعران اصفهان، به ریاست انجمن ادبی صائب برگزیده می‌شود)؛ از ارج و قرب و شأن و قدرش برای خیلی‌ها خرج کرده است.

گاهی با همان خنده‌ی تلخ و شیرین، اندکی از بسیارش می‌گفت و بعد مثل اینکه صفای کودکی در وجودش بجوشد، دستی به سرش می‌کشید و زود می‌گذشت؛ حتی وقتی از هنگامه‌ی اجرای «فردوسی» یا «آرش» می‌گفت؛ هنگامه‌هایی که تصویر او در حال اجرا روی سن مهم‌ترین تالار شهر را روی صفحه‌ی اول روزنامه‌ها برده بود. در حکمت، «پیر» بود و در صفا، «کودک»؛ گاهی در یک گفت‌وشنید مهرورزانه، چنان ذوق‌زده می‌شد که کودک‌وار دست و پایش را گم می‌کرد… و گاهی هم چنان شیری، غیوری می‌گزید.

در آخرین دیدار، «بخش منتشرنشده آثار یغمای جندقی» را مرحمت کرد و از او گفت. چه می‌دانستم این فرصت آخر است؟ حالا این آخرین یادگار، کنار بسیاری یادگاران دیگر در کتابخانه‌ی من، ردیف کنار هم نشسته‌اند تا مصطفی کیانی بزرگ ـ تا وقتی هستم ـ با همان صورت و دست و سینه‌ی گشاده چشم در چشم، روبه‌رویم باشد؛ چونان تندیس شرافت؛ تا همیشه یادم باشد که چقدر می‌توانم بیشتر بدانم و چقدر می‌توانم انسان‌تر باشم. «همایون»، دانشکده و خانقاه و میخانه ما بود.

همچنین ببینید

اول هفته -۱-

یکم؛ امیرخانی نامه‌ای زده است به نیلی و دعوت نیلی برای دوستی را رد کرده. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *