خانه / سرمقاله / دیهیمی، ملکیان و حاج ابوالقاسم

دیهیمی، ملکیان و حاج ابوالقاسم

اول: پدربزرگ پدری‌ام ابوالقاسم نامی بود زاده‌ی اصفهان و مرده‌ی اصفهان. میان این دو نیمه‌ی جهان لختی هم در تهران به سرکرده بود. سال تاج‌‌گذاری احمدشاه قاجار به دنیا آمده بود و چند سالی کمتر از یک سده عمر کرد. راستش را بخواهید مکه هم نرفته بود و حج هم به‌جا نیاورده بود و حاجی اول اسمش را از سن زیادش وام گرفته بود نه از حج نرفته‌اش. شما هم به همین تفسیر حاج را اول اسمش بپذیرید و ما را مدیون خودتان قرار ندهید.

حاج ابوالقاسم برای ما – نوه‌هایش- یک گنجینه‌ی ارزشمند تاریخی محسوب می‌شد. در سال‌هایی که هنوز تاریخ شفاهی‌ها رونق نداشتند و هرکس و ناکسی هزار داستان از تاریخ رو نمی‌کرد ما در خانه‌مان پیرمردی داشتیم که از آخرین شاه قاجار تا دومین رهبر جمهوری اسلامی را درک کرده بود. سرکار آمدن سردار سپه را دیده بود، کودتای ۲۸ مرداد را از سر گذرانده بود و انقلاب را و همه‌ی اتفاقات ریز و درشت این وسط را. تنها عیب حاج ابوالقاسم سکوتش بود. او سکوت محض بود. دست‌کم در ثلث آخر عمرش که سهم ما شده بود. تنها چیزی که به زبان می‌آورد شعری از ابوسعید ابوالخیر بود که: « بی طاعت حق بهشت و رضوان مطلب/ بی خاتم دین ملک سلیمان مطلب/ گر منزلت هر دو جهان می‌خواهی / آزار دل هیچ مسلمان مطلب» این رباعی را حاضر بود صدبار در روز بخواند اما حاضر نبود یک جمله‌ی دیگر اضافه کند و چیزی از خاطراتش برای ما بگوید. مایی که می‌دانستم او جاهلی کم نداشته و حکما کلی خاطره ناب در سر دارد. این بود که هر بار دوره‌اش می‌کردیم و از خاطراتش می‌پرسیدیم، تنها جوابمان عصا بود و فریاد که «برید به کار و زندگی‌هاتون برسید. مگه درد دارید. برید.» همین .

حاج ابوالقاسم روزهای آخر عمرش را در بیمارستان گذراند. من از نوه‌هایی بودم که بعضی شب‌ها کنارش می‌ماندم و همراهی‌اش می‌کردم. شبی که خلوت بود و به مدد آمپول‌های مسکن دردش کم بود و به گمانم به خاطر نزدیکی مرگ حاج ابوالقاسم خوی نرمی داشت، کنار تخت از حاج ابوالقاسم پرسیدم: «آقاجون! رضاشاه چطور آدمی بود؟» پاسخم داد: « مرد بود. نازنین مردی. خدا رحمتش کنه. خیلی مرد بزرگی بود.» گفتم: «آقاجون! ممدرضا شاه چطور آدمی بود؟» پاسخم داد: «خدا رحمتش کنه. نور به قبرش بباره. خیلی مرد خوبی بود. نازنین مردی بود.» ادامه دادم: «آقاجون! امام چطور آدمی بود؟ امام خمینی. اون چطور آدمی بود؟» پاسخم داد: «نازنین مردی بود. مرد خدا بود. نور به قبرش بباره. خدا رحمتش کنه.»

جوان بودم. پاسخ‌ها باهم جور درنمی‌آمدند. حرف‌های آقاجون سازگاری درونی نداشتند. تعارضاتش را به چشمش آوردم: «آخه آقاجون این‌که نمیشه که. اون زده این‌یکی را از کشور بیرون کرده. اون زده حکومت این‌یکی را سرنگون کرده. این آدمای اونا کشته. اون آدمای اینا کشته. این آدمای اونا زندان کرده. اون آدمای اینا زندان کرده. این از اون بد می‌گه. اون از این بد می‌گه. نمی‌شه که هم پدر خوب باشه هم پسر هم مرد خدا.» حاج ابوالقاسم چشم‌هایش را از پلک‌های چروک‌خورده‌اش بیرون داد و باخشم آمیخته به خیرخواهی و لهجه‌ی اصفهانی جواب داد: «این دعوا بین بزرگونِس بِچِه. به من و تو دخلی ندارِد. فوضولی‌ش به من و تو نَیمدس. پاشو برو می‌خوام بخوابم»

دوم: هفته‌ی سردی که گذشت با دعوای لفظی «مصطفی ملکیان» و «خشایار دیهیمی» کمی گرم شد. این بار چراغ اول را مصطفی ملکیان روشن کرد در رونمایی از کتاب «آری! صدا را باید بالا برد»؛ با نقدی که به ترجمه‌ی دیهیمی از کتاب «پوچی» کامو داشت. ملکیان بر این باور بود که کتاب باید به «بی‌منطقی»  ترجمه می‌شده و این یعنی مترجم اساساً کتاب را درست نفهمیده و مترجم خشایار دیهیمی بود. دیهیمی در صفحه‌ی فیس‌بوکش این نقد را پاسخ داد. خودش معتقد بود در احوالی نیست که بخواهد حرف بزند، اما چون پای شرف به میان آمده است سکوت جایز نیست. دیهیمی معتقد بود ملکیان – در متن او «این ملکیان»- حق ندارد از کامو حرف بزند چون با شرف و اخلاق بیگانه است و به خاطر همین تن کامو را در گور لرزانده است. دیهیمی ادعا کرده بود این نوشته‌اش ربطی به داغداری‌اش ندارد و در ازای این پاسخ تند تسلیت نمی‌خواهد. دیهیمی ملکیان را ننگ روشنفکری اخلاقی می‌دانست و از همه انتظار داشت همین را تکرار کنند که جز این هرچه گفته شود مایه‌ی خجلت خواهد بود.

سوم: من در الف‌یا هم با خشایار دیهیمی و هم با مصطفی ملکیان گفت‌وگو کرده‌ام. میهمان هر دو بوده‌ام و نان‌ و نمکشان را خورده‌ام. از آثار هر دو بهره برده‌ام و کم یا زیاد در کنار سایر بزرگان علم و فرهنگ این سرزمین، ممنون و مدیون تلاش‌های علمی این دو هم هستم. برخلاف ارزیابی این دو از هم نیز، معتقدم هیچ‌کدام به این راحتی انکار شدنی نیستند. هر دو سال‌ها در حافظه‌ی علمی و فرهنگی نخبگان و علاقه‌مندان به روشنفکری می‌مانند؛ یکی با کتاب‌ها و ترجمه‌هایش و دیگری با سخنرانی‌ها و مشاوره‌ها و شاگردهایش. که البته من حدس می‌زنم کتاب‌ها ماندگارتر از آدم‌ها هستند. خب. همه مثل من فکر نمی‌کنند.

چهارم: من در این دعواها ترجیح می‌دهم نوه‌ی حاج ابوالقاسم باقی بمانم با اندکی تغییر. بر این باورم که ما به دعوای میان بزرگان نیازمندیم. این دعوا را نه می‌توان به مسئله‌های ریز و خرد مثل اختلاف مالی یا حسادت تقلیل داد و نه می‌توان به افسردگی ملکیان یا افسردگی دیهیمی تحویل برد. تیتر گفتگوی الف‌یا با دیهیمی این بریده از جملات اوست که: «جهان انسانی آشوبناک است» و اتفاقاً دیهیمی این جمله را در نقد روش تفکر ملکیان گفته است. ما به این دعواها نیاز داریم تا از ساده‌اندیشی و آسان‌اندیشی رهایی پیدا کنیم. تا از دام یک‌کاسه کردن آدم‌ها زیر عنوان‌های گل‌وگشادی مثل «روشنفکری» خلاصی پیدا کنیم. تا هویت‌های واحد سلبی برگرفته از جایگاه اپوزسیون، جایشان را به کثرت‌های چهل‌تکه بدهند و آن‌وقت ما سر حساب شویم که «عجب! خود این آدم‌هایی که تا دیروز زیر چتری به نام روشنفکری و اپوزسیون به هم فشرده‌شده بودند چه جنبه‌های پنهانی دارند.»

ما به این دعواها نیاز داریم چون با نقد بیگانه‌ایم. چون جریان روشنفکری‌مان برخلاف همه‌ی ادعاهایش اتفاقاً قدیس‌پرور است و شیفته‌ی مراد سازی و مرید پروری. بعضی از آقایان مدعی، منتقد روحانیت سنتی نیستند بلکه رقیب او در به دست آوردن منبر و مرید و مخاطب هستند. یکی روحانی کاروان می‌شود و می‌رود عتبات، یکی هم روحانی (روشنفکر) کاروان می‌شود و می‌رود قونیه. ما به این دعواها نیاز داریم چون بی‌جسارت و بی‌اعتماد به نفس در نقد و تحلیل و ارزیابی تربیت‌شده‌ایم و در این میان همواره پای عنصری به نام مصلحت هم برای سرپوش گذاشتن بر دست‌اندازها و چالش‌ها در میان بوده است؛ «مصلحت نیست همدیگر را نقد کنید. مخالفان خوشحال می‌شوند.»

پنجم: سه‌شنبه‌ی گذشته با خشایار دیهیمی تماس گرفتم. به خواسته‌ی خودش به او تسلیت نگفتم. اما جمله‌ای از گفتگویمان در غروبی که به دفتر الف‌یا سرزده بود را به یادش آوردم: «رنج مذهب من است.» بعدازآن گفتم مایلم همه‌ی نقدهایش را به مصطفی ملکیان بشنوم. چون به نقدهای او نیاز دارم. همین کار را در آن‌سو هم خواهم کرد. چون به نقدهای دقیق ملکیان به کارهای دیهیمی و روش او نیازمندم. ما به این جدل‌های تند نیازمندیم چون به آزادی نیازمندیم. و آزادی با لبخندهای بالماسکه و ژست‌های اخلاقی توخالی به دست نمی‌آید. آزادی با نقد – هر نقدی و نه الزاماً عبارت دستمالی‌شده‌ی «نقد منصفانه» و یا «نقد سازنده» – به دست می‌آید و با صراحت. بماند که حتی کسانی بر این باور بودند که آزادی اتفاقاً با توهین به دست می‌آید.

ششم: خدا رحمت کند اموات ما و شما را بالأخص حاج ابوالقاسم را با اندکی تغییر. همین.

همچنین ببینید

با چه نیتی نقد می‌کنیم؟

پیش‌نوشت: همواره نسبت به این که واژه «ما» را در نوشته‌هایم به کار ببرم، اِبا …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *