خانه / روایت / ز کارشناسی تا گور دانشجو

ز کارشناسی تا گور دانشجو

وقتی داشتم کد دانشگاه الزهرا را میان انتخاب رشته‌ام می‌گنجاندم، تقریبا هیچ چیز از این دانشگاه نمی‌دانستم. وقتی هم نتایج آمد و من دانشجوی این «تنها دانشگاه کاملا تک جنسیتی خاورمیانه» شدم هیچ تصور خاصی از آن نداشتم. فقط یادم هست که همکلاسی‌ها و دوستانم تمایلی نداشتند این دانشگاه را انتخاب کنند، برخلاف پدر و مادرهایشان که اغلب تمایل داشتند. اولین بار که وارد دانشگاه الزهرا شدم، فضای سبز و باغ‌گونه‌اش خورد توی چشمم. دانشگاه دیگری ندیده بودم تا آن روز، اما مطمئن بودم اینجایی که پا گذاشته‌ام یک جور دیگری سبز است. سر کلاس که نشستم فهمیدم اغلب هم‌کلاسی‌هایم از آمدن به این دانشگاه راضی نیستند. اما من دوستش داشتم. خیلی‌ها می‌گفتند فرقی با دبیرستان ندارد؛ آنجا همه دختر بودیم و اینجا هم. اما برای من فرق داشت.

 اعتقاد درباره‌ی دانشگاه الزهرا اینطور بود که بعضی فکر می‌کردند همان دبیرستان است با کمی تغییر در سیستم انتخاب واحد؛ بعضی معتقد بودند از فضای کاملا زنانه نمی‌توان توقع تکاپو و رقابت علمی داشت؛ بعضی می‌گفتند پس کجا شوهر یا دوست پسر پیدا کنیم و بعضی هم معتقد بودند بهتر که ریخت نحس! مردان را نمی‌بینیم و مدام نباید تیکه‌ها و شوخی‌ها و خودبرتربینی‌هایشان را تحمل کنیم؛ عده‌ای هم خیال می‌کردند دانشگاه الزهرا یک جور حوزه‌ی علمیه است و چادر سر کردن در آن اجباری ست و پای هیچ موجود نَری به آن باز نمی‌شود مگر با «یاالله» گفتن. با چنین افکاری بود که بعضی اصلا دانشگاه الزهرا را در انتخاب‌هایشان نمی‌آوردند و بعضی از سر اجبار خانواده یا ترس از عدم قبولی و بعضی هم برای دور بودن از مردان انتخابش می‌کردند. همان روزهای اول تمام شنیده‌هایم رنگ باخت. اول از همه تصورِ چادرِ اجباری بود. دختران دانشگاه الزهرا چنان راحت رفت و آمد می‌کردند که گویی بعضی‌هایشان راهی مهمانی‌ یا عروسی بودند. کت و دامن و جوراب و شال مثلا. دومی حضور مردان بود که از همان ورودی دانشگاه فهمیدم آن طورها هم نیست. دانشگاه پر بود از اساتید و کارمندان مرد. بعدها یکی از اساتید برایمان گفت دانشگاه سال‌ها تلاش کرده در مقاطع تحصیلات تکمیلی دانشجوی مذکر! هم پذیرش کند اما به دلیل «نیت واقف» نشده که نشده. همان روزها فهمیدم دانشگاهِ سبزمان باغ یک مالک و ارباب بوده به نام «مستوفی الممالک» که دوست داشته دخترانش تحصیل کنند و یکی از باغ‌های ده ونکش را وقف تحصیل دختران کرده است. قبل از انقلاب نامش «مدرسه عالی دختران» بوده و بعد از انقلاب شده دانشگاه الزهرا.

 آن روزها اطرافیانم درباره دانشگاه تک جنسیتی زیاد سوال می‌کردند. پاسخ طنزی داشتم که تقریبا همه یک بار از من شنیده بودند. «دانشگاه الزهرا سه چیز زیاد دارد: دختر، گربه و کلاغ» بعضی کنار هم آوردن آن دو را کنار دختران، توهین‌آمیز تلقی می‌کردند اما من فقط مشاهداتم را می‌گفتم. سر ظهرها تصاویر جالبی دیده می‌شد. دخترانی که وسط زمین چمن بزرگ دانشگاه نشسته بودند و غذا می‌خوردند. گربه‌ها و کلاغ‌های فراوانی که هرکدام به شیوه‌ی خودشان در کمین غذاها بودند. بعضی از دخترها کمی از غذایشان را با مهربانی به گربه‌ها می‌دادند و از آنجا جنگ کلاغ و گربه آغاز می‌شد و بعضی اوقات هم در این میان صدای جیغ دختری بلند می‌شد که از گربه‌ای ترسیده بود.

من دانشگاه الزهرا را دوست داشتم.

 پایم را به تهران باز کرده بود. احساس استقلال می‌کردم. سر کلاس‌ها حرف‌ها و سوال‌هایم را می‌شنیدم و در خودم حسی شبیه تکاپو برای دانستن و خواندن و فهمیدن پیدا کرده بودم که به سرعت هم رشد می‌کرد. اولین روزِ دانشجوی عمرم از اینکه نام دانشجو را یدک می‌کشیدم شاد بودم. دانشجوی منظمی نبودم اما از تمام آنچه چنین محیطی می‌توانست برایم فراهم کند استفاده می‌کردم: معاشرت با آدم‌های جدید و متفاوت، گشت و گذار و دیدن مکان‌های جدید، شنیدن حرف آدم‌هایی که سال‌ها درس خوانده بودند و گاهی خواندن و چیزکی نوشتن.

دومین ۱۶ آذری که من هم نام دانشجو را همچنان یدک می‌کشیدم، سال ۸۸ بود. سال پر التهاب و تاریکی که دوستی‌های دانشگاهی را تا مرز دشمنی پیش برد. دوستی‌هایمان اما احیا شد. آرام آرام یاد گرفتیم دموکراسی را خودمان تمرین کنیم. دو سال بعد هم به سرعت گذشت. سال آخر دوره‌ی کارشناسی بود که فهمیدم این مشغولیت را دوست دارم. مشغولیتِ «دانشجو بودن». نه به معنای واقعی کلمه بلکه به معنای خاصش که همان اسم دانشجو و کارت دانشجویی و سلف و کلاس و انتخاب واحد و امتحان و… باشد. دوره‌ی ارشد دانشجوی شهر قم و دانشگاه ادیان و مذاهب شدم. خوابگاهی بودن را تجربه کردم. فضای خوابگاه چیزیست که خیلی‌ها معتقدند اگر تجربه‌اش نکنی انگار دانشجو بودن را تجربه نکرده‌ای.

 من همه‌اش را دوست داشتم. سر و کله زدن با آدم‌هایی که خالص از وسط یک فرهنگ دیگر آمده بودند و حالا باید کنار چند نفر با فرهنگ‌های دیگر زندگیِ نیمه اشتراکی را تجربه می‌کردند. من حتی بحث و دعواهایش را هم دوست داشتم. استقلال کاملش را، اینکه باید خودت می‌خریدی و خودت مدیریت می‌کردی و خودت می‌شستی و می‌پختی و کسی هم مسئول یا مدیرت نبود. خوابگاه و مسئولیت‌ها و استقلالش، تازه به من فهماند چه خلقیاتی دارم.

دوره ارشد در دانشگاهی مختلط که کمابیش حال و هوای حوزه را داشت، گذشت. برای منی که از دانشگاهی دخترانه وارد چنین فضایی شده بودم، حضور کنار مردان سر کلاس‌ها اگرچه جدید بود اما غریب نبود؛ آنچه غریب بود حضور کنار مردان و زنان طلبه بود. همه‌ی خُلق و خوی‌شان برایم غریب می‌نمود. تذکر دادن‌هایشان، بحث‌هایشان با اساتید، نشست و برخاستشان، شکل برقراری ارتباطشان و… . گاهی با هم بحثمان می‌شد. گاهی دو جبهه می‌شدیم، گاهی پُشت هم درمی‌آمدیم و گاهی همه علیه یکی می‌شدیم. عنصر اصلی این میان اغلب چیزی بود که بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند «تفاوت حوزوی و دانشگاهی»؛ تفاوتی که من اوایل سعی می‌کردم انکارش کنم اما وجود داشت. محیط دانشگاه‌های قم و دانشگاه ما اقتضائاتی داشت که من و خیلی‌های دیگر زیر بارشان نمی‌رفتیم. سر کلاس‌ها و درس‌ها حرف‌هایی می‌شنیدیم که ساختار دانشگاه، هرچند ترویج‌شان می‌کرد، اما به آنها عمل نمی‌کرد. بعضی دانشجوها به دانشگاه فشار می‌آوردند که این چه وضعی است؟ چرا مردان و زنان کنار هم سرکلاس و داخل کتابخانه و این طرف و آن طرف می‌نشینند و وا اسلاما سر می‌دادند و بعضی اعتراض می‌کردند که این چه وضعی است؟ چرا چادر اجباری است؟ چرا تا با جنس مخالفی حرف می‌زنیم، تذکر می‌شنویم؟ و…

سر آخر زور یک طرف چربید و کتابخانه و ورودی سلف تفکیک جنسیتی شد. اسم تفکیک کتابخانه را گذاشته بودیم «دیوار برلین». خیلی‌ها به دیوار برلین اعتراض کردند. اما نشد که نشد. جو حوزه پیروز شد. شاید برای بقای دانشگاه این باج دادن‌ها لازم بود.

با تمام اینها من دانشگاه ادیان و مذاهب را هم دوست داشتم.

 دوره‌ی دکتری را از دست دادم بخاطر هزینه‌های زیادش. اما چیزی در دانشجو بودن هست که مدام مرا به خودش می‌خواند و باز امسال قرار است در قامت دانشجوی کارشناسی ارشد (برای دومین بار) راهیِ شهری دیگرم کند. سمنان شاید ته مانده‌های فراخوان مداوم قلبم به دانشجو شدن را تمام کند و بعد بالاخره بنشینم سر خانه و زندگی و فکر کاری بکنم. دانشجو بودن که نشد نان و آب. این آخری دغدغه‌ی مامان است. مامان که خسته شده از این شهر و آن شهر رفتن من. سر سمنان حسابی به جانم غر زد. گفت دلمان همش در جاده است. قول دادم با قطار بروم و برگردم.

اما خیال خام است که بی خیال دانشجو شدنِ دوباره شوم. وگرنه که این ارشد دوم را نمی‌رفتم به سودای دکترای دانشگاه دولتی. شاید هم بعد از این خسته شدم و رها کردم این مشغولیت محبوب را…

بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنند و می‌گویند : «ز کارشناسی تا گور دانشجو»؛ آنها می‌خندند. من ذوق می‌کنم.

همچنین ببینید

آخرین سال

احتمالاً امسال آخرین سالی‌ست که دانشجو هستم. حالا ده سالی می‌شود که دانشگاه می‌روم. نمی‌دانم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *