خانه / روایت / آخرین سال

آخرین سال

احتمالاً امسال آخرین سالی‌ست که دانشجو هستم. حالا ده سالی می‌شود که دانشگاه می‌روم. نمی‌دانم بی وقفه طی کردن مقاطع تحصیلی، کار خوبی بوده یا نه؟ مثل کوهنوردی مبتدی که به سختی خودش را تا قله می‌کشانَد. وقتی می‌رسد نفَس کم می‌آورَد. توان برگشت ندارد. با خودش قرار می‌گذارد دفعه‌ی بعد، حتماً آن وسط مسط‌ها بایستد و هوایی بخورد؛ من هم انگار نفس کم آورده باشم پشیمانم از این لاینقطع دویدن. اصلاً چه عجله‌ای بود؟ مثلاً الآن چه اتفاق مهمی افتاده که اگر یک‌سره نمی‌خواندم نمی‌افتاد؟

در این ده سال، مثل کولی‌های خانه به دوش، از این شهر به آن شهر رفته‌ام. از این دانشگاه به آن دانشگاه. از این خوابگاه به آن خوابگاه. کارشناسی که قبول شدم پایم راکردم توی یک کفش که باید بروم تهران. بابا نگذاشت. می‌گفت: زود است. بچه‌ای هنوز. دلم به جا نیست توی آن شهر دراَندشت. چهار سال ماندم ورِ دلشان. از دانشگاه که بر می‌گشتم انگار تخم دو زردانه کرده باشم؛ خانه ساکت بود. غذا آماده بود. تخت، می‌خوابیدم و ژست سختی کار هم می‌گرفتم! با رتبه‌ای که قابلیت حقوق داتشگاه تهران داشت؛ رفته بودم ادبیاتِ یک شهر کوچک. دوست‌ها و فامیل‌ها معتقد بودند بی لیاقتم!  فکر می‌کردند ادبیات، یعنی چهارتا شعر حفظ کردن و شش تا داستان نوشتن. بدیِ رشته‌های پایه، همین است دیگر. تصور آدم‌ها ازشان به همان کتابه‌ای سطحی مدرسه محدود می‌شود. مثل یکی از دوست‌هایم که بورسیه‌ی ریاضی ایتالیا شده و تعریف می‌کرد همسایه‌شان به مامانش گفته: «دیگه چارتا جمع و تفریق و جدول ضرب، حفظ کردن که ایتالیا رفتن نداشت.» حالاحکایت من است که از بدوِ ورود به ادبیات تا همین حالا باید باگشاده‌رویی انشاهای بچه‌های فامیل را بنویسم و تازه، سپاسگزارشان هم باشم که رشته‌ام یک جایی به درد خورده! از دید آن‌ها ادبیات خواندن، بلاهتِ محض بود و می‌شد کنار رشته‌های دیگر هم خواندش. من اما عاشق رشته‌ام بودم. حظ می‌کردم سرِ کلاس سبک شناسی و می‌مُردم برای دو واحد نقد ادبی. تنها کاری که نمی‌کردیم شعر، حفظ کردن بود و داستان نوشتن.

  همین شد که به رغم مدعیانی که منع شعر کنند؛ ترم آخر کارشناسی، ارشد قبول شدم. این بار،کوتاه نیامدم و رفتم تهران. بابا دیگر مخالف نبود. فکرمی‌کرد بزرگ شده‌ام. مرد شده‌ام!

  بیشترین تصویری که از دوسالِ ارشد یادم مانده، جاده است!  بابا اشتباه فکر می‌کرد. هنوز آن‌قدر بزرگ نشده بودم که بتوانم هفت روزِ هفته را در یک اتاق دوازده متری، کنار پنج نفر دیگر سر کنم. همان دو روز را هم به زور، دوام می‌آوردم. از کلاس که بر می‌گشتم خبری از خانه‌ی ساکت و غذای آماده نبود. نمی‌توانستم ژستِ مهم بودن بگیرم .چون همه، مثل خودم بودند؛ خسته و نالان… باید کنار پنج نفر با پنج لهجه و عادت و اخلاق متفاوت زندگی می‌کردم. آخرین کلاس که تمام می‌شد انگار از زندان، آزاد شده باشم. گازش را می‌گرفتم و با سرعت نور، خودم را به ترمینال می‌رساندم و بی هیچ استراحت و خورد و خوراکی به سمت خانه پرواز می‌کردم. پایان نامه‌ام را که دفاع کردم به اندازه‌ی صد سال خسته بودم. خسته از جاده و اتوبوس و استرس و رفت و آمد. به خودم قول دادم که یا دکترا نخوانم یا در شهر خودمان بمانم.

  مثل همیشه، سرِ قولم نماندم و همان سال، راهی اصفهان شدم. دلم خوش بود که در هفته، یک روز بیشتر کلاس نداریم. هر هفته می‌رفتم نصف جهان و بر می‌گشتم. سخت بود ولی خوشحال بودم. فکر کنم دیگر بزرگ شده بودم! بماند که شرایط این دوره‌ی تحصیلی با مقاطع دیگر از زمین تا آسمان فرق داشت. خوابگاه جداگانه داشتیم.کلاس‌های چهارنفره. حقوقِ بخور و نمیر و از همه مهم‌تر، شأن و جایگاه اجتماعی. دیگر می‌توانستیم با خیال راحت،  ژست بگیریم!

  احتمالاً امسال، آخرین سالی‌ست که شانزدهم آذر، روزِ من هم هست. الآن، معلم- دانشجو هستم. چیزی شبیهِ مربی – بازیکن. پشت میز، معلمم و پشت نیمکت، دانشجو. از پشت میز، رفتارهای پشت نیمکتم را می‌بینم و حسرت می‌خورم که چرا آن وقت‌ها این‌قدر بچه بودم. برای نیم نمره بیشتر، حرص می‌خوردم. با صمیمی‌ترین دوستانم رقابت‌های ددمنشانه! داشتم. وسط حرف استاد‌ها می‌پریدم. به فلان استاد می‌خندیدم و فکر نمی‌کردم او هم مثل ما آدم است. خسته می‌شود. ناراحت می‌شود. کلافه می‌شود و به روی خودش نمی آورد…

همچنین ببینید

ز کارشناسی تا گور دانشجو

وقتی داشتم کد دانشگاه الزهرا را میان انتخاب رشته‌ام می‌گنجاندم، تقریبا هیچ چیز از این …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *